رمان گلادیاتور پارت 270

4.4
(7)

 

 

 

#part586

#gladiator

 

 

 

 

جبر زمانه و محیطی که در آن قرار گرفته بود باعث شده بود ، ذره ذره از آن گندم ساده و خام ماه های گذشته فاصله بگیرد و به این گندمی که الان هست ، مبدل شود .

 

 

 

گندمی که تا همین چهار پنچ ماه گذشته کاری جز بله قربان گفتن و دستمال کشیدن و ظرف شستن ، نداشت .

 

 

 

ـ فکر کنم یه ذره برای دیدن اون گندم گذشته ، دیر شده یزدان خان .

 

 

 

گوش های یزدان به آنی تیز شد . آنقدر خام و ناپخته نبود تا معنا و مفهوم حرف زیرکانه گندم را نفهمد .

 

 

 

ـ هی دختر جون حواست باشه که اجازه عوض کردن گندم من و نداری .

 

 

 

گندم نفس عمیقی کشید و باز نگاهش را به سمت پنجره کشاند ………… دلش نمی خواست حالا که بعد از مدت ها توانسته بود صدای یزدان را بشنود ، به این سرعت تماس را قطع کند و با او خداحافظی نماید ………… اما چشمان منتظر آرایشگرش که کنار صندلی اش ایستاده بود ، اجازه بیشتر وقت تلف کردن را به او نمی داد .

 

 

 

ـ من دیگه باید برم یزدان ، آرایشگرم منتظرمه .

 

 

 

یزدان سری با دلهره تکان داد و دستی به دور لبش کشید :

 

 

 

ـ ای کاش اجازه می دادن معین بیاد داخل و یه لحظه اون تو رو چک کنه .

 

 

 

ـ هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداره یزدان ……….. خیالت راحت .

 

 

 

ـ خدا کنه . راستی قبل از اینکه به پیش معین برگردی و گوشیش و بهش برگردونی ، اول داخل حافظه داخلی گوشیش برو . احتمالاً برنامه ضبط تماس داره ………. مکالمه خودم و خودت و پاک کن .

 

 

 

ـ باشه . اما معین قابل اعتماد ترین آدمیه که من دیدم .

 

 

 

ـ تو این دنیا هیچ آدمی قابل اعتماد تر از خود آدم نیست . تلفن و پاک شده بهش بده …………. در ضمن ، من هیچ خوشم نمی یاد که جلوی من انقدر معین معین می کنی .

 

#part587

#gladiator

 

 

 

لبخندی بی دلیل بر روی لبان گندم جای گرفت ………… به نظرش مرد ها حسود ترین موجودات بر روی این کره خاکی بودند .

 

 

 

ـ باشه .

 

 

 

ـ خیلی مواظب خودت باش ، و بدون اولویت اول و آخر من همیشه تو هستی ………. حتی اگر باز هم تو این مدت زمان باقی مونده ای که من اینجا هستم ، هیچ فرصتی برای صحبت کردن با تو پیدا نکنم .

 

 

 

گندم ابرویی با تمسخر بالا داد ………… از همین الان ماتم روز های آینده را گرفته بود .

زیر لب و کفری از این قوانین صدمن یک غاز یزدان ، غرید :

 

 

 

ـ نمردیم و معنی اولویت اول و آخر و هم فهمیدیم .

 

 

 

یزدان که به خوبی حرف زیر لبی گندم را شنیده بود ، گفت :

 

 

 

ـ شنیدم چی گفتی زبون دراز .

 

 

 

و گندم بدون آنکه کوچک ترین قصد عقب نشینی داشته باشد ، با حاضر جوابی تمام گفت :

 

 

 

ـ بهتر که شنیدی ………. اصلاً خوب کردم که گفتم . جگرم حال اومد .

 

 

 

ـ برو برو که حس می کنم زمانی که برگشتم باید اول از همه ، مفصلاً روی این زبون دراز شدت کار کنم .

 

 

 

گندم پوزخند تصنعی و صدا دار زد . پوزخندی که یزدان هم از آن طرف خط صدایش را شنید و به خنده اش انداخت :

 

 

 

ـ هع ……….. البته اول ببین می تونی از زیر دستای من زنده بیرون میای بعداً برام لغز بخون .

 

 

 

ـ توی جزقل بچه می خوای سر من و زیر آب کنی ؟ تو ؟؟؟ نه خوشم اومد ………… فقط تروخدا وقتی خواستی دخل من و بیاری یه جوری در بیار که زیاد دردم نیاد .

 

 

 

و با یادآوری جثه ظریف و شکننده گندم که در کنار خودش ، همچون فنجونی در کنار یک فیل بود ، بلندتر از قبل آنچنان به خنده افتاد که سر جلالی که درون سوله ریختگری قرار داشت ، به سمت صدای او چرخید و متعجبش کرد .

 

 

 

از معدود دفعاتی بود که صدای خنده یزدان به گوش دیگر افراد می رسید ………… آنچنان که جلال اصلاً به خاطر نمی آورد آخرین باری که یزدان این چنین صدای خنده اش را بلند شده بود و خندیده بود ، به چند سال پیش بر می گشت !!!

 

#part588

#gladiator

 

 

 

گندم که خودش هم خنده اش گرفته بود ، با صدایی که خنده در آن به راحتی نمایان بود ، گفت :

 

 

 

ـ حالا تو بخند یزدان خان ، شب دراز است و قلندر بیدار .

 

 

 

ـ برو بچه . برای من یکی گردن کلفتی نکن .

 

 

 

ـ یزدان من باید برم . آرایشگرم دیگه داره بهم چشم غره میره .

