گلو صاف می‌کند.

 

نگاهش از من گرفته و به گلدان‌های خالی از گِل و گلم دوخته می‌شود.

 

– من بهتر از سیاوش می‌تونم کمکت کنم، منظور خاصی ندارم.

 

– من همون کمک بی‌کیفیت سیاوشو ترجیح می‌دم ممنون شوهرخواهر!

 

این یکی را به عمد می‌گویم و منتظر عکس‌العملش نمی‌مانم.

 

می‌روم سمت در و بازش می‌کنم.

 

سری می‌جنبانم و ادامه می‌دهم:

 

– ممنون از لطفت، صورت‌حساب رو هم بده افرا بیاره بابام گفت حساب کتاب می‌کنه باهات!

 

می‌خندد جای عصبانیت و او هم سر تکان می‌دهد.

 

دست در جیب کرده و قدم‌زنان راه می‌افتد سمت بیرون.

 

– باشه ساعت پنج می‌بینمت!

 

می‌دانم آقاجان او را تافته‌ی جدا بافته می‌داند و همیشه به حرف‌‌هایش گوش می‌کند اما این لحظه فقط می‌خواهم او برود.

 

– معلوم می‌شه پسرعمو! خوش اومدی!

 

در چوبی را می‌کوبم به هم.

 

این هم از اولین روز کاری‌‌ام!

 

 

………………

 

– گلخونه چه‌طوره بلوط؟

 

افرا هم امروز زود آمده و سر ناهار حاضر است.

 

بابا هیچ‌‌وقت نرمشی که درکلام با افرا دارد با من ندارد.

 

– خوبه منتظرم سیاوش بیاد باهاش برم خرید.

 

– اقاجون گفت پولاد، چی شد؟

 

نگاه پر از خصومت افرا را می‌بینم و لبخندی پوچ و بی‌معنی تحویلش می‌دهم.

 

– خب… نمی‌خوام مزاحم آبجیم و پولاد بشم غروبا رو شاید بخوان با هم وقت بگذرونن.

 

مامان لبخند می‌زند.

 

– آفرین دخترم با سیاوش بهتره پولاد و آبجیت شاید بخوان برن دنبال کارای عروسیشون.

 

پدر هم به تایید سر تکان می‌دهد.

 

– افرا دخترم توم از پولاد بپرس هزینه‌ی گلخونه‌ی خواهرتو بگه بدیم، درست نیست.

 

– چشم باباجون!

 

برنا نگاه معناداری به من می‌اندازد.

 

برعکس همه او به من بیشتر اعتماد دارد تا افرا.

 

زیرلب زمزمه می‌کند:

 

– باباجون!

 

 

– هیس!

 

می‌گویم و برایش کمی دیگر خورشت قیمه می‌کشم.

 

– بخور داداشی، نوش جونت.

 

خودم را می‌زنم به آن راه که کسی چیزی نفهمد.

 

حوصله‌‌ی حل کردن سوء‌تفاهمات را ندارم.

 

– ممنون سیرم، من برم امتحان دارم فردا!

 

– اول سالی؟ تو که دو روزم نیست رفتی مدرسه مامان!

 

برنا می‌رود و مامان هم به دنبالش.

 

بابا هم موبایلش زنگ می‌خورد و میز را ترک می‌کند.

 

من می‌مانم و افرایی که حالا مستقیم نگاهم می‌کند.

 

– مواظب رفتارت باش بلوط‌جان، هر رفتار اشتباه ممکنه باعث سوء‌تفاهم برای بقیه بشه!

 

قاشق پر را به دهان می‌برد و با پوزخند نگاهم می‌کند.

 

از او خجالت می‌کشم که سکوت می‌کنم.

 

– من غروب با پولاد قرار دارم، ممنون که درک می‌کنی!

 

رفتنش را نگاه می‌کنم.

 

طبق معمول او که از زیر کار خانه فرار می‌کند.

 

من می‌مانم و یک کوه ظرف!

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 108

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
9 ساعت قبل

افرای حسود بورو پولادتو جمع کن