رمان گلادیاتور پارت 244

4.8
(4)

 

 

 

 

یزدان با همان لبخند یک طرفه ای که بر روی لبانش نشانده بود ، خیلی آرام سر عقب کشید و خوبه ای زیر لب گفت .

 

 

 

دست از دور کمر گندم آزاد نمود و دستی که دست گندم را گرفته بود بالا برد و چرخی به تن او داد و دامن حریر گندم را در هوا به رقص درآورد .

 

 

 

گندم چرخی دور خودش زد و وقتی صورتش رو در روی یزدان قرار گرفت ، نگاهش به سمت سینه اویی که حالا بیش از نیم متر از آن فاصله گرفته بود ، داد …………. باید در کمال بی شرمی اعتراف میکرد که تمام جانش برای برگشتن به آن نقطه امن و گرمی که ثانیه های پیش آنجا بود ، دل دل می کرد .

 

 

 

حال که فکرش را می کرد ، می دید لقب فرشته مرگ زیادی به یزدان می آمد …………… این مرد ، می توانست جان هر آدمی را به راحت ترین روش ممکن بگیرد و نفسش را در کمترین زمان بند بیاورد .

 

 

 

یزدان انگار که با نگاه خیره گندم که معطوف سینه های ستبر مردانه اش شده بود ، دردش را فهمیده باشد ، باز او را سمت خودش کشید و دست به دور کمرش حلقه نمود و به سینه اش چسباند و اجازه داد گندم نفس راحت شده اش را آرام بیرون بفرستد ………. به راستی که این مرد فرشته مرگ بود .

 

 

 

***

 

 

 

سه روزی از برگشتشان به تهران می گذشت و یزدان به همراه جلال در اطاق مانیتور نشسته بودند و فیلم های دوربین مداربسته ای که شبانه نصب کرده بودند را برای بار هزارم چک می کرد .

 

 

 

همان چیزی که یزدان فکرش را می کرد ، اتفاق افتاده بود . برق خانه دقیقاً راس ساعت دو نصف شب رفته بود و کلیه دوربین ها از کار افتاده بودند و هیچ چیز ضبط نکرده بودند ، بغیر از دوربین هایی که یزدان روز آخر دستور نصبش را داده بود …………… دوربین هایی که با برق اضطراری کار می کردند .

 

 

 

 

 

در نبود آنها در آن دو شب ، چهار پنج نفری با چهره هایی کاملاً پوشانده شده و سر تا پا سیاه بعد از ساعات دو سه نصف شب وارد عمارت شدند و عمارت را برای پیدا کردن چیزی زیر و رو کردند .

 

 

 

ـ حدستون درست بود یزدان خان .

 

 

 

یزدان با همان ابروان درهم گره خورده ، گوشه لبش را لمس کرد و نگاه دقیقش را روی فیلمی که جاسوس ها تا پشت در اطاقش آمده بودند ، داد .

 

 

 

ـ در مورد اینکه با خروجمون از عمارت ، فرهاد افرادی رو به اینجا می فرسته درست بود …………. اما درباره اینکه این افراد برای شمعدونی ها به اینجا اومدن ، اشتباه بود . اینا اصلاً به دنبال شمعدونی ها نبودن . اینجوری که اینا وسط هر سر رسید و دفتر و کتابی که دم دستشون می یاد و چک میکنن ، معلوم میشه که به دنبال سند یا مدرکی هستن .

 

 

 

ـ درسته . با توجه به معامله ای که در پیش دارن ، اون شمعدونی ها دیگه نباید براشون ارزش خاصی داشته باشه .

 

 

 

یزدان پوزخندی بر روی لبش نشاند ………… چورچینش ، اندک اندک داشت کامل می شد .

 

 

 

ـ فکر کنم فهمیده باشم که دنبال چی می گشتن ………. اینا دنبال دفتر بازرگانی من بودن . همون دفتری که تمام کارهام و داخلش می نویسم . فرهاد انقدر احمق نیست که بی گدار به آب بزنه و اون حجم از محموله رو به دست منی بده که مطمئناً نه تنها دوستش نیستم ، بلکه براش رقیبیم که هر لحظه منتظر یه فرصت برای زمین زدنشم ………… فرهاد انقدر باهوش هست که بدونه باید به دنبال یه ضمانت نامه محکم برای برگشت محموله به دستش بگرده . اون پیر خرفت خوب همه چیز و کنار هم چید . اون از سوئیتی که برای من و گندم در نظر گرفته بود تا هر لحظه تحت نظرش باشیم ………… این از افرادی که شبونه به عمارت فرستاده .

 

 

– پس با این اوضاع و احوال بیشتر به نفعش بود که با شما وارد معامله نشه .

