حس کردم عضلاتش زیر تنم سفت و بعد شل شد
_ جالبه…
دماغمو بالا کشیدم و چشمهامو بستم
_ سرده
دستور داد:
_ بخاریو بیشتر کن
_ چشم آقا…
صداشو دم گوشم شنیدم:
_ هنوز یادت نیومده من کیام؟
یه لحظه گیج چشمهامو باز کردم و به نیم رخش نگاه کردم
_ شوهرم…
_ اسمم چیه؟
اسمش؟ عجیبه اما یادم نمیاد…
_ نمیدونم
_ اخه تو چی میدونی…
صدای غر زدن زیرلبشو که شنیدم زمزمه کردم:
_ من یه گربه دارم
_ گربه؟ چرا نمیدونستم؟
با یادآوری گربهم گوشهی چشمهام جمع شد و لبخند زدم
_ اسمش هامینه…
سکوتی که یه دفعه توی ماشین پیش اومد باعث شد که بخوام چشمهامو دوباره باز کنم
از اون زاویه فقط فک تیز و محکمشو میدیدم
_ یه گربه… ها…
اون هجای آخر به سختی از بین لبهاش بیرون اومد
_ روز به روز گستاختر میشی…
از اونجایی که مست بودم پس درکی هم از احساس خطر نداشتم
_ گربهت کو؟
دوباره سرمو توی گردنش فرو کردم و چشمهامو بستم
_ با یه گربهی مادهی خیابونی فرار کرد…
اینقدر خسته بودم که دیگه حرفهای بعدیشو نشنیدم و خوابم گرفت
نمیدونم چقدر بعدتر بود که با سر درد و بدن درد از خواب بیدار شدم
توی یه محیط ناآشنا و روی یه تخت بزرگ چشمهامو باز کردم
دستمو روی چشمهام گذاشتم و جلوی نوری که مستقیماً توی چشمم میتابیدو گرفتم
یکم که چشمهام به نور عادت کردن کم کم مغزمم شروع به ریکاوری کرد
اولین چیزی که بهش فکر کردم درد شدید بدنم و بعدش هم اتاق ناآشنا بود
یکم حرکت کردم که درد عجیب و غریبی توی کمر و لگنم پخش شد
نفس نفس زنان دوباره روی بالشت دراز کشیدم
حس میکردم با یه چوب به جونم افتادن و حسابی کتکم زدن
دستمو برای فشار دادن سرم بلند کردم که تازه اون موقع متوجه شدم انگار لباس تنم نیست.
یه لحظه انگار خون به مغزم نرسید
بیتوجه به درد کمرم سریع روی تخت نشستم که ملافه به پایین سر خورد و بالا تنه و سینههای برهنهم کاملاً مشخص شد
با دستهای لرزون پتورو کنار زدم و مات به آثار کبودی روی پاها و بدنم نگاه گردم
اما این ترسناک ترین چیز ممکن نبود
وحشتناک تر از آثار روی بدنم خون قرمزی بود که بین پاهام و روی ملافهی تخت پخش شده بود
انگار با دیدن خون درد مبهم زیر شکم و بین پام حتی شدیدتر شد
با چشمهایی تار نگامو تو اتاق ناآشنا چرخوندم
با لرزش و درد از جام بلند شدم و ملافه رو دور تنم گرفتم
پشت پنجره به فضای بیرون نگاه کردم
بهنظر میرسید که توی یه آسمون خراش یا برج خیلی بلند باشم
با آرامشی که به سختی سعی میکردم حفظ کنم چرخیدم و به اثار لباسهای پاره و تیکه تیکه سرتاسر زمین نگاه کردم
نزدیکتر شدم و به کت مشکی مردونهی لب تخت نگاه کردم اما جرأتی برای خم شدن و برداشتنش نداشتم
چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم
سعی کردم اتفاقات شب قبلو توی ذهنم مرور کنم اما آخرین چیزی که یادم میومد رفتن به مهمونی همراه بابا و صحبت کردن با چندتا از همکارهاش بود
پس چطور با همچین وضعی سر از این اتاق درآوردم؟
لب تخت نشستم و ملافه رو محکمتر دورم گرفتم
سعی کردم دلایلی که ممکنه به خاطرش توی این حال باشمو مرور کنم اما اول و آخر فقط به یه نتیجه میرسیدم
