#بلوط

 

قلبم می‌خواهد از جا کنده شود.

 

مثل دیروز صبح می‌دوم توی گلخانه و در چوبی‌اش را می‌بندم.

 

دست می‌گذارم روی گونه‌هایم، جای بوسه‌هایش…

 

این پولاد برایم ناشناخته است، آن لبخندش و بوسه‌ای آرام و عاشقانه که به لب‌هایم نشاند.

 

من حتی دندان‌هایش را حس نکردم.

 

چیزی که برای اولین بوسه‌ی عمرم تصور می‌کردم چیزی بسیار وحشیانه‌تر از این بود…

 

بی‌آنکه دست خودم باشد لبخند زدم.

 

انگار انرژی‌ام ده برابر شده بود.

 

تمام بذرها و جوانه‌های اعلایی که خریده بودم را دسته‌بندی می‌کنم و بعضی‌ها را به کود و سم‌های مخصوص آغشته.

 

انگار تمام ماجرای سیاوش و کارهای عجیب و غریبش فراموشم شده باشد.

 

– افرا…

 

چهره‌ی خواهر که توی ذهنم نقش می‌بندد آن‌قدر پشیمان می‌شوم که خدا می‌داند.

 

از او خجالت می‌کشم!

 

 

با احساس‌هایی ضد و نقیض کارهایم را روبه‌راه می‌کنم.

 

به اصرار عمه شام را قرار است بروم خانه‌ی آن‌ها.

 

به قول خودش سیاوش قرار است پیتزای مخصوصش را درست کند.

 

بارها از آن پیتزا خورده‌ام اما حالا اصلا حس خوبی به این ماجرا ندارم.

 

– بلوط؟ هنوز مشغولی؟

 

سیاوش آمده و کنجکاوانه در و دیوار گلخانه را نگاه می‌کند.

 

– یکم دیگه تمومم برم خونه لباس عوض می‌کنم میام!

 

انگار اصلا از گلخانه‌ی کوچک و دلچسب من خوشش نیامده که چانه بالا می‌اندازد.

 

– اگه پولاد دخالت نمی‌کرد دوبرایر اینو برات می‌ساختم، یه‌کم کوچیک نیست؟

 

مصنوعی می‌خندم.

 

– برای شروع بد نیست!

 

هر دو دستش را پشت سرش توی هم گره می‌کند.

 

– می‌خوای برات کارگر بیارم؟

 

– نه بابا کارگر بیاری دیگه خودم کاری ندارم اینجا انجام بدم که!

 

 

اخم کشیده توی هم و من نگاه از او می‌دزدم.

 

از او می‌ترسم.

 

همه‌اش فکر آن کیسه‌های سفید توی ذهنم جولان می‌دهد.

 

اگر سیاوش…

 

– تو چت شده بلوط؟ یه‌جوری شدی! نکنه این پسره تو گوشت از من بد گفته؟

 

لب می‌گزم.

 

– کدوم پسره؟

 

– خودتو نزن به اون راه بلوط، منظورمو خوب می‌فهمی!

 

خودم را مشغول تکاندن خاک لباسم می‌کنم.

 

اصلا دلم نمی‌خواهد بین او و پولاد درگیری پیش بیاید.

 

بعدش هم، اگر واقعا با کله‌گنده‌ها در ارتباط باشد می‌تواند خیلی راحت سر پولاد را زیر آب کند.

 

آن‌قدر از این فکر می‌ترسم که زبانم گشوده می‌شود.

 

– پولاد کاری به من نداره! مگه نمی‌دونی از من بدش میاد؟

 

از دروغی که می‌گویم خودم سرخ می‌شوم.

 

پس بوسه‌اش چه؟

 

آن حس نابی که از او نصیب قلب خسته‌‌ام شد…

 

– خوبه!

 

به این رمان امتیاز بدهید

میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

دسته‌ها
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
سیده فريبا خالقی
13 ساعت قبل

ممنونم عزیزم