رمان گلادیاتور پارت 47

 

حمیرا با سینی چای سمتشان آمد و لیوان چای یخ زده یزدان را تعویض کرد و لیوان چایی هم مقابل سوگند گذاشت .

ـ بله آقا ؟

ـ برو برای این دختره یه لباس درست و درمون ببر ………… دیشب بهت گفتم براش لباس ببر ، باز از همون آشغالایی که تنش بود براش بردی ………….. یه لباس براش ببر که هم آستین داشته باشه هم یقه ……… گفت یه چیزی هم می خواد که بندازه سرش . ببین چی می خواد ، دقیقا همون چیزی که احتیاج داره براش مهیا کن .

حمیرا سر تکان داد و با ببخشیدی از کنار او گذاشت و به سمت اطاق گندم به راه افتاد .

ـ پس دیشب که نیومدی پیش من ، رفتی پیش همین دختره .

یزدان باز هم بی محلی و بی تفاوتی نسبت به سوگند را پیش گرفت و نه سانتی متری سر سمت او چرخاند و نه میلی متری نگاه ………… سوگند مهره ای بود که خودش با دستان خودش ، خودش را سوزانده بود ………… می توانست عاقبت خیلی متفاوت تری نسبت به چیزی که الان قرار بود برایش اتفاق بی افتد ، داشته باشد ………… اما سوگند با حس زرنگی مضحکانه ای که داشت سعی کرده بود او را دور بزند و در آن واحد با شخص دیگری هم قرار مدار بگذارد و خودش را به یک مهره سوخته در نظر او تبدیل کند …….. انگار فراموش کرده بود که یزدان در آن واحد می تواند چند چشم اضافی نسبت به دیگران برای پاییدن دور و اطرافش داشته باشد ……….. سوگند می خواست هم از توبره بخورد و از هم آخور .

سوگند که فضا را کاملا غیر عادی و سنگین دید ، خودش را از تک و تا نه انداخت و با لبخند مصنوعی سر سمت او کشید تا لااقل بالا تنه بیرون زده از لباسش نظر یزدان را به سمت خود جلب کند ………. ادامه داد :

ـ دیشب صدای داد و فریادای دختره رو میشنیدم ……….. مثل اینکه دختره از این هدایای ویژه بود ……… آره ؟؟؟ ببینم باکره بود ؟؟؟

یزدان کلافه از این سوال جواب های مسخره و بی پایان سوگند ، پلک بست و عصبی لیوان چایی که به لبانش نزدیک کرده بود را به ضرب پایین آورد و به روی میز کوبید که اندکی از چایی از دیواره لیوان بیرون ریخت ……….. سر سمت او چرخاند و چشم باز کرد و نگاه خشمگین و عصبی اش را همچون نیزه ای گداخته در عمق چشمان شوکه شده او فرو کرد .

ـ از کی تا حالا به چنین مقامی رسیدی که من و سوال و جواب کنی که خودم خبر ندارم .

سوگند به سرعت به خودش آمد و سعی کرد جو را آرام کند ………….. فهمید که زیاده روی کرده ……… با آن گندی که بالا آورده بود ، این سوال و جواب کردن ها دیگر حماقت محض بود .

ـ آخه تو هیچ وقت در آن واحد با دو نفر رابطه برقرار نمی کنی ………… یعنی …… یعنی خودت اون اول گفتی که وقتی تو رابطه با یک نفری ، با همون آدم هم می مونی و دختر دیگه ای رو به خلوتت راه نمیدی ………… اما ………… اما تو دیشب راحت من و ول کردی و رفتی با اون دختره ………. مگه من چیم از اون دختره کمتره ………. غیر اینکه اون فقط یه نابلدِ باکره بود ؟؟؟

یزدان خشمگین و افسار گسیخته با نگاهی خشمگین تر از ثانیه پیش نگاهش نمود و حس کرد سلول به سلول مغزش با افکار سوگند در حال آتش گرفتن و سوختن است ……… سوگند از چه حرف می زد ؟ خودِ هرزه کاربلدش را با گندم معصوم و ترسیده دیشب مقایسه می کرد ؟؟؟ دارد درباره باکره بودن گندم اظهار فضل می کند ؟؟؟ به نظر وقتش بود گردن این هرزه را می شکاند و به زندگی اش پایان می داد .