 

 

 

ـ باشه برو خداحافظ ، مواظب خودت باش .

 

 

 

ـ چشم حتماً . تو هم مراقب خودت باش ، خداحافظ .

 

 

 

و تماس را قطع کرد و با قدم های بلند ، به سمت آرایشگرش که بِر و بِر نگاهش می کرد به راه افتاد و در حالی که لبخندی پوزش طلبانه بر روی لبانش می نشاند ، بر بروی صندلی اش نشست .

 

 

 

ـ دیگه کم کم می خواستم یکی رو جایگزینت کنم .

 

 

 

گندم از داخل آینه مقابلش به آرایشگرش که نگاهش را به کلاسورهای کاتالوگ های رنگ موی درون دستش داده بود ، انداخت .

 

 

 

ـ ببخشید از این تماس های یکدفعه ای و غیر و منتظره بود ، اینه که نتونستم خیلی زود سر و ته حرف و هم بیارم …………… مخصوصاً که ……………. بعد از نزدیک به چهل و خورده ای روز داشتم صداش و می شنیدم .

 

 

 

زن نگاهش را از کاتالوگ های درون دستش گرفت و ابرو بالا داده ، او هم از داخل آینه نگاهش را به گندم داد .

 

 

 

ـ به قیافت که نمی خوره که شوهر موهر داشته باشی ………….

 

 

 

و کاتالوگ های درون دستش را مقابل گندم قرار داد و ادامه داد :

 

 

 

ـ مدل مو و رنگ دقیق موت و می تونی از داخل این کاتالوگا انتخاب کنی ………….. نگفتی ، حالا طرف ، دوست پسرت بود یا نامزدت ؟

 

#part589

#gladiator

 

 

 

گندم خنده ای کرد و به کاتالوگ های مقابلش نگاهی انداخت و در همان حال جواب او را داد :

 

 

 

ـ هیچ کدوم .

 

 

 

ـ آآآآآآها پس بگو ………….. از این عشق و عاشقی های نامحسوسه .

 

 

 

گندم نگاهش را بالا آورد و اندک ابرویی درهم کشید …………. منظور زن را نفهمیده بود .

 

 

 

ـ نامحسوس ؟

 

 

 

ـ آره از همین عشق و عاشقی هایی که مثلاً عاشق یکی هستی و دوستش داری ، اما طرف مقابل نمی دونه .

 

 

 

گندم پلکی زد و نگاهش را مجدداً سمت کالوگ مقابلش پایین کشید ………….. عشق و عاشقی نامحسوس ؟ به هیچ عنوان .

 

 

 

از احساسش نسبت به یزدان خبر داشت ……….. حسش به یزدان آن چیزی نبود که زن می گفت .

 

 

 

او فقط وابسته یزدان بود …………. یک وابستگی منطقی . او هیچ وقت در زندگی اش پشت و پناهی جزء یزدان نداشت . پس طبیعی بود که برای بودن و داشتنش تمام جانش پر پر بزند .

 

 

 

اما بدون آنکه جواب زن را بدهد دست بر روی یک مدل مو و یک رنگ مو قرار داد و گفت :

 

 

 

ـ می خوام موهام این رنگی و به این سبک کوتاه بشه …………. فقط عزیزم من یه اصلاح صورت هم دارم .

 

 

 

ـ چه جور اصلاحی ؟

 

 

 

ـ می خوام ابروهام و هم بردارم .

 

 

 

ـ باشه عزیزم . میگم که برات انجام بدن .

 

#part590

#gladiator

 

 

 

بیش از پنج ساعت از کار بر روی موهایش گذشته بود و او حالا به سر کلاه کشیده شده اش نگاه می کرد و ابروانی که تمیز و مرتب شده بودند ………….. ابروانی که چهره زیبایش را زنانه تر از فریبنده تر از قبل نشان می داد .

 

 

 

با ایستادن زن جوان دیگری در پشت سرش ، نگاهش را از کلاه رنگ بر روی سرش گرفت و سمت زن کشید .

 

 

 

ـ عزیزم شما کار تتو هم داشتید ؟

 

 

 

گندم سری تکان داد .

 

 

 

ـ بله .

 

 

 

ـ کجا رو می خوای تتو بزنی ؟

 

 

 

ـ یه ذره بالاتر از سینه چپم و .

 

 

 

زن سری تکان داد و کرم تیوپی را سمت گندم گرفت .

 

 

 

ـ حله . اون سطحی رو که می خوای تتو روش زده بشه و رو با این کرم کاملاً ماساژ بده تا بی حس بشه .

 

 

 

گندم تیوپ را از زن گرفت و سری به نشانه تایید برای او تکان داد .

 

 

 

شنیده بود که تتو زدن هر چند اندک ، بازهم درد دارد . اما از مقدار و اندازه آن خبر نداشت و این ته دلش را اندکی به شور می انداخت ………. هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت . تنها کسی که در دور و اطرافیانش تتو انجام داده بود ، یزدانی بود که با آن تتو های بزرگی که بر روی کمر و سینه و اندکی هم از گردنش زده بود ، به نظر نمی رسید کلاً میانه ای با درد داشته باشد و یا دردی در زمان تتو زدن حس کرده باشد .

 

#part591

#gladiator

 

 

 

دو دکمه بالای پیراهنش را باز کرد و قسمتی که قصد تتو زدنش را داشت کامل آزاد نمود و مقداری از کرم درون تیوپ را روی پوسش پخش کرد و مالید .

