سینی شامو روی میز گذاشت و کنارم نشست.
_ درگیر جلسههای تموم نشدنی شرکته؛ یکم دیگه صبرکن فقط
چه دروغ مسخرهای…
دو هفتهی تمام و فقط یه پیامک
واقعاً اینقدر ازم خسته شده؟!
روحیهای برای بحث کردن باهاش نداشتم.
میدیدم که اونم تحت فشاره
این مدت بااینکه سعی میکنه خودشو خوب نشون بده اما چشمهای گود افتاده و بی حالش نشون میده اونم مثل من داغونه
حتماً به خاطر اتفاقی که برام افتاده عذاب وجدان داره و خودخوری میکنه
اینو هم میدونم که بقیه اونو مقصر میدونن
با اینکه خواستن متوجه نشم اما فهمیدم دعواشون با امیر هم سر این بوده
حتی دانیال هم چند روز اول که برای ملاقاتم میومد میلادو نادیده میگرفت.
به خاطر این موضوع عذاب وجدان دارم
تقصیر من و تصمیمات اشتباهه منه که همه چی افتاده گردن میلاد
با اینکه بارها گفتم دلیل اونجا بودنم یه چیز دیگه است اما کسی به حرفم گوش نمیده.
منم نمیتونم فعلا چیزی بگم
هرچقدر هم بپرسن دهنم برای گفتن اون اسم باز نمیشه.
_ کی میتونم مرخص شم؟
برای یه ترک خوردگی پنج روزه اینجا دراز کشیدم.
نگاه هردوتامون به دستی که تا آرنج توی گچ فرو رفته بود کشیده شد.
_ بهتره که تا باز شدن گچ توی بیمارستان بمونی اینجوری خیالمون راحت تره.
سرمو با ناراحتی تکون دادم
میدونستم اصرار فایده ای نداره
این چند روز از ابراز ناراحتی بگیر تا عصبانی و قهر کردن همه چیزو امتحان کردم اما هیچ کدومش روی این مردها اثری نداشت.
یه جوری شده که خودمم کم کم دارم فکر میکنم نکنه گلوله خوردم
حتی تا جایی پیش رفتن که هر روز یک ساعت و نیم یه مشاورهی روانی از یه متخصص دریافت میکنم
البته باید اعتراف کنم با وجود اینکه فکرشو نمیکردم اما این یکی خیلی مفید بود
نگاه غمگینمو از پشت سرش به پنجرهی بزرگ دوختم.
آسمون شب و تاریکی بینهایت پشت شیشه بهم چشمک میزد.
_ فردا سال نوئه…
سوالی نبود برای همین هم جوابی نگرفتم
سرمو سمتش چرخوندم
_ فردا رو دیگه نیا بیمارستان، تو هم حتماً کلی برنامه برای سال نو داری
لبخند اونم مثل من غمگین بود
_ سال جدید و قدیم برای من فرقی نداره محنا…
_ چطور میشه…
حرفمو قطع کرد
_ سال جدید واسه من فقط یه معنی داره؛
زمین یه دور، دور خورشید چرخیده
همین و بس…
زمین یه دور، دور خورشید چرخیده…
اولین بار بود میشنیدم یکی با همچین جملهای اکراهشو نسبت به یه سال جدید نشون میده
_ باید پیش خانوادهت باشی
_ من یتیمم…
از وقتی یادم میاد نه خبری از مامان بوده و نه بابا و نه حتی کسوکاری
جوابی که داد سنگینتر از اونی بود که تو یه لحظه بتونم هضمش کنم
_ متأسفم
به خاطر فشار دادن جای درد یه نفر عذاب وجدان گرفتم
_ تقصیرتو نیست، فقط شبیه کسی که تو یتیمخونه بزرگ شده به نظر نمیرسم نه؟
صادقانه سرمو تکون دادم.
فکر میکردم میلاد هم مثل امیر و دانیال از یه پیشینهی خانوادگی خوبه…
مشخص بود که نمیخواد ازش حرف بزنه، منم حقی برای پرسیدن نداشتم
اما اینجوری دیدنش ناراحتم میکرد
توی این هفتهی اخیر فکر میکنم رابطهم با میلاد خیلی خوب شده
یه جورایی به یه درک متقابل عجیب و غریب رسیدیم.