او هم گردن سمت سوگند کشید و با صدای آهسته اما خشمگینی که انگار کلمات له و لورده از لابه لای دندان های بر روی هم چفت شده اش به بیرون پرت می شدند گفت :

ـ آره درسته ، از همون اول گفتم تک پرم ……….. اما در صورت که طرف مقابلمم تک پر باشه ، نه اینکه من و خر فرض کنه و با یه هرزه بدتر از خودش قرار مدار بذاره و فکر کنه من نمی فهمم ……….. خیلی دلم می خواست بخاطر این کثافت بازیات همین الان گردنت و می شکوندم و سرت و روی همین سینه هایی که انقدر بهشون مینازی می ذاشتم ، اما من ذات خراب تو رو خوب شناختم ، می دونم بهترین تنبیه برای توی گربه صفت اینه که هر چیزی که از طرف من تو این مدت بهت تعلق گرفته ، ازت پس گرفته بشه .

سوگند همچون سکته زده ها با نگاهی گشاد و مات شده و دهانی نیمه باز و رنگی پریده به او که از خشم رگ گردنش بیرون زده بود نگاه کرد ……….. نمی دانست یزدان از کجا قضیه دوست پسر جدیدش را فهمیده ……….. او که در همه قرار مدارهایی که تعدادشان شاید کمتر از انگشتان یک دست می بود ، تمام جوانب احتیاط را رعایت کرده بود ………. امکان نداشت یزدان بتواند بویی از حضور این پسر در زندگی اش ببرد ………… به سرعت سعی کرد دست به دروغی باور پذیر بزند …………. از دست دادن یزدان یعنی از دست دادن بزرگترین شانس زندگی اش .

ـ دوست پسر کجا بود عشقم ؟؟؟ اون پسر خالمه ………… تازه از خارج اومده بود ……….. فقط می خواستم ببینمش . همین . وگرنه مگه احمقم تو رو ول کنم و برم با یه آدم دیگه .

یزدان سر به یک سمتی کج کرد و آرام گردن عقب کشید ………… این نگاه سیاه و ظلمانی و درنده خوی او می توانست هر چه ترس در عالم وجود دارد در سینه سوگند بکارد و درو کند .

ـ خیلی احمقی که فکر می کنی تمام اطلاعات من از تو فقط خلاصه میشه تو همون آزمایش سلامتی که چند ماه پیش ازت گرفتم ………… احمقی که فکر می کنی قبل از اینکه اجازه ورود به تختم و بهت بدم کل شجره نامت و در نیاوردم و اطلاعاتی از ننه بابات ندارم ……….. مادر تو فقط سه تا برادر داره ……… هیچ خبری از خواهری که از قضا یه پسر خارج رفته هم داشته باشه ……… نیست ……….. حالا هم خفه خون بگیر و فقط صبحانت و بخور .

سوگند رنگ پریده تر از قبل و نفس بریده ، دیگر هیچ فرقی با آدمان دم احتضار نداشت ……… باورش نمی شد یزدان از ریز و بم خانواده اش اطلاع جمع کرده باشد .

ـ ببین یزدان جانم …….

برای یزدان مسلم بود که سوگند قصد بافتن دروغ جدیدی را دارد ……… میان حرفش پرید و اجازه حرف اضافه ای به او نداد :

ـ حتی لیاقت نشستن سر این میز و هم نداری ……….. همین الان میری و تمام وسایل شخصیت و جمع می کنی و میری ……….. نیم ساعت دیگه نمی خوام تو این عمارت هیچ اثری از وجود نحست باشه ………… مطمئن باش سی دقیقت بشه سی و یک دقیقه با اون روی یزدانی مواجه میشی که مطمئنا به مذاقت خوش نمی یاد .

***

4.4/5 - (80 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Violet
Violet
1 ماه قبل

ممنونم

سوگل
سوگل
1 ماه قبل

بد نبود ینی یه جورایی قابل تحمل بود ایشالله پارتای بعدی قابل تحمل ترم میشه فقط چه صبحونه ی طولانی شد😁

Nakisa
سپیده
1 ماه قبل

کی صبحانه‌ی اینا تموم میشه

Elina
Elina
1 ماه قبل

چقدر پرروئه این سوگند

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط Elina
علوی
علوی
1 ماه قبل

ممنونم. این دفعه هم یه کم طولانی‌تر بود و هم یه نتیجه کوچولوی لحظه‌ای داشت

paeez
paeez
1 ماه قبل

دلم خنک شده چقد خوب جواب سوگند رو داد
دختره پروو

zohre
zohre
1 ماه قبل

چه صبح طولانی و چه صبحانه طولانی خسته نشدن یه لقمه هم که کوفت نکردن

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x