23 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت 77

5
(2)

فصل دوم

 

 

حتی صدای نفساشو نمیشنوم… عصبیم… فکر نمیکردم برسم به جایی که بخوام زندگیشونو درست کنیم… عجب دنیای مزخرفی…

– گفتی منو دوست نداشتی… آرتانو که داری؟ پس جون بکن تا حفظش کنی. مگه نمیگی حق داره؟ جا نزن پس یه غلطی کردی پاش وایسا مقصر اصلی اصلا من. خب که چی؟ کاری ازت برمیاد؟

– دوست دارم یع بار واسه همیشه بزنمت. اون قدر بزنمت تا همه حرص و غم و بغض و کینم خالی شه اون قدر بزنمت تا…

هق میزنه.

گوشیو به پیشونیم می چسبونم و کتو هندزفری مو برمیدارم و از خونه بیرون میزنم. هندزفریو که توی گوشم میزارم صدای گریشو میشنوم.. کلافه میگم:

– با زدن من نه تو قدرتمند میشی نه من میمیرم نه گذشته پاک میشه!

داد میزنه:

– من ولی خالی میشم همین الانش که دارم باهات حرف میزنم میدونی اگه بفهمه چی کار میکنه؟

خون سرد میگم:

– کار بیشتر از کارایی که من باهات کردم بلده؟

لال میشه آروم میگم:

– تلاشتو بکن… حتی یه مدت و ازش دور شو… آرتان زمان میبره آروم شه.

– چرا باهام اون کارو کردی؟ چرا مجبورم کردی بیام خونت ؟ چرا از آزار دادن من لذت میبری؟

وسط خیابون می ایستم… چشمامو با درد میبندم. نفس عمیق میکشم…

– بگو خدافظ

– زندگی نذاشتی واسم نامرد.

داد میزنم:

– بگو خدافظ

– خدافظ

قطع میکنم… با حال بدی راه می افتم و آهنگو پلی میکنم:

«صدای هیچکی غیر تو به گوشم آشنا نبود

تو قلب من به غیر تو برای هیچکی جا نبود

چه مرگیه همین که با تو زندگی نمیکنم بزرگترین عذابه که بچگی نمیکنم

نزار بگیره عطر تو هوای اون غریبه ها، میگن دوست دارن ولی دارم میگم غریبه ها

تو گم شدی که گم بشه تموم خنده های من

کجا برم بدون تو کجایی بی وفای من

عشق مثل خوابیه عشق چه سرابیه

تشنم چشمام بی چشمای آبیه

وای چه عذابیه چه انتخابیه

دل مست بوی او موی شرابیه

به جوری بی اراده ام چشمام به حافظه

نمیری از خیالم و خرابه حال حافظه به اشک تو آیینه ها دوباره بوسه میزنم نمیرسه به گوش تو صدای گریه کردنم.»

 

 

«**ارتان**»

 

خسته وارد خونه میشم.. نه خبری از دل آرام نه حس خوشبختی امشبو دل ارام تصمیم گرفت خونه نیاد و تنها باشه تنها باشه و فکر کنه تصمیم گرفت به خانوادش بگه من امشب شب کارم و نمیتونم خونه بیام منم مخالفتی نکردم. اون قدر خسته و داغونم که نه میفهمم چی میخوام نه میفهمم دورم چه خبره… حس میکنم یه بازیچم کیفو کتمو روی کاناپه پرت میکنم وارد آشپزخونه میشم و مسکن و لیوان آبو برمیدارم که زنگ خونه میخوره سمت آیفون میرم و با دیدن پوریا بی حوصله شاسی

میزنم. در ورودیو باز میکنم و خودمو روی کاناپه میندازم. پوریا ضربه ای به در

میزنه:

– صابخونه؟

– بیا تو پوریا!

پوریا وارد خونه میشه و درو میبنده. اطرافشو نگاه میکنه:

– دل آرام کو؟

موهامو چنگ میزنم جلو میاد و متعجب میگه:

– آرتان؟ دلی کو میگم؟

– خونه ی باباش

مقابلم میشینه:

– همین؟ از صبح سی بار اومدم ببینمتون باهاتون حرف بزنم. کدوم گوری بودید؟ آدم زن باردارشو می فرسته خونه باباش؟

عصبی میگم:

– من نفرستادم چرند نگو

– نباید میزاشتی برن چته تو آخه؟ این همه بال بال زدی جون کندی به دستش بیاری برسونیش به ارامش اون روز و اون ت. ج. ا. و. ز وحشیانه رو پاک کنی از مخش حالا..

