“خدمتکار عمارت درد” پارت 46

1
(1)

 

 

فرهاد: تو تنهایی نمیترسی میای اینجا

 

+ الان گرگا میاد منو میخورن

نه چرا بترسم

 

دانیال: ولی خدایی اصن بلد نیستی کجا بری هوات عوض شه

 

+ اصن شما دو تا اینجا چیکار میکنین؟!

 

فرهاد: جلسه دیگه مربوط ما نبود اومدیم پیش تو

 

دانیال: میگم من حوصلم سر رفته بریم بیرون؟!

هوامون عوض میشه

 

+ شما پسرا برین من نمیام جام خوبه

 

دانیال: برو یه چیزی بپوش بریم

خودت خسته نشدی همش از خونه دانشگاه از دانشگاه بیمارستان

از بیمارستان خونه

ریتم زندگی خسته کننده ای داری مارال جان

 

+ ببخشید که ریتم زندگی من مثل تو بندری نیست

 

دانیال: میدونم مگه هر کی مثل من میشه

 

فرهاد: من که آماده ام

بریم

 

لباسامون خوب بود دیگه نمیخواست عوضشون کنیم هوا سرد بود ولی نه اینقدر که پالتو و کاپشن بپوشی

من دلم خواست که باهاشون بریم

 

از خاله عموم اجازه گرفتم که منم باهاشون میرم

دانیال پشت فرمون نشست و بغل دستش فرهاد منم راحت پشت نشستم

 

تو ماشین نشستیم و حرکت کردیم

 

+ خوب کجا میریم؟!

 

دانیال: نمیدونم

 

+ یعنی چی نمیدونی

مارو اوردی بیرون بعد نمیدونی کجا ببری

 

فرهاد: مارال دختر حرص نخور نمیبینی داره میخنده

میخواد حرصت بده

+ خیلی گاوی مرز گاو بودنو رد کردی

تلافیشو سرت در میارم

 

دانیال: خوب تو خنگی چرا بقیه رو گاز میگیری

الانم میریم یه بار نزدیکای رستوران نیلو

 

این داشت میگفت بار میریم

میدونه که من از همچین جاهایی بدم میاد

 

+ من بار و دیسکو نمیام میدونی خوشم نمیاد

 

دانیال: فقط یه باره خودم آوردمت که ببینی چه خبره

بعدش میریم پیش نیلو دوستت

 

فرهاد: مارال دوست نداره نمیخواد بیاد اصرار نکن

 

دانیال: بابا یه باره

براش آب پرتغال میارم

خودم تست میکنم

 

بعد از آیینه جلو نگام کرد

 

دانیال: تو که ترسو نبودی؟!

اگه میترسی نمیخواد بیای

بریم پیش نیلو

 

+ نه نمی‌ترسم بریم

 

این داشت بهم میگفت ترسو

ولی ته دلم یکم استرس داشتم

چون همچین جایی هیچ وقت نرفته بودم

حتی تو این دو سالی که اینجا بودم

 

فرهاد: مطمئنی مارال؟!

 

+ آره میخوام نشونش بدم کی ترسوئه

 

نزدیک یه بار پیاده شدیم خیلی با کلاس بود دو تا مرد گنده دم در بود انگار هر کی رو راه نمیدادن برن داخل

 

دانیال جلوتر از همه مون رفت یه کارت طلایی رنگ نشونشون داد

بعد به ما اشاره کرد مام پشت سر دانیال راه افتادیم

 

صدای آهنگ گوش آدمو کر می کرد

چه خبره این همه بلند کردن

هیچی ام از آهنگ نمیفهمی

نه اینقدر شلوغ بود نخ اینقدر خلوت

 

از هر نوع آدم مدل آدم داخل بود

دختراش خوشگل و رنگی رنگی

از اون لباسا که تو فیلما میپوشن

از اون لباسا پوشیده بودن

پسراشم همین طور بود دور میز میرفتن از اون چیزا میخوردن

 

خودم نزدیک فرهاد و دانیال کردم

دانیال: فرهاد اینجا اومده بودی؟!

