رمان گرداب پارت 86

5
(2)

 

 

انگار که متوجه نشده باشه چی میگم با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-چی؟..

 

-من..حامله..

 

داشت از بهت و گیجی درمیومد و کم کم چشم هاش گرد شد و لبخند اروم اروم نشست روی لب هاش و از جا پرید…

 

اومد طرفم و محکم گرفتم تو بغلش و با خوشحالی گفت:

-وای جدی میگی..مطمئنی؟..یعنی ازمایشی تستی چیزی دادی؟..وای خدا خیلی خوشحالم…

 

بپر بپر میکرد و هی من رو می بوسید یا تو بغلش میچلوندم…

 

به سختی خودم رو ازش جدا کردم که مثل کوالا چسبیده بود بهم و بی حال گفتم:

-عسل میشه اروم بگیری..من حالم خوب نیست..

 

چشم هاش دوباره گرد شد و سریع ازم فاصله گرفت و دست هاش رو کوبید بهم:

-وای ببخشید حواسم نبود خیلی هیجان زده شدم..بیا بشین ببینم…

 

دستم رو گرفت و مجبورم کرد کنارش بشین و بعد دوتا دست هام رو توی دست هاش گرفت و گفت:

-چرا خوب نیستی..حالت تهوعی دردی چیزی داری؟..راستی از کجا فهمیدی؟…

 

-حالت تهوع دارم..هرصبح با تهوع بیدار میشم و نیم ساعت بالا میارم..دو هفته اس عقب انداختم..ازمایش ندادم اما مطمئنم….

 

-خب پس بیا بریم یه ازمایش بده الان..اینجوری دیگه مطمئن میشیم…

 

سرم رو کلافه تکون دادم:

-نیاز نیست خودم مطمئنم..حالم خوب نیست نمی تونم بیام بیرون عسل…

 

-اره راست میگی با این حالت کجا بیایی..من میرم از داروخونه یه بیبی چک میگیرم و میام..تست میکنی و خیالمون راحت میشه….

 

 

 

از جا بلند شد و من هم سریع بلند شدم و بازوش رو گرفتم و گفتم:

-نه عسل ولش کن نمیخواد..تورو خدا..

 

روبروم ایستاد و صورتم رو توی دست هاش قاب گرفت و با اخم و تردید گفت:

-چرا..مشکلی هست؟..

 

-نه اخه من خودم میدونم..کجا بری دو ساعت واسه یه بیبی چک خریدن…

 

نفس عمیقی کشید و دست هاش رو از دور صورتم برداشت و یه قدم رفت عقب:

-تو نمی خواهی مطمئن بشی..واسه چی؟..

 

-نه من فقط..

 

حرفم رو خوردم چون واقعا همینطور بود و جوابی نداشتم بهش بدم…

 

مجبورم کرد روی کاناپه بشینم و درحالی که داشت مانتو و شالش رو میپوشید گفت:

-من میرم یه بیبی چک میگیرم..تست میکنیم بعد وقتی مطمئن شدیم میشینیم حرف میزنیم..خوبه؟…

 

میدونستم هرچقدر هم مخالفت کنم اون باز هم کار خودش رو میکنه، پس سرم رو به تایید تکون دادم و گفتم:

-باشه زود بیا..

 

کیفش رو برداشت و داشت میرفت سمت در که صداش کردم و گفتم:

-عسل کلید ببر..من یه وقت خواب میرم دوباره پشت در میمونی…

 

برگشت چند لحظه نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:

-بخدا به هرچی هم شک کنم اما این خوابت منو مطمئن میکنه که یه خبری هست..چه خبره دختر تا الان خواب بودیا….

 

روی کاناپه دراز کشیدم و با حرص گفتم:

-چمیدونم..مرگِ خواب گرفتم انگار..این چه وضعیه دیگه…

 

 

 

عسل دسته کلید من رو برداشت و با خنده از خونه رفت بیرون…

 

من هم سرم رو روی کوسن مبل جابجا کردم تا راحت باشم و چشم هام رو بستم…

 

هنوز چند دقیقه هم نگذشته بود که انگار بیهوش شدم..

 

انقدر عمیق خوابم میبرد که حتی سر و صدا هم نمی تونست بیدارم بکنه…

 

نمی دونم چقدر خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم که عسل داشت با صدای بلند صدام می کرد و محکم تکونم میداد….

 

خوابالود نگاهش کردم و با صدای گرفته گفتم:

-بیدار شدم..چه خبرته…

 

چشم هاش رو بست و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون:

-این دومین دفعه اس که امروز منو ترسوندی..فکر کردم تو خواب بلایی سرت اومده..چرا بیدار نمیشی میدونی از کی دارم صدات میکنم؟….

 

تازه انگار عقلم اومد سر جاش و حواسم جمع شد..