شاید به خاطر همون درکه که میدونم بی اهمیتی که الان نشون میده همش نمایشیه
سعی کردم با نشون دادن یکم همدردی از اون حال و هوا درش بیارم
_ منم مامان ندارم، بابامم که دیدی…
_ آره
به نظر نمیومد که متعجب باشه…
_ تعجب نکردی؟
_ از چی؟
_ از اینکه گفتم مامان ندارم. به خاطر شیما…
نگاهش پر از انزجار شد.
_ اون زنو که هرکی ببینه میفهمه نامادریه.
از مادر خودت خبر نداری؟
_ نه، چندبار از بابام پرسیدم اما عصبانی شد و گفت شیما مادرمه و نمیخواد دفعهی بعدی این چرت و پرت هارو ازم بشنوه
_ با نامادری، ناپدری هم میاد.
_ نمیخوای بدونی مادرت کیه؟
شونههامو بالا انداختم.
_ اینطور نیست که با فهمیدنش چیزی توی زندگیم عوض شه؛ از اون دورهای که بچهها بیشتر از همه مادراشونو میخوان گذشتم.
چه برسه به اینکه هیچ نظری درموردش ندارم
احساسات آدمهای بالغ اینجوریه؟
بعد از چندسال که میل و رغبتم به شناختن مادرم بدون گرفتن حتی یه قطره آب خشک شد دیگه اونقدرا هم بهش فکر نمیکنم.
_ به هر حال لازم نیست کل فردارو دوباره بیای بیمارستان، من اونقدراهم ظریف نیستم برو همون کاری که هرسال انجام میدیو بدون فشار و احساس مسئولیت اضافی انجام بده.
این روزا هر روز عصر بعد از اتمام ساعت کاری از شرکت مستقیم میومد بیمارستان.
میدونم براش خیلی خسته کننده است
یکم فکر کرد و فهمیدم متزلزل شده
شاید اونم کسیو داره که میخواد توی این روز ببینه
یکم فکر کرد و دوباره سرشو محکم تکون داد.
_ نه، فردام میام بیمارستان باهم سال نورو جشن میگیریم
نمیدونستم خوشحال شم یا ناراحت
با استعفا سرمو تکون دادم و قبول نکردم.
در نهایت هر دوتامون یه قدم به عقب برداشتیم و قرار شد فردا غروب یه سر بیاد و بره.
به توافق که رسیدیم با تردید گفتم:
_ میتونی فردا یه کاپ کیک کوچیک برام بیاری؟
با دست سالمم یه اندازهی خیلی کوچیک، نصف کف دستو نشون دادم.
_ دلت شیرینی میخواد؟ میخوای الان بگیرم؟
سرمو تکون دادم و افکارشو دربارهی هوسم به شیرینی رد نکردم
_ لازم نیست فقط فردا یه دونهشو برام بیارم.
با خجالت لبخند زدم:
_ شکلاتی باشه که بهتره
اونم خندید
_ باشه…
با دیدن بهتر شدن حالش خیال منم راحت شد
بعداز خوردن شامم و کلی اصرار برای فرستادن میلاد به خونه، راحت زیرپتو فرو رفتم و به اتاق ساکت و روشن نگاه کردم.
فهمیدن اینکه نمیتونم تاریکی محیطو تحمل کنم تازه یکی از تروماهای بعد از حادثه بود.
چیزی که نتونستم حتی با روانشناسم درمیونش بذارم
اولش فکر میکردم یه چیز گذرا و عادیه و کم کم عادت میکنم
اما یک هفته بعد انگار وضعم بدتر شده.
همینجوریشم کلی همه رو نگران کردم نمیدونم چطور باید از ترسم از تاریکی و کابوسهام حرف بزنم.
اما فکر کنم قضیه جدیتر از این حرفها باشه
اولین بار روز دوم بستری شدنم از شدتش با خبر شدم
وقتی که نصف شب از خواب بیدار شدم و با اتاقی که چراغهاش شاید به دست پرستار خاموش شده بود روبه رو شدم.