 

 

 

ـ عزیزم چون دو نفر دیگه پشت سر شما هستن ، بلافاصله بعد از تموم شدن کار موهات به سمت سالن تتو بیا …………. آرایشگرت گفت تا یک ربع دیگه کار موهات تمومه .

 

 

 

ـ باشه چشم .

 

 

 

موهایش را شستند و شسواری هم به آن زدند …………. خیلی تغییر کرده بود . دیگر درون آینه مقابلش خبری از گندم چند ساعت پیش نبود . این موهای کوتاه و رنگ شده با آن ابروان تمیز شده اش ، از او یک گندم دیگر ساخته بود . گندم که امروزی به نظر می رسید و صد البته طناز و زیبا و خانمانه .

 

 

 

دستی به موهای سشوار کشیده اش کشید و لبخندی بی اختیار بر روی لبانش نشست …………… از این قیافه جدیدی که پیدا کرده بود زیادی راضی بود .

 

 

 

ـ عزیزم ………… تتو کارت منتظرته .

 

 

 

حواس گندم با ضربه آرام دختری که کنارش قرار گرفته بود از تصویر درون آینه پرت شد و نگاهش را سمت او کشید و سری تکان داد و وسایلش را برداشت و به سمت سالن تتو به راه افتاد .

 

 

 

با ورود به سالنی که با شیشه های قدی که تا سقف کشیده بود ، از ماباقی واحد جدایش نموده بودند ، سرمای محسوسی بر روی تنش نشست و نگاهش میخ پوستر های بزرگ متصل بر روی دیوار شیشه ای شد که بر روی هر کدامش طرح خاصی از تتو دیده می شد ……… سالنی که کسی درونش حضور نداشت .

 

 

 

با دیدن تخت های چرم سیاه ردیف در کنار هم و دستگاه هایی که در کنار هر تخت یکی از آنها قرار داشت ، لرزی بر تنش نشست . لرزی که به نظر می رسید ، ته مایه هایی از ترس را هم به همراه داشته باشد .

 

#part592

#gladiator

 

 

 

این راهی بود که خودش شروع کرده بود و تا اینجا هم آمده بود ، و الان به نظر می رسید که برای عقب نشینی کردن زیادی دیر به نظر می رسد .

 

 

 

ـ عزیزم پوستت بی حس شد ؟

 

 

 

سر گندم به عقب به سمت صدای زنی که از پشت سرش به گوشش رسید ، چرخید …………. همان زنی که یک ربع پیش آمده بود و آن کرم تیوپی را به دستش داده بود .

 

 

 

ـ کامل نه ، اما فکر کنم 60 ،70 درصدی بی حس شده .

 

 

 

ـ خب پس خوبه ……….. لباسات و در بیار و روی این تخت اولیه دراز بکش تا کارمون و شروع کنیم .

 

 

 

گندم با ابروان بالا رفته به زن نگاهی انداخت :

 

 

 

ـ هنوز کامل بی حس نشده ها .

 

 

 

ـ دراز بکش عزیزم . همین مقدار هم کافیه ………….. قرار نیست که پوستت صد در صد بی حس بشه ، فقط یه حس لمسی بهت دست میده . انگار که اون قسمت خواب رفته .

 

 

 

ته قلب گندم بیش از پیش فرو ریخت …………. فکر اینجایش را نکرده بود که بخواهند بدون آنکه پوستش کامل بی حس شود ، تنش را سوزن سوزن کنند .

 

 

 

یعنی یزدان هم هر دفعه به همین شکل تتو می زد ؟؟؟

 

 

 

ـ می خواین ………… می خواین بدون اینکه کامل بی حس بشه ، تتو رو بزنید ؟

 

 

 

ـ بار اولته که می خوای تتو بزنی ؟

 

 

 

ـ بله .

 

 

 

ـ پس نگران نباش . درد آنچنانی نداره وگرنه این همه آدم تو این شهر هر روز تقاضای یه تتو جدید نمی کردن ………… زودتر هم لباسات و در بیار و روی اون تخت دراز بکش که الان نوبت مشتری بعدی می رسه .

 

#part593

#gladiator

 

 

 

گندم ناچاراً وسایلش را روی یکی از صندلی های انتظار گوشه اطاق گذاشت و یک ملافه سفید از پایین تخت برداشت و دور خودش گرفت و لباس های بالا تنه اش را در آورد و نامطمئن روی تخت دراز کشید و با نگاهی کنجکاو و کمی هم مضطرب به دختری که روی صندلی چرخدار کنار تخت نشست و دستگاه را به سمت خودش کشید ، نگاه انداخت .

 

 

 

ـ طرح خاصی مد نظرت هست ؟

 

 

 

ـ نه .

 

 

 

ـ قراره برای شخص خاصی بزنی ؟ یعنی از زدنش هدف خاصی داری یا تنها برای زیبایی قصد تتو زدن داری ؟

 

 

 

ـ هدف خاص دارم .

 

 

 

ـ می خوای من تتوت و برات انتخاب کنم و بزنم ؟ مطمئن باش چیزی رو انتخاب می کنم که خودتم خوشت میاد .

 

 

 

ـ آره هر چیزی که به نظر خودتون خوبه بزنید ……….. فقط نمی خوام خیلی بزرگ باشه که از یقه لباسم بیرون بزنه . نمی خوام تو دید کسی باشه .

 

 

 

ـ حتماً عزیزم . فقط برای اینکه بهترین طرح و برات انتخاب کنم باید بدونم هدفت دقیقاً از زدن این طرح چیه .

