رمان گلادیاتور پارت 101

1
(1)

 

و بدون آنکه منتظر جوابی از سمت گندم بماند ، از اطاق او خارج شد و در را بست .

با خروج حمیرا از اطاق ، گندم باز پف کلافه ای کشید و نگاهش را سمت میز پر رنگ و لعاب چرخاند ………… هر چیزی که فکرش را می کرد ، روی میز دیده می شد . انگار یزدان بیشتر از آنچه که باید ، سفارشش را به حمیرا کرده بود .

نوت بوک جدیدی که یزدان به تازگی برایش خریده بود را مقابل خودش در انتهایی ترین نقطه میز قرار داد و خودش هم پشت میز نشست و تمام خوراکی ها را سمت خودش کشید و مشغول فیلم دیدن و هم زمان خوردن خوراکی های مقابلش شد ……….. البته نه گشنه اش بود و نه احساس ضعف می کرد ، اما در آن شرایط که نه اجازه خروج از اطاقش را داشت و نه کاری برای انجام دادن ، فیلم دیدن و خوردن بهترین کار بود .

با لحظه به لحظه خالی شدن میزِ مقابلش ، ظرف های خالی از تنقلات و غذا را درهم کرد و گوشه میز گذاشت ……….. آنقدر خورده بود که حس می کرد شکمش اندازه توپ بسکتبالی باد کرده و بالا آمده و راه تنفسش را بند آورده .

چند ساعتی می شد که صدای بسیار بلند موزیکی که از باندها پخش می شد ، کل عمارت را دربر گرفته بود و برای ثانیه ای نه کم می شد و نه قطع ……………….. نگاهش را سمت ساعت دیواری اش که دوازده و نیم نصفه شب را نشان می داد چرخاند و از پشت میزی که دیگر حالا چیزی برای خوردن بر رویش دیده نمی شد ، بلند شد و به سمت تختش رفت و تن سنگین شده اش را دمر روی تخت انداخت و پلک بست ………… اما مگر می شد با این صدای بلند موزیکی که کل عمارت را برداشته بود و یا صدای کوبش بی امان باس باند ها ، خوابید ؟!

نیم ساعتی همان طور بی تحرک روی تخت ، با پلک های بسته دراز کشیده بود که با حس فشاری که لحظه به لحظه بر روی مثانه اش بیشتر و بیشتر می شد ، ابرو درهم کشید و پلک گشود .

او که می دانست ، نه شرایط خروج از این اطاق را دارد و نه اجازه اش را ، پس نباید در خوردن تا این حد زیاده روی می کرد . هر چند در اطاقش حمامی بود که گوشه اش توالت فرنگی داشت ، اما یادش می آمد که چند روز پیش که یکی از خدمه ها برای نظافت اطاق و حمامش به اطاق او آمده بود ، به او هشدار خراب بودن فلش تانک توالت فرنگی اطاقش را داده بود و گفته بود بهتر است در این مدت تا درست شدن توالت اطاقش از توالت انتهای راهرو استفاده کند ……………. هرچند اگر توالت فرنگی هم درست بود ، گندم آدمی نبود که بتواند از این توالت های غربی استفاده کند و یا لااقل روش استفاده از آنها را بداند .

از جایش بلند شد و دو زانو روی تخت نشست و پاهایش را بهم فشرد و ابروانش بیشتر از قبل در هم فرو رفتند .

ـ لعنتی ………….. نباید انقدر می خوردم . چرا فکر دستشویی بعدش و نکردم .

نگاهی به ساعت دیواری انداخت که حالا از یک شب هم گذشته بود ، اما مهمانی به همان شدت و حدت خودش پابرجا بود .

از تخت پایین آمد و به سمت حمام قدم برداشت و نگاهی به فضای بزرگ حمام داخل اطاقش انداخت ………… اینجا چاره کارش نبود .

ناخن شستش را میان دندانش گذاشت و گازش گرفت ………….. فشاری که بر مثانه اش وارد می شد و دلپیچه ای که گرفته بود ، بیشتر از آنی بود که بشود نادیده اش گرفت و یا آدم بتواتد به فردا صبح موکولش کند .

بار دیگر به خودش و شکمش لعنتی فرستاد و با حس فشاری که لحظه ای به اوج خودش رسید ، تنها شال دم دستی برداشت و بر روی موهایش انداخت و به سمت در اطاق رفت و بعد از برداشتن کارت اطاقش ، با احتیاط در را باز کرد و سرکی در راهرویی که نسبتا خلوت به نظر می رسید ، کشید .

جشن پایین برگذار می شید …………… او هم که قصد پایین رفتن و شرکت در جشن را نداشت . پس اشکالی نداشت اگر که برای رفتن به سرویس بهداشتی ، لحظه ای از اطاقش خارج می شد .

با این فکر و توجیهی که برای خودش آورده بود ، همچون فشنگی خارج شده از تفنگ از اطاقش خارج شد و تمام مسیر تا خود سرویس بهداشتی را یک ضرب دوید و خودش را درون دستشویی انداخت و در را از پشت قفل کرد و با خیال راحت به کارش رسید .

با به پایان رسیدن کارش ، پشت در ایستاد و قفل در را آرام گشود و مجددا سرکی در راهرو کشید …………. همه سر و صداها و حتی فریادهای مردانه ای که گاهی لابه لای جیغ های از سر هیجان زن ها ، میان موزیک به گوشش می رسید ، از پایین شنیده می شد .

آرام در را باز کرد و از سرویس بهداشتی خارج شد …………… می خواست به سمت اطاق خودش حرکت کند ، اما این صدای داد و فریادهای از سر هیجان مخلوط با موزیک بدجوری کنجکاوی اش را تحریک می کرد .

به سمت نرده ها راه افتاد …………… به هیچ عنوان قصد پایین رفتن نداشت ، فقط می خواست مردانی که یزدان از آنها به عنوان گرگ های بی وجدان و درنده خو یاد کرده بود را ببیند ………….. دلش می خواست شکل و ماهیت آنها را ببیند .

روی نرده ها خم شد و سعی کرد پایین را ببیند …………… در آن دود مه آلود و رقص نور های قرمزی که لا به لای مه خط انداخته بودند ، دید را برای او سخت کرده بود .

هفت هشت پله پایین رفت و باز گردن به سمت پایین خم کرد و اینبار با دقت بیشتری نگاهش را میان جمعیت زن و مردی که دیوانه وار میان پیست بزرگ رقص میان سالن درهم می لولیدند و هر از گاهی صدای جیغ و فریادهای از سر هیجانشان بلند می شد ، چرخاند .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

4 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (11)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
han
han
1 سال قبل

من تازه شروع کردم به خوندن این رمان توی پارت های اول نویسنده رو به خاطره ایده جدید و مشکلات کودکان کار که بهش پرداخته تحسین می کردم اما الان هیچ فرقی با رمان های کلیشه ای دیگه نداره اینکه یزدان پولدار و خلافکار نمیشد و توی همون دار و دسته کاووس میموند خیلی بهتر بود چون شخصیت یه آدم معمولی رو داشت مثل کیانوش توی آوای باران اما توی دنیا واقعی خلافکار شدن به این آسونی نیست تو هزار بار هم شکنجه ات کنن و تعلیم ببینی بازم نمی تونی رئیس یه تشکیلات بزرگ بشی که واقعا اغراق کرده شخصیت گندم هم به عنوان دختری که بین گداها بزرگ شده خیلی ضعیفه و با کوچکترین مشکلی دادش در میاد و گریه می کنه من که خانواده دارم آخرین بار که گریه کردم فکر کنم زیر یک ساله ام بوده و همیشه خودمو با وجود تمام دردهام کنترل کردم که قوی باشم بعدم اعتماد گندم به یزدان یکم عجیبیه درسته که دوست بچگی بودن اما من اگه میدیم تبدیل شده به مرد زن باز و بی رحمی یه دقیقه هم پیشش نمی موندم

mehr58
mehr58
1 سال قبل

عه عجب نفهمیه این گندم .چقدر یزدان جون بهش تذکر داد.

...
...
1 سال قبل

وای خدا الان یه اتفاقی براش میوفته

Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

اینو بدن دست من یه دل سیر بزنمش دلم خنک شه
دختره فوضووووووووووول

nara
nara
پاسخ به  Mahsa
1 سال قبل

اخه یکی نیس ب این گندم بی ناموس بگع جات بگیره ت اون اتاق کوفتیت اون دفعه هم بخاطر این بی شرف یکی از کار بی کار شد😐
میگم این گندم ک کار با نوت بوک بلد نبود چجوری باهاش کار کرد؟😐😐

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط nara
بی نام
بی نام
پاسخ به  nara
1 سال قبل

تو نمیدونی گندم بااون چشمهای شهد عسلش وموهای گندمیش باهوش هم هست برعکس ماها. البته این نویسنده یادش رفت بگه

...
...
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

درود بر شرفت😂😂😂😂😂😂

Ghazal
Ghazal
1 سال قبل

باز این گندم فوضول دست به کار شد😐

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x