رمان گرداب پارت 89

3.7
(3)

 

 

نگاهش رو ازم دزدید و با لحن عصبی تری گفت:

-چرا متوجه نیستی..من نمی تونم مسئولیت یه بچه رو قبول کنم..حتی بهش فکرم میکنم عصبی میشم..تو اسمشو میذاری ثمره من میذارم مزاحم..نمی تونم قبولش کنم…..

 

بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه:

-بهش نگو مزاحم..

 

چنگ زد به بازوم و با حرص و محکم تکونم داد:

-لعنتی من می..

 

انقدر تکون دستش شدید بود که با ترس نگاهش کردم و بی اراده دستم رفت روی شکمم و شونه هام جمع شد…

 

حرفش نصفه موند و انگار کلا یادش رفت داشت حرف میزد…

 

نگاهش مات و حیرون چرخید سمت دستم که انگار برای محافظت از جنینی که هنوز حتی نمی دونستم چند روزه اس، حائل شکمم شده بود….

 

نگاهش دودو زد و دستش دور بازوم شل شد..

 

اون یکی دستش که اومد بالا یه لحظه وحشت کردم و فکر کردم دستش رو برای زدنم بالا اورده…

 

بیشتر تو خودم جمع شدم و چشم هام رو محکم بستم و گریه ام شدیدتر شد اما تو یک لحظه محکم کشیده شدم تو اغوشش و دست هاش محکم و حمایت گر دورم حلقه شد…..

 

چشم های بسته ام یهو باز شد و قبل از اینکه بفهمم چی شد، صدای خش دارش رو بغل گوشم شنیدم:

-هیس..اروم..نترس..نترس..کاریت ندارم…

 

دست هاش رو دورم محکم تر کرد و عصبی و گرفته گفت:

-نلرز لعنتی..

 

از گیجی در اومدم و دست هام رو محکم دور کمرش حلقه کردم و سرم رو به سینه ش چسبوندم و زار زدم:

-سامیار..

 

 

دستش رو روی موهام کشید و انگشت هاش رو برد لابه لاشون و سرم رو محکمتر به سینه ش چسبوند….

 

چشم هام رو بستم و نفسم رو فوت کردم بیرون..

 

کمی که گذشت و من ارومتر شدم سرم رو از روی سینه ش بلند کرد و گفت:

-بیا بشین ببینم..

 

دوباره روی مبل نشست و من رو هم اشاره کرد روبروش بشینم…

 

نگاهش رو تو چشم هام دوخت و کمی اخم هاش رو کشید تو هم و جدی گفت:

-من کِی روی تو دست بلند کردم که تا بحثی میشه سریع گارد میگیری و میترسی که بزنمت…

 

لبم رو گزیدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین..راست میگفت..تا حالا حتی ندیده بودم که چنین قصدی داشته باشه اما من همیشه می ترسیدم….

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

-نمیدونم..شاید ترسش از قدیم مونده..هرموقع مخالف شوهرعمه ام حرف میزدم، دستش میرفت بالا..خیلی وقتا عمه ام اجازه نمیداد بزنه اما گاهی اونم زورش نمیرسید و سیلی رو می خوردم..شاید بخاطره اونه…..

 

از گوشه ی چشم دیدم دستش رو کشید روی صورتش و با فحش زشتی که زیر لب داد، چشم هام گرد شد و لبم رو محکم گزیدم….

 

اخم کردم و با بهت و تعجب گفتم:

-سامیار زشته…

 

بی توجه به اینکه چی گفتم، دستش رو دراز کرد به نشونه ی اینکه برم تو بغلش و من هم از خدا خواسته خزیدم تو اغوشش و محکم چسبیدم بهش….

 

یک دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و اون یکی دستش رو کشید روی موهام و گفت:

-خب..حالا می تونیم درمورد این مزاحم تو شکمت جدی حرف بزنیم…

 

 

سرم رو از روی سینه ش بلند کردم و اخم هام رو کشیدم تو هم:

-گفتم نگو مزاحم سامیار..

 

توجهی به حرفم نکرد و اون هم اخم کرد و جدی انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم:

-تو کِی فهمیدی؟..

 

سرم رو انداختم پایین و اروم لب زدم:

-من..چیز..چند روزه خیلی حالت تهوع داشتم..هرصبح با تهوع بیدار میشدم و نیم ساعت تو دستشویی بودم و بالا میاوردم..خودم شک کرده بودم…..

 

پرید تو حرفم و شاکی گفت:

-چون بالا میاری یعنی حامله ای؟..علائم دیگه ای نداری؟…

 

کمی ازش فاصله گرفتم و با اعتراض گفتم:

-اگه اجازه بدی دارم میگم سامیار خان..

 

با اخم سرش رو تکون داد و منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:

-امروز عسل اومد اینجا بهش گفتم..اونم رفت بیبی چک گرفت و تست کردیم…

 

نگاهش چرخید سمت بیبی چکی که خودش انداخته بود روی میز و انگار این رو فراموش کرده بود….