 

 

 

ـ نبود یک نفر خیلی برام سخت گذشته ……….. می خوام هر وقتی که چشمم به این تتو می افته ، یادم بیاد که چطوری من و برای یه مدت طولانی تنها گذاشت و رفت ، بدون اینکه حالی ازم بپرسه .

 

 

 

ـ ببخشید که انقدر جزئی سوال می پرسم ………… میشه بدونم که طرفت پسره یا دختر ؟

 

 

 

ـ پسره .

 

 

 

ـ اسمش چیه ؟

 

 

 

ـ یزدان .

 

#part594

#gladiator

 

 

 

فهمیدم عزیزم . پس یه طرح می خوای که بالای سینه سمت چپ باشه و در محدوده ای هم باشه که زیر لباس بمونه و چشم کسی هم بهش نیفته .

 

 

 

ـ بله ، همین و می خوام .

 

 

 

درد آنچنانی را حس نمی کرد ، اما سوزن سوزن شدن پوستش و فرو رفتن و بیرون آمدن سر سوزن را کامل حس می نمود .

 

 

 

نمی دانست تتویش چه مقدار زمان برد و یا چه مقدار زمان همانطور دراز کش در مقابل زن قرار گرفته بود و تنها به صدای ویز ویز دستگاه گوش می داد که زن صندلی اش را عقب داد و اسپری فوم مانندی را برداشت و بر روی قسمت تتو شده اش زد و دقیقه دیگر کف بر روی تتو را آرام با دستمالی برداشت و پاک کرد و آینه دایره ای را به سمت گندم گرفت .

 

 

 

ـ این طرحی که رو سینت زدم و فقط برای مشتری های خاصم می زنم .

 

 

 

گندم لبان خشک شده اش را با زبانش مرطوب کرد و دست یخ زده اش را برای گرفتن آینه از زیر ملافه بیرون آورد ………… ناهار نخورده بود و این باعث ضعفش شده بود .

 

 

 

خیلی زمان نبرد که با قرار دادن آینه در مقابل سینه اش ، از دیدن طرح رنگی جای گرفته بر روی پوستش ، برای یک آن حس کرد فشارش از قبل هم پایین تر افتاد و لرزش دستانش محسوسانه تر شد و استرس مزخرفی سر تا سر وجودش را دربر گرفت .

 

 

 

اگر روزی روزگاری یزدان چشمش به این تتو می خورد او چه جوابی برایش داشت ؟؟؟ ………. می دانست امکان ندارد در ذهن یزدان چیزهای خوبی تداعی شود . بی شک آبرویش می رفت و دیدش هم نسبت به او تغییر می کرد .

 

#part595

#gladiator

 

 

 

ـ خب مراقبت های بعد از تتوت و هم بگم و تمام ……….. بخاطر اینکه پوستت التهاب داره ، بهتره که تا دو سه روزی از پوشیدن لباس زیر پرهیز کنی که لبه های لباس زیرت روی تتوت کشیده نشه ……… تو این دو سه روز هم بهتره که حمام نری . بعد از این مدت حمام رفتن اشکالی نداره ، فقط در صورتی که روی تتوت و تنها با آب و کف بشوری . بعد از یک هفته هم که دیگه به کل آزادی .

 

 

 

گندم بی توجه به توصیه های زن ، تنها نگاه گشاد شده و مضطربش به طرحی بود که از داخل آینه می توانست ببیندش .

 

 

 

بالای سینه اش طرح دختری بود با موهای مشکی افشان که انگار موهایش در دست باد گیر افتاده بود ، با صورتی به زیر انداخته و قلب آتشین قرمز رنگی که درون دستانش گرفته بود و سخت به سینه اش می فشرد ………. تا اینجای کار تتو هیچ مشکلی نداشت .

 

 

 

اما مشکل از جایی شروع می شد که از لا به لای زبانه های آتشی که از قلب بیرون می آمد ، می شد به خوبی حروف لاتین و بهم چسبیده یزدان را دید .

 

 

 

تتو به صورتی بود که انگار اسم یزدان در لا به لای شعله های آتشِ قلب دخترک به رقص درآمده باشد .

 

 

 

ـ چطوره ؟

 

 

 

می خواست اعتراض به طرح بکند ………… اما مگر چه می توانست بگوید وقتی خودش تمام اختیارات را به زن داده بود و دست او را برای زدن هر طرحی باز گذاشته بود .

 

 

 

ـ ممنون .

 

 

 

جز این هیچ چیز برای گفتن نداشت ………… طرح به زیبایی هر چه تمام تر بر روی تنش نقش بسته بود و نمی شد از چیزی هم ایراد گرفت .

 

 

 

زن آینه را از دستان گندم گرفت و روی تتو را پانسمان کرد و گندم به سختی با دست و پایی که از افت فشار به لرز افتاده بودند ، از روی تخت بلند شد و در حالی که با یک دست ملافه را بر روی تنش نگه داشت و با دست دیگرش لوازمش را سمت خودش کشید و لباس هایش را به تن زد .

 

#part596

#gladiator

 

 

 

در حالی که حس می کرد حتی برای برداشتن قدم هم به مشکل برخورده است ، برای حساب خدماتی که امروز گرفته بود ، به سمت صندوق رفت .

 

 

 

داشت به سمت در خروجی می رفت که با به صدا درآمدن موبایل درون کیفش ، با شک و تردید دست درون کیفش کرد و با دیدن همان شماره عجیب و غریبی که جز یزدان کسی از آن نداشت ، سرش به دوران افتاد و قبل از اینکه بر روی زمین واژگون شود ، دست به دیوار کنارش گرفت و جواب تماس را بالاجبار داد .

