رمان گلادیاتور پارت 41

5
(1)

 

از یاد آن روزهای نفرین شده پلک بست و بیشتر از قبل بازوانش را در آغوش کشید و فشرد و میان هق هق های بی صدایی که انگار تنها آمده بودند تا گندم تمام درد های چندین سالِ نشسته در تنش را بیرون بریزد ، ادامه داد :

ـ شبش اومد سر وقتم ……….. نمی دونم ساعت چند بود ، اما از افتادن صدای جیغ بازی بچه ها و از صدای کل کل پسرا ، معلوم بود که دوازده شب به این طرفه ………… تمام بند و بساط مواد و کافور و منقلشم از قبل برای اون شب آماده کرده بود تا من براش چاق کنم که بعدش با حالی خوش بیاد سر وقتم ………. می دونستم هر غلطی که باید بکنم همین الانه ………. من تمام اون سال هایی که تو تنهام گذاشتی بدون هیچ پشت و پناه یک تنه با همه جنگیدم ……….. ده بار زمینم زدم ………. هزاربار اذیتم کردنم فقط بخاطر اینکه تا قبل از رفتن تو کسی جرأت نزدیک شدن به گندم و نداشت ………… اما بعد از رفتن تو شدم مرکز یه سیبل برای یه مشت آدم عقده ای که انگار خوب بلد بودن تو نبود تو زهرشون و به من بریزن ………. و من بدبخت تنهایی بودم که حتی بلد نبودم چطوری باید از خودم دفاع کنم .

یزدان متوشوش دست روی زانوی عریان گندم گذاشت و زانویش را فشرد و باعث شد نگاه اشک آلود و دردمند گندم به سمت زانویش سوق پیدا کند ………. سرمای دست یزدان را خوب حس می کرد ……….. اضطراب نشسته در جان مرد مقابلش را خوب درک می کرد ………… اما چه سود ؟؟؟

ـ کاووس ……… کاووس اون شب ……….

گندم میان حرفش پرید و باز ادامه داد :

ـ حسابی سر بساطش نشسته بود ……… نشئه شده بود و هی می خندید ……… یه چماق گوشه اطاقش داشت که چندبار پسرا رو با اون زده بود ……….. قایمکی همون و برداشتم و وقتی که سرش و پایین آورده بود تا مواد بکشه ، با همون زدم پس سرش ………. دیگه صبر نکردم ببینم چی شد یا چی نشد ………. فقط از اون گاراژ زدم بیرون و فرار کردم و دیگه هیچ وقت به اونجا برنگشتم ……….. چون می دونستم دیگه نه اونجا جایی برای موندن دارم نه امنیتی …… اونم با اون بلایی که من سر کاووس درآوردم .

ـ بعد از اون افتادی دست ارژنگ ؟
ـ نه ……….. یک هفته تو این پارک و اون پارک پهن بودم ……….. من تمام عمرم یاد گرفتم چطوری گدایی کنم …….. تمام عمرم یاد گرفتم چطوری شیشه ماشین تمیز کنم ……….. از همون طریق هم تونستم یه خورده پولی بدست بیارم تا شکمم و سیر کنم ……… تو همون سیزده سالگیم به پست یه پیرمرد باغبون خوردم ……… اون اوایل از تمام مردا می ترسیدم …….. فکر می کردم هر کدوم که بهم نزدیک میشن پی خواسته و هوا هوسشون جلو می یان ……….. اما اون پیرمرده اینطور نبود . چندین بار دیده بودم که گاهی با سه چرخش می یاد گلخونه پارک و گلدون و بوته گل می خره و با خودش می بره ………. یه روز اومد بهم گفت چرا هی تو پارک می چرخم ، چرا شبا خونه نمیرم ……… انگار فهمیده بود نه جای خواب دارم نه مکانی برای زندگی . بهش گفتم دنبال کار می گردم که هم جای خواب بهم بدن هم غذا . بهش گفتم کس و کار ندارم و یه جای امن برای خوابیدن می خوام ……. اونم دستم و گرفت من و برد به خونه ای که براشون باغبونی می کرد و من نوش معرفی کرد و اینجور شد که هم کار گیر آوردم و هم یه جای خواب ………. برای شش هفت سال تو اون خونه کار کردم و کلفتی کردم ، اما انگار قرار نبود که بدبختی هام تموم بشه .