 

از جا پریدم و روی کاناپه نشستم و به عسل نگاه کردم که روبروم لبه ی میز نشسته بود…

 

با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:

-گرفتی؟..

 

-سکته کن پس بیوفت..اره گرفتم..مگه بمب گرفتم که اینقدر میترسی…

 

-تو منو درک نمیکنی..

 

-نه بابا..بگو شاید درکت کردم..مگه حامله شدن و بچه دار شدنِ یه زن و شوهر، چه چیز عجیب و ترسناکی داره که تو حتی از مطمئن شدنشم وحشت داری؟…..

 

سرم رو گرفتم بین دست هام و چشم هام رو محکم بستم:

-کدوم زن و دختریه که از مادر شدن فراری باشه یا نخواد یا بترسه..منم مثل بقیه..الان یکی از بزرگ ترین ارزوهام تو دستامه..مگه میشه نخوام….

 

-پس چته؟..

 

 

سرم رو بلند کردم و دست هام رو روی لب هام گذاشتم و اروم گفتم:

-تو مگه سامیارو نمیشناسی..میدونی اگه بفهمه چی میشه؟…

 

-چی میشه؟..

 

کلافه از جا پریدم و با حرص نگاهش کردم:

-مسخره بازی درنیار عسل..سامیار اگه بفهمه دوباره داستان درست میکنه…

 

اون هم بلند شد و جعبه ی کوچک تو دستش رو داد بهم و گفت:

-اول برو تست کن بعد حرف میزنیم..

 

سرم رو تکون دادم و با ترس رفتم سمت سرویس بهداشتی و عسل هم داشت دنبالم می اومد…

 

در دستشویی رو باز کردم و نگاهی به عسل کردم که متوجه ترس و استرسم شد…

 

دستش رو روی بازوم کشید و مهربون گفت:

-نترس عزیزم..این یکی از حساس ترین و مهم ترین لحظه های زندگی یه زنِ..به هیچی جز این لحظه فکر نکن..هیچی….

 

سرم رو تکون دادم و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم…

 

دستور عملش رو از روی جعبه خوندم و هرکاری که گفته بود انجام دادم و چون باید چند دقیقه صبر می کردم، در رو باز کردم و کنار عسل ایستادم…..

 

نگاهی به صورت رنگ پریده ام کرد و گفت:

-انجام دادی؟..

 

سرم رو به تایید تکون دادم و دست های لرزونم رو جلو بردم و نشونش دادم…

 

نگاه دوتامون خیره بود به تستی که تو دست های من می لرزید…

 

چند دقیقه گذشت و کم کم خط قرمز داشت شروع به حرکت می کرد که من با ترس چشم هام رو بستم و نگاه ازش گرفتم….

 

داشتم تند تند زیر لب دعا می خوندم..حتی نمی دونستم برای اینکه تست مثبت باشه دعا میخونم یا برای اینکه منفی باشه….

 

 

برعکس زن های دیگه تو این لحظه من پر از تناقص و حس های مختلف بودم…

 

حتی نمی دونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت..

 

تو دلم با غصه و ناراحتی نالیدم:

-خدایا خواهش میکنم هرچی به صلاحِ همون بشه..التماست میکنم دوباره همه چی خراب نشه..خواهش میکنم به سامیار….

 

با صدای جیغ عسل نفس تو سینه ام حبس شد و خشکم زد…

 

جرات باز کردن چشم هام رو نداشتم و وقتی تو بغل عسل که همچنان داشت جیغ و داد میکرد فرو رفتم، تازه تونستم نفس بکشم….

 

با استرس چشم هام رو باز کردم و تست تو دستم رو اوردم بالا…

 

چشم های گرد شده ام خیره موند به دوتا خط قرمزی که داشت نشون میداد…

 

انقدر گیج بودم که حتی یادم نمیومد دوتا خط معنیش چی بود..با اینکه خونده بودم…

 

از عسل فاصله گرفتم و وقتی شروع به حرف زدن کردم دیدم چقدر لب و دهنم خشک شده و به زور صدام درمیاد:

-ع..عسل..دو..دوتا..خط..یعنی..یعنی چی؟..

 

با ذوق شروع کرد به فشردن من و با جیغ و خنده ای بلند گفت:

-یعنی حامله ای خرِ..

 

تمام بدنم شل شد و نالیدم:

-وای خدا..

 

زیر زانوم خالی شد و داشتم می افتادم که عسل زیر بغلم رو گرفت اما باز هم نتونست سرپا نگهم داره و دوتایی اروم همونجا نشستیم…..

 

چشم هام از اشک می سوخت و گلوم درد گرفته بود و دلم زیر و رو میشد…

 

 

با بیچارگی به عسل نگاه کردم و لب زدم:

-بدبخت شدم..