اولش با یه ضربان خفیف قلبم شروع شد
بعد اضطراب و ترسی که کم کم توی وجودم بالا رفت
سایههایی که حس میکردم از هر طرف به سمتم میاد و احاطهم میکنن و در نهایت تنگی نفس…
شاید بین تقلاهام برای نفس کشیدن بود که لیوان روی میزو انداختم و با صدای شکستنش در اتاق باز شد
اول یه نور باریک و بعد نوری که کل اتاقو روشن کرد.
یکی از محافظ های دم در بود که با شنیدن سرو صدا نگران شده بود.
بعد از معاینه پزشک و آوردن بهانه که کابوس دیدم اتاق دوباره خالی شد.
اما اینبار اجازه ندادم لامپ اتاق خاموش شه…
شاید باید تو جلسهی بعدی با دکترم صحبت کنم.
اینکه نتیجهی معاینات روزانهم مستقیم به دست کی میرسه یکم نگرانم میکنه.
اگه یه درصد هامین اونارو بخونه درموردم چه فکری میکنه؟
فکر نمیکنه که خیلی پر دردسرم؟
پر از فکر چشم هامو بستم…
هامین کجایی؟
حتی اگه قراره عصبانی شی و دعوام کنی میخوام الان کنارم باشی.
یعنی کارت اینقدر مهمه که توی این اوضاع منم نمیخوای برگردی؟
صبح یکم توی حیاط بیمارستان قدم زدم، یکمم توی کافهتریا نشستم و به شلوغی و عجلهی بقیه نگاه کردم.
شور و ذوق همه برای تحویل سال عیان بود
چند دقیقه توی لابی دکور سفرهی هفت سین بیمارستانو تحسین کردم.
نتونستم جلوی عکس گرفتنم و ارسالش برای هامینو بگیرم
طبق روال این مدت هیچ کدوم از پیامام حتی سین هم نخورده بود
یه تماس تلفنی با نساءخاتون و محمود خان گرفتم و یه پیام بیپاسخ هم برای بابا فرستادم.
بعداز آخرین دیدار ناخوشایند چند وقت پیشمون انتظار دیگهای نداشتم.
عصر میلاد و دانیال و حتی امیر برای عیادتم اومدن.
شاید نگران بودن احساس تنهایی کنم اما کل تایمو به شوخی و لوده بازی گذروندن و چند ساعت قبل از تحویل سال رفتن.
از اینکه دیدم رفتارشون با میلاد عادی شده خوشحال شدم
نمیدونم عمدی بود یا نه اما هیچ کدوم از هامین و کارش حرفی نزدن.
بعداز شام و دوساعت قبل از
فقط قبل رفتن امیر اطمینان داد که حال هامین خوبه و به محض اینکه بتونه باهام تماس میگیره.
دیگه مطمئن شده بودم غیبت هامین از عمده.
شاید از عصبانیت و شایدم ناراحتی، اما نمیخواد با من حرف بزنه
وگرنه توی چه عصری زنذگی میکنیم که حتی برای ده دقیقه هم نمیتونیم از تلفنمون استفاده کنیم؟!
بعد از رفتن پسرا صندلیو کنار پنجره کشیدم و قبل از نشستن یه کاپ کیک از چیزایی که میلاد آورده بود به همراه یه شمع کوچیک که از کافه تریا گرفته بودمو برداشتم و پشت پنجره نشستم.
با روشن کردن شمع وسط کیک، تلفنمو برداشتم و بعداز گرفتن شمارهی هامین بغل گوشم گذاشتم و به آسمون تاریک و شهر روشن زل زدم.
ممکنه الان یه جایی اون سر دنیا هامین هم به همین آسمون نگاه کنه؟
با قطع شدن صدای بوق با ناراحتی تلفنو پایین آوردم.
نگامو پایین انداختم و مات و مبهوت به پنجره زل زدم
چرا اینجوری شد؟
همهی لبخند زدنها و خندیدنهای قبل از این نه واقعی بود و نه زیبا…
فکر میکردم امسال همه چیز فرق میکنه.
اما در نهایت همش خیال و توهم خودم بود.
