16 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت10

5
(2)

💕📚

* آرتااان *

کلید می ندازم و وارد خونه ی ارشام میشم…

سینم سنگینه …

از بس سیگار کشیدم حس میکنم نفس که می کشم دود بیرون میزنه…

کلید و پرت میکنم روی میز سالن…

کتم و از تنم در میارم…

حس خوبی ندارم…

این روزا حس خوبی به هیچکسی ندارم… مخصوصا آرشام…

یه جوریه…

چشماش…صداش…لحنش…

حتی قد یه ارزن واسه حال و روزم ناراحتی ندیدم توی چشماش…!نفهمیدم با کی حرف می زد اما من از دهنش اسم دل ارام و شنیدم…

شایدم توهم زدم…

از روزی که دست خوشگلش و برید و گفت من و نمی خواد همه ی صداها شد دل ارام..

همه ی تصویرا شد دل ارام…

همه ی نگاه ها شد چشماش!

وارد آشپزخانه میشم و بطری اب و از یخچال برمیدارم و یک نفس میخورم…سمت اتاقش میرم…

دکمه های پیراهن مو باز میکنم…

روی تختش می شینم و سیگار نمیدونم چندمو روشن میکنم..پک عمیقی میزنم…

ریه هام میسوزه…

قلبم درد می گیره …

گلوم پر بغض مردونس…

نمیخوام گریه کنم..

نمیخوام باور کنم عشقمو ندارم…

نداشتن دل ارام یعنی بریدن نفس…

یعنی ته خط …

یعنی مرگ …

یعنی بن بست…

یعنی جهنم…

بلند میشم و سیگار و از پنجر بیرون می ندازم…

روی تخت دراز می کشم و دستمو زیر سرم میبرم..

زل میزنم به سقف …گلوم از بغض سنگین مردونم درد میکنه…

دلتنگم….

دلتنگ خنده های قشنگش…

لمس موهای ابریشمیش..

آرتان گفتناش…

حس میکنم دستم به یه چیز فلزی سرد میخوره… از جا می پرم….

نگام به گردنبند پروانه ای شکل می افته…

از زیر بالشت برش میدارم…

مات نگاش میکنم…

آشناست…

این گردنبند خیلی اشناست…

سینم تیر میکشه… این گردنبند ..

این…

واسه دل ارام…نفسم میره… سینم و چنگ میزنم… مغزم از کار می افته….

گردنبند دل ارام اینجا…

توی این اتاق…

توی خونه ی ارشام؟

از روی تخت بلند میشم و مثل دیوونه ها تموم اتاق و راه میرم…

راه میرم و گردنبند و می کوبم به دست دیگمو و با خودم حرف میزنم…

نمیشه… نمیشه این فکری که توی سرم جولون میدم حقیقت داشته باشه…

نمیشه و نمیخوام بهش فکر کنم…

گوشی مو از جیبم بیرون میارم و قبل از اینکه مخم بترکه شماره‌ی آرشام و می گیرم..

طول می کشه اما بالاخر جواب میده :

– بله؟

آب دهانمو قورت میدم..

گلوم خشک…

نفس ندارم…

فکر نکردم زنگ بزنم و چی بگم….

چی بگم ؟

بگم گردنبند زن من توی تخت خواب تو چی کار میکنه؟

بگم و نمیرم؟

بگم و از زور غیرت جون ندم؟

بگم و از خجالت و بدحالی دق نکنم؟

– آرتان؟

نفس می کشم… اکسیژنی توی این اتاق نیست!

– یه سوال دارم… فقط جواب میخوام..راست و حسینی… بی دروغ… بی کلک..!

ترس و حس میکنم توی صداش یا توهم ذهن موریانه خودمه؟

– چیشده ؟

شل میگه… با ترس میگه… محکم نمیگه…

شل میگم..با ترس میگم… آب میشم تا میگم:

– دل آرام اینجا بود ؟

حتی صدای نفساش و نمیشنوم..