****

گندم نفسی گرفت و ادامه داد :

وقتی هفده سالم شد پیرمرد فوت کرد و باز من بی کس و کار از قبل هم بی کس و کارتر شدم ، تموم اون سال ها من خودم و پشت هویت جعلی پیرمرد مخفی کرده بودم که بدونن منم کس و کاری دارم و بی پناه نیستم ……… اما با فوت پیرمرد همه چی خراب شد . تمام اهالی خونه توقع داشتن که من با فوت پدربزرگم به پیش خانواده نداشتم برگردم ………. اما وقتی فهمیدن من خانواده ای ندارم ، کم کم آزار و اذیت های پسر خانواده که جرأت برای نزدیک شدن به من و پیدا کرده بود هم شروع شد ………. نزدیک به دو سال با تمام آزار و اذیت هاش ساختم تا اینکه اونم یه شب خواست همون بلایی که کاووس نتونسته بود سرم در بیاره رو به سرم بیاره ………. خوب برنامه ریزی کرده بود . دقیقا شبی به اطاقم اومد که می دونست من تنهام و هم اطاقیم برای چند روز به شهرستان رفته ……….. بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یکی دستش و روی دهنم گذاشته و اجازه نفس کشیدن بهم نمیده ……… چشم که باز کردم با وجود نحس خودش مواجه شدم ………. جیغ زدم التماس کردم که ولم کنه ………… وقتی دیدم ولم نمی کنه با تیزی که زیر متکام پنهونش کرده بودم زدم تو بازوش ………. می دونستم دندون برام تیز کرده و یه روز سر وقتم می یاد . تیزی رو دقیقا برای همون موقع تمام اون سال ها پیش خودم نگه داشتم ………… وقتی خون روی بازوش و دیدم انقدر ترسیدم که نمی دونستم چه غلطی باید بکنم ………. وقتی دید زخمیش کردم از روم بلند شد ، اما قبلش بهم گفت یه بلایی به سرم در می یاره که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم ………… دقیقا فردای همون روز بود که ارژنگ و به خونه آورد و من و با یه قیمت خیلی بالایی بهش فروخت و گفت نگران کس و کارم نباشه چون هیچ کس و کاری تو این دنیا ندارم …………… ارژنگ هم بی برو برگرد من و خرید و با خودش به عمارت خودش برد و سه هفته من و تو یه اطاق با کلی دختر دیگه زندانی کرد و بهم گفت قراره من و به عنوان هدیه ……….. پیشکش رئیسش بکنه .

یزدان با دیدن هق هق های بی امان گندم خودش را جلو کشید و دست پشت گردن او انداخت و او را به سمت سینه پر حرارت خودش هدایت کرد و اجازه داد گندم همه ترس های تنهایی و بی پناهی که تمام این سال ها کشیده بود را در سینه او خالی کند ………. هیچ وقت فکرش را نمی کرد نبودش توانسته تا این حد زندگی گندم را تحت تاثیر قرار دهد و ویران کند .

ـ آروم باش گندم ……….. همه چی تموم شد ……… من الان پیشتم .

گندم با حالتی تهاجمی ، خودش را از سینه او جدا کرد ………. قلبش درد می کرد ………… روحش درد می کرد ………. اصلا تمام وجودش میان آتش خشم و بغض می سوخت و خاکستر می شد ……….. همه چیز تمام شده بود ؟؟؟ او نوزده سال بیشتر نداشت اما اندازه یک عمر بدبختی و ترس و بی پناهی کشیده بود .

ـ هیچی هیچ وقت تموم نمیشه ………… کتکایی که بخاطر فرار تو خوردم قراره جبران بشه ؟ تنهایی که بخاطر رفتن بی خبرت کشیدم قراره جبران بشه …….. بدبختی های و گرسنگی ها و بی جا و مکانی هایی که تمام این سال ها کشیدم قراره حبران بشه ؟ تو من و ول کردی و رفتی ……… بدون اینکه فکر کنی نبودت می تونه چه بلایی به سرم بیاره ………. فقط رفتی دنبال سرنوشت خودت که آخرش برسی به چنین جایگاهی .

