23 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت22

5
(2)

💕📚

 

نمیدونم چند ساعت نشستم و منتظر یه خبرم…

یه خبر خوب میون این همه اتفاق شوم…

خسته و پر بغض شماره‌ی عمو رو می گیرم و صدای پر بغضش باعث میشه اشکم بریزه :

– جانم عمو؟

میون گریه میگم:

– عمو… آرتان خوبه؟

– خوبه عمو جون… نگران نباش!

نفسمو راحت بیرون میدم…

– راست میگید؟

صداش پر از امیده… پر از خنده … خالی از غم…

– آره عزیزم چشماشو باز کرده… یک ساعت پیش!

ناباور و گنگ دستامو جلوی دهانم میزارم … میون اشکای پای در پای و هق هق های پشت هم میگم:

– وای خدایا!

اونم بغض داره :

– خداروشکر!

نمیفهمم چه طوری تبریک میگم و خداحافظی میکنم…

نمیدونم چه طوری هزار بار خونه رو قدم میزنم و به قسمی که خوردم فکر میکنم..

باید با ارشام بسازم؟ اره …

مگه راه دیگه ای هم هست…سمت اتاق میرم و آماده میشم…

باید ببینمش…

چشمای بازشو..

صدای خوشگلشو…

سمت در که میرم تازه یادم میاد اون لعنتی قفلش کرد …

پیشونیم و به در میزنم و مشت به در میزنم:

– لعنتی… لعنت بهت.. لعنت بهت بی رحم زورگو!

صدای چرخش کلید و توی قفل میشنوم… عقب میرم… وارد خونه میشه…

با دیدنم نیشخند میزنه:

– به گوشت رمیده بهوش اومده که شال و کلاه کردی بری بپری بغلش!؟

یاد قول و قسمم می افتم سعی میکنم لجبازی نکنم….

عصبیش نکنم…

حساس ترش نکنم…

– فقط .. خواستم سر بزنم!

– آدم باشی فردا میبرمت!

سمت اتاق میره … همراهش میرم:

– چرا فردا؟

با چشمای عصبی سمتم برمی گرده..

چه طوری میتونم پای قولم بمونم با این همه ترسی که از این مرد تو جونم.

– نه میخوای برو الان.

جلو میرم…

چه جوری بهش بگم تا حسادت و حساسیتش یقه مو نگیره ؟

– آرشام هر چی نباشه پسر عموم که هست… یعنی…

جوری کمرم و میزنه به دیوار که آخ بلندی میگمو چشمامو میبندم…

– ارتان هیچ نسبتی باهات نداره … تکرار کن!

بغض داره خفم میکنه… گوششو نزدیک لبام میاره و میگه:

– تکرار کن!

نگاش میکنم…. این آدم چه جوری دوسم داره که نمیفهمم…

– آرشام خواهش میکنم بسه… من نمیخوام دعوا کنم!

داد میزنه:

– از کسی که این قدر ازش متنفری که آرزوی مرگش واست مثل اب خوردن خواهش نکن تکرارش کن!

میون بغض کشندم میگم:

– آرتان… هیچ نسبتی باهام نداره !

قلبم سخت و تلخ می ایسته…

اشک توی چشمام یخ میزنه…

ولم میکنه و عقب میره :

– خوبه… حالام برو مثل بچه ی آدم یه چای درست کن واسه من!

 

#آرشام

 

از اتاق که بیرون میره روی تخت دراز می

کشم سر دردناکمو روی بالشت میزارم …

چشمام داره میسوزه و مغزم داره منفجر میشه…

بی حوصله و خستم…

بی اعصاب و قاطی…

این میون فقط بهوش اومدن آرتان یکم از بار دوشم کم کرده…

هر کاری میکنم خوابم نمیبره …

فکر اینکه نکنه باز مثل دفعه ی قبل بیرون رفته باشه باعث میشه سریع از جا بلندشم…توی سالن که نیست…

سمت اشپزخونه میرم و می بینم مشغول دم کردن چایی…

نفس مو بیرون میدم که با ترس برمی گرد سمتم…

جلو که میاد میگه:

– ترسیدم… چرا نخوابیدی؟

هنوزم از حرفاش عصبیم…

مشکوک میگم:

– چیه… منتظر بودی بخوابم جیم شی؟

مظلوم شد …

مهربون شد …

عجیب شد …

و این منو می ترسونه:

– نه بخدا… فقط چشمات خیلی قرمز شده گفتم یکم استراحت کنی!

