رمان گلادیاتور پارت 42

5
(2)

 

یزدان با دیدن واکنش گندم ، ابرو بیش از پیش درهم کشید ……….. حق می داد گندم جبهه بگیرد ……… کم سختی و در به دری نکشیده بود ……… دست روی شانه های جمع شده گندم گذاشت و مجبورش کرد در چشمانش نگاه کند :

ـ گندم تو از هیچی خبر نداری ……… من مجبور بودم بذارمت و برم …………. من هیچ راهی غیر از رها کردنت نداشتم ………. من حتی یک روز از عمرم و بدون فکر و خیال تو سر نکردم .

ـ پس چرا همون روزی که تصمیم به فرار گرفتی من و هم با خودت نبردی ؟

ـ تو رو کجا باید دنبال خودم راه می انداختم وقتی که هر روز خدا خودم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم …………. وقتی هر روز که سر رو زمین میذاشتم نمی دونستم فردا رو می بینم یا نه . همون روزایی که من بین زندگی و مرگ می چرخیدم ، اون گاراژ امن ترین جایی بود که می تونستم تو رو اونجا بذارم ………… تصمیم داشتم وقتی جای پام و محکم کردم و به جا و مکانی رسیدم بیام دنبالت و تو رو هم بیارم پیش خودم . سه چهار سال بعدشم همین کار و کردم ……….. تا اون گاراژ هم اومدم و پرس و جو کردم ، اما گفتن تو رفتی ……… من فکر می کردم کاووس تو رو به خونه تیمی ها فروخته ……….. به خدا تمام این سال ها دونه به دونه خونه تیمی های تهران و اطراف تهران و برای پیدا کردنت زیر و رو کردم ………….. اما هیچ سر نخی ازت پیدا نکردم ………… می دونم تو نبود من بهت سخت گذشته ………… می دونم خیلی اذیت شدی ……….. اما بهت قول میدم تک تک اون روزای سختی که گذروندی رو برات جبران کنم ……….. بهت قول شرف میدم تک تک اونایی که اذیتت کردن ، تک تک اونایی که ترس تو دلت انداختن ، تک تک اونایی که اشکت و درآوردن به سزای عملشون برسونم ………….. به همین رگ گردنم که بخاطر این اشکات زده بیرون قسم گندم ……….. از خیرشون نمی گذرم .

و اینبار با خشمی محسوسانه تر شانه های گندم را باز رو به خودش جلو کشید و او را به سینه اش چسباند و اجازه داد گندم پیشانی اش را به سینه پر تب و تابش بچسباند تا ضربان سر به فلک کشیده از خشم قلبش را بشنود و حسش کند .

اینبار هق هق های گندم دیگر در سکوت نبود ………… بلند بلند هق هق هایش را میان سینه های یزدانِ ابرو درهم کشیده و چشم برافروخته می ریخت …………. امروز به اندازه تمام عمرش ترسیده بود و جیغ زده بود و گریه کرده بود …………. امروز وقتی داشتند او را برای یزدان نامی آماده و زیبا می کردند ، سایه مرگ را عظیم تر از همیشه بر روی تن لرزانش دیده بود .

ـ امروز خیلی ترسیدم ………… من از پیش کاووس فرار کردم که به گند و کثافت کشیده نشم ………… که نشم یکی مثل نسرین و مونا و گلی با هزار و یک جور درد و مرض …………

یزدان دست دیگرش را به دور شانه گندم حلقه کرد و او را بیش از پیش به خودش فشرد ……….. گندم برگشته بود .

ـ دیگه به هیچی فکر نکن ……….. دیگه جات اینجا پیش من اَمنه ……… وقتی بهت میگم همه چی تموم شده ، یعنی تموم شده ………. از این به بعد من میشم همه کس و کارت ، میشم پشت و پناهت .

نمی دانست چه مقدار زمان سپری شد ، اما با قطع شدن صدای هق هق گندم و آرام شدنش ، او را از سینه اش جدا کرد و نگاهی به آرایش بهم ریخته روی صورتش انداخت ………… انگار حالا می توانست از پس آرایش خراب شده روی صورت او ، گندم معصوم سال های دورش را پیدا کند و ببیند .

