32 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت16

5
(2)

💕📚

چشمای خسته پف کردمو باز میکنم از پنجره خیره ی بیرون میشم صبح شده و من هنوز توی اتاقم، از جا بلند میشم بدنم درد میکنه در و باز میکنم پام روی پاکت میره برش میدارم لباس خوابای دیشب… نیشخند میزنم و سمت سالن میرم صدای ارشام و از آشپز خونه میشنوم

– اره حرف نزن. منم جات بودم جرات جیک زدن نداشتم. بلایی سرت میارم که کفشامو لیس بزنی بگی گوه خوردم .

ناباور و گیج جلو میرم پشت به من مقابل گاز ایستاده و با گوشی حرف میزنه…

 

– ببند دهنتو سگ کی باشی تو هنوز منو نشناختی، نشناختی که چشمات و بستی و اون دهن گشاد تو باز کردی .

با ترس لب میزنم:

– چیشده؟

برمی گرده سمتم گوشیو قطع میکنه و میندازه روی میز غذاخوری جلو میاد. ازش می ترسم:

– کی اومدی؟

– الان با کی اینجوری حرف می زدی؟

صندلی و عقب میکشه و میشینه بازومو میگیره و می کشه روی یکی از پاهاش می شینیم با موهام بازی میکنه.. دلم میخواد بمیرم:

– با اون رفیق فضول و بیشعورت

_کاریش ندا…

انگشت اشاره شو میزاره رو لبام

– شما تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن

– میخوای باهاش چیکار کنی؟

بلند میشه و دستمو میکشه میشینم روی صندلی سمت گاز میره و لیوان و پر از شیر میکنه. لیوان شیر و میزاره جلوم و میگه:

– صبحونه درست نکردی منتها چون روز اول میبخشمتا.

سرمو بالا می گیرم و غمگین نگاش میکنم:

– میخوای با نازی چیکار کنی فقط همین و بگو

صورتش سخت و جدی میشه:

– بهش گفته بودم پا نزاره رو دمم. گفته بودم با دم شیر بازی نکن .

میخواد بیرون بره اما می ایسته و میگه:

– همون بلایی که سر تو آوردم سرش میارم. اما واسه تو هدفم خوب بود تهش خوب بود واسه اون تهش هیچی نیست جز بی ابرویی.

بیرون که میره از جا می پرم دستم به لیوان میخوره و کف سرامیک خورد میشد.

داره میره بیرون خودمو بهش میرسونم جلوی در می ایستم:

– ارشام!

– هه چه عجب صدا زدی منو

لباسشو توی مشتام می گیرم

– کاری با اون نداشته باش تورو خدا جون هرکی دوست داری!

– انقد خر و احمقی که هنوز واست مهمه؟

با درد میگم:

– مهم نیست ولی من میدونم این اتفاق واسه یه دختر زندگی بن  بسته جهنمه بدبختیه روح و قلبو میکُشه …. بگذر ازش.

– برو کنار!

اشکام می ریزه اما عصبی و با نفرت میگم:

– بهش میگم بهش میگم تا نتونی گیرش بندازی!

دستش و روی گلوم میزاره سرم به در میخوره… از لای دندونای قفل شدش میگه:

– تا کی میتونه مثل موش ازم فرار کنه؟ تا کی میخوای رو مخ من راه بری؟ هوم؟

حس خفگی دارم دستش و چنگ میزنم

 

– وقتی بهش گفته بودم اگه زری بزنه چه بلایی سرش میارم پس لابد از خداش بوده هوم؟

سخت و تلخ لب میزنم:

– اون دوست داشت!

گلوم و بیشتر فشار میده و داد میزنه:

– من میخوام تو دوسم داشته باشی نفهم!

– ولی بلایی که سر من اوردی سر هیچ دختری نیار.

دستش و برمیداره

بازوهام و میگیره

می کشتم توی اغوشش انگار میرم تو دل دریا انگار غرق میشم نفس ندارم متنفرم از لمس شدنم.

محکم فشارم میده و توی گوشم زمزمه میکنه:

– بگو دوستم داری دل آرام!

کاش میگفت بمیر… راحتر بود. پشت

سرم و میگیرم و موهام و آروم اما با خشونت چنگ میزنه

– بگو!

این مرد بی شک سادیسم داره… لب میزنم:

– ندارم!

بدنش شل میشه.. دستاش شل میشـه… عقـب مـيـره… بازومو مـی گیـره و هولم میـده عقـب… در و باز میکنه که بیرون بره اما قبلش میگه:

– برگشتم با این لباسا و سر و شکل نبینمت…. لباس خواب…. آرایش… موهاتم بــاز بـزار… بـه جهنم که دوسم نداری من قد جفتمون دوست دارم.