دیگه حتی جونی برای اهمیت دادن به خونی که همچنان بین پاهام روان بود نداشتم
ضربان قلبم ازاضطراب و ترس توی گلوم میزد
اما همچنان سعی داشتم با انکار موقعیت آرامش خودمو حفظ کنم
یه لحظه یاد آخرین باری که با مواد مخدر مسموم شده بودم افتادم
باز توی یه مهمونی و با آدمهای غریبه…
حتی تصور اینکه دوباره همچین چیزی برام پیش اومده باشه دیوونه کننده بود
چرا چیزی یادم نمیاد؟
چطور میتونم اینجوری باشم؟
محافظهایی که هامین برام گذاشته بود کجان؟؟
اصلاً تنها دلیلی که حاضر شدم با بابا توی اون مهمونی شرکت کنم دونستن محافظت و حضور اونا اطرافم بود
چطوری زیر چشم اونا سر از اینجا درآوردم؟
چشمهای قرمزمو محکم بستم و سعی کردم اتفاقات قبل از اینو به یاد بیارم
تو یه لحظه یه فلش بک کوتاه به ذهنم خطور کرد
دستهای قفل شده روی تخت و صدای زمزمهی آرومی کنار گوشم:
_ چطوره؟ من از هامین بهتر نیستم؟
با ترس و ضربان جا افتادهی قلبم چشمهامو باز کردم که همون موقع هم در اتاق باز شد و نگام با یه جفت چشم غریبه قفل شد…
ترس از خاطره و صدای ناواضح یه طرف، یهویی باز شدن در هم یه طرف دیگه
ملافه رو محکم چسبیدم و با ترس به شخص غریبه دم در نگاه کردم.
_ who are you?
(تو کی هستی؟)
با چشمهای گشاد به دختری که اینچ به اینچ بدنش به طرز مضحکی داد میزد که خارجیه نگاه کردم.
انگار که حتی ذرهای وضعیت من و شوکه شدنم براش مهم نبود وارد اتاق شد.
_ What is your relationship with Hamin?
(رابطهت با هامین چیه؟)
حتی توی اوج سردرگمی با شنیدن اسم هامین تنش تنم کمتر شد.
_ Why don’t you answer me?
Don’t you understand what I’m saying?
(چرا جوابمو نمیدی؟ نمیفهمی چی میگم؟)
مشخصاً توی طبقهی اجتماعی و خانوادگیمون حتی اگه برای نمایش هم باشه یادگرفتن انگلیسی غیرقابل اجتنابه!
چه برسه به نیاز به یادگیریش برای کارهای کامپیوتری و کلاسهای دانشگاه…
در نتیجه کاملاً میفهمیدم چی میگه
اما درعین حال نمیفهمیدم!
من هنوز با وضعیتی که درحال حاضر توشم کنار نیومدم بعد توسط یه غریبه سوال جواب میشم
فکرکنم هرکس دیگهای هم جای من بود با قرار گرفتن توی این شرایط حسابی پریشون میشد.
موهای بلوندشو عقب زد و تا وسط اتاق جلو اومد
یه نگاه به وضعیت اسفبار من و اتاق به هم ریخته انداخت و اخمهاش درهم تر شد.
_ did you have sex with him?
(باهاش سکس داشتی؟)
با ناراحتی ملافه رو محکمتر دورم گرفتم
به خاطر خونریزی و درد پایینتنهم نمیتونستم بلند شم اما خودمو روی تخت عقبتر کشیدم
این دختر غریبه و حق به جانبیش برام ترسناک بود
چطور باید جواب سوالهاتو بدم وقتی حتی خودمم جوابشونو نمیدونم؟
_ Do you really not understand what I’m saying?
(واقعا نمیفهمی چی میگم؟)
تن صداش اینبار بلندتر بود.
تند تند پلک زدم تا تاری و اشک جلوی چشممو از بین ببرم و به زبون خودش پرسیدم:
_ where am i? who are you?
(من کجام؟ تو کی هستی؟)
_ So you finally stopped being dumb!
(پس بالاخره دست از گنگ(لال) بازی کردن برداشتی!)
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز / 5. شمارش آرا
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.