 

فرهاد: نه اولین باره میام

تو اینجا رو از کجا بلدی؟!

 

دانیال: من همه جا رو بلدم

حال کن داداش

 

+ الان اینجا اومدی هوات عوض شد؟!

 

دانیال: من هر جا باشم هوام عوض میشه تورو اوردم اینجا تا

یکم چیز یاد بگیری

 

+ من نیومدم چیز یاد بگیرم برا درس اینجام نه اینکار

هر کاری میخوای انجام بدین انجام بدین من یه ساعت بعد میرم پیش نیلو

 

دانیال: خوب بیاین یه چیز سفارش بدم من هر چی به این آهوی دشت وحشی بگم جبهه میگیره

 

+ از الان یه ساعت شروع شد آقای حال عوض کن

 

فرهاد: خیلی حرف میزنین دوتاتون

دانیال هر چی سفارش دادی برا من سفارش بده

برا مارال آب پرتغال بگیر

خندید داشت از خنده میترکید

بیشعور کیف می‌کرد

 

دانیال: شیرکاکائو از داره میخواد براش بیارم؟!

 

فرهادم داشت میخندید

 

+ دوتاتون خیلییی بی فرهنگین

 

فرهاد: من چرا؟!

 

+ تو حرف نزن توام لنگه دانیالی

 

دانیال: باعث افتخاره

برین اون سمت کسی نیست برین بشینن

تا منم یه شیر موز برا مارال بیارم

 

داشت قشنگ مسخره ام می کرد

منم حرص می‌خورد

 

+ برا عمت شیر موز بخر بکنه تو حلقت بزرگ شی

 

دانیال: اوها زدی به سیم آخر

میخوای منو بکش راحت شی

چته بابا شوخی کردم

من رفتم

 

با فرهاد رفتیم اون قسمتی که دانیال نشونمون داده بود

دورمون هیچکی نبود

نشستم همین جور نگاه بقیه

می کردم

یه چیزی مثل خوره تو جونم بود

هی میگفت برو از اون چیزا بخور

دانیال روش کم شه

 

فرهاد: مارال خوبی؟!

 

+ آره خوبم

 

فرهاد: صدات کردم نشنیدی

 

+ صدای آهنگ زیادی بلنده نشیدم

میگم فرهاد من میرم پیش دانیال الان میام

 

فرهاد: میخوای من بیام باهات؟!

 

+ نه بابا نمیخوام برم جای دور همین دور میزه اس

 

فرهاد: باشه

 

دیگه رفتم سمت میزی که سفارش میدادن

 

دورغ گفتم نمیخواستم پیش دانیال برم میخواستم از اون چیزا سفارش بدم بخورم

به دانیال ثابت کنم که منم میتونم بخورم

 

به پسر جووونی بود به زبون آلمانی بهش گفتم یه چیز قوی میخوام

اولش تعجب کرد بعدش رفت که برام بیاره

 

داشتم نگاه می کردم که چطوری داره آماده اش میکنه

 

حواسم پرت درست کردنش بود که یه دست دور کمرم نشست

 

انگار بهم برق وصل کردن

نگاش کردم یه پسر چشم آبی و با موهای بور بود

 

هل دادم عقب ولی اصن تکون نمی‌خورد

هر چی به زبون انگلیسی و آلمانی میگفتم تکون نمی‌خورد

 

یه دفعه از پشت به عقب کشیده شد افتاد رو زمین

 

جیغ کشیدم

 

دانیال بود سریع اومد با دوتا دستاش شونه هامو گرفت تکون میداد

 

دانیال: مارال خوبی؟!

مارال با توام؟!

مارال؟!