 

از وقتی رفته تا همین الان که هوا تاریک شده نشستم گوشه ی سالن روی زمین با دنیا قهر کردم. با خدا قهر کردم… با همه ی آرزوهام قهر کردم….

يدفعه تنها شدن خیلی دردناک… اون قدر دردناک که با هیچ مسکنی اروم نمیشی نمیتونم بپذیرم و با خودم بگم درست و غلط اون دیگه شوهرت سعی

کن کنار بیای.. نمیتونم حتی اگه بتونم نمیخوام به همین وحشتناکی!

در باز میشه و سایه شو می بینم…

خونه تاریک… حتی حوصله ی روشن کردن برقا رو نداشتم… صداش اروم نیست.

– دلی؟

ترسیده رفته باشم؟ مگه جایی هم واسه رفتن دارم؟

کلید و میزنه و همه جا روشن میشه دستم و جلوی چشمام میگیرم تا نور اذیتم نکنه.

عصبی و کلافه جلو میاد

– از وقتی رفتم نفسم نکشیدی نه؟

نیشخند میزنم:

-اونو چرا کشیدم چون به تو بند نیست!

سوزوندن ادما رو دوست نداشتم. سوزوندن این ادم جز علایقمه خسته میگه:

-:دنبال دعوایی؟

سرمو به دیوار میزنم و خیره نگاش

– باهاش چیکار کردی؟

لبمو گاز می گیرم تا اشکم نچکه… خودش و روی کاناپه میندازه و میگه:

– با کی؟

حالم از این خون سردیش بهم میخوره:

– با نازگل… تو شوهر منی و رفتی و با یه دختر دیگه..

سرش و بالا می گیره و بلند میخنده… متعجب ساکت میشم و نگاش میکنم. خنده ش که

تموم میشه میگه

– الان حسودی کردی عشقم؟؟

مشتام و روی زانوهام میزنم و داد میزنم

– کجا بردیش؟ چقدر التماس کرد و گوش ندادی؟ چقدر از درد داد زد و تو سر خوش باهاش حال کردی؟ هان؟

بلند میشه و میاد سمتم… دستامو می گیره و میگه:

– نکن عه سر کار بودم کاری نداشتم با اون .

خوشحال میشم از نازگل زخم خوردم ولی حتی نمیخوام این بلا سر دشمنم بیاد.

– واقعا؟

بلند میشه و میگه:

– اره بزار اول از سایه خودشم مثل سنگ بترسه بعد… ترس و وحشت زندگی کردن و ازش میگیره مثل موش میشه کار دارم باهاش

ناامید و خسته میگم:

– لعنت بهت که این قدر بی وجدانی

کتشو در میاره و میندازه توی صورتم، صورتمو عقب می کشم و کتش و پرت میکنم روی زمین مقابلم می ایسته:

– پاشو ببینم

– نمیخوام !

عصبی بازوم و میگیره و بلندم میکنه…

– کولباس کو آرایش هیچ غلطی نکردی که از زن ژولیده و بهم ریخته خوشم نمیاد!

– به جهنم که خوشت نمیاد به درک..

– هیشششش شلوغ نکن باز … بیا بریم اول یه دوش بگیریم !

وحشت زده دستم و از دستش بیرون می کشم:

– من نمیام!

 

عصبی نفسشو فوت میکنه:

– نمیخورمت!

عصبی و پر بغض پامو میکوبم زمین:

– نمیام ولم کن !

_چته تو چرا جفتک میندازی چرا بد قلقلی میکنی دل آرام خستم کردی!

با گریه داد میزنم:

– تازه می پرسی چمه نمیفهمی چمه؟ نمیدونی چمه؟ این قدر بی شعوری؟ من دلم تنگ شده…

چشماش از عصبانیت سرخ میشه رگ گردنش بالا میاد. دستم و می کشه و میبره تو اتاق هر چی تلاش میکنم بی فایدس زورم بهش نمیرسه…

نمیدونم چش شده. میندازتم رو تخت و دکمه های لباسش و باز میکنه…

– دلت تنگ شده واسش اره؟

با وحشت عقب میرم… بی شک این لحظه جون میدم همه ی اون روز نحس مرور میشه.

– نه… صبر کن اشتباه. .