بلند میشم و بی ملاحظه داد میزنم:

– واقعا معلوم نیست؟ معلوم نیست چمه؟ توی همه ی این سال هیچکس نفهمید من چی کشیدم همه یا وقتشون صرف دلسوزی و گریه زاری واسه دل آرام شد یا بد و بیراه گفتن نفرین آرشام… چقدر نبش قبر کنم گذشته رو تا بفهمی منم قد دلی سوختم و قد آرشام متهم شدم؟ چقدر و از کجای این ۳ سال بگم تا بفهمی کمرم شکست و هنوزم نمیتونم از جام بلند شم؟ ناموسی میفهمی چیه؟ میدونم که میفهمی… ناموس منو عشق منو… نامزد منو برادرم دقت کن پوریا.. برادرم همخونم… کسی که از ته این دل بی صاحبم عاشقش بودم کسی که آرزوم بود توی لباس دامادی ببینمش بچشو ببینم بچش عمو صدام کنه و من با عشق بگم جون دل

عمو، یه روز بی رحمانه وحشیانه ازم گرفت… گرفت و تا تهش حتی پشیمونی ندیدم توی چشماش..

 

 

پوریا بلند میشه و نگران سمتم میاد.

– آرتان؟ داداش… آروم باش. میدونم به علی میدونم که…

– نه… نمیدونی تو میدونی فیلم اون ت. ج. ا. و. ز.و با همین چشمام دیدم؟ کی فہمید من چی کشیدم؟ کی فهمید پوریا؟ گفتم دل آرام چرا نگفتی؟ چرا گذاشتی عقدت کنه…. گفت ترسیدم… گفت ببخشید. گفت آبروم. حالا چی؟ حالا این پنهون کاریو بزارم پای چی؟ پای چی لامصب؟

بازوهامو میگیره بغلم میکنه بغض مردونشو میشنوم:

– من میفهمم… به ولای علی من طرفدار آرشام و کاراش نیستم… گریه کن آرتان… نریز تو خودت… داد بزن گریه کن بزن بشکن… ولی بدون اون دختر عاشقته.

شونه هام میلرزه بغضم میشکنه… اشکام میریزه. منو از خودش جدا میکنه.

_زندگی و زهر نکن به خودت… منو که قبول داری؟ بشین برات بگم چیشد و چی..

– اصل مطلب پنهون کاری دل ارام پوریا.. بقیش بره به درک!

اشکامو پاک میکنم و روی مبل میشینم کنارم میشینه:

– تقصیر من بود…. اون خواست بگه گفتم اگه بگه نمیشه رد کرد آرشامو… اونو ببخش…..

بخاطر خودت… بخاطر دل آرام و بچت .

نگاش میکنم:

– بشین تا بیام

بلند میشم و وارد اتاق میشم… کشو اول میز آرایشو باز میکنم و قرآنو بیرون میارم… پیش پوریا برمی گردم و کنارش میشینیم… قرآن و سمتش میگیرم گیج نگام میکنه:

– قرآن واسه چی؟

_دستتو بزار روی قرآن و قسم بخور همه‌ی اون شب اینجا و اون روز خونه ی آرشامو میگی… واو به واو… مو به مو…. بدون مراعات… بدون سانسور!

– باشه…هر چی دیدم و شنیدم میگم.

کلافه میگم:

– مگه نمیگی اونجا بودی؟

– آرتان اون شب که تماس گرفتی بیام دنبال دلی من اومدم آرشام اینجا بود… اون روتختیو آرشام چاقو کشیده بود. بگرد پیداش کن ببین دیگه من به دلی گفتم بهت نگه میخواست بگه… گفت نمیخواد مخفی کاری کنه… منه خاک برسر گفتم اگه بگه باز درگیر میشی با آرشام، شکایت و جنجال و ممنوع خروجی… میخواستم آرشام بره خلاص شید.

