رمان گلادیاتور پارت 254

5
(3)

 

 

 

 

 

کفری تر شده نسبت به قبل ، تنش را تکانی داد :

 

 

 

ـ آره ، آره تو راست میگی لعنتی ، من نمی تونم از خودم دفاع کنم ……….. حالا ولم کن .

 

 

 

با این حرارت افتاده به جانش ، دیگر برایش حتی ذره ای اهمیت نداشت که دارد اینچنین به ناتوانی اش اقرار می کند ………. تنها چیزی که الان می خواست این بود که از این جو و فضایی که در آن گیر افتاده بود فرار کند و برود .

 

 

 

یزدان با شنیدن این اعتراف شیرین ، لبخند نصفه و نیمه ای بر لب آورد و دستش را از دور تن او آزاد نمود . اما قبل از اینکه قفل دستانش را کامل باز کند ، سر خم کرد و نرم و آهسته گوشه گیج گاه او را بوسید و گندم را بیش از قبل در آتشی که به جانش افتاده بود ، سوزاند .

 

 

 

با جدا کردن لبانش از گوشه پیشانی گندم ، آرام عقب کشید و نگاهی به پلک های بسته و چهره سرخ از حرص او انداخت ……… می دانست بدجوری کفر گندم را درآورده ، اما به نظرش لازم بود تا گندم اینچنین ملموس ، عمق ناتوانی اش را حس کند و بسنجد .

 

 

 

گندم که هنوز هم رد لبان گرم و نرم یزدان را در گوشه پیشانی اش حس می نمود ، نفس های لرزانش را یکی در میان از بینی اش خارج کرد و آرام پلک گشود و نگاهش را سمت او کشید ………….. حس می کرد با این بوسه بند دلش پاره شد ………….. حس میکرد ، قلبش فرو ریخت ………… حس می کرد ، در آتشی غرق شده که نه راه نجاتی از آن دارد و نه حتی ……. چیزی از ماهیت آن می داند .

 

 

 

با قدم دیگری که یزدان به عقب برداشت ، دیگر نه ایستاد تا بیهوده لُغُز بخواند تا خودِ کم زور و بی جانش را به او ثابت کند ……….. تنها با قدم های بلند از اطاق او گریخت و به اطاق خودش پناه برد . بد بازی را با یزدان راه انداخته بود ………. بازی که برنده بی چون و چرایش کسی نبود ، جز یزدان .

 

 

 

یزدان با خروج گندم از اطاقش ، در را بست و به سمت تختش برگشت و تنش را روی آن انداخت و کششی به تنش داد ……….. مشت و مال های گندم بدجوری به دلش چسبیده بود و تن خسته اش را حال آورده بود .

 

 

 

 

 

پلک بست و گام های بلند گندم که بی شباهت به گریختن از او نبود را به خاطر آورد و بی اختیار لبخندی بر لبش نشست .

 

 

 

فکر می کرد این گریختن گندم فقط از سر ناراحتی و عصبانیت بوده و بس ………… هرچند بخاطر نمایشی که راه انداخته بود ، به هیچ عنوان ناراحت و پشیمان نبود ……….. گندم ضعیف بود و ناتوان …………. و این چیزی نبود که قابل چشم پوشی باشد .

 

 

 

****

 

 

 

درون سالن پذیرایی نشسته بود و همراه با جلال برنامه ریزی هایی که برای سفرشان کرده بود را دوره می نمود .

 

 

 

یزدان نگاهش را در لپتابش چرخاند و در همان حال از جلالی که او هم سرش در لپتاب روی پایش بود ، پرسید :

 

 

 

ـ خونه امنی که خواسته بودم و پیدا کردید ؟

 

 

 

ـ اون مدل خونه ای که شما خواستید ، پیدا کردنش یک مقدار سخت هست ، اما نشد نداره . یه خونه ، تو حومه منطقه ای که شما خواسته بودید پیدا کردم . یه خونه مستطیلی حدوداً پنجاه شصت متری . که دیوار انتهایی خونه ، دیوار به دیوار ، خونه کوچه پشتیه .

 

 

 

یزدان لبخندی بر لب نشاند . نباید بی گدار به آب میزد . باید قبل از قدم گذاشتن در یک مسیر ، تمام راه های در رو آن را چک می نمود .

 

 

 

ـ خوبه .

 

 

 

ـ فقط خونه زیادی کوچیک نیست ؟ یعنی مشکلی با کوچیکی خونه ندارید ؟ می خواین دنبال یه خونه بزرگ تر بگردم ؟

 

 

 

ـ نه احتیاجی نیست . نمی خوام اونجا مهمونی بگیرم که …………. در حد اینکه امنیتمون و تضمین کنه ، کفایت می کنه .

 

 

 

ـ بله درسته .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x