جلو میرم و سرد و تلخ میگم:

– میخوای بگی نگران کسی که ازش نفرت داری شدی؟

سرشو زیر می اندازه …

لبشو گاز می گیره …

واسه تلافی حرفایی که بهم زد و داغونم کرد میگم:

_مامانم گفت به محض اینکه آرتان زودتر رو پا شه واسش آستین بالا میزنن تا حال روحیشم رو به راهشه!

سرش به ضرب بالا میاد… با چشمای پر اشکش نگام میکنه…

بی رحم تر میگم:

– میدونی که یعنی چی؟ پس بهتره تو فکر و خیالت هزار بار سر منو نکنی زیر آبو خودت و یه جوری مثل قصه ها برسونی بهش!

فقط نگام میکنه…

ساکت و پر بغض…

ادامه میدم:

_سعی کن حستو به من عوض کنی… چون چاره ای جز زندگی با من نداری… اینجوری به خودت بد می گذره !

بی حرف برمی گرده و سمت صندلی میره که تیر خلاصو میزنم:

– در ضمن من بچه میخوام!

طوری سمتم برمیگرده که دستش به لیوان روی میز میخوره و لیوان روی پارکت خورد میشه…

سمتم میاد و می ناله:

– تا کی میخوای عذابم بدی؟

– بچه مون عذاب آوره واست؟ بزار زندگی خودمون جمع بشه تا بچه!

چونشو میگیرم و جدی میگم:

– زندگی من جمعه… سعی کن تو خودتو جمع کنی… چون من دوست دارم زودتر باباشم!

– داری تلافی حرفامو میکنی نه؟

نیشخند میزنم:

– نه… متاسفانه من کاملا جدیم!

– من بچه نمیخوام!

– مگه پرسیدم تو چی میخوای؟

میزنه توی سینم:

– انقدر اذیتم نکن لعنتی… این قدر دقم نده … من بچه نمیخوام!

– ولی من میتونم همین الان ببرمت تو اون اتاقو مامانت کنم!

میخندم و دستشو می کشم سمت اتاق

میدونم که میدونه میخوام چی بشنوم…

دستشو تلاش میکنه از دستم بیرون بکشه..

_آرشام ولم کن… بخدا دیگه جون ندارم… نکن اینجوری!

روی تخت که هولش میدم مقاومتش تموم میشه:

– غلط کردم گفتم ازت متنفرم!

لبخند پیروزمندانه ای میزنم:

– پس دوستم داری؟

میون گریه میگه:

_بسه!

دستم که سمت لباسش میره داد میزنه… با هق هق:

– آره !

– چی آره ؟

صورتش وروی بالشت میزار و میگه:

– داری می کشیم!

داد میزنم:

– بگو میخوام بشنوم!

سرشو بلند میکنه و با چشمای اشکی انگار که یاد چیزی افتاده باشه میگه:

– دوست دارم!

 

••••دلی به قولش عمل می‌کنه به نظرتون؟؟ 🤔🔥

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 3.6 (7)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG 20230123 235641 000

دانلود رمان روزگار جوانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   _وایسا وایسا، تا گفتم بریز. پونه: بخدا سه میشه، من گردن نمیگیرم، چوب خطم پره. _زر نزن دیگه، نهایتش فهمیدن میندازی گردن عاطی. عاطفه: من چرا؟ _غیر تو، از این کلاس کی تا حالا دفتر نرفته؟ مثل گربه ی شرک نگاهش کردم تا نه…
IMG 20240425 105233 896 scaled

دانلود رمان سس خردل جلد دوم به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 4.3 (6)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   ناز دختر شر و شیطونی که با امیرحافط زند بزرگ ترین بوکسور جهان ازدواج میکنه اما با خیانتی که از امیرحافظ میبینه ، ازش جدا میشه . با نابود شدن زندگی ناز ، فکر انتقام توی وجود ناز شعله میکشه ، این…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۱۵۹۹۴۸

دانلود رمان پالوز pdf از m_f 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     این داستان صرفا جهت خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک…
Screenshot ۲۰۲۳۰۲۲۳ ۱۰۵۵۱۰

دانلود رمان الماس pdf از شراره 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     دختری از جنس شیشه، اما به ظاهر چون کوه…دختری با قلبی شکننده و کوچک، اما به ظاهر چون آسمانی پهناور…دختری با گذشته‌ای پر از مهتاب تنهایی، اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی…الماس سرگذشت یه دختره، از اون دسته‌ای که اغلب با کمترین توجه…
Screenshot ۲۰۲۳۰۱۲۳ ۲۲۵۴۴۵

دانلود رمان خدا نگهدارم نیست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت…
IMG 20230127 013520 1292