– خونه‌ی آرشام واسه چی رفت؟

پوفی میکنه و میگه:

– لعنت بهش، بهش گفتم بیخیال شو گفت تا نیاد و حرفامو نزنم نمیتونم برم زنگ زد به دل آرام اونم گفت پوریا باید باشه میاد، اومد حرف زدن…

– دستتو بزار رو قرآن!

با مکث دستشو جلو میاره و روی قرآن میزاره:

– من توی اتاق بودم حرف زدن یکم بحث کردن بعد دیدم دل آرام صدام میزنه رفتم بیرون دیدم آرشام باز وحشی شده داد و بیداد راه انداخته. بعد آرشام…

مکت میکنه دستشو برمیداره:

– منو برد اتاق درو قفل کرد… صدای حرف زدنشون میشنیدم چیزی نبود آرتان. بعدم که یه آهنگو واسش زد و خوند خداحافظی کردن و دلیو رسوندم اینجا.

 

«**آرتان**»

متعجب و عصبی نگاش میکنم:

– تورو برد توی اتاق درو قفل کرد؟ هه دلی با سانسور قابل توجه ای گفته واسم.

– آرتان سخت نگیر. ده دقیقه هم نشد من توی اتاق بودم. بعدشم…

گوشیم که زنگ میخوره کلافه بلند میشم و گوشیو از جیب کتم بیرون میکشم با دیدن شماره‌ی آرشام فکم قفل میشه و لب میزنم:

– بی ناموس پست فطرت

پوریا نگران سمتم میاد:

– کیه چی شده؟

– خود نامرد شه. زنگ زده چی بگه؟ چیکار داره؟ من که بهش چیزی نگفتم

پوریا کلافه میگه:

– جوابشو نده. ولش کن مرض داره اون!

تلخند میزنم و تماسو وصل میکنم روی اسپیکر میزنم تا پوریاهم بشنوه روی مبل میشینیم و میگم:

– بنال!

صداشو میشنوم و حالم بدتر میشه:

– اگه قرار نیست بعد از شنیدن حرفام باز سر به ننه قمری خراب شی حرف بزنم

باهات!

– من با تو حرفی ندارم دیگم زنگ نزن به من.

میخوام قطع کنم که میخنده:

– تو هنوز یاد نگرفتی نباید با من دستوری حرف بزنی؟ نفهمیدی جواب عکس میده؟

پوریا کلافه می خواد قطع کنه که دستشو و میگیرم و در جواب آرشام میگم:

– آشغال بودن افتخار نداره!

 

– ادعای خوشبخت بودن چی؟

پوریا با درد چشماشو میبنده و من گیج گوشیو نگاه میکنم که میگه:

– اگه قصدم این بود زندگی تو بریزم بهم راه زیاد بود.

یه جوری بهم می ریختم که دیگه درست نشه بعدشم غیب نمیشدم که میموندم و حتی شده زوری باز زندگیمو میساختم.

داد میزنم:

– دهنتو ببند آرشام!

اونم تند میشه:

– دهن بسته من هیچ کمکی به بدبختیات نمیکنه بیدار شو چشماتو باز کن هدف من از همون روزی که روزارو توی زندون شمردم تا ته بکشه و آزاد شم له کردن دلی و زندگیتون بود بعدش که آزاد شدم به بدبختی آدرستونو پیدا کردم. وقتی به زور چاقو رفتم تو خونت درو دیوار خونت اتاق خوابت داشت منو میخورد. هدف کثیفی داشتم ولی هیچ کار کثیفی نکردم. میدونی چرا؟

سرمو با دستام میگیرم و ادامه میده:

– چون زنت ازت بچه داشت چون توی چشماش عشقش به تو داد میزد حس کردم این بار اگه حرکتی بزنم فقط زندگیشو بهم ریختم نمیتونم به دستش بیارم…

– تو از کجا فهمیدی ک. ث. ا. ف. ت؟

– درسته دورم اما بی خبر نه، رک و پوست کنده بگم دلی دیگه ارزش نداشت بخاطرش

در به دری بکشم از اول ارزش نداشت…

– اسم زن منو به دهن کثیفت نیار!

– اسم زنت خود زنت همش مفت چنگت بچسب بهش… زندگی تو مفت از دست

نده بخاطر هیچی..!