***

ـ ببینم شام خوردی ؟

گندم با همان شانه های جمع شده و نگاه گریزان از او جوابش را داد ……….. لباسش بدترین لباسی بود که می توانست آن لحظه در تن داشته باشد ………. لباسی که انگار پوشیدن یا نپوشیدنش آنچنان هم با هم توفیری نداشت .

ـ از صبح هیچی نخوردم .

یزدان ابرو بیشتر درهم کشید و گردن به سمت او خم کرد تا چشمانش را مستقیماً جستجو کند :

ـ ارژنگ بهت غذا نمی داد ؟

ـ چرا ، برام غذا آوردن ……….. اما انقدر هی دخترا از خوف انگیز بودن یزدان خانی حرف می زدن که من از ترس هیچی از گلوم پایین نمی رفت .

یزدان خوب می دانست گندم از چه حرف می زند .

ـ یزدا خان برای هر کسی که ترس و رعب و وحشت داشته باشه ………… برای گندم فقط پناهِ ……… میگم برات غذات بیارن .

با بلند شدن یزدان از مقابل پایش ………. گندم خجالت زده با تلاشی عبس سعی کرد دامن کوتاه لباس را بیشتر روی پاهای برهنه اش بکشد و آنها را بیشتر بپوشاند :

ـ میشه اول بگی برام لباس بیارن ………… آخه با اینا ……….

ـ به هیچی فکر نکن ……… تو این اطاق حمام هست ……… بلند بشو برو دوش بگیر . میگم هم برات غذا بیارن هم لباس .

گندم سری به نشانه اطاعت تکان داد و یزدان ادامه داد :

ـ اینجا هیچ کس از هویت من با خبر نیست ………… ازت می خوام هیچ احدی از رابطه بین من و تو باخبر نشه ………. بذار ماجرا همین جوری که هست به دید بقیه بیاد ………… می فهمی چی میگم ؟ بذار فکر کنن تو فقط یه هدیه از طرف ارژنگی .

ـ یعنی ……….. یعنی نگم که می شناسمت ؟

ـ من اینجا چیزی خلاف اون چیزی هستم که تو باور تو هست ………. برای امنیت خودتم که شده ، کسی نباید از رابطه گذشته ما با هم مطلع بشه .

ـ اما ……….. اما تو الان گفتی ، دیگه اجازه نمیدی کسی بهم آزار و اذیت برسونه ……… گفتی اینجا امنیت دارم .

ـ الانم میگم که داری ………. اما امنیت تو زمانی برقرار میشه که کسی نفهمه تو می تونی به یه نقطه ضعف از طرف من تبدیل بشی .

و بدون اینکه بخواهد اطلاعات بیشتری در اختیار گندم قرار دهد راهش را کشید و از اطاق خارج شد …………. به نظرش همین مقدار اطلاعاتی هم که در اختیار او قرار داده بود برای روشن شدن گندم ، کفایت می کرد .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230622 120956 438

دانلود رمان بوی گندم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

6 دیدگاه
خلاصه رمان: یه کلمه ، یک انتخاب و یک مسیر میتواند گندمی را شکوفا کند یا از ریشه بخشکاند باید دید دختر این داستان شهامت این را دارد که قدم در این راه بگذارد قدم در یک دنیای پر از تناقض که مجبور است باهاش کنار بیاید در صورتی که…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان کابوس نامشروع ارباب pdf از مسیحه زاد خو 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     کابوس ارباب همون خیانت زن اربابه ارباب خیلی عاشقانه زنشو دوس داره و میره خواستگاری.. ولی زنش دوسش نداره و به اجبار خانواده ش بله رو میده و به شوهرش خیانت میکنه … ارباب اینو نمیفهمه تا بعد از شش سال زندگی مشترک، پسربچه‌شون…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۱ ۱۹۵۵۲۰۶۸۰