و با خشم و حرص به اطاق مجللی که در آن قرار داشت اشاره کرد ………. اطاق و خانه ای که می دانست باید یک دخلی به یزدانِ مقابلش داشته باشد .

****

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۱۵۹۹۴۸

دانلود رمان پالوز pdf از m_f 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     این داستان صرفا جهت خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۶ ۱۰۴۸۲۴۸۹۶

دانلود رمان نشسته در نظر pdf از آزیتا خیری 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     همه چیز از سفره امام حسن حاج‌خانم شروع شد! نذر دامادی پسر بزرگه بود و تزئین سبز سفره امیدوارش می‌کرد که همه چیز به قاعده و مرتبه. چه می‌دونست خانم‌جلسه‌ایِ مداح نرسیده، نوه عموی حاجی‌درخشان زنگ می‌زنه و خبر می‌ده که عزادار شدن! اونم…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد دوم   خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه…
IMG 20240525 135305 737

دانلود رمان ارباب زاده به صورت pdf کامل از الهام فعله گری 3 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   صبح یکی از روزهای اواخر تابستان بود. عمارت میان درختان سرسبز مثل یک بنای رویایی در بهشت میماند که در یکی از بزرگترین اتاقهای آن، مرد با ابهت و تنومندی با بیقراری قدم میزد. عاقبت طاقت نیاورد و با صدای بلندی گفت:…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۴۳۰۶۲

دانلود رمان زهر تاوان pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درمورد یه دختر به اسمه جلوه هستش که زمانی که چهار سالش بوده پسری دوازده ساله به اسم کیان وارد زندگیش میشه . پدر و مادرجلوه هردو پزشک بودن و وقت کافی برای بودن با جلوه رو نداشتن برای همین جلوه همه…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۱۴۷۲۱۹۷۸

دانلود رمان کنار نرگس ها جا ماندی pdf از مائده فلاح 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : یلدا پزشک ۲۶ ساله ایست که بخاطر مشکل ناگهانی که برای خانواده‌اش پیش آمده، ناخواسته مجبور به تغییر روش زندگی خودش می‌‌شود. در این بین به دور از چشم خانواده سعی دارد به نحوی مشکلات را حل کند، رویارویی او با مردی که در گذشته درگیری…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۸ ۱۷۱۷۲۴۵۸۱

دانلود رمان شهر زیبا pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       به قسمت اعتقاد دارید؟ من نداشتم… هیچوقت نداشتم …ولی شاید قسمت بود که با بزرگترین ترس زندگیم رو به رو بشم…ترس دوباره دیدن کسی که فراموشش کرده بودم …آره من سخت ترین کار دنیا رو انجام داده بودم… کسی رو فراموش کرده بودم که…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سمانه بلوطی
سمانه بلوطی
1 سال قبل

امروز پارت داره

paeez
paeez
1 سال قبل

خوبه حداقل یکم، طولانی تر شده
ممنون

یاس
یاس
1 سال قبل

لطفا طولانی ترش کنین این خیلی کمه

علوی
علوی
1 سال قبل

خوب یه مراسم منت کشی اساسی داریم، یه سری انتقام زیر زیرکی که یزدان برای هرکی گندم ازش اسم اورد ردیف کنار می‌ذاره. گندم هم ذره ذره آدمیت رو به یزدان برمی‌گردونه.

Nstrn
Nstrn
1 سال قبل

نویسنده عزیز مرسی از اینکه ب مخاطبات توجه میکنی و ایییییینقددددددر پارت طولانی میزاری🙄🙄😒

گندم
پاسخ به  Nstrn
1 سال قبل

اصلا باید اسفند دود کنیم چشم مخوریم یه وقت 😕😂😂

سمانه بلوطی
سمانه بلوطی
1 سال قبل

این اگه یکم طولانی تر بشه خیلیییی خوب میشه

Ghazaleh Behzad
Ghazaleh Behzad
1 سال قبل

وای من تا فردا دووم نمیارم. می دونم دیگه الان گندم تا دو هفته تریپ قهر بر میداره. یزدان هم تریپ غرور و گلادیاتوری….

zohre
zohre
1 سال قبل

این پارت آن چنان جذاب نبود

[vc_wp_categories]

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x