 

 

 

– نه . فرهاد خوب میدونه که هیچ کس غیر از من نمی تونه اون محموله به اون بزرگی رو جا به جا کنه ‌.

 

 

 

 

 

ـ اینکه تونستیم زودتر دست فرهاد و بخونیم یعنی ما یک پله جلوتر از اونیم . همینکه افراد فرهاد دست خالی از این عمارت بیرون رفتن ، یعنی خوب تونستید از پس اون مردک بر بیاین ………. البته الان که فکر می کنم می بینم شما بجای یک هیچ ، دو هیچ از فرهاد جلو ترید .

 

 

 

یزدان سرش را سمت جلال چرخاند و سوالی به او نگاه نمود :

 

 

 

ـ دو هیچ ؟ چطور ؟

 

 

 

ـ وجود اون دختر تو اون جشن جز یه خوش شانسی بزرگ برای شما ، چیز دیگه ای نبود .

 

 

 

ـ گندم ؟

 

 

 

ـ درسته ………… نه من ، نه شما زبان ایتالیایی نمی دونستیم و اگر اون دختر نبود ، امکان نداشت بتونیم حالا حالا ها سر از نقشه اونها در بیاریم .

 

 

 

یزدان سری تکان داد و نگاهش را سمت مانیتور دیگری چرخاند و به تصویر زنده گندم درون مانیتور که در باغ ، در محوطه ای که او برایش معین کرده بود ، برای خودش می چرخید نگاه نمود .

 

 

 

ـ آره . وجود گندم کنار من فقط یه خوش شانسیه و بس .

 

 

 

با ضربه ای که به در اطاق مانیتورینگ خورد ، جلال نگاهش را سمت در کشید :

 

 

 

ـ بیا تو .

 

 

 

در آرام باز شد و یکی از خدمه ها وارد شد و نگاهش را میان یزدان و جلال چرخاند :

 

 

 

ـ میز ناهار آمادس آقا . بفرمایید پایین .

 

 

 

ـ باشه ، الان میام .

 

 

 

با بیرون رفتن خدمه ، یزدان از پشت میز مانیتور بلند شد و به جلالی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد .

 

 

 

ـ من میرم پایین . از این چیزهایی که اینجا گفته شد ، با هیچ کدوم از نگهبانا صحبت نکن . ما هنوز نتونستیم جاسوس فرهاد و پیدا کنیم .

 

 

 

 

 

ـ حله قربان . خیالتون راحت .

 

 

 

از پله ها پایین می رفت که چشمش به یکی از خدمه ها افتاد ، بلند صدایش زد تا سمتش برود .

 

 

 

ـ بفرمایید یزدان خان . امری دارید ؟

 

 

 

ـ اون دختری که تو حیاط داره راه میره رو صدا کن بگو بیاد سالن غذا .

 

 

 

ـ چشم قربان .

 

 

 

وارد سالن غذا خوری شد و نگاهش را روی میزی که همچون همیشه تکمیل چیده شده بود ، چرخاند و به سمت صدر میز ، جایگاه همیشگی اش رفت و روی صندلی مخصوصش نشست .

 

 

 

با شنیدن صدای تق تق صندل های آشنایی که سکوت سالن را می شکاند ، نگاهش را سمت گندم خندان با آن صورت بشاشش چرخاند و نگاهش نمود ………….. گندم تنها فرد در این عمارت بود که فارق از هر چیزی ، بی خیال عالم و آدم زندگی می کرد و به نظر می رسید به چیزی هم اهمیت نمی دهد .

 

 

 

نگاهی به لباس های راحتی در تنش با آن دستمال سر مشکی رنگی که به سرش پوشانده بود و رویش پر بود از ستاره های اکلیلی صدفی رنگ ، انداخت .

 

 

 

با دست به صندلی کنارش اشاره کرد و گندم با همان صورت خندان و بشاش ، بدون آنکه به یزدان نگاهی بی اندازد ، روی صندلی ای که یزدان اشاره کرده بود نشست و به جلالی که خبردار پشت یزدان ایستاده بود نگاه نمود و سلامش داد .

 

 

 

ـ سلام جلال جون . چطوری ؟

 

 

 

جلال نگاهش را سمت گندم کشید و آرام برایش سری تکان داد ……………. نزدیک به سه ماه از آمدن گندم به این عمارت می گذشت و هنوز اتفاق خاصی که مبتنی بر سر رسیدن تاریخ انقضای گندم باشد را ندیده بود ………… هرچند با اتفاقاتی که پیش آمده بود و زبان ایتالیایی که تنها این دختر از پسش بر می آمد ، به نظر می رسید یزدان حالاحالاها خیال دور کردن این دختر از خودش را نخواهد داشت .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
lolo
lolo
5 ماه قبل