پیرهنش و پرت میکنه زمین و میاد سمتم روی تنم خیمه میزنه اشکام میریزه،هق میزنم میخوام حرف بزنم اما لباشو میزازه روی لبام و عمیق می بوسه.. وقتی لباش و سمت گردنم میبره میگم:

– بخدا.. به جون بابام دلم واسه مامان بابام تنگ شده منظور… منظورم این بود… من…

نگام میکنه.. مات و نگران دلش میسوزه از روی تنم پایین میاد. کنارم میخوابه و بغلم میکنه:

– اروم باش چرا می لرزی چرا میترسی لامصب .. چیم من مگه؟

میون هق هق میگم:

– میخواستی باز میخواستی اون روز … خونتون من… من داد زدم التماس کردم من .

روی موهام و می بوسه و پر بغض میگه:«

من گوه خوردم خوبه.. آروم باش. آروم باش»

بی پناهم.. پناه میخوام .. شونه میخوام دو تا چشم دو تا دست نوازش دو تا گوش…

سرمو روی سینش پنهون میکنم و هق میزنم کمرم و نوازش

میکنه و زیر گوشم میگه:

_ببرمت بیرون یکم هوا بخوری؟

_ببرمت بستنی بخوری؟

_بریم پیش مامان بابام؟

هق میزنم

_بمیرم واست؟

محکم میزنم توی سینهاش مشت میزنم و گریه میکنم سکوت میکنه چشم میبنده تکون نمیخوره تا بزنم… بزنم و خالی‌ام نشم!

 

#ارشام

از درد دستم چشمام و باز میکنم و با دیدن چشمای بسته ی دل ارام لبخند میزنم. اون قدر گریه کرد و توی سینم زد که بیهوش شد. اولین بار

اینجوری توی بغلم خوابیده… دستم خواب رفته ولی دلم نمیاد تکون بخورم تا بیدار بشه. اما اروم چشماش و باز میکنه با دیدنم سریع از جا بلند میشه.

موهاش که توی صورتش پخش میشه دلم میخواد بخورمش..

_کی خوابم برد؟

میخندم

با حرص میگه:

-به چی میخندی؟

– خیلی خوش گذشت اینجا نه؟

به بغلم اشاره میکنم… دلم میخواد یکم بخنده اما اخماش و توی هم میبره و میگه:

– دانشگام دیر شد!

بلند میشه و از اتاق بیرون میره خوبه که هنوز به فکر درس خوندنِ، بلند میشم و دستم و با دست دیگم ماساژ میدم سریع باز وارد اتاق میشه و مانتوشو

تنش میکنه با بغض میگه:

– همه ی وسایلم و کتابام خونمونه

از تخت پایین میام:

– میرم می گیرم واست…

موهامو شونه میزنم که مقنعه شو سرش میکنه و میگه:

– لباسامم بیارا

لبشو گاز می گیره. کلافه پوفی میکنم و جلو میرم:

– گریه کنی دندوناتو توی دهنت خورد میکنم!

نگام میکنه و میگه:

– گریه نکردم..؟

_لباسو خودم میخرم واست نمردم که بریم!

هر دو از خونه بیرون میریم سوار میشم اما هنوز ایستاده به پامو از ماشین بیرون میزارم

و نگاش میکنم:

– بشین دیگه!

– خودم میرم تو برو

– گند نزن به اعصایم اول صبحی

جلو میاد و میگه:

– لجبازی نمیکنم بخدا فقط می ترسم که….

پیاده میشم و سمت خونه میرم در و باز میکنم:

– بیا برو تو، نمیخوام بری دانشگاه

میترسه.. جلو میاد و میگه

– چرا زود عصبانی میشی خب؟؟

از ترس توی چشماش دلم ضعف میره.

کوتاه میام:

– چته پس؟

سرش و زیر میندازه و میگه

– نمیخوام نازگل و ببینی.. همین

– تو بخوای و نخوای من اونو میبینم… ادبشم میکنم. پس برو بشین دیر شد!

بی حرف سوار میشه حرکت که میکنم میگم:

– اگه خیلی دیر نیست بریم صبحونه بخوریم ضعف کردم نه شام میدی نه ناهار میدی نه صبحونه. ..

عصبی نگام میکنه.

– من اشپزی بلد نیستم!

– زن آرتان میشدی اونم گرسنه نگه می داشتی؟

حال خودم از حرفم بد میشه

متعجب نگام میکنه چشماش که پر میشه حالم بدتر میشه:

– الان دلیل این اشکا چیه؟

_بخدا خودت مرض داری اذیت میکنی فقط!