 

+ اون پسره

 

همین یه کلمه رو شنید رفت سمت پسره

 

پسره بلند شده بود با مشتی که دانیال زد دوباره افتاد زمین

 

دانیال رو شکمش نشست همین طور پشت سرم همین محکم با مشت می‌زد رو صورتش

 

دانیال: بی شرف چطور بهش جرئت کردی دست بزنی ها

امشب میفرستمت سینه قبرستون

 

همین به زبون فارسی و آلمانی تند تند حرف می‌زد و اون پسره رو می‌زد

 

دانیال: نباید این کارو میکردی امشب تورو خدام نمیتونه نجات بده

 

اگه بیشتر از این ادامه میداد حتماً پسره رو میکشت

 

رفتم نزدیکتر از بازوهای دانیال میکشیدم تا از روش بلند بشه

 

+ دانیال توروخدا پاشو بسه دیگه

دانیال الان میکشیش

 

دانیال: باید بمیره

 

همه دورمون حلقه زده بودن فقط نگاه میکردن

هیچکی نزدیک نمیشد

اینجا حراستی چیزی نداره

 

فرهاد اون جمعیت آدمو کنار زد اومد کنارمون

دانیال رو از پسره جدا کرد

 

فرهاد: چته تو؟! اینجا چه خبره؟!

 

یه پیش خدمت اومد پسره رو بلندش کرد

 

فرهاد یه نگاهی به وضع پسره انداخت

 

فرهاد:دانیال نگاه پسره کن ببین چیکارش کردی؟!

 

دانیال: باید میکشتمش مرده ان واسه تو حیفه

 

فرهاد: چیکار کرده؟!

 

یه نگاه به من انداخت بعدش رو به فرهاد کرد

 

دانیال: دست

دست به مارال زد

 

اینو که گفت فرهاد رفت پیش پسره

فرهاد: تو چیکار کردی؟!

 

حرفشو که زد یه لگد محکم کوبید تو شکم پسره

 

پسره افتاد رو زمین همین طور نفس نفس می‌زد

انگار رفیقای پسره اومده بودن

دوتا نگهبانای دم در اومده بودن داخل

 

دستم کشیده شد

دیدم دستمو دانیال داره میکشه

فرهادو صدا زد که اونم

پشت سرمون داشت میومد

داشتیم فرار میکردیم

 

دانیال: مارال بدو

واینستا

فرهاد داداش یکم تند تر بدو

 

همین طور داشتیم از اون کوچه به اون کوچه میدوئدیم

 

نفس بند اومده بود

 

یه جا تو یه کوچه وایستادیم

 

دستمو گذاشتم تو قلبم فقط نفس نفس میزدم

 

یه تایی داشتیم نگاه هم می کردیم

یه دفعه زدیم زیر خنده

 

دانیال: هوامون بد جور عوض شد

 

فرهاد: داداش من دیگه تا سر کوچه ام باهات نمیام

 

+ منم عمراً جایی برم

 

دانیال: الان آدم بده من شدم

 

+ پسره رو خیلی بد زدیش

تو چرا اون همه فش زشت بلدی؟!

 

دانیال: میگم فش زشت چیه

الان کی بلد نیست

بازم پسره رو ببینمش بازم میزنمش

 

فرهاد: فقط منم خبر کن منم باهاش تسویه حساب کنم

 

+ مگه الان زنده اش گذاشتین

 

دانیال: تو اون جا میخواستی؟!

 

نمیدونستم چی بگم

یکم ترسیده بودم

استرس گرفتم

 

سرمو انداختم پایین

 

دانیال: با توام مارال اونجا چه غلطی می کردی؟!

 

تن صداش هی بالاتر میرفت

 

فرهاد: یکم آروم تر نمیبینی ترسیده

گفت میخواد بیاد پیش تو

 

دانیال: کو؟! چرا من اونجا ندیدمش؟!

مارال داشتی چیکار می کردی؟!

دیگه داشتم عصبانی میشدم

 

+ آه ول کن

تقصیر خودته خودت گفتی نمیتونم از اون چیزا بخورم

منم لج ام گرفت رفتم اونجا

منتظر بودم سفارشمو بیارن

نمیدونم اون پسره از کجا پیداش شد

 

یکی زد تو سرم

 

دانیال: خاک تو سرت میخواستی خودتو به من ثابت کنی از اون زهر ماریا بخوری

پاشو بریم همینجا چالت نکردم

 

از پشت هلم داد

 

دانیال: زود باش حرکت کن

 

اگه دانیال همونجا چالم می کرد بهتر بود داشتم از خجالت آب میشدم

 

فرهاد: باش داداش اشتباه کرده

توام یکم آروم باش

الانم بریم رستوران نیلو

حیفه شب مون خراب بشه

 

دانیال: من نمیام

 

فرهاد: چرت و پرت نگو

خودت میگی هوامون عوض شه

 

دانیال: من گ*و*ه خوردم خوب شد

 

فرهاد: میدونم خوردی ولی چند قدم راه نیست

بریم به نیلو سر بزنیم

 

دانیال: رستوران نیلو جونت از اون چیزا داره میخوای براتون بیارم

عمداً بهم تیکه انداخت

 

جوابشو ندادم

اگه میدادم بدتر میشد باز یه دعوا دیگه میشد

 

دیگه راه افتادیم سمت رستوران نیلو

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان برای مریم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         روایتی عاشقانه از زندگی سه زن، سه مریم مریم و فرهاد: “مریم دختر خونده‌ی‌ برادر فرهاده، فرهاد سال‌ها اون رو به همین چشم دیده، اما بعد از برگشتش به ایران، همه چیز عوض می‌شه… مریم و امید: “مریم دو سال پیش…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۳۱۵۴۲۲۵۱

دانلود رمان عزرایل pdf از مرضیه اخوان نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   {جلد دوم}{جلد اول ارتعاش}     سه سال از پرونده ارتعاش میگذرد و آیسان همراه حامی (آرکا) و هستی در روستایی مخفیانه زندگی میکنند، تا اینکه طی یک تماسی از طرف مافوق حامی، حامی ناچار به ترک روستا و راهی تهران میشود. به امید دستگیری…
1

رمان عصیانگر 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۵ ۲۲۲۸۱۵۶۲۸

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو pdf از هانیه وطن خواه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       ترانه دختری از خانواده ای اصیل و پولدار که از بچگی نامزد پسرعمویش، حسام است. بعد از مرگ پدر و مادر ترانه، پدربزرگش سرپرستیش را بر عهده دارد. ترانه علاقه ای به حسام ندارد و در یک مهمانی با سامیار آشنا میشود. سامیاری که…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
دانلود رمان بوی گندم

دانلود رمان بوی گندم جلد دوم pdf از لیلا مرادی 0 (0)

11 دیدگاه
      رمان: بوی گندم جلد دوم   ژانر: عاشقانه_درام   نویسنده: لیلا مرادی   مقدمه حالا چند ماه از اون روزا میگذره، خوشبختی کوچیک گندم با یه اتفاقاتی تا مرز نابودی میره   تو این جلد هدف نویسنده اینه که به خواننده بفهمونه تو پستی بلندی‌های زندگی نباید…
رمان هکمن

رمان هکمن 0 (0)

8 دیدگاه
دانلود رمان هکمن   خلاصه : سمیر، هکر ماهری که هیچکس نمی تونه به سیستمش نفوذ کنه، از یه دختر باهوش به اسم ماهک، رو دست می خوره و هک می شه و همین هک باعث یه کل‌کل دنباله دار بین این دو نفر شده و کم کم ماهک عاشق…
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۴ ۰۱۴۵۲۱۲۷۵

دانلود رمان تریاق pdf از هانی زند 0 (0)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان : کسری فخار یه تاجر سرشناس و موفقه با یه لقب خاص که توی تموم شهر بهش معروفه! عالی‌جناب! شاهزاده‌ای که هیچ‌کس و بالاتر از خودش نمی‌دونه! اون بی رقیب تو کار و تجارته و سرد و مرموز توی روابط شخصیش! بودن با این مرد جدی و بی‌رقیب…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستاره
ستاره
1 سال قبل

چرا دیر به دیر پارت میزاری؟؟ 😶 

yegane
yegane
1 سال قبل

ای جااان چ قشنگ غیرتی شد دانیال

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x