رمان گلادیاتور پارت 251

4.6
(7)

 

 

 

 

ـ میگم میشه منم باهات بیام ؟

 

 

 

ـ آخ آخ عضلات پشت گردنم گندم ………….. اونجا رو بیشتر بمال .

 

 

 

گندم پنجه هایش را به سمت عضلات گردن یزدان هدایت نمود و فشار پنجه هایش را بیشتر کرد .

 

 

 

ـ شنیدی چی گفتم ؟ میگم میشه منم باهات بیام ؟

 

 

 

ـ بیای ؟ کجا بیای ؟

 

 

 

ـ همین سفری که قراره با جلال بری .

 

 

 

یزدان بی آنکه حتی زحمت باز کردن پلک هایش را به خود دهد و یا حتی سر سوزنی خواسته گندم را جدی بگیرد ، جوابش را کوتاه داد :

 

 

 

ـ نه .

 

 

 

گندم حرکت پنجه هایش را بر روی کمر او متوقف کرد و با چهره ای درهم فرو رفته ، باز سرش را به سمت سر یزدان خم نمود :

 

 

 

ـ نه ؟؟؟؟؟ چرا نه ؟

 

 

 

ـ چون اندفعه قرار نیست مهمونی یا پارتی برم که بخوام تو رو هم دنبال خودم بکشونم .

 

 

 

ـ خب منم نگفتم که می خوای مهمونی بری ………. گفتم فقط می خوام کنارت باشم .

 

 

 

ـ منم گفتم تا زمانی که نتونی از پس خودت بر بیای و از خودت محافظت بکنی ، حق همراه شدن با من و تو هیچ ماموریتی نداری .

 

 

 

گندم بیشتر از قبل چهره درهم فرو کرد ………….. از هر سمتی که می رفت ، به در بسته می خورد .

 

 

 

ـ چرا فکر می کنی من نمی تونم از خودم محافظت کنم یا از پس خودم بر بیام ……….. من و اینجوری نبین . من می تونم یه گرگ تو لباس یه میش باشم .

 

 

 

یزدان خنده بی جانی کرد و در همان حال گفت :

 

 

 

ـ حالا ما رو نخوری خانم گرگه .

 

 

 

 

 

 

ـ واقعاً چرا فکر می کنی من نمی تونم از پس خودم بر می یام ؟؟؟

 

 

 

ـ فکر نمی کنم ، مطمئنم .

 

 

 

گندم حرصی سر عقب کشید :

 

 

 

ـ اطمینانت به درد خودت می خوره عزیزم .

 

 

 

هنوز چند ثانیه ای از این اظهار نظرش نگذشته بود که نفهمید چه شد که از روی تخت کنده شد و ثانیه ای بعد دمر به تشک تخت کوبیده شد و زیر تن یزدان گیر افتاد .

 

 

 

یزدان به راحت ترین و سریع ترین حالت ممکن دستان او را پشت سرش برد و با یک دست دو دست او را پشت کمرش قفل کرد ………… تنها می خواست به این دختر ثابت کند که حتی توان مقابله چند ثانیه ای در برابر او را هم ندارد .

 

 

 

گندم شوکه گردن رو به عقب کشید و سعی کرد به یزدانی که پشت سرش روی تن او خیمه زده بود و اندکی از سنگینی تنش را روی او انداخته بود ، ببیند .

 

 

 

ـ چی کار می کنی یزدان ………. خفم کردی . فکر کردی سبکی که خودت و روی منم میندازی ؟

 

 

 

یزدان لبخند یک طرفه ای زد و مقداری بیشتری از سنگینی اش را به او منقل کرد و سر سمت گوش او کشاند و آرام گفت :

 

 

 

ـ چی شد ؟ تا همین یک دقیقه پیش که داشتی برای من لُغُز می خوندی که می تونی از پس خودت بربیای …………..

 

 

 

و همچون گندم ادامه داد :

 

 

 

ـ پس چی شد عزیزم ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x