 

 

 

ـ الو ؟

 

 

 

ـ گندم ؟ چرا موبایل معین و تو جواب میدی ؟

 

 

 

ـ بخاطر اینکه موبایلش هنوز دست منه .

 

 

 

چند ثانیه ای سکوت پشت خط برقرار شد …………… انگار یزدان داشت حرف گندم را در ذهنش آنالیز می کرد .

 

 

 

ـ مگه برنگشتی عمارت ؟

 

 

 

گندم دستی به سرش گرفت ………… اگر یزدان متوجه تتوی امروزش می شد چه ؟؟؟

 

 

 

ـ همین الان داشتم از آرایشگاه خارج می شدم .

 

 

 

ـ گندم ……….. از اون زمانی که من باهات حرف زدم بیشتر از هفت ساعت گذشته ……… الان به من میگی تازه داری از اون آرایشگاه بیرون میای ؟

 

 

 

ـ خب کار اصلاح و کوتاهی موم و رنگ موهام زیاد بود ، طول کشید . اتفاقی نیفتاده که .

 

#part597

#gladiator

 

 

 

صدای یزدان بلند شد ……….. بیش از هفت ساعت گندم تنها با یک بادیگارد بیرون از آن عمارت قرار گرفته بود . اگر یکی از همان دشمنان درجه یکش می فهمید گندم بیرون از عمارت قرار دارد ، دیگر آن تک بادیگارد به چه کار می آمد ، اصلاً معین برای حفاظت از گندم ، دست تنها چه کاری ازش بر می آمد …………. آن هم زمانی که خودش هزاران کیلومتر از گندم دور بود .

 

 

 

ـ همین چند ساعت پیش منِ عوضی چی بهت گفتم گندم ؟ نگفتم زیاد از اون عمارت بیرون نمون . اگه الان برای زهر چشم گرفتن از من ، یکدفعه ای سرتون بریزن ، من این سر دنیا چه غلطی بکنم ؟ چه خاکی به سرم بریزم ؟

 

 

 

گندم که حال خودش هم آنچنان مساعد و خوب نبود و ضعف سر تا پایش را گرفته بود ، کوتاه و مختصر گفت :

 

 

 

ـ دارم میرم دیگه یزدان ……… تروخدا ادامه نده . حالم خیلی خوب نیست .

 

 

 

باز هم چند ثانیه ای در پشت خط سکوت برقرار شد ………… و ثانیه ای دیگر در حالی که هزاران فکر مزخرف در سر یزدان به دوران افتاده بود ، پرسید :

 

 

 

ـ چرا حالت بده ؟ اتفاقی افتاده ؟

 

 

 

گندم به دیوار تکیه زد ………. این سوال جواب کردن های یزدان ، ته دلش را بیشتر از قبل خالی می کرد و حالش را بهم میریخت .

 

 

 

ـ نه یزدان .

 

 

 

یزدان به سرعت پرسید ……… بد بودن حال گندم چیزی نبود که بتواند سر سری از آن عبور کند و یا به روی خودش نیاورد …….. حال کسی بد بود که تمام زندگی اش در او خلاصه می شد .

 

 

 

ـ پس چرا میگی حالت بده ؟ نکنه تو اون آرایشگاه اتفاقی افتاده ؟ ها ؟ نکنه تو اصل قضیه رو به من نمیگی ؟

 

 

 

ـ نه یزدان ، نه .

 

 

 

ـ گندم به خدای احد و واحد قسم ……….. به مادری که ندیدمش ، به خاک پدرم که ناحق کشتنش قسم ……… یه تار مو از سرت کم بشه ……….. زمین و زمان و به خاک و خون می کشم . حرف بزن ………. چیزی شده که تا الان برنگشتید عمارت ؟ اتفاقی افتاده ؟

 

#part598

#gladiator

 

 

 

گندم پلک هایش را روی هم گذاشت ……….. هیچ وقت یزدان در مقابل او حرف پدر مادرش را پیش نکشیده بود و این برای اولین بار بود که می شنید این مرد خاک پدر و روح مادرش را بخاطر جانش قسم می خورد .

 

 

 

این باعث می شد ته دلش یک جورهایی شود ……. این لحن جدی یزدان به هیچ وجه بلوف زدن و یا قوپی آمدن به نظر نمی رسید ………. انگار جانش خیلی بیشتر از آنچه که گندم فکرش را می کرد ، برای یزدان اهمیت داشت و مهم بود .

 

 

 

ـ نه به خدا یزدان ……….. اصلاً تو یه آرایشگاه زنونه قراره چه اتفاقی بیفته که تو انقدر نگرانی ؟ اینجا همه زنا فقط به دنبال خوشگل کردن خودشونن نه چیز دیگه که تو ……..

 

 

 

یزدان به میان حرفش پرید …….. آشوبی در سرش برپا شده بود که نه گندم چیزی از آن می فهمید و نه حتی درکش میکرد .

 

 

 

او نگران گندم بود …….. آن هم وقتی که در این دنیا فقط او را داشت ………. اویی که به سختی به دستش آورده بود .

 

 

 

ـ پس چرا میگی که حالت خوب نیست ؟

 

 

 

لبخند باریک و کم جانی بر روی لبان گندم جای گرفت .

 

 

 

ـ بخاطر اینکه از وقتی که از عمارت بیرون زدم تا الان حتی یه قطره آب هم نخوردم ……. تمام مدتم این آرایشگرها من و شبیه یه آدم آهنی یه جا نشوندن و اجازه حرکت دیگه ای بهم ندادن که نکنه یک وقتی رنگ موهام خراب شه ………. الان هم ضعف کردم ، هم از این همه ساعت یکجا نشستن بدنم درد گرفته ………… دلیلش فقط همینا بود . من نمی دونم این فکرای عجیب غریب از کجا یکدفعه ای به مغزت خطور می کنه .