مکث میکنه… چرا؟

سکوت میکنه…چرا؟

چرا محکم نگفت نه… قلبم تیر می کشه… گردنبند و توی مشتم فشار میدم …

صداش می پیچه تو گوشم:

– این چه سوال چرتیه آرتان؟

چرته؟ آره چرته.. قبول دارم چرته…خیلی چرته…

داد میزنم:

– گردنبندش زیر بالشتت بود لعنتی…

چرا ساکت میشه؟ چرا نفس نفس میزنه؟

-گردنبند؟ تو حالت خوبه؟

– آره گردنبند… یه گردنبند شکل پروانه… خودم واسه تولدش خریدم …اون قدر دوسش داشت به جونش بند بود!

– آرتااان زده به سرت؟ دلی ردت کرده و رد دادی؟ عین اون گردنبند و هزارتا دختر دیگه دارن… من دوس دختر زیاد دارم حتما واسه یکیشونه!

میخوام باور کنم… تلاش میکنم تا باور کنم باور نکنم سینه ی قبرستونم:

– آرشام… باهام بازی نکن… چیشده چه خبره که من بی خبرم؟

اروم میگه… با دلسوزی میگه:

– داداشم… عزیزم… برادرم… دل ارام هنوز روحش خبر نداره من خونه مجردی دارم…چراباید اونجا اومده باشه.. تو از خودت خجالت نمیکشی بهش تهمت میزنی؟

حس میکنم سرم ورم کرده

حس میکنم خونه داره می چرخه..

می شینم رو تخت و زل میزنم به گردنبند..

اروم ترم؟ نمیدونم…

– مثل گردنبند اونه آرشام!

_واسه دوست دخترمه… اسمش سحر… میخوای فردا بیارمش پیشت؟

قطع میکنم…

نمیخوام ادامه بدم…

برای باور کردنش باید از خودشم بپرسم… از دل آرام…

اون دروغ گفتن بلد نیست.

شمارشو می گیرم… چشمام و می بندم .. بغض سنگینمو قورت میدم … دیر جواب میده …

خیلی دیر… صداش که می پیچه توی گوشم نفس حبس شدم

و آزاد میکنم… دردامو یادم میره…

– سلام!

آروم میگه… پر بغض میگه… پر درد میگه… من توی این صدا دلتنگی حس میکنم…

– سلام بی معرفت.. سلام بی انصاف…سلامممم لعنتی دوست داشتنی!

بغضش می ترکه…

بغضم می ترکه…

چرا علم این قدر پیشرفت نکرده که بشه عشقت و از پشت گوشی بغل کنی؟(😥😥)

– چیکارم داری؟

توی خونه آرشام هیچ هوایی واسه نفس کشیدن نیست…

– گردنبندی که واسه تولدت خریدم کجاست؟

مکث میکنه… صداش پر تعجبه:

– میخوای پسش بگیری؟

تلخند میزنم… همه چی و هم ازت پس بگیرم زندگیم توی چشمات جا می مونه…

– گفتم کجاست!؟

صداش از لحن تندم می لرزه :

– چیشد مگه؟

حالم بد میشه… داد میزنم:

– خبر مرگ من شده .. جواب منو بده !

با ترس میگه:

– توی گردنم!

چرا این لحن و دوست نداشتم چرا توی صداش صداقت نبود

چرا زده به سرم… چرا به همه شک دارم…

– پس اینی که توی دست من واسه کیه؟

– توی دست تو؟

بلند میشم و موهام و عصبی چنگ میزنم:

– دلی باهام صادق باش… تو تا حالا خونه ی آرشام اومدی؟گردنبندکه روی تختش بود مثل همونی که واست خریدم!