دلم تنگ شد براش😐
گندم خیلی لوووسه انگار ت پر قو بزرگ شده؟ مکه اون کل عمرشو دستفروشب نکرده؟؟ پس چرا انقدر لوسه؟؟ اون بخاطر کنجکاویش ی ادم دیگه رو ت خطر انداخت خو اون نگهبانه هم وظیفشو انجام داد.
اصن حرف هایی ک میزنن بهم مرتبط نیس و نویسنده باید حرفاشو با منطق پیش ببره مثل رمان وهم از کلینیک اومدن یزدان سردرد گرفت و اعصابش داغون؟؟ دقیقا چی شدد؟؟
پوست حساس گندم؟ چشمان عسلی گندم؟ جثه ظریف گندم؟؟ انگارر داریم رمان حوری بهشتی رو میخونیم
ی پارتش هم ک کلا گرگ و سگ و اسب میاره جوری ک من حس میکردم دارم رمان مستند حیوانات رو میخونم

lolo
lolo
5 ماه قبل

اینم یکی دیگش پارت ۸۳ وای یادش بخیر🥲🥲

میگم مگه یزدان سلبریتیه ک مدیر برنامه داره؟؟ 😐 بابا انقدر ک این یزدان مدیر برنامه و نوکر خدم و حشم داره این سلبریتی ها ندارن 😐 💔

ی جوووریییی میییگه روح سفید و دست نخورده گندم انگااار ک ما صدتا گناه کبیره انجام دادیم 😐 بچه ها ابنم ب زیبایی گندم اضافه کنید روح سفید و دست نخورده گندم 😂 💔

lolo
lolo
5 ماه قبل

این نقد یکسال پیش منه تو پارت ۸۰ گلادیاتور یکی که میخواست رمانو بخونه بهش گفتم😑
ولی خب گندم حوری بهشتی دستفروشه نباید انقدر نازک نارنجی و لوس باشه😐😐
معلوم نیست مثلا ی بار میگه مثل بچمه ی بار دیگه
میگه خواهرمه . 😂 ولی نخونی بهتره ها چون ۲۲ شبانه روز ما باید سر میز صبحونه باشیم و ۴۰ شبانه روز ما باید تو کلینیک باشیم 😐 و گندم بسیار بسیار لوسه و در عین حال زیبا که نویسنده با اینکارش اعتماد ب نفس مارو گرفته و اگه یه خط به ما پارت بده از ده تا کلمه‌ش نه تاش اینه ک گندم زیباست 😐 😂 یعنی همه عاشق گندم هستن و مردی ب جذابی یزدان تو این دنیا پیدا نمیشه و همه دخترا بزا این سر و دست میشکونن این دوتا حوری بهشتی هستن ک همه بهشون حسودی میکنن.
یه چیز دیگه ام هست مثل مستند حیواناته. یزدان مانند شیری غرش کرد یزدان مانند گرگی تنهاست یزدان عقاب زخم دیده. ماشینش همانند خودش غرشی کرد و با سرعت حرکت کرد ماشینش مانند گرگی ک از جنگ امده از دبی اورد 😐 😞

😐 خیلی طولانی شد 😂 بازم انتخاب خودته

آسمان
آسمان
پاسخ به  lolo
5 ماه قبل

زیاد جدی گرفتی ها یه داستانه دوست نداری نخون خب مجبوری مگه بدرک

lolo
lolo
5 ماه قبل

دوستان گندم از حالت بچگونش خارج نشده!؟ من موقعی ک این رمانو میخوندم نویسنده همش از گندم تعریف میکرد😂 :
پوست لطیف گندم
چشمان مظلوم گندم
دماغ کوچولوی گندم
صدای بچگونه گندم😑
بعد یزدان:
هنگامی که یزدان ماشین اخرین مدلش که به تازگی از دبی اورده بودند را روشن کرد همچون شیر غرشی کرد😐 و بدین‌سان گندم با چشمان عسلی و معصوم پوستی لطیف موهای نرم گندم دماغ کوچک گندم که در فکر بود ترسید و گفتتت وایی شیر اومد منو بقوله😐😂 و یزدان از ماشین پیاده شد و گفت من اون شیر رو با همین دستان خود میکشم و از پوست او برایت پالتو درست میکنم😐😐😐😐😐

رها
رها
پاسخ به  lolo
5 ماه قبل

کاملا حق با شماست موافقم😊

رها
رها
5 ماه قبل

باز همینکه مهمانی تمام شد خدارو شکر🤲👏👏👏

نسرین
نسرین
5 ماه قبل

یه مهمونی دو روزه رو نویسنده 8 ماه طولش داد

Mahsa
Mahsa
5 ماه قبل

چه عجب برگشتن خونه
حالا سه هفته تو غذا خوردنشون میمونیم

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x