68 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت19

3.7
(3)

💕📚

اشک از گوشه ی چشمام سر می خوره … قلبم میخواد از سینه بیاد بیرون..کی منو میفهمه؟ کی منو درک میکنه؟ کی میدونه من چی کشیدم… کی میدونه دارم

چی می کشم؟ هیچکس…

بخدا قسم هیچکس…

صدای خشن و عصبی آرشام و از طبقه ی پایین می شنویم:

– دل آرام؟

زن عمو دستامو می گیره … ازش می ترسه… مثل من… کی میتونه از یه هیولا نترسه…

کی از کسی که از خدا هم نمی ترسه نمی ترسه؟

کی از کسی که به برادرشم رحم نمیکنه نمیترسه؟

– برو ببین چیکارت داره … عصبیش نکن دلارام… بعد میگم باباش حسابشو برسه… ببینم به چه حقی زد تو گوشت!

بلند میشم… لبخند تلخی میزنم… پتو رو روی تنش می کشم و میگم:

– استراحت کنید… منم واستون غذا آماده میکنم… نگران ما نباشید!

بیرون میرم و درو می بندم…

میخوام از پله ها پایین برم که توی چارچوب اتاق زن عمو و عمو می بینمش…

همون اتاق لعنتی… همون قبر…

همون برزخ.. همون جهنمی که توش آرزوهام سوخت….

نمیخوام اون اتاقو ببینم:

– میخوام غذا درست کنم ولم کن!

میخوام برم که دستمو میکشه…

پرت میشم توی اتاق…

چشمامو می بندم…

دندونامو روی هم فشار میدم:

– من و از این اتاق ببر بیرون!

جدیم نمیگیره … این حالمو جدی نمی گیره …

من اما از خودم می ترسم…

انگار تو آتیشم… دارم میسوزم…

– چشه اتاق به این خوشگلی!

صورتم از اشکام خیس میشه…

– باز کن چشماتو ببینم!

عصبی میگم:

– ولم کن صدای منو باز در نیار تورو جون عزیزت … بزار رفتیم خونه باز بُکش …  حال مامانت خوب نیست شعور اینو که داری ، نداری؟

انگشتاش و دو طرف صورتم فشار میده..

_باز کن چشماتو!

– حالم بد میشه… من از این اتاق بدم میاد… نفسم بند میاد… ولم کن… ولم کن لعنتی!

می لرزم و همه ی اون روز مرور میشه… چشمامو باز میکنم…

داره نگام میکنه.. نگام به تخت می افته…

بعد به تلفن… بعد به رو تختی…

گوشامو می گیرم تا صدای جیغامو نشنوم… عقب میرم.. عقب تر…

درو باز میکنم… خودمو پرت میکنم بیرون… نفس نفس میزنم… پله ها رو پایین میرم…

میرم توی دستشویی و چند بار صورتمو اب میزنم….

اما اشکام میریزه … تمومی نداره این درد کوفتی…

صورتم میسوزه … صدای بسته شدن درو میشنوم و میفهمم رفته…

سعی میکنم خون سرد باشم…

وارد اشپزخونه میشمو خودمو سرگرم اشپزی میکنم…

دو بار دستمو میسوزنم اما نمیفهمم…

یعنی مهم نیست… دلم سوخت و دیگه چیزی مهم نیست … میز غذارو که می چینم عمو

هم میرسه ولی خسته… داغون… بهم ریخته…ازم کلی تشکر میکنه و میره تا زن عمو رو صدا بزنه … و من اصلا دلم نمیخواد با آرشام تماس بگیرم که کجاست…

هر جهنمی باشه مهم نیست … عمو همراه زن عمو پایین میان و عمو سمتم میاد … شالمو

جلو تر می کشم تا صورتمو نبینه…

 

– ارشام کجاست پس؟

– نمیدونم … غذاسرد میشه برید اونم میاد دیگه!

زن عمو باز گریه کنون عکس آرتان و از روی میز برمیداره :

– مگه میتونم غذا بخورم… مگه میشه بدون ارتان زنده موند!