عصبی و ناراحت میگه:

– می فهمی چی میگی ارتان؟

_نه نمیفهمم… خستم… داغونم…تمومم…دلی برگرد پیشم.. دل آرام کم اوردم… از سرم نمیری از این سینه ی لامصب نمیری بیرون…. همه جا تویی… همه چی تویی… !

میون بغض میگه:

– با خودت اینجوری نکن … زندگی کن …خوشبخت شو تا چشم منو دشمنات دربیاد!

گردنبند و پرت میکنم توی آیینه و داد میزنم:

– نمیشه!

میزنه:

– آرتان؟

مشتم و این بار می کوبم توی آیینه… درست توی صورت خودم…نمیتونم!

با التماس میگه:

– آرتان؟ چیکار میکنی؟

باز میزنم و خون از بین انگشتام بیرون میزنه:

– این همون گردنبنده… میگی نیست؟ باشه نیست… میگه نیست؟ باشه قبول!

گریه میکنه…

گریه میکنم…

هیچی عوض نمیشه!

دستم میسوزه … عقب میرم و به دیوار تکیه میدم

می شینم و دستم و روی زانوم آویزون میکنم.. خون قطر قطر روی پارکت می ریزه ،

_دل آرام من مغرورم… غدم… لجبازم… اما پای تو و چشمات میون باشه هیچی نیستم…التماسم بلدم!

حس میکنم حالش از من بدتره:

– ارتان همه چی تمومه، فقط باور کن و برو دنبالت زندگیت… خدافظ!

قطع میکنه…

سرم و با دستام می گیرم و بغض مردونم می شکنه…>

 

#نازگل

اشکام و پاک میکنم و واسه ارشام می نویسم:

– تو بهم قول دادی قول دادی دوسم داشته باشی.

طول می کشه تا جواب منو بده :

– نازی بسه… من نامردم، زدم زیر قولم حله؟ نخواستم بشینم و تماشا کنم عشقمو ازم بگیرن.. نخواستم بگم قسمت نبود صلاح نبود خدا نخواست… تلاش کردم جای فراموشی به دستش اوردم !

هق میزنم… باورم نمیشه … من همه ی آیندمو باهاش چیدم …شمارشو می گیرم با تاخیرجواب میده :

– چیه چته؟

با هق هق میگم:

– حق نداشتی با احسامم بازی کنی حق نداشتی بهم امید الکی بدی حق نداشتی لعنتی!

– اون موقع واقعا قصدم فراموشی بود… اما فکر کردمو راه پیدا کردم!

با حرص و عصبانیت و نفرت میگم:

– راه کثیفی بود!

جا میخوره … مکث میکنه… می غره :

– از چی حرف میزنی؟

پیروز مندانه نیشخند میزنم:

– از بلایی که سر دل ارام اوردی و میترسه جیک بزنه ولی من ترسی ندارم .. دیگه ندارم …تو رو داشتم که از دستم رفتی!

سعی میکنه داد نزنه:

– خفه شو نازی… به سر دلی دهنت باز بشه همون بلایی که سرش اوردم سرت میارم!

میخندم… هیستریک…عصبی…

– خوبه که… زنت میشم!

با بی رحمی میگه:

– نه دیگه نشد… می ندازمت قاطی زباله ها!

– خفه شو آشغال… من حقمو میگیرم.. انتقاممو میگیرم… می بینی حالا!

داد میزنه:

– هیچ گوهی نمیتونی بخوری … فهمیدی؟ ببین گوشاتو وا کن .. من به داداش خودم … به دختر عموی خودم به عشق خودم رحم نکردم… تو که هیچی

نیستی هیچی… پس اول فکر کن من تا چه حد میتونم واست خطرناک باشم بعد هر گوهی خواستی بخور!

قطع میکنه.

با حرص مشتم و روی زانوهام می کوبم و میگم:

– احمق… احمقی نمیفهمی عاشقتم!

خم میشم و سرم و روی بالشت میزارم و زار میزنم:

– دل ارام ازت متنفرم!

می نالم:

– آرشام ازت متنفرم!