 

هنوز داشت دنبال دلیل میگشت که بگه اشتباه شده و انکار کنه…

 

دوباره نگاهم کرد و مشکوکانه گفت:

-این تستا نتیجشون صددرصده؟..

 

کلافه صداش کردم:

-سامیار..

 

-زهرمارو سامیار..من باید مطمئن بشم..

 

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:

-نه صددرصد نیست ولی حالت تهوع و خوابِ زیادم صددرصدش میکنه…

 

دوباره اخم کرد و متفکر گفت:

-فردا میریم یه ازمایش بده..اینجوری مطمئن میشیم…

 

 

نفس عمیقی کشیدم و بی حوصله گفتم:

-باشه میریم..

 

انقدر خسته بودم و خوابم گرفته بود که چشم هام رو بستم و از بغل سرم رو به شونه و بازوی سامیار تکیه دادم….

 

خیلی خوابم زیاد شده بود..کل روز خوابالود بودم و حتی گاهی چرت هم میزدم…

 

خیلی سریع داشت خوابم میبرد که سامیار صدام کرد و شونه ش رو تکونی داد…

 

چشم هام رو باز و سرم رو بلند کردم و غر زدم:

-سامیار..خوابم میاد..

 

-الان وقت خوابه؟..کارت دارم..بلند شو ببینم..

 

درحالی که نق میزدم، کنارش صاف نشستم و چشم هام رو مالیدم و بعد نگاهش کردم:

-بفرمایید..درخدمتم..

 

با اخم سرتا پام رو نگاهی کرد و گفت:

-این چه وضعشه دیگه..مگه کمبود خواب داری که چرت میزنی؟..امروز همش خواب بودی…

 

با اخم نگاهش کردم و جوابی بهش ندادم که خودش ادامه داد:

-بیا بزن منو خجالت نکش..

 

با حرص دست هام رو تو هوا تکون دادم:

-بابا خسته ام چرا متوجه نیستی..دست خودم نیست..خوابم میاد خب…

 

-به حرفای من گوش بده بعد برو تو اتاق بخواب..

 

سرم رو تکون دادم و منتظرم نگاهش کردم که نگاهش اروم کشیده شد سمت شکمم اما سریع نگاهش رو دزدید و سرش رو انداخت پایین….

 

اصلا معلوم نبود مشکلش چیه..مگه میشد مردی بفهمه داره بچه دار میشه و خوشحال که نشه هیچ، تازه اینجوری ازش فرار هم بکنه….

 

 

سرم رو به تاسف تکون دادم و گفتم:

-چی می خواستی بگی سامیار

 

دست هاش رو تو هم قفل کرد و گذاشت سر زانوهاش و کمی خم شد جلو…

 

بدون اینکه نگاهی به من بکنه به جلوش خیره شد و اروم به حرف اومد:

-میدونم دوستش داری و میخواهیش..منم نمیتونم محبورت کنم دوستش نداشته باشی و به دنیا نیاریش، پس همین اول اتمام حجتمو میکنم که بعد حرفی پیش نیاد…..

 

-چه اتمام حجتی؟..

 

سرش رو چرخوند و مستقیم تو چشم هام خیره شد:

-به امید اینکه بدنیا میاد و اونوقت من میبینمش و مهرش به دلم میشینه و دوستش خواهم داشت نباش..شاید هم واقعا همینطور بشه اما الان میتونم بگم علاوه بر اینکه از بچه ها خوشم نیاد، مسئولیتش رو هم نمی تونم قبول کنم…..

 

دوباره بغض کردم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:

-منظورت چیه؟..

 

-منظورم اینه حالا که نگهش میداری تمام مسئولیتشم با خودته..من هیچ مسئولیتی در قبالش ندارم….

 

با ناباوری نالیدم:

-سامیار..

 

سرش رو چپ و راست تکون داد و ارنجش رو روی زانوش گذاشت و انگشت هاش رو دور لبش کشید…

 

دستم رو روی بازوش گذاشتم و کشیدم سمت خودم و سرم رو خم کردم تا صورتش رو ببینم:

-میفهمی چی میگی سامیار؟..مسئولیتش رو قبول نمیکنی؟..میدونی درمورد کی داری حرف میزنی؟..این بچه ی تواِ..چطور میتونی اینقدر راحت شونه خالی کنی…..

 

با یه حرکت از جاش بلند شد و انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم:

-مگه من بچه می خواستم؟..تو میدونستی من از بچه ها متنفرم…

 

 

من هم بلند شدم روبروش ایستادم و پوزخندی زدم:

-چقدر راحت میتونی از نفرت نسبت به تن خودت حرف بزنی…

 

اخم هاش رو کشید تو هم و چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت:

-زبون درازی نکن سوگل..

 

دوباره پوزخندی زدم و زمزمه وار گفتم:

-چشم..

 

دوباره می خواست بهم تشر بزنه اما اجازه ندادم و من هم با عصبانیت نگاهش کردم و با حرص گفتم:

-پس من کِی اجازه ی حرف زدن دارم؟..سوگل خفه شو..سوگل زبون درازی نکن..سوگل بشین..سوگل بخور..سوگل بمیر..چشم چشم چشم..برای اینکه تو راضی باشی و اخم نکنی، چقدر دیگه باید بگم چشم..چقدر دیگه باید کوتاه بیام؟…..