بازهم من موندم و یه اتاق خالی
بازهم سکوت بیانتهای اطرافم
برای سالهای سال به همچین موقعیتی عادت کردن آسون نبود اما من تونستم
ولی الان بعداز یه امید کوچیک و بعد خاموش شدنش انگار باز برگشتم به روز اول…
بعداز یه مدت طولانی و چندساعته مات و مبهوت بودن به ساعت گوشیم که از دوازده شب گذشته بود نگاه کردم.
لحظهی تحویل سالو از دست دادم!
نگامو به شمع خاموش روی کیک کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
_ تولدت مبارک…
چشمهامو برای اشک نریختن بستم
انگار که ناراحتیام با چشم بسته دیده نمیشه!
با پشت دست روی گونهی خیسم کشیدم اما هرچی بیشتر پاک می کردم سرعت ریزششون بیشتر میشد.
هامین…
از وقتی عاشقت شدم دیگه خودمو نمیشناسم.
………………..
دوباره برگشتم توی اتاق سفید و آبی سادهی خودم
حتی جرات نکردم برای برداشتن چندتا وسیله و لباس باقی موندم به اتاق هامین برم
زیر نگاه متعجب و عجیب انیسه ازش خواستم وسایلمو برگردونه به اتاقم و از روز برگشتم به ویلا توی اتاق خودم میمونم.
روز دوم عید بالاخره تونستم مرخص شم و یه ساعت بعد از برگشتم با نساءخاتونو روبهرو شدم.
به سختی یه بهانهی تصادف ساده برای آتل دستم آوردم و مقابل اصرارش برای زندگی با اونا مقاومت کردم.
از اونجایی که کاری برای انجام دادن نداشتم کل روزو یا دراز میکشیدم یا توی حیاط قدم میزدم
به تماس مهدی صفایی جواب دادم و بعد از چندبار رد کردن اینبار قبول کردم که باهم شام بخوریم
هرچند که میدونم با محافظا اطرافم یکم فضا عجیب میشه اما فکر کنم خودمم از هیچ کاری نکردن خسته شدم.
اون روز صبح تازه آتل دستمو باز کرده بودم و هنوز برای حرکت آزاد بازوم مشکل داشتم.
قبل از قرارمون یه آرایش بیشتر از معمول برای پوشوندن گودی زیر چشمهام و لاغری صورتم انجام دادم
خداروشکر به خاطر برداشتن آتل؛ چون اصلاً حال توضیح و بهانه آوردن نداشتم.
توی ماشینی که صابری رانندهش بود تا لوکیشن فرستاده شده توسط مهدی رفتیم
چرا مهدی و مهدی صفایی نه؟
نمیدونم…
فقط از گفتن اسم کاملش خسته شدم.
برعکس انتظار و تصورم نه یه جای لوکس بود و نه عجیب غریب
یه رستوران غذاهای دریایی روباز عادی با نمای دریاچه…
اینجا نه خبری از گارسونهایی بود که تا میز همراهیت کنن و نه دربانهایی که با دیدنت تا کمر خم شن
مهدی قبل از من رسیده بود و پشت میز نشسته بود
با دیدنم با لبخند همیشگیش از جاش بلند شد و باهم دست دادیم.
به خاطر عقب کشیدن صندلیم ازش تشکر کردم و روبهروش نشستم.
_اینجارو راحت پیدا کردی؟
_لوکیشنت سرراست بود.
تو دلم گفتم با تشکر از رانندگی و آشنایی صابری با مسیرها.
_ خوبه، نگران بودم اذیت شی.
لبخند زدم و نگامو دورتا دور رستوران چرخوندم
از نظر ظاهری برای دیدن فضای رستوران و از نظر عینی برای پیدا کردن محافظها!
با فضاهای سبز و گلدونهای بزرگ همهجای رستوران دید چندانی به میزهای اطراف نداشتم
اما میدونستم اونام همینجان
با تشکر از فضای اطرافم که جلوی دیدنشون و کم کردن فشار روانیم برای تحت نظر بودنو میگیره
_ نظرت دربارهی این رستوران چیه؟
به این رمان امتیاز بدهید
میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 114
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.











