دستم را زیر آب گرفته و رد خونها را که میشورم آستینم را پایین کشیده و صورتم را با دستمال کاغذی پاک کرده و سمت در میروم.
صدای قدمهایم را که میشنود کنار کشیده و جلوتر از من حرکت میکند.
نمیدانم برای چه دنبالم آمده بود اما آمدنش سبب خیری بود.
با رسیدن به سر میز هر دو روی صندلی مینشینیم و ثریا خانم با نگاهی ریز شده و دقیق میپرسد:
-مریضیای چیزی داری عروس؟
متعجب نگاهش میکنم. منظورش را نمیتوانم درک کنم و فورا بدون آوایی لب میزنم:
-نه.
ابرویی بالا میاندازد. نگاهِ سنگین او را خیلی خوب احساس میکنم!
تکیهام را هنوز به صندلی ندادهام که باز هم متکلم میشود.
-خوب نیست انقدر ضعیف و نزار باشی! تو قراره برای خاندان کاتوشیان نوه بیاری پس واجبه که به قوت خودت برسی عروس!
نگاه پایین میگیرم. این جمله را او هم گفته بود! اویی که از من متنفر بود و من هم.
و من در میان این مردابِ هم خورده از تحقیر و ملامت باز هم خودم را مقصر میبینم که چرا نمیتوانستم برای رهایی خودم و عزت نفسم کاری کنم؟
چرا که در نظر این خاندان من فقط وسیلهای بودم و بس! حرفهای مامان و دلداری دادنهای عمه و نصیحتهای زنعمو همگی هیچ بودند وقتی مشخص بود نه ارجی خواهم داشت و نه قربی!
من فقط دخترِ الکنی بودم که خواستگاری نداشت و آیندهای نداشت. تنها شانسِ مورد قبولم خاندان کاتوشیان بود که حالا رفته رفته و با وجود حرفهای آنها خیلی خوب میفهمیدم که آیندهای در انتظارم نیست!
آنها فقط نوه میخواستند و بس! نوهای که از خون و رگ و ریشهشان باشد.
وا رفته به صندلی تکیه میدهم و ثریا خانم اما قصد کوتاه آمدن ندارد.
-بعضی مسائل هست که باید بگم و گوشات خوب بشنفه عروس! نمیگم که یه گوش و در کنی و یه گوش و دروازه!
گارسونی میآید و سفارشات را ثبت میکند و همین وقفه میاندازد مابین صحبتهای ثریا خانم و منی که گم شدهام در کلمات و جملات ثریا خانم!
و گمان میکنم باری سنگین روی دوشهایم است وقتی این ازدواج ابدا مسئلهی سادهای نبود و نمیدانم این چه بخت و اقبالی بود که قرعهاش بنام من افتاد!
گارسون که میرود ثریا خانم با همان جدیتش ادامه میدهد.
-با کارها و حرفهای بزرگترها مخالفت نمیکنی. بعد گرفتن مجلس عقد و عروسی به فکر اینکه با شوهرت مدتی خلوت کنید نباش! خودت بهتر میدونی برای چی پا تو خونهتون گذاشتیم پس بابِ میلِ خونواده باش! ما از تو بچه میخوایم پس وظیفهت یادت نره!
در خیالم، در سکوتی سهمگین دست و پا میزنم برای رهایی از این سیاهچالهای که با قدرت هر چه بیشتر در حال کشیدن من درون خودش است.
روزی سختترین بخشِ زندگیام ترمیمِ زخمهایی بود که نقشی در بوجود آمدنشان نداشتم اما مسئولیتِ آنها با من بود!
روزگاری دلخوش شده بودم که دیگر دردی نیست و خو گرفتهام به همان طعنههای همیشگی اما حالا زخمهایِ بزرگتری روی تن و وجودم در حال نقش گرفتن است و نمیدانم تا چه اندازه در مرهم گذاشتن روی آنها موفق خواهم بود وقتی هیچ امیدی به هیچ چیزی ندارم!
نگاهم گره خورده به پارچهی ساتنِ زرشکی رنگ رومیزی.
اما گوشهایم شدهاند شاخکی تیز برای شنیدن حرفهای زنی که به زعم من یک دیکتاتور به تمام معنا است و این در حالیست که هنوز با افراد دیگر این خانواده آشنا نشدهام!
اما طرز رفتار و نحوه برخورد آنها هم برایم دور از ذهن نیست وقتی این خاندان تمام فکر و ذکرشان روی نوه داشتن است!
در افکارم پوزخند میزنم به حرفهایی که از سمت اقوامم شنیده بودم!
میگفتند میخم را که در نعلشان محکم بکوبم و جای خودم را سفت کنم دیگر هیچ چیز برایم سخت نخواهد بود و کاش حالا میشد حرفهای این مرد و ثریا خانم را انتقال میدادم تا خوب بشناسند منِ ناامید را امیدوار به چه ازدواجی کردهاند!
-گوش گرفتی عروس؟! ملتفت شدی وظیفهت چیه؟
سر بالا نمیگیرم و در همان حالتم فقط سری تکان میدهم.
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