لبمو گاز می گیرم تا زار نزنم… عمو سمتش میره :

– سیما جان ارتان خوب میشه نکن با خودت اینطوری..پاشو بیا عروست زحمت کشیده !

گریش شدید تر میشه:

– عروس ارتانم بود… عروس آرتان بود خدا!

زنگو که میزنن سمت ایفون میرم… با دیدن تصویر ارشام پر نفرت میگم؛

– بیا تو!

– نمیام بالا… بیا بریم خونه!

آروم میگم:

– غذا درست کردم!

– جهنم… اینجا نمیتونم ادمت کنم گمشو پایین!

_من نمیام!

در و باز میکنم و میگم:

– خواستی بیا!

میخوام ایفون و بزارم که با حرفش دق میکنم:

– اره میام… شبم روی همون اتاق صبح میکنیم چطوره؟

صدای عمو باعث میشه سمتش برگردم:

– کیه دل ارام؟

من من میکنم:

– آر…آرشام!

گوشیو می‌گیر و میگه:

– بیا تو غذا سردشد!

بالا که میاد از ترس پشت عمو میرم… عمو متعجب نگامون میکنه…

– چیزی شده ؟

آرشام بی حوصله میگه:

– نه… من میرم بخوابم… شامتو خوردی بیا!

به زن عمو نگاه میکنه و میگه:

– امشبو زن و شوهری توی اتاق شما می خوابیم مامان… اشکالی نداره؟

لبم و اون قدر محکم گاز گرفتم که مزه خونو زیر زبونم حس میکنم … زن عمو خشکو سرد میگه:

– نه راحت باش… ولی شامتو بخور!

– میرم!

میخواد پله هارو بالا بره که می نالم:

– ب…بریم خونه!

عمو و زن عمو با تعجب نگام میکنن و اون هیولای بی رحم میگه:

– پیش مامان باشیم بهتره!

 

دلم میخواد همون جا زار بزنم ولی عمو دستمو می گیره و میگه:بیا غذاتو بخور عزیزم!

هر سه نفر پشت میز می شینیم… اما آرشام از پله ها بالا میره…

هر سه بی اشتها با غذا بازی می کنیم… نگام به قاب عکس ارتانه… استرس دارم…

دلم نمیخواد توی اون اتاق کوفتی باشم … دلم نمیخواد حتی یک بار دیگه توی اون اتاق روی اون تخت بخوابم…

عمو که غذا خوردنش تموم میشه از جا بلند میشه و میگه:

– دل ارام من باید برم بیمارستان… تو مراقب سیما باش!

زن عمو سریع از جا می پره :.

– منم میام… دلم واسه بچم تنگ شده … از صبح ندیدمش!

عمو استغفرالله میگه:

نمیشه عزیزم نمیشه خانومم .. بیمارستان قانون داره … اونجا کسیو راه نمیدن … تو هم به استراحت نیاز داری!

– ولی…

– قول میدم صبح دل ارام بگم بیارتت ببینیش خوبه!؟

زن عمو ناراضی و پر بغض می شینه…

عمو نگام میکنه و من خدا خدا میکنم توی اون حال بدش دیگه صورت منو و نبینه…

– مراقب خودتون باشید عمو جون!

با بغض میگم:

– چشم… شما هم اگه خبری شد بهمون بگید!

عمو که میره میزو جمع میکنم…دست زن عمو رو میگیرم و سعی میکنم استرس و حال بدمو مخفی کنم:

– برید بخوابید زن عمو… با غصه خوردن چیزی عوض نمیشه من امتحانش کردم!

خیره نگام میکنه…

اشکامون همزمان می ریزه …

پله ها رو بالا میریم…

خودش سمت اتاق آرتان میره و من دلم مردن میخواد:

– شبت بخیر!

ازم دلخوره… البته اونم منومقصر حال آرتان میدونه…

زن عمو که درو می بنده ارشام از اتاق بیرون میاد…

از چشمای عصبیش میترسم… جلو میرم:

– بریم اتاق خودت!