پوف کلافه ای میکشم و جلوی دانشگاه ترمز میکنم… میخواد پیاده شه که میگم:

– خودم میام دنبالت. قبلش زنگ بزن

توی چشمام نگاه نمیکنه

– خودم میتونم بیام

– همین که گفتم… فقط بگو چشم

با حرص میزنه به بازوم… میخواد پیاده شه که نازگل و می بینم سمت دانشگاه میره… دل ارامم میبینه… میخوام برم حقشو بزارم کف دستش …

دل آرام دستمو میکشه

– توروخدا… ولش کن… تموم شد… مگه من و نمیخواستی من اینجام دیگه…

– ولم كن!

اشکاش میریزه

– اینجا نه… بزار لااقل ابرو بمونه واسم

با مشتام روی فرمون میزنم و اه کلافه‌ای میگم… پیاده میشه و میره… یادمه از ماشین ارتان که یه بار پیاده شد گونشو بوسید… هه منو نمیخواد و

نمیخوام باور کنم

 

دل آرام

از دانشگاه که بیرون میام هنوز صدای نازگل و میشنوم ولی نمیخوام صداشو بشنوم

بلاخره جلوم می ایسته

-دارم با تو حرف میزنم

هولش میدم عقب و باز راه می افتم کنار خیابون منتظر آرشام می ایستم. ولی استرس دارم نمیخوام ارشام ببینتش

– واقعا قيد اونی که واسش می مردی زدی و زن ارشام شدی؟

با نفرت نگاش میکنم:

– چه غلطی پس می کردم با گندی که تو زدی؟ چه جوری روت میشه با من حرف بزنی؟

با بغض و ترسی که توی چشماشه میگه:

_برو بگو دست از سرم برداره. من..من فقط یه لحظه مغزم از حسادت و ناراحتی از کار افتاد. نفهمیدم چی کار کردم. نفهمیدم چرا این کارو کردم. من ازش میترسم..

هاج و واج نگاش میکنم

اشکاش میریزه

حق داره بترسه..

دستام و می گیره و با گریه میگه:

– دل آرام بگو دست از سرم برداره بگو کاریم نداشته باشه..

_الان برو بهش زنگ زدم الان دیگه میرسه نمیخوام ببینتت من زورم بهش نمیرسه حرف منو گوش نمیده که اگه میداد حال و روزم این نبود. الآن فقط برو

اشکاش و پاک میکنه و عقب میرد آروم میگه خدافظ و میره… آرشام که جلوی پام ترمز میکنه سریع سوار میشم و سلام میکنم حرکت میکنه.

ساکت عصبی کاش این مرد این قدر ترسناک نبود…

– چی ور ور میکرد بیخ گوشت؟

سرم و سریع برمی گردونم و متعجب نگاش میکنم.

– کی؟

جوری نگام میکنه که از ترس سرم و زیر می ندازم

کجا بود که ندیدمش

– میگفت بهت بگم ببخشیش

– گوه خورد.

– ارشام؟

– یه بار دیگه ببینم باهاش حرف میزنی کاری میکنم جفتتون به غلط کردن بیفتید!

بی حوصله سرم و به شیشه میزنم

_میرم خونتون برو هر چی میخوای بردار.

بغض میخواد خفم کند.

جلوی خونه که ترمز میکنه پیاده میشم.

ماشین بابا هست.

استرس دارم. آرشام پیاده میشه و میگه:

– برو دیگه!

– میترسم!

– تو فقط از من بترس.. بيا برو

جلو میرم… زنگ و میزنم و چند لحظه بعد صدای مامان و میشنوم.

-بله؟

– دل ارامم مامان

سکوت میکنه… بعدم صدای پر بغضش

_چرا اومدی مامان جون؟

– زود میرم میخوام کتابامو ببرم

صدای هول کرده ی مامان و میشنوم

_جهان کجا میری صبر کن!

در حیاط باز میشه و صورت عصبی بابا رو میبینم

به قدم عقب میرم… به ارشام میخورم و می ایستم

– اینجا چی کار میکنی مگه نگفتم نیایید؟

مامان که بیرون میاد با دیدن چشمای قرمزش حس میکنم اتفاقی افتاده.

_من اومدم کتابامو ببرم بابا.

ولی بابا تو حال خودش نیست

سمت ارشام که خون سرد ایستاده و سلام میکنه میره و میگه:

_خبر داری چیکار کردی با داداشت؟

مامان که گریه میکنه وحشت زده جلو میرم

– مامان؟ آرتان چیشده مگه؟

صدای گرفته ی ارشام و میشنوم

– چیشده عمو؟

مامان با گریه میگه:

– خونه خراب شدیم!

💕

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۲ ۱۸۱۰۳۸۳۶۶

دانلود رمان سکوت سایه ها pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       رمان حاضر در دو زمان حال و گذشته داستان زندگی و سرگذشت و سرنوشت دختری آرام، مهربان و ترسو به نام عارفه و پسری مغرور و یکدنده به نام علی را روایت می کند. داستان با گروهی از دانشجویان که مجمعی سیاسی- اجتماعی…
IMG 20230128 233708 1462 scaled

دانلود رمان ضد نور 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         باده دختری که عضو یه گروهه… یه گروه که کارشون پاتک زدن به اموال باد آورده خیلی از کله گنده هاس… اینبار نوبت باده اس تا به عنوان آشپز سراغ مهراب سعادت بره و سر از یکی از گندکاریاش دربیاره… اما…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۶ ۱۲۴۶۳۴۱۷۸

دانلود رمان عاشقانه پرواز کن pdf از غزل پولادی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   گاهی آدم باید “خودش” و هر چیزی که از “خودش” باقی مانده است، از گوشه و کنار زندگی اش، جمع کند و ببرد… یک جای دور حالا باقی مانده ها می خواهند “شکسته ها” باشند یا “له شده ها” یا حتی “خاکستر شده ها” وقتی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۳ ۲۳۱۴۰۶۳۸۵

دانلود رمان طلایه pdf از نگاه عدل پرور 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       طلایه دخترساده و پاک از یه خانواده مذهبی هست که یک شب به مهمونی دوستش دعوت میشه وتوراه برگشت در دام یک پسر میفته ومورد تجاوز قرار می گیره دراین بین چند روزبعد برایش خواستگار قراره بیاید و.. پایان خوش
nody عکس های شخصیت بهار و کامران در رمان ازدواج اجباری 1626111507

رمان ازدواج اجباری 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج اجباری   خلاصه : بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده… پایان خوش  
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۹ ۲۱۱۶۴۸ scaled

دانلود رمان قصه مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:               داستان یک عشق خاص و ناب و سرشار از ناگفته ها و رمزهایی که از بس یک انتظار 15 ساله دوباره رخ می نماید. فرزاد و مهتاب با گذر از آزمایش ها و توطئه و دشمنی های اطراف، عشقشان…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

32 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
.......
.......
10 ماه قبل

تو رو خدا پارت بده =)
ببین هر ساعتی خواستی بزاری بزار من تا ساعت ۵دصبح بیدار میمونم فقط تو لوخدا یه پالت بزار=)

رضا میر
رضا میر
10 ماه قبل

سلام دوباره♡
بچها من همون کیم سوکجینم حساب ساختم اشتباه نگیرید،امممممم دیگه حرفی ندارم

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

عاشقم شدی واییییییی

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

فکر کنم اصل موضوع فهمیده سکته کرده

،،،
،،،
10 ماه قبل

ننه ژون خمارم خمار

،،،
،،،
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

ننه فلنگوبستی🙃🙃🙃

بانو
بانو
10 ماه قبل

حتماً خودکشی کرده

مبینا
مبینا
10 ماه قبل

یه پارت دیگه لطفا😘

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

ممنون ندا جان لطفا یه پارت دیگه امشب بده نکنه آرتان قلبش گرفته

Bahar
Bahar
10 ماه قبل

ارتان مرد؟ترجیح میدم بمیره تا از عشق دلی غضه بخوره و اب شه

Haj.ali
Haj.ali
10 ماه قبل

عالی

helen nasari
helen nasari
10 ماه قبل

خدا کنه فقط نمرده باشه ارتان 😢😢

به تو چه😐
به تو چه😐
10 ماه قبل

وووییییی چ خوشم از ارشام میاد چیه ارتان بچه سوسول

شیما
شیما
10 ماه قبل

ارتان خود کشی کرده حالشم وخیمه

ساناز
ساناز
10 ماه قبل

آی یه پارت دیگ نمیدی لطفا 🥺

کیم سوکجین
کیم سوکجین
10 ماه قبل

فک کنم آرتان میخواسته خودشو بکشه نذاشتن

،،،
،،،
10 ماه قبل

اخه ننه جان یه رحمی به مابکنم تافرداچطوری طاقت بیاریم‌ بدگذاشتیمون توخماری نمیشه یه پارت کوچول موچولم بدی بفهمیم این بخت برگشته چش شده

یکی😚
یکی😚
10 ماه قبل

ارتان مرد؟

،،،
،،،
پاسخ به  یکی😚
10 ماه قبل

آی ننه

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

ننه دردخماری کشیدی🤕🤕🤕

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

پس پارت بده دیگ🙂🙂

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

سن الله پارت وی

دسته‌ها

32
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x