 

#part599

#gladiator

 

 

 

ـ تکرار نمی کنم گندم ، دیگه به هیچ عنوان بدون اطلاع و بدون خبر من از اون عمارت بیرون نمیری ……….. نذار این سر کشور دلم برات مثل سیر و سرکه بجوشه .

 

 

 

ـ چشم یزدان خان ……. امر دیگه ای باشه ؟

 

 

 

ـ هیچی ، فقط مراقب خودت باش . خداحافظ .

 

 

 

ـ خداحافظ .

 

 

 

گوشی را پایین آورد ……….. تماس قطع شده بود .

 

 

 

دستش بی اختیار به روی قلبش رفت و با حس پانسمان زیر لباسش ، نگاهش پایین کشیده شد ………. یزدان خبری از این تتوی قلب آتشینِ بر روی قلبش نداشت .

 

 

 

بعد از پاک کردن تماس و صداهای ضبط شده ، از سالن خارج شد که بلافاصله چشمانش بر روی معینی که پشت در ، در فاصله دو سه متری ایستاده بود ، نشست و ابروانش متعجب بالا رفت .

 

 

 

ـ اینجایی ؟

 

 

 

نگاه معین هم به سمت گندم کشیده شد و با دیدن ابروان تمیز شده که چهره اش را خانمانه تر از قبل نشان می داد ، پلکی زد و نگاهش را سمت دیگری چرخاند ……….. این دختر واقعاً زیبا بود .

 

 

 

ـ پس می خواستید کجا باشم ؟

 

 

 

ـ یعنی تمام این مدت و اینجا یک لنگه پا ایستادی ؟

 

 

 

معین سری تکان داد و دستی به لبه کتش کشید ……….. این مدل ایستادن ها برای او چیزی نبود . به این کشیک دادن های طولانی مدت عادت داشت .

 

 

 

ـ بله .

 

 

 

گندم شرمنده موبایلش را سمتش گرفت و آرام گفت :

 

 

 

ـ خب می رفتی تو ماشین یه چرتی میزدی تا کار منم تموم بشه ……… در ضمن بخاطر این موبایلم ممنون .

 

#part600

#gladiator

 

 

 

معین موبایل را از دستش گرفت و به درون جیب داخلی کتش فرستاد .

 

 

 

ـ دستور یزدان خان بود که از پشت این در تکون نخورم ……….. خواهش می کنم ، این موبایل هم قابلی نداشت .

 

 

 

با هم پایین رفتند و گندم به سمت در کمک راننده راه افتاد و در همان حال گفت :

 

 

 

ـ لطفاً خودت بشین پشت رول ………… انقدر دست و پاهام ضعف کردن که نمی تونم پشت فرمون بشینم .

 

 

 

ـ الان به عمارت زنگ می زنم که بلافاصله شامتون و آماده کنن بیارن .

 

 

 

گندم در را باز کرد و درون ماشین نشست و سرش را به متکای صندلی تکیه داد .

 

 

 

ـ ممنونم ازت .

 

 

 

و پلک بست و ذهنش بی اختیار به سمت یزدان و دلواپسی های خوشایندش کشیده شد ………. هیچ چیز در دنیا ارزشمند تر از این نبود که بدانی برای یکی تا این حد مهمی و اهمیت داری . اینکه توسط یکی تا مرحله پرستیده شدن بالا بروی چیز کمی نبود ………. یزدان به گونه ای نگران و دلواپس او بود که انگار هست و نیستش در او خلاصه می شد .

 

 

 

نمی دانست چه مقدار از مسیر را به سمت عمارت سپری کرده بودند که با به صدا درآمدن مجدد صدای موبایل معین ، پلک های بسته اش لرزید و ضربان قلبش سعودی بالا رفت .

 

 

 

یعنی ممکن بود که دوباره یزدان باشد ؟؟؟

 

 

 

بدون آنکه پلک بگشاید بند کیفش را میان پنجه هایش فشرد و تمام جانش گوش شد برای شنیدن مکالمه معین .

 

 

 

ـ بله …………. سلام قربان . بله گندم خانم کنار بنده هستن و داریم به سمت عمارت بر میگردیم ……… بله نزدیکیم ……….. حالشون ؟

 

 

 

و نگاهش را سمت صورت اندک رنگ پریده گندم کشید و ادامه داد :

 

 

 

ـ حالشون خوب به نظر میرسه قربان …………. البته الان خوابیدن . رنگ و روشون ؟

 

 

 

ضربان قلب گندم اوج گرفت و بند کیفش میان پنجه هایش بیشتر از قبل فشرده شد .

 

#part601

#gladiator

 

 

 

ـ کمی رنگ پریده هستن اما ……….. بله قربان شما درست می فرمایید . همین الان به عمارت زنگ زدم که بلافاصله که رسیدیم غذای خانم و آماده کنن ……… بله قربان …………. جای هیچ نگرانی نیست . چشم ، چشم . هر اتفاقی که افتاد با شما در میون می ذارم . بله قربان ……… خدانگه دار .

 

 

 

گندم پلک هایش را گشود ………… قلبش بی تاب و نفهمش جایی میان حلقش می کوبید .

 

 

 

ـ یزدان بود ؟

 

 

 

معین بدون آنکه نگاه از مقابلش بگیرد جواب گندم را داد :

 

 

 

ـ بله ………… گفتن اگه تا دو سه ساعت دیگه حالتون بهتر نشد به دکتر پناهی زنگ بزنم که برات ویزیتتون بیاد .