 

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو به نشونه ی اینکه ادامه بده تکون داد…

 

این حالتش ترس داشت اما نمی خواستم کوتاه بیام…

 

ایندفعه پای خودم وسط نبود که از حقم بگذرم..الان بحث بچه ای بود که من فقط می تونستم از حقش دفاع کنم و هیچ جوره هم کوتاه نمی اومدم…..

 

سرم رو بالا و پایین کردم و اب دهنم رو قورت دادم:

-اگه الانم بخاطره خودم بود، بازم چیزی جز چشم ازم نمیشنیدی..تمام امیده این بچه من و توییم..پشت و پناهش باید ما باشیم..اونوقت هنوز به دنیا نیومده از زیر بار مسئولیتش در رفتی؟…..

 

صداش رو بلند کرد و با حرص و محکم گفت:

-من از مسئولیت هیچ چیزی تو زندگیم فرار نمی کنم اما چیزی رو هم که نخوام، به هیچ وجه قبول نمیکنم…

 

-به این باید قبل از اینکه تخم دو زرده کنی فکر میکردی..

 

چشم هاش از عصبانیت شدید گرد شد و یه قدم اومد طرفم…

 

 

از حالت صورتش و اون چشم های گرد و قرمز شده و دندون های بهم فشرده اش ترسیدم و بی اختیار یک قدم رفتم عقب….

 

بهم نزدیک تر شد و انگشت اشاره ش رو با تهدید جلوم تکون داد:

-از موقعیتت سواستفاده نکن..من سگ بشم چشممو روی همه چی میبندم، حتی این توله ی تو شکمت که داری سنگشو به سینه میزنی….

 

صدام لرزید و ارومتر گفتم:

-فقط مال منه؟..

 

با صدای فریاد بلندش حس کردم شیشه های خونه لرزید و با ترس چشم هام رو محکم بستم:

-نمی خوام..نمیخوامش مگه زوره..هیچکس نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه که نمیخوام..دوست ندارم..از بچه ها متنفرم..هیچوقتم قرار نیست نظرم عوض بشه…..

 

چشم هام رو باز کردم و صدای من هم بی اختیار کمی رفت بالا:

-نمی تونی اینقدر راحت بی خیال بچه ت بشی..

 

-تو هم نمی تونی منو مجبور به کاری کنی که نمیخوام…

 

ساکت شدم و با سرزنش نگاهش کردم..

 

داشت عین بچه ها لجبازی میکرد..مثل یک بچه سه چهارساله که بخاطره نرفتن به جایی یا نخواستن یه چیزی، پا میکوبه زمین و با بی منطقی تمام میگه نمیام، نمیخوام…..

 

دوتا دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم…

 

الان بحث کردن باهاش فایده ای نداشت..افتاده بود رو دنده ی لجبازی و هرکاری هم می کردم کوتاه نمی اومد…

 

خم شدم و از داخل تنگ روی میز یک لیوان اب برای خودم ریختم…

 

نفسم بالا نمیومد و سرم سنگین شده بود..هق هقم یه لحظه هم قطع نمیشد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 4 (8)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.3 (15)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۶ ۰۰۳۳۰۵۷۱۳

دانلود رمان ماهی زلال پرست pdf از آزیتا خیری 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     جناب آقای سید یاسین میرمعزی، فرزند رضا ” پس از جلسات متعدد بازپرسی، استماع دفاعیات جنابعالی، بررسی اسناد و ادلهی موجود در پرونده، و پس از صدور کیفرخواست دادستان دادگاه ویژۀ روحانیت و همچنین بعد از تایید صحت شهادت شاهدان و همه پرسی اعضای…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
wp3551985

دانلود رمان او دوستم نداشت pdf از پری 63 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   زندگی ده ساله ی صنم دچار روزمرگی و تکرار شده. کاهش اعتماد به نفس ، شک و تردید و بیماری این زندگی را به مرز باریکی بین شک و یقین می رساند. صنم برای رسیدن به ارزشهای ذاتی خود، راه سخت و پرتشنجی در پیش…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۷ ۱۰۵۶۲۹۵۹۵

دانلود رمان افسون سردار pdf از مهری هاشمی 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان :     خلاصه :افسون دختر تنها و خود ساخته ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری می‌ره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکار بی رحم باز می‌شه و زندگیش به کل…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

یعنی‌چی ک‌ مسئولیت قبول نمیکنم؟؟میخواد خرجشو نده؟؟مریض شد دکتر نبره؟؟مسخرهههه

&&&&&&&
&&&&&&&
پاسخ به  Mahsa
1 سال قبل

والا انگار سامیار قراره شیرش بده و خوابش کنه یا غذاشو درست کنه://////چیه نکنه وقتی زنش میخواد بزاعه نمیرسونتش بیمارستان چون مسئولیت نداره ؟!😂💔به خدا خیلییییی چرته حرفش😂💔

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x