دانلود رمان بن بست 17 pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     رمانی از جنس یک خونه در قدیمی‌ترین و سنتی‌ترین و تاریخی‌ترین محله‌های تهران، خونه‌ای با اعضای یک رنگ و با صفا که می‌تونستی لبخند را رو لب باغبون آن‌ها تا عروس‌شان ببینی، خونه‌ای که چندین کارگردان و تهیه‌کننده خواستار فیلم ساختن در اون هستن،…
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۲ ۱۸۱۰۳۸۳۶۶

دانلود رمان سکوت سایه ها pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       رمان حاضر در دو زمان حال و گذشته داستان زندگی و سرگذشت و سرنوشت دختری آرام، مهربان و ترسو به نام عارفه و پسری مغرور و یکدنده به نام علی را روایت می کند. داستان با گروهی از دانشجویان که مجمعی سیاسی- اجتماعی…
IMG 20230128 234015 1212 scaled

دانلود رمان رقصنده با تاریکی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست… اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره… به جز شراره… دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۷ ۱۱۳۲۵۲۳۹۷

دانلود رمان دیوانه و سرگشته pdf از محیا نگهبان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آرمین افخم! مردی 34 ساله و صاحب هولدینگ افخم! تاجر معروف ایرانی! عاشق دلارا، دخترِ خدمتکار خونمون میشم! دختری ساده و مظلوم که بعد از مرگ مادرش پاش به اون خونه باز میشه. خونه ایی که میشه جهنم دلی، تا زمانی که مال من…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

25 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آتاناز
آتاناز
1 سال قبل

واییییی اینم فروشی شد؟😭😭😭😭
قلب من ضعیفه طاقت شنیدنش رو نداره لطفا بگو فروشی نشده

Maral
Maral
1 سال قبل

بچا احساس میکنم نت نویسنده ها قطع شده نت منم قطع بود درست شد
آخه ن آرزوی عروسک اومده نه گلادیاتور ن گلاویژ😑

Darya
Darya
1 سال قبل

چرا پارت بعد نگذارید مشکلی برای سایت پیش اومده آخه امروز هیچ رمانی نذاشتید

Hany
Hany
1 سال قبل

سلام پارت ۴۳ را نمی گزارید

بنده خدا
بنده خدا
1 سال قبل

امروز چرا پارت نداریم ؟

ارام
ارام
1 سال قبل

پارت امروز چی شد؟

Maede.f
Maede.f
1 سال قبل

نداریم امروز پارت؟؟

...
...
1 سال قبل

پارت نداریم؟؟

...
...
1 سال قبل

امروز سایت کار نمیکنه؟رمان ها کلا پارت نمیارن برام

paeez
paeez
1 سال قبل

وای نویسنده مرسیی رمان عالی داره پیش میره وای خیلی خوبهههه

آتاناز
آتاناز
1 سال قبل

فاطی من باهات گهلم 🥺😂😂
یهویی دلم خواست قهر کنم😂😂😂 مرض دارم

آتاناز
آتاناز
1 سال قبل

به همین رگ بیرون زده گردنم قسم که این رمان قشنگه لطفاااااااااااا بیشترش کن ذلیل نشی

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط آتاناز
حیران
حیران
1 سال قبل

ای بابا بازم که کم نوشتید😤

آتاناز
آتاناز
پاسخ به  حیران
1 سال قبل

انگار که ما تشنه ای چشمه هم جلو چشممون نیست ی نفر هی با قطره چکان می‌ره آب میاره برامون

Parisa Kian
Parisa Kian
1 سال قبل

کمههههههههههههههههههه😢😭

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط Parisa Kian
Parisa Kian
Parisa Kian
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

وا!!!!!!! کجام آبیه😂؟

سپیده
سپیده
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

اون خودش یه عکس جداس😂❤

Parisa Kian
Parisa Kian
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

کجام آبیه؟!ها؟؟!!

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط Parisa Kian
آتاناز
آتاناز
پاسخ به  Parisa Kian
1 سال قبل

پروفایلت زمینش آبیه ففاااططممهع میشه برا من زرد یا قرمز یا سبز یا مشکی باشه🥺🥺😂😂

غزل💖
غزل💖
1 سال قبل

*#؛^-:#؛^-:#)

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط غزل💖

دسته‌ها

25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x