 

 

 

گندم نفس لرزانی کشید و مجدداً پلک بست و اجازه داد ضربان قلبش در جای جای تنش همانطور بی مهابا و محکم بکوبد .

 

 

 

ـ احتیاجی به دکتر نیست ………… همینکه شامم و بخورم و یه ذره استراحت کنم حالم خوب میشه . فقط یه ذره ضعف کردم .

 

 

***

 

 

گندم عرق کرده در حالی که اخم غلیظی بر پیشانی اش نشسته بود ، به آدمک رو به رویش لگد می زد و مشت می کوبید .

 

 

 

بیش از سه ماه از تمرینات رزمی اش می گذشت و دیگر پا بالا سر بردن و به سر آدمک پلاستیکی ای که از خودش لااقل نیم متر بلند تر بود ، پا کوبیدن سخت و مشکل به نظر نمی رسید .

 

 

 

سیاوش به سمت ساک ورزشی اش رفت و از داخل ساک سه پاکت نارنجی آبمیوه بیرون آورد و به سمت گندم برگشت :

 

 

 

ـ بیا این و بخور که بعد از چندین ساعت تمرین می چسبه .

 

#part602

 

 

 

گندم نگاهش را سمت سیاوش و پاکت های آبمیوه درون دستش کشید .

 

 

 

ـ ممنون ………. اینجا آبمیوه و شربت پیدا میشد ، شما چرا زحمت کشیدید ؟

 

 

 

سیاوش ابرویی بالا انداخت و خندید …………. این دختر عروسکی و زیبا آدم را به هر فکر و نقشه ای وا می داشت ………… این آبمیوه خریدن که دیگر چیزی نبود .

 

 

 

ـ امروز که داشتم از کنار یه سوپری رد می شدم دیدم دارن بار آبمیوه هاشون و خالی می کنن . بدجوری هوس کردم منم چندتاش و بخرم …………. از اونجایی که آدم تک خوری نیستم برای شما ها هم خریدم .

 

 

 

و لحظه ای بعد به سمت معین رفت و پاکت آبمیوه بعدی را به او داد و معین تشکری زیر لبی کرد .

 

 

 

گندم نی اش را درون پاکت زد و در حالی که پلک هایش از خستگی و عرق ، روی هم افتاده بود ، از اعماق وجودش مایع درون پاکت را مکید و طعم ملس آب پرتغال را به دهان کشید .

 

 

 

به نظرِ او هم هیچ چیز در این زمان بیشتر از این آب پرتغال به او مزه نمی داد .

 

 

 

سیاوش هم در حالی که خودش را مشغول آبمیوه اش نشان می داد ، گه گاهی زیر چشمی به معینی که یک ضرب آبمیوه اش را بالا رفته بود و حالا داشت پاکت خالی اش را درون سطل آشغال گوشه باشگاه می انداخت نگاه کرد .

 

 

 

پوزخندی از عملی شدن نقشه اش بر لبش نشاند و پاکت آبمیوه نصفه شده اش را کنار ساک ورزشی اش روی نیمکت گذاشت و نگاهش را تماماً از معین گرفت ………… می دانست از دقایق دیگر باید منتظر واکنش های معین باشد .

 

 

 

به نظرش این نقشه تنبیه مناسبی بود برای این پسری که حتی برای ثانیه ای او را با گندم تنها نمی گذاشت و همچون جغد بالا سرشان می ایستاد و خیره خیره نظاره اشان می کرد . مطمئن بود آن تزریقی که صبح درون آبمیوه معین انجام داده ، تا دقایق دیگر علائمش بروز خواهد کرد .

 

#part603

#gladiator

 

 

 

دو دستش را محکم به هم کوبید تا توجه گندم را به خودش جلب کند .

 

 

 

ـ استراحت بسه ……. شروع کن .

 

 

 

گندم پاکت خالی آبمیوه اش را درون سطل آشغالی انداخت و در حالی که دستی به پیشانی مرطوب و خیس از عرقش می کشید ، مقابل آدمک پلاستیکی ایستاد .

 

 

 

ـ دوباره مشت بزنم ؟

 

 

 

سیاوش اینبار خودش مقابل گندم قرار گرفت و دستانش را به شکل گارد بالا آورد و پاهایش را از زانو خم نمود و باز کرد .

 

 

 

ـ نه اندفعه قراره با من مبارزه کنی .

 

 

 

گندم از شنیدن این پیشنهاد لبخند بی حالی بر روی لبانش نشست …………….. خسته شده بود از بس که به آن آدمک پلاستیکیِ خشک و نچسب ، انواع و اقسام مشت و لگدها را کوبیده بود .

 

 

 

از آخرین باری که با سیاوش مبارزه تن به تن کرده بود شاید بیش از دو هفته می گذشت ………… مبارزه ای که به گفته سیاوش شاید عالی به نظر نمی رسید ، اما بدک هم نبود و گندم می توانست تا حدودی حملات حریفش را حدس بزند و دفع کند و اگر فرصتی برای حمله به دست آورد از آن استفاده نماید ………… هرچند به عقیده سیاوش هنوز هم در حملاتش مشکلات زیادی داشت .

 

 

 

او هم مقابل سیاوش گارد گرفت و سیاوش بدون هرگونه اطلاع قبلی ، پایش را برای زدن ضربه ای به گردن گندم بلند کرد که گندم در صدم ثانیه ای قدمی به عقب کشید و بعد از دفاع ، حملاتش را آغاز کرد .