_تختش یه نفرس!

می نالم:

– آرشام؟

مچ دستمو می گیره و می کشه…

– از اذیت کردن من به چی میرسی اخه لعنتی؟

– به آدم کردنت!

– من آدمم… تو نیستی!

وارد اتاق که میشم درو می بنده :

– احیانا نمیخواستی بری اتاق ارتان بخوابی؟ با بالشتش؟

عقب میرم… دکمه ی اول پیراهنشو باز میکنه:

– یا نمیخواستی بری بیمارستان ور دلش؟

عقب تر میرم… جلو میاد…

دکمه ی دوم و سومشم باز میکنه…

همه ی اون روز مرور میشه…

از ترس فقط بی صدا اشکامو میریزم:

– مگه نگفته بودم نمیخوام بری بیمارستان؟

به تخت میخورم و دیگه راهی واسه عقب رفتن ندارم…

دستش و روی سینم میزنه و هولم میده. روی تخت می شینم…

پیرهنشو و از تنش بیرون میاره و گوشه ی اتاق پرت میکنه:

_گفتم بیمارستان نرو اون وقت تو میری تو اتاقش گوله گوله اشک میریزی؟

 

ارام و پر التماس میگم:

– بسه … دست از سرم بردار… ولم کن… !

– نشنیدم بگی غلط کردم!

 

•••دلم برا حال دلی میسوزه🙂✨•••

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240530 001801 346

دانلود رمان قصه ی لیلا به صورت pdf کامل از فاطمه اصغری 3.1 (26)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   ده سالم بود. داشتند آش پشت پایت را می‌پختند. با مامان آمده بودیم برای کمک. لباس سربازی به تن داشتی و کوله‌ای خاکی رنگ کنار پایت روی زمین بود. یک پایت را روی پله‌ی پایین ایوان گذاشتی. داشتی بند پوتینت را محکم می‌کردی.…
Screenshot 20220919 211339 scaled

دانلود رمان شاپرک تنها 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:             روشنا بعد از ده سال عاشقی روز عروسیش با آرمین بدون داماد به خونه پدری برمیگرده در اوج غم و ناراحتی متوجه غیبت خواهرش میشه و آه از نهادش بلند میشه. به هم خوردن عروسیش موجب میشه، رازهایی از گذشته…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۵۸۳۸۵

دانلود رمان طلاهای این شهر ارزانند از shazde_kochool 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه مرد هفتادساله پولداربه اسم زرنگارکه دوتا پسر و دوتا دختر داره. دختردومش”کیمیا ” مجرده که عاشق استادنخبه دانشگاهشون به نام طاهاست.کیمیا قراره با برادر شوهر خواهرش به اسم نامدار ازدواج کنه ولی با طاها فرار می کنه واز ایران میره.زرنگار هم در…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۶ ۱۰۴۸۲۴۸۹۶

دانلود رمان نشسته در نظر pdf از آزیتا خیری 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     همه چیز از سفره امام حسن حاج‌خانم شروع شد! نذر دامادی پسر بزرگه بود و تزئین سبز سفره امیدوارش می‌کرد که همه چیز به قاعده و مرتبه. چه می‌دونست خانم‌جلسه‌ایِ مداح نرسیده، نوه عموی حاجی‌درخشان زنگ می‌زنه و خبر می‌ده که عزادار شدن! اونم…
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…
127693 473 1

دانلود رمان راز ماه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         دختری دورگه ایرانی_آمریکایی به اسم مهتا که در یک رستوران در آمریکا گارسونه. زندگی عادی و روزمره خودشو میگذرونه. تا اینکه سر و کله ی یه مرد زخمی تو رستوران پیدا میشه و مهتا بهش کمک میکنه. ورود این مرد به زندگی…
c87425f0 578c 11ee 906a d94ab818b1a3 scaled