زمزمه میکنم:

– ولی عاشقتم!

💕┋

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۶ ۱۲۴۶۳۴۱۷۸

دانلود رمان عاشقانه پرواز کن pdf از غزل پولادی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   گاهی آدم باید “خودش” و هر چیزی که از “خودش” باقی مانده است، از گوشه و کنار زندگی اش، جمع کند و ببرد… یک جای دور حالا باقی مانده ها می خواهند “شکسته ها” باشند یا “له شده ها” یا حتی “خاکستر شده ها” وقتی…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
IMG 20230128 233708 1462 scaled

دانلود رمان ضد نور 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         باده دختری که عضو یه گروهه… یه گروه که کارشون پاتک زدن به اموال باد آورده خیلی از کله گنده هاس… اینبار نوبت باده اس تا به عنوان آشپز سراغ مهراب سعادت بره و سر از یکی از گندکاریاش دربیاره… اما…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد دوم   خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه…
IMG 20240524 022150 623

دانلود رمان جوزا جلد اول به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه…
IMG 20240503 011134 326

دانلود رمان در رویای دژاوو به صورت pdf کامل از آزاده دریکوندی 3.6 (5)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان: دژاوو یعنی آشنا پنداری! یعنی وقتایی که احساس می کنید یک اتفاقی رو قبلا تجربه کردید. وقتی برای اولین بار وارد مکانی میشید و احساس می کنید قبلا اونجا رفتید، چیزی رو برای اولین بار می شنوید و فکر می کنید قبلا شنیدید… فکر کنم…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۹ ۲۳۲۰۰۱۸۰۷

دانلود رمان آفرودیته pdf از زهرا ارجمندنیا 5 (1)

5 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر…
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
dar emtedade baran3

رمان در امتداد باران 0 (0)

2 دیدگاه
  دانلود رمان در امتداد باران خلاصه : وکیل جوان و موفقی با پیشنهاد عجیبی برای حل مشکل دختری از طریق خواندن دفتر خاطراتش مواجه میشود و در همان ابتدای داستان متوجه می شود که این دختر را می شناسد و در دوران دانشجویی با او همکلاس بوده است… این…
اشتراک در
اطلاع از
guest

16 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Maman arya
Maman arya
11 ماه قبل

دمت گرم ندا جان خسته نباشی

Bahareh
Bahareh
11 ماه قبل

بیچاره آرتان دل آرام باید حقیقت و می‌گفت.

Z♡loves..
Z♡loves..
11 ماه قبل

قشنگ بود عزیزم
خسته نباشی 🙏🏻💖💖

Ava Ava
Ava Ava
11 ماه قبل

یکی به من بگه چطوری تو سایت رمان آپلود کنم

Z♡loves..
Z♡loves..
پاسخ به  Ava Ava
11 ماه قبل

فکر می کنم باید اول داخل سایت مد وان ارسال کنین اگر رمان تون خوب بود بازدید هم زیاد داشت، با اجازه مدیر احتمالا بتونید اینجا هم بارگذاری کنید. من از یکی از دوستان، همین جا پرسیدم، اینطور گفتن ..

خواننده رمان
خواننده رمان
11 ماه قبل

مرسی ندا جان…
خدا کنه نازگل همه چیو لو بده

بانو
بانو
11 ماه قبل

عجب چیزی شد😭💔

کیم سوکجین
کیم سوکجین
11 ماه قبل

آرتاننننننننننننننننن
تو لو خودا نمیشه ارتان و دلی با هم تموم نکنن🥺😢😭

،،،
،،،
11 ماه قبل

ننه هستی

،،،
،،،
پاسخ به  neda
11 ماه قبل

ننه سوال فنی دارم ازتا

،،،
،،،
پاسخ به  neda
11 ماه قبل

ننه قربونت برم گفتم پیاموتتییدنکن اخه

دسته‌ها

16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x