 

 

 

خیلی نگذشته بود که معین چهره ای درهم کشید و کمری خم نمود و شکمش را فشرد ، اما نگاهش را از سیاوشی که گاهی در مقابل گندم دفاع می نمود و گاهی حمله ، نگرفت .

 

#part604

#gladiator

 

 

 

سیاوش نشان می داد که تمام توجهش به گندم و مبارزه با اوست ، اما با زیرکی تمام از گوشه چشم معینی که کم کم داشت به هم می ریخت را نیز زیر نظر گرفته بود .

 

 

 

آنچنان نسبت به معین بی محلی از خود نشان می داد که انگار اصلاً در جریان اتفاقاتی که دارد برای او می افتد نیست …………… مچ گندم را گرفت و گندم درجا با تابی که به دستش داد ، مچش را از میان پنجه های فولادین او آزاد کرد و با لگدی که در پهلوی او نشاند ، حمله او را جواب داد .

 

 

 

معین بیشتر کمر خم کرد و پلک هایش را از طغیان وحشتناکی که در شکمش داشت اتفاق می افتاد ، دندان بر روی هم فشرد و لب گزید .

 

 

 

لحظه ای نگذشت که با حس فشاری که لحظه به لحظه بر روده هایش بیشتر و بیشتر می شود ، با همان کمر خمیده به سمت سرویس بهداشتی انتهای باشگاه دوید و با کوبیدن در ، در چهارچوب ، حواس گندم را برای لحظه از سیاوش پرت شد .

 

 

 

سه چهار دقیقه بعد معین در حالی که نفس های عمیقی می کشید از سرویس بهداشتی بیرون آمد و گندم با قدم های بلند به سمتش رفت و کنارش ایستاد و در صورتش نگاه کرد :

 

 

 

ـ حالت خوبه معین ؟

 

 

 

معین پلکی زد و نگاهش را به سمت چشمان گندم کشید و سری برایش تکان داد .

 

 

 

ـ آره خوبم .

 

 

 

گندم باز به سمت سیاوش رفت و مبارزاتش را از سر گرفت ………….. اما می دید که در همان یک ربع بیست دقیقه ای که با سیاوش مبارزه می کرد ، معین لااقل سه چهار بار دیگر به سمت سرویس های بهداشتی دوید و لحظه ای بعد با رنگ و رویی پریده تر از قبل ، برمیگشت .

 

 

 

گندم باز هم مبارزه اش را متوقف کرد و به سمت معینی که بی حال به دیوار تکیه داده بود و با چشمان بی رمقش نگاهشان می کرد ، چرخید .

 

#part605

#gladiator

 

 

 

معین لبخند بی حالی بر لب نشاند و قبل از اینکه گندم حرفی بزند گفت :

 

 

 

ـ فکر کنم اون آبمیوه به من نساخته ………… از وقتی که خوردم بدجوری دلپیچه گرفتم .

 

 

 

گندم دلسوزانه نگاهش کرد و قدمی به سمتش برداشت .

 

 

 

ـ می خوای بری ساختمون خودتون یه ذره دراز بکشی یا لااقل یه چایی نباتی چیزی بخوری ؟ بدجوری رنگ و روت پریده .

 

 

 

ـ نه خانم ، خوبم می مونم .

 

 

 

سیاوش پوزخند نامحسوسی گوشه لبانش نشاند و با نوک شستش گوشه لبش را خاراند .

 

 

 

ـ بیا گندم ………. بخوای زیاد به خودت استراحت بدی ، بدنت سرد میشه .

 

 

 

نگاه گندم به معین بود که معین باز دست به شکمش گرفت و با ابرویی که در هم کشید به سمت انتهای باشگاه دوید و بار دیگر در سرویس بهداشتی در چهارچوبش کوبیده شد .

 

 

 

سیاوش دست به سمت بازوی گندم گرفت و در یک حرکت او را به سمت خودش کشید که گندم شوکه از این کشش یکدفعه ای و ناغافل ، به سمتش کشیده شد و به سینه اش خورد .

 

 

 

با فکر اینکه سیاوش باز هم خواستار مبارزه با اوست ، به سرعت گارد گرفت و خودش را از سینه او جدا کرد که لحظه ای بعد دست سیاوش یکی به دور شانه هایش چرخید و دیگری به دوز شکمش .

 

 

 

گندم ابرو درهم کشیده ، با هر توانی که در چنته داشت سعی نمود دستان سیاوش را که انگار او را در آغوشش کشیده بود و به سینه اش چسبانده بود ، از دور خودش جدا کند .

 

 

 

این مبارزه با تمام مبارزاتی که آنها در این صد و خورده ای روز تمرینش کرده بودند ، متفاوت بود ………… و این چیزی بود که گندم از همان ثانیه های اول حسش کرده بود .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

سیاوش تو زرد از آب دراومد فقط اولین نفری نباشه که تتوی گندم رو میبینه

علوی
علوی
1 ماه قبل

نمی‌دونم چی می‌شه وبلایی سر گندم میاد یا نه، ولی سیاوش از همین لحظه یک مرده متحرکه. احتمال زیاد با بلایی که سرش میارن یا قراره بیارن، همدست یکی از گروه‌های مخالف می‌شه و همین می‌شه معضل زندگی یزدان خان

Mahsa
Mahsa
1 ماه قبل

به به
خوبه میدونه یزدان چقد رو گندم حساسه و سفارششو کرده
باز اینجوری رفتار میکنه
یزدان بفهمه به گندم چشم داره اتیشش میزنه

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x