دانلود رمان به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ به صورت pdf کامل از مهدیه افشار 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   سرمه آقاخانی دختری که بعد از ورشکستگی پدرش با تمام توان برای بالا کشیدن دوباره‌ی خانواده‌اش تلاش می‌کنه. با پیشنهاد وسوسه‌انگیزی از طرف یک شرکت، نمی‌تونه مقاومت کنه و بعد متوجه می‌شه تو دردسر بدی افتاده… میراث قجری مرد خوشتیپی که حواس هر زنی رو…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

68 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
شیما
شیما
10 ماه قبل

یه پارتم بذار جان عزیزت ببینم این بدبختم مثل من میشه یا نه

زهرا
زهرا
10 ماه قبل

وای خیلی دوسش دارم رمانو پارتاشم که زیاده مرسی واقعا حال دادی اساسی نویسنده

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

چرا پارت نیست امروز

دختری در مزرعه😃
دختری در مزرعه😃
10 ماه قبل

آیا امروز دیگه پارت نداریم؟😩چرا نمیاد؟

رضا میر
رضا میر
10 ماه قبل

بچها ندا پارت منو خورده پسم نمیده😭💔

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

😭😭😭😭😭😭

بانو
بانو
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

بیا پارت بده دیگه ننه 😑😑 حتماً باید از حلقومت بکشیم بیرون….
ای بابا تو که ننه ی خوبی بود🥺🥺

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

تو ک انقد خوبی ی پارت بده دیگه🥺😚

بانو
بانو
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

خدایی امروز از کدوم دنده بلند شدی😒😒😒
بابا ملت تو خماری موندن😩

بانو
بانو
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

خب بابا لامصب تو که همش اینجایی و جواب همه رو میدی 😕 بجاش پارت بده دیگه

خوااااااااااهش🙏🙏

بانو
بانو
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

نه نه جواب بده کنار جواب پارت هم بده🤣🤣🙏

.......
.......
10 ماه قبل

پارت نمیزاری؟!😢🤍

بانو
بانو
10 ماه قبل

پارت بعد ی کی میدی😕😕😕

رز مشکی
رز مشکی
10 ماه قبل

فهمیدم
تهش احتمالا ارتان و دلارام بهم میرسن ولی این مدلی که ارتان میاد دلارامو عقد میکنه ولی مثل گوسفند باهاش برخورد میکنه چون فکر میکنه پاک نیست و فلان
بعد هی بهش بی توجهی میکنه اخر سر مثلا از یه جایی میفهمه که کرما زیر سر برادر خودش بوده بعد اوکی میشن باهم
یه چیزایی دقیقا مثل رمان گریه میکنم برات

شیما
شیما
پاسخ به  رز مشکی
10 ماه قبل

منم این گریه می کنم برات رو خوندم

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

ممنون که پارت گذاشتی ولی امروز پارتا کم شدن

دختری در مزرعه😃
دختری در مزرعه😃
10 ماه قبل

عزیزم رمانت خیلی خوبه ولی لطفا پارت بذار…وجدانن یه پارت جدید میبینم،کلی ایولا بهت میگم😍

. .........Aramesh
. .........Aramesh
10 ماه قبل

این پسر دیوونس داره میگه عاشقشه اما داره زجرش میده بخدا ک این رسم عاشقی نیست

یاسی
یاسی
10 ماه قبل

ببین اگر آخر دل آرام و آرتان بهم برنگردن و آرشام نمیره سایت و آتیش میزنم🌚🔪

،،،
،،،
پاسخ به  یاسی
10 ماه قبل

منم میام کمکت

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

ننه ازوقتی این رمانومیخونم افسردگی‌گرفتم توکه ننه مهربونی اگ ازآخرش خبرداری ی نوک سوزن تقلب بفرس دلت میادبچت قلبش دردبکنه مریض شه 😞 😞 😞
لااقل بگوآخرش خوشه

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط ،،،
،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

خسته نباشی خیلی مفیدواقع شد😡😡😡

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

ننه آقاجون کجاس

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

میخوام ذکرخیرت روواسش بکنم

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

الان من سرموکدوم دیواربکوبم توبگونه پارت میدی نه عکس میدی ن میزاری حالی ازآقاجون بگیرم