– منم باور کنم تو نگران زندگی منی؟

سکوت میکنه.. سخته اما حالا که همه چی رو شده می پرسم:

– توی خونت با دلی چیکار داشتی که پوریا رو انداختی تو اتاق؟

پوریا کلافه میگه:

– بس کن آرتان انقدر خودتو نابود نکن!

صدای آرشامو میشنوم:

– تو هم اونجایی پوریا؟

– بس کن آرشام آرتان حالش خوب نیست قطع کن لامصب چرا زنگ زدی؟

– زنگ زدم بفهمه باز داره مثل سری قبل ندونسته و نپرسیده جا میزنه و از دست

ميده.

مات گوشی میمونم و آرشام ادامه میده:

– اون روز خیلی حرف میزد پوریا، فرستادمش توی اتاق تا شلوغ نکنه منم حرفامو بزنم به دلی. حقیقتش هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز هی زر زر کنم تا زندگیت حفظ شه اما دنیا و خدا با من بازیشون گرفته منم که عاشق بازی و هیجان، آرتان قصد من اگه خراب کردن زندگیت بود الان کاری میکردم و حرفایی میزدم که سه سوته طلاقش بدی اما نیست نمیگم دلی واسم مرده یا حتی دیگه واسم مهم نیست ولی من یه بار حتی زوری زورمو زدم دوسم داشته باشه و باهاش خوشبخت باشم نشده نخواسته فقط عذاب بوده واسه جفتمون چرا باید باز گذشته رو تکرار کنم؟ دلی تنها حسی که به من داره ترسه یه وحشت بزرگ من تلاش مو کردم و نشد. دیگه شرمنده‌ی خودم نیستم حتی اگه همتون ازم منتفر باشید. حالا که داری ت. و. ل.ه دار میشی دیگه اصلا و ابدا کاری به زندگیت ندارم.

– با دلی حرف زدی؟

خون سرد و رک میگه:

– حرف زدم ولی نخوردمش حرفای بدم یادش ندادم نترس.

سرم سوت میکشه. به چه حقی جواب تلفن آرشامو داده باورم نمیشه آرشام که داره تلاش میکنه زندگیمون حفظ شه.

– زنگ زدم بگم آدم باش من اون قدر دلیو اذیت کردم که تا ته عمرش بسته فقطم خودم حق داشتم اذیت کنم تو اذیتش کنی میام گردنتو میشکنم!

میخوام داد بزنم خفه شه ولی قطع میکنه پوریا کلافه میگه:

– کله خر روانی!

– در غیاب من تلفنی هم حرف میزنه پس!

پوریا عصبی نگام میکنه:

– این همه حرف زد فقط همینو شنیدی آرتان؟

– بقیش تکراری بود هیچ کدوم از حرفاش پنهون کاری دلیو توجیح نکرد فقط وقیحانه گفت دیگه زندگیتو بهم نریختم چون واسه خودم فایده نداشته!

زنگ خونه که میخوره پوریا کلافه بلند میشه و سمت آیفون میره:

– دل آرامه.

 

«**دل آرام**»

 

وارد خونه که میشم با دیدن پوریا و گوشی توی دست آرتان گیج نگاشون میکنم و نمیفهمم چه خبره… جلو میرم… آرتان عصبیه. شاید حتی عصبی تر از چند روز پیش..

– سلام

آرتان کلافه میگه:

– این موقع شب واسه چی تنها اومدی؟

– دلم تنگ شد

پوریا موهاشو چنگ میزنه و کتشو برمی داره.

 

– من میرم دیگه گفتنیا گفته شد!

آرتان به سلامتی میگه و پوریا بیرون میره… درو که میبنده آرتان طور عجیبی نگام میکنه و میگه:

– احیانا چیزی نمیخوای بهم بگی؟

آب دهنمو سخت قورت میدم بسه

بسه… گوشیمو سمتش

می گیرم و میگم:

– آرشام

صدام میلرزه. میترسم از چشمای وحشی و عصبیش

– زنگ زد… حرف زد … بعد

– نمیخواستی پنهونش کنی؟

سرمو زیر میندارم داد میزنه:

– تو خیلی بیجا کردی جواب شو دادی

چشمامو می بندم بازم هوار میکشه

_تو خیلی گ. و. ه خوردی گذاشتی باز صدای لعنتیتو بشنوه.

اشکم می ریزه آروم لب میزنم:

– ببخشید.

– چقدر ببخشم؟ تا کی؟ تا کجای این زندگی سگی؟ نمیخواستم بفهمه بازم منو سوزونده…. نمیخواستم بفهمه بینمونو بهم زده…. فهمش سخته؟

نگاش میکنم و چقدر دلم برای مهربونی چشماش لک زده.

– من نگفتم بخدا نگفتم خودش میدونست.

داد میزنه:

– از کدوم گوری؟

– نميدونم من هیچی نگفتم بخدا فقط گفت اگه عاشقتم بجنگم تا از دستت ندم همین.

سمتم میاد چونمو میگیره خیره‌ی چشمای اشکیم میگه:

– تو عاشق منی؟

سرمو به علامت مثبت تکون میدم با درد میگه:

– عاشقی کردنت بهم آرامش نمیده دل آرام.

– درستش میکنم. همه چیو..!

– یه قلب که میشکنه… یع غرور که خورد میشه اعتماد که از بین بره درست نمیشه.

چونمو رها میکنه و عقب میره جلوی پنجره می ایسته و خیره‌ی خیابون میگه:

– چیکار کنیم با این زندگی؟

روی مبل میشینم و زانوهامو بغل میکنم.

_چیکار کنیم با این رابطه ای که جز عشق هیچی نداره؟

– داره. من بازم اعتمادتو جلب میکنم.. تو فقط فرصت بده.

سمتم برمیگرده:

– یه سوال دارم بدون ادا.. دروغ سانسور مراعات.. ادعا جواب میخوام!

– جانم؟

مقابلم میشینه و بهم ریخته میپرسه:

– اگه این بچه نبود… اگه فاتحه‌ی این زندگیو میخوندم. اگه ازت میخواست بری پیشش برمیگشتی؟

هاج و واج نگاش میکنم دیونه شده؟ آره… حتما شده.

– آرتان؟

– جواب!

– نه معلومه که نه چی از تو بیشتر داشت و داره که بخوام باز اون جهنمو انتخاب کنم؟ آرشام یه آدم خود خواهه میدونست عشقی بهش ندارم میدونست میمیرم واسه تو… ولی بازم نابودم کرد توی تموم اون زندگی فقط زور گفت کتک زد. فحش داد… داد و بیداد کرد. چرا باید برگردم پیشش اون عاشق نبود. مریض بود. حتی اگه تو دیگه منو نخوای انتخاب من تنهاییه

خیره نگام میکنه. چشماش آروم تره. برای همین ادامه میدم:

– یه زن توی زندگی توجه میخواد… محبت میخواد.. عشق میخواد.. احترام میخواد. دوست داره آدم حساب شده مهم باشه. اما من توی اون زندگی نبودم. من فقط یه عروسک بودم توی دستاش حتی حرف زدنمم دست اون بود. هر وقت حوصله نداشت

باید لال میشدم. شاید مدلش بود ولی.. من احمق نیستم که دلم اون زندگیو بخواد. هیچ دختری این قدر احمق نیست .آرتان هیچ دختری نمیتونه مت. ج. ا. وز گرشو… کسی که همه زندگیو رویاهاشو گرفت خانوادشو گرفت… دوست داشته باشه. بخدا نمیتونه چی فکر کردی در موردم که اون سوالو پرسیدی؟

کلافه میگه:

– فراموشش کن برو بخواب!

– من دوست دارم

لبخند کمرنگی میزنه بلند میشم و سمت اتاق میرم. اما مکث میکنم…

– تو از کجا فهمیدی من با آرشام حرف زدم؟ زنگ زد؟

– آره واسه من آدم شده میخواد زندگیمون حفظ شه.

تلخ لبخند میزنم.