دانلود رمان درجه دو 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :       سیما جوان، بازیگر سینما که علی رغم تلاش‌های زیادش برای پیشرفت همچنان یه بازیگر درجه ۲ باقی مونده. ولی ناامید نمی‌شه و به تلاشش ادامه می‌ده تا وقتی که با پیشنهاد عجیب غریبی مواجه می‌شه که می‌تونه آینده‌اش و تغییر بده. در…
Negar ۲۰۲۱۰۶۰۱ ۰۱۵۶۵۸

رمان اشرافی شیطون بلا 5 (1)

2 دیدگاه
  دانلود رمان اشرافی شیطون بلا خلاصه : داستان درباره ی دختریه که خیلی شیطونه.اما خانواده ی اشرافی داره.توی خونه باید مثل اشرافیا رفتار کنه.اما بیرون از خونه میشه همون دختر شیطون.سعی میکنه سوتی نده تا عمش متوجه نشه که نمیتونه اشرافی رفتارکنه.همیشه از مهمونیای خانوادگی فرار میکنه.اما توی یکی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

23 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Asaadi
Asaadi
11 ماه قبل

نویسنده جان تلو خدا رمانتو یه طوری تمومش کن که آخرش آرتان بفهمه همه این اتفاقا سر آرشام بوده و دلادام همیشه عاشقش بوده و دوباره مال هم بشن

°|آخه خدایی نمیشه که دلارام آرشام باهم باشن چون نفرت نیست که از بین بره نمیشه که آخرش عاشق متجاوزش بشه|°

Asaadi
Asaadi
11 ماه قبل

دلم میخواد برم آرشامو جرواجرش کنم عقده ای حسود🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡

.......
.......
11 ماه قبل

اقا من میگم این یارو آرشام از رو اینکه تو بچگی هعی سرکوب بهش زدن و دیده ارتان داره زن میگیره و اینا فرض میکنه ک عاشق دلیه … چون رفتار هایی ک این میکنه اصننننن به یه آدم عاشق نمیخوره🤌🗿

حانی
حانی
11 ماه قبل

شخصیت دلارام دیگه زیادی ضعیفه…

Eli
Eli
11 ماه قبل

وای دیگه حس میکنم دارم از دسته ارشام روانی میشمممممم😭😂😭😭😭😂💔

راحیل
راحیل
11 ماه قبل

ممنونم عزیزم قلمت زیباست. دو تا پارت میذاری و نه رمان کوتاهه و نه بلند که آدم خسته بشه فقط یکم به دل دلارام راه بیا مرسی مهربونم

به تو چه😐
به تو چه😐
11 ماه قبل

چه قدر برا دلارام خوشحالم که قراره با ارشام باشه ،،،،اگه ارتان راست میگفت دوسش داره خیر سرش نکبت عوضی باور نمیکرد یعنی پیش خودش نگفت چ طور ممکنه ان اینطوری من دوست داشت یهو تغییر میکنه ادمی ک ب خاطر دو تا حرف ولت میکنه همون نباشه بهتره این یک برگ برنده برا دلی بود ک زود فهمید اما ارشام ب خاطرش جلو همه و حتی خودش وایساد (میدونم الان نظرات پیامم منفی میشه ولی خب حقیقته🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣)

ندا جون دستت طلا کلا رمانه قشنگه و پارت هات طولانی ،میگم ندایی تو نمیخوای نذری چیزی بدی ،،،۴ تا پارت تو یک روز بهمون نذری بده 🥺🥺🥺💔💔💔والا هیچکی خو نذر بهمون نمیده

به تو چه😐
به تو چه😐
پاسخ به  neda
11 ماه قبل

🤣 جدیده

دیانا
دیانا
11 ماه قبل

خوب این آرشام نمیگذاره که عاشقش بشه
تا خونه میاد شروع میکنه به تهدید کرد ☹️

به تو چه😐
به تو چه😐
پاسخ به  دیانا
11 ماه قبل

اِه اسم منم دیانا چ جالب

شیما
شیما
11 ماه قبل

شماها چیزی نگید دارید به نویسنده تقلب می رسونید
نکنید اینجوری من میگم عمل نمی کنه چون طاقت نمیاره معلومه دختره محکمی نیس

لیلا
لیلا
11 ماه قبل

آرشام یه مریض روانیه مثل اینکه رو سرت تفنگ بزارن بگن یا بگو دوستم داری یا میکشمت😐😐

به تو چه😐
به تو چه😐
پاسخ به  لیلا
11 ماه قبل

ن خیرم پسر ب این ماهی

لیلا
لیلا
پاسخ به  به تو چه😐
11 ماه قبل

از بیرون قشنگ و جذابه از دورن کