رمان گلادیاتور پارت 235

5
(3)

 

 

 

گندم حس می کرد یزدان با کار و حرف هایش ، او را میان شعله های آتشی قرار داده که راه خلاصی از آن وجود ندارد .

 

 

 

ـ آره تو راست میگی . من از هیچی خبر ندارم ………… انقدر احمقم که خام تو و حرفای قشنگت شدم ………. بهتره بذاری برم تا تو این بی خبری احمقانم بمیرم .

 

 

 

یزدان با نگاه تار و تیره و نا آشنایش نگاهش کرد …………. دیگر او یزدان چند سال پیش نبود که همچون گذشته تحمل و ظرفیت شنیدن هر نافرمانی و گستاخی را داشته باشد ……….. حتی اگر آن فرد ، برایش شخصی به عزیزی گندم باشد .

 

 

 

بله قربان گویی های در این چند سال و گوش به فرمان بودن افرادش او را بد عادت کرده بود .

 

 

 

فشار دستش را بر روی پهلوان گندم بیشتر کرد و برایش اهمیت نداشت اگر چهره گندم از درد در هم فرو رود .

 

 

 

ـ چوب خطات و یکی یکی داری پر میکنی گندم ………. مواظب اون زبونت باش تا کار دستت ندادم .

 

 

 

تن گندم آنقدر پر حرارت و داغ بود که انگار هیچ چیز را حس نمی کرد ……….. حتی فشاری که یزدان با دستانش بر تن او وارد می کرد .

 

 

 

دیگر نه تحمل سکوت کردن داشت و نه راه آمدن .

 

 

 

ـ می دونی . تو درست می گفتی که تغییر کردی . که دیگه اون یزدان سابق نیستی . اما من احمق نخواستم باور کنم . نخواستم تصویر یزدان گذشته هام تو ذهنم خراب بشه . نخواستم سیاه و کثیفشون کنم ……… اما تو درست می گفتی . تو تغییر کردی ، انقدر که مثل بی غیرتا ، می تونی منی که مثلاً تنها عضو باقی مونده خانوادت هستم به هر کس و ناکسی که دوست داری ، هدیه بدی و عین خیالتم نباشه …….. می دونی ، اشتباه از من بود ، منِ احمق .

 

 

 

نمی دانست گندم با حرف هایش بر رویش نفت می ریزد یا بنزین ……… تنها چیزی که حس کرد ، حس گر گرفتگی شدیدی بود که به صدم ثانیه ای سر تا پایش را در نوردید و عجیب سوزاندش .

 

 

 

 

 

با چشمان عصیانگر و برافروخته ، در چشمان خشمگین و نم برداشته گندم نگاه کرد ………… گندم به او لقب بی غیرت داده بود ؟؟؟

 

 

 

یزدان حلقه دستانش را از دور کمر او آزاد نمود ، اما با گرفتن مچ دستش این قطع اتصال را جبران نمود و از میان جمعیت رقصنده راهی باز کرد و با قدم های بلند و خشمگین او را به دنبال خودش کشید و به اطاق مشترکشان برد .

 

 

 

نگاه از چشمان پر از بغض و خشم او گرفته و به هر سمت و سویی نگاه می کرد ، الا جایی که چشمان به لرز نشسته گندم حضور داشت . گندم باید جواب این گستاخی اش را می دید .

 

 

 

گندم در حالی که با قدم های دو مانند به خاطر قدم های بلند یزدان ، به دنبالش کشیده می شد ، ترسیده مچ دستش را تکان تکانی داد تا از دست او آزاد شود ………… با اینکه این خشم یزدان ، او را می ترساند ، اما به هیچ وجه از حرفی که زده بود پشیمان نبود .

 

 

 

یزدان بی غیرتی کرده بود …………. اگر هدیه دادن یک دختر به مردان دیگر ، اسمش بی غیرتی نبود ، پس چه بود ؟؟؟

 

 

 

هر چه مچش را می کشید و تکان می داد ، انگار حلقه پنجه های یزدان به دور مچش تنگ تر می شدند و فرار از دست او غیر ممکن تر .

 

 

 

ـ ولم کن ، کجا داری من و می بری ؟ ………… بهت میگم ولم کن .

 

 

 

یزدان بی توجه به تقلاهای گندم او را به سمت پله ها برد و با رسیدن به اطاقشان ، با دست آزادش ، کارت را از جیب شلوارش بیرون کشید و میان شیار قفل در کشید که در با صدای تیک ضعیفی باز شد .

 

 

 

نگاهی به قاب روی دیوار انداخت و قدم هایش را به سمت حمام کشید و ابتدا گندم را داخل حمام فرستاد و بعد خودش وارد حمام شد و در را بلافاصله برا یجلوگیری از فرار گندم ، قفل کرد ………. حمام تنها جایی بود که می توانست بدور از نگاه فرهاد و زیر دستانش سنگ هایش را با گندم وا کند .

 

 

گندم با چشمانی ترسیده و از حدقه درآمده نگاهش را به یزدان و کار های او داد ………… دلیل آمدنشان به حمام را نمی فهمید .

 

 

 

ـ چرا ……… چرا من و آوردی اینجا ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بهار
بهار
8 ماه قبل

میشه پارت گزاریتون مرتب باشه هر موقع دوست دارید میلیون می‌کشه پارت میزارین اونم خیلی کوتاه هر موقع هم میلیون نمی‌کشه که هیچ

Mahsa
Mahsa
8 ماه قبل

پارت نداشتیم امروز؟؟

black girl
black girl
8 ماه قبل

این همه غلط املاییxd😐
اطاق؟دیگه اینو که هرکسی می‌دونه://

رها
رها
8 ماه قبل

حالا شد نویسنده!!! خوشم اومد داره هیجان انگیز میشه،ایول👏👏🌷🌷

...
...
پاسخ به  رها
8 ماه قبل

دقیقا چیش داره هیجان انگیز میشه 😐😐

رها
رها
پاسخ به  ...
8 ماه قبل

اینکه اینقدر از روح پاک گندم تعریف شد ،ما فکر کردیم حضرت مریم جدید بوجود اومده، ولی معلوم شد کله ی اونم بوی قورمه سبزی میده🤣🤣

zahra
zahra
8 ماه قبل

میشه پارتارو طولانی بنویسی

Mahsa
Mahsa
8 ماه قبل

اه بابا دو خط بیشتر بنویس خب

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x