 

 

#دمت گرم آرشام دیوونه 😥❤️😂

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

5 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (11)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

23 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مریم
مریم
8 ماه قبل

پارت جدید نداریم ندا جوون

آنالی
آنالی
8 ماه قبل

مشکل آرتان اینه که زمانی که نباید دهن بین باشه، هست و زمانی که باید به حرف‌ها اعتماد کنه، نمیکنه

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

بعدش اگر هم بخواد بچه رو ببره بازم اول خودش آواره هست نباید با خودخواهی بچش روهم بیچاره،بدبخت بکنه درصورتیکه خانواده هاشون پولدارن میتونن از عهده همه چی بر بیان•• بعد هم یک مسئله دیگه، اونوقت آرتان خان 😐 بازم تیکه و طعنه میزنه که بچش مال من نبود ترسید من بفهمم••••
مرتیکه••••••• 😡😠

ساناز
ساناز
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

بزاره بره باز میگن رفته با آرشام
این خاندان از ریشه خرابن 😂

نویسنده رمان بوی گندم
نویسنده رمان بوی گندم
8 ماه قبل

رمانتون عالیه و قلم قشنگی دارین👌🏻👏🏻

ادمین چرا رمان‌های مدوان تایید نمیشه؟ خیلی دیر پارت میاد روی سایت لطفا رسیدگی شه

نویسنده رمان بوی گندم
نویسنده رمان بوی گندم
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

آخه قبلنا ادمین فاطمه اینجا تو رماندونی جواب میداد همشون با هم در ارتباطن😊

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

درود* اه اه اه باعرض معذرت از بچه ها/دوستان؛ خاکبر سره دلآرام•• خودش رو باید از نفرین این۲تا برادر نجات بده••••••• (این نظره شخصی ) اگردلارام نره این تَنِشها• دعواها• بَلواا• بلبشوو هیچوقت تمومی(پایانی) نداره ممکن باز هم مُوقتی حل بشه اما بعدن دوباره از یجایی این زخما (تَنشها)دوباره سر بازمیکنه••••••• کاش دلارام بچه نداشت
اما الان بچش به دنیااومد بزاره با۱ دست نوشته {نامه خداحافظی به کُل خاندانشون) بِره••••••• زندگی خودش بسازه( شاید همه بگن خودخواهی آدم؛ یک زن یک مادر بچش رها بکنه بره/ اما اگر بمونه نره اینجوری حتی اگر بالای سر بچش هم بمونه بازم این بچه بین دعواهای این خاندان لِه میشه•••• اما اگر دلارام بره ممکن اول یکمی تلخ بشه اما بعد مدتی درست میشه تازه خانواده ها هستن میتونن مراقب بچه باشن ••

Asaadi
Asaadi
8 ماه قبل

و بدش هرروز عکسای دونفرتوووو هم بزار اینستا دلی ببینه و بترکهههه بره با آرتا جونش تف بهش که دلارام رو قبول نداره😭💔🤣🤣

Asaadi
Asaadi
8 ماه قبل

خاچ تو مخ آرشام 🤣اصن دلارام ارزش عشق تو رو نداش برو با پری ازدواج کن و تاماممم

نمد
نمد
8 ماه قبل

یه سوال شما هم مثه من میرید آهنگ هایی ک ارشام گوش میده رو سرچ میکنید و گوش میکنید یا من اینقد دیوونم🤌🤧🌚

بانو
بانو
پاسخ به  نمد
8 ماه قبل

نه بابا آدم دق مرگ میشه

Maman arya
Maman arya
8 ماه قبل

هی خدا😔😔😔😔😭😭😭

دیانا
دیانا
8 ماه قبل

ندا جون چرا هرروز رمان داره اب میره😟😟

شیما
شیما
8 ماه قبل

خبر دارین داره رمان کم کم آب میره دقت کنین

میشا
میشا
8 ماه قبل

یطوری شده رمان کاش زودتر داستان آرتان و دلی تموم شه برن پی کارشون.الان مهم وضع آرشامه

زلال
زلال
پاسخ به  میشا
8 ماه قبل

اره دا دلی و آرتان فک کنم تمومه چون فصله دو شروع شده اینبارم ماجرای گندم و آرشامه فک کنم

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  زلال
8 ماه قبل

و آرشام و‌گندممم نیز عاشق هم میشوند😍🤣

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  Asaadi
8 ماه قبل

نه؛ پس پریا•• چی؟!؟!؟!؟🤒🤕😔💔😳😵😨😖😢 قلبم شکست•••••••

بانو
بانو
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

جاده ی طرف هست از طرف پریا

دسته‌ها

23
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x