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

ننه خیلی میخندیاخبریه🤔🤔

یاسی
یاسی
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

بخدا ببینش عاخه نمیخام این دختره عاشق این آرشام میمون بشه نمیخام ننننههههه

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

مگه پارت جدید نباید ساعت۱۰میومد چرا هنوز خبری نیست

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  یاسی
10 ماه قبل

و همچنین اگه حورا و قباد ب هم نرسن

،،،
،،،
پاسخ به  رضا میر
10 ماه قبل

اوناکه به هم رسیدن ولی قدرندونستن

رز مشکی
رز مشکی
پاسخ به  رضا میر
10 ماه قبل

اونو که اصلا بحثش نیست
من خودم به شخصه پاره میکنم خودمو

،،،
،،،
10 ماه قبل

ننه جون حواست هس خیلی نامحسوس پارتات کوتاه ترمیشه روزبه روزاب میره🤔🤔🤔

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

چطوری عشقم

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

خوبن قربون تومیگم تاپارت آخررمان روداری

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

میترسم بگم بازم فلنگوببند🏃‍♀️🏃‍♀️🏃‍♀️

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

بسلامتی ایشالله ننه ماهورومیخام ببینم

،،،
،،،
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

عکس بده🥺🥺🥺

شیما
شیما
10 ماه قبل

حالم بهم خورد این چه رمانیه آخه تو رو خدا یه چیزه مثبتی قرار بده توش افسرده شدیم

ساناز
ساناز
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

نه نه خیلیییی ممنون که منظم پارت میزارین ندا جون

شیما
شیما
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

خوب چیکار کنم داستان انقدر غمگین مگه میشه آخه اه من خودم شکست خوردم این منو بد جور آتیش میزنه نامزده عقدیم بود

،،،
،،،
پاسخ به  شیما
10 ماه قبل

حالااینجاش جای شکرداره که واقعی نیس

شیما
شیما
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

برای من واقعی بود خیلی درد داشت داره قرصه عصاب قرصه روانی قرصه افسردگی همه رو میخورم چشام ضعیف شده تیروئید عصاب معده دارم عصابمم داغونه همیشه ی خدا
البته داستانه من با دلارام فرق داره من فقط شکست خوردم نه دختر بودنمو از دست دادم نه برادر نامزدم بهم چشم داشت

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط aiso قهرمانی
،،،
،،،
پاسخ به  شیما
10 ماه قبل

سلام عزیزم ببخشیدفصدجسارت ندارم ولی میگم اگ دوس داشتی یکم دربارش حرف بزن شایدخودت هم سبک شدی هرکسیم‌که بوده لایقش نیس اینجوری خودتوداغون کنی صدمه بزنی

شیما
شیما
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

سلام عزیز ممنون خواهش می کنم خوب شد دیگه شدم یه مرده ی متحرک نه آبی نه غذایی الان نه ماهه هیچی درست نشده کارمون کشیده به جدایی الان دیگه دوسش ندارم ولی زمین خوردم خورد شدم

شیما
شیما
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

ای خواهر از کجا بگم برات تو بگو منم بگم

،،،
،،،
پاسخ به  شیما
10 ماه قبل

به خودت فکرکن ببین ارزششوداره ک خودتواینطورازبین ببری

شیما
شیما
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

دسته من نیس اگه دسته خودم بود هم دلمو در می‌آوردم هم سرمو می بریدم انقدر که خستم از فکرو خیال

Haj.ali
Haj.ali
پاسخ به  شیما
10 ماه قبل

الان با چوب بستنت که بیای این رمان و بخونی 😐

شیما
شیما
پاسخ به  Haj.ali
10 ماه قبل

خوب من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم چون زیادی کنجکاوم

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

ننههههههههههههههههههههههههه اذیت نکن تلو خدا بگو دلی با آرتانه آخرش😭😭🤌🏻🤌🏻

دسته‌ها

68
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x