 

-این چه حرفیه میزنی..ناشکری نکن..میدونی چندین میلیون نفر شاید منتظر همچین لحظه ای هستن؟..میدونی چقدر زن منتظرن تا این لحظه رو تجربه کنن؟..پاشو خودتو جمع کن این چه وضعیه…..

 

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با گریه گفتم:

-سامیار منو میکشه..

 

چشم غره ای رفت و با تشر گفت:

-غلط میکنه..اول خودشو بازخواست کنه، مگه تو مرغی..پاشو ببینم..پاشو اینجا نشین زمین سرده سرما میخوری….

 

دستش رو گرفتم و با کمکش از جا بلند شدم و رفتم روی مبل نشستم…

 

سرم رو تو دست هام گرفتم و بغضم دوباره ترکید و بلندتر زدم زیر گریه…

 

دست هام رو گرفتم جلوی صورتم و زار زدم..

 

عسل که انگار ترسیده بود با وحشت جلوم روی زمین نشست و گفت:

-چی شد..سوگل عزیزم اروم باش..

 

-بدبخت شدم..خوشی به من نیومده..سامیار روزگار منو سیاه میکنه…

 

-چی میگی اخه..چرا چرت و پرت میگی..هنوز هیچی نشده عزا گرفتی؟..چرا سامیار باید ناراحت بشه..اصلا شاید خودش خواسته و خوشحالم بشه….

 

با گریه خودم رو تکون دادم و زار زدم:

-نه نه..من میدونم..یه بار مادرجون درمورد بچه دار شدن بهش گفت، یه جوری جواب داد که من همون لحظه فهمیدم به این راحتیا به این ارزوم دست پیدا نمیکنم..الانم اگه بفهمه…..

 

-چیکار میکنه..میکشتت؟..یا مجبورت میکنه بچه رو سقط کنی؟…

 

چشم هام گرد شد و گریه ام بند اومد..با وحشت نگاهش کردم و با تته پته گفتم:

-س..سق..سقط؟..

 

 

 

سرش رو تکون داد و جدی و با اخم گفت:

-اره سقط..به نظرت سامیار همچین کاری میکنه؟..نهایتش دوتا داد میزنه و چند روز بهت محل نمیده و یه چیزی تو این مایه ها..دیگه مجبورت نمیکنه که خلاف خواسته ت بچه رو بندازی و به دنیا نیاری…..

 

با تردید نگاهش کردم و گفتم:

-نمیدونم..

 

-بسه سوگل..تو داری سامیارو در حد یه حیوون پایین میاری..شوکه میشه، سر و صدا میکنه و بعدم می پذیره..شاید چند روزم بد اخلاقی کنه اما در نهایت قبول میکنه…..

 

-مطمئنی؟..یعنی پس به نظرت کاری نمیکنه نه؟..

 

با حوصله سر تکون داد و از روی زمین که زانو زده بود، بلند شد و روی مبل نشست و گفت:

-نه از کجا مطمئن باشم..من فقط طبق شناختی که از سامیار دارم نظرمو گفتم…

 

-من از سقط می ترسم..

 

چشم هاش گرد شد و با تعجب و شوکه نگاهم کرد که با بغص ادامه دادم:

-حتی اگه نمی ترسیدمم نمی تونستم همچین کاری بکنم…

 

-خیلی خب..کسی هم الان از تو نخواست همچین کاری بکنی..محبورم نیستی این کارو بکنی…

 

-اگه سامیار مجبورم کنه چی؟..

 

ابروهاش رو انداخت بالا و شوکه تر گفت:

-یعنی تو اینجوری شوهرتو شناختی؟..از حیوون کمترِ اونی که بچه شو می تونه بکشه…

 

میون گریه اخم کردم و با عصبانیت گفتم:

-فقط دارم احتمال میدم عسل چرا شلوغش میکنی..دارم فکر میکنم که اگه اخرش همچین چیزی شد، چیکار باید بکنم…

 

-اینجوری فکر نکن..سامیار همچین کاری نمیکنه..بشین لذت ببر از بزرگترین لذت یه زن تو این دنیا….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اتاق فرمان
اتاق فرمان
1 سال قبل

ای بابا خودش کرده کع لعنت بر خودش باد سوگل بدبخ چ گناهی داره کع الان ایژوری باشه؟
ضمنا میشه پارتارو منظم بزاری؟
و طولانی

Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

بابا اینا چرا اینجوری میکنن😐خب سوگل از تو جوب نیاورده اون بچه رو ک
سامیار چرا باید به خاطر کار خودش اینو دعوا کنه و باهاش قهر کنه؟؟😐😐😐

&&&&&&&
&&&&&&&
پاسخ به  Mahsa
1 سال قبل

والا
بچه که تنهایی درست نمیشه وگرنه همه ی ادما جوونه میزدن تولید مثل میکردن😐اصولا به دونفر نیاز داره
سامیار اگه خیلی ناراحتم بشه باید بزنه تو سر خودش😂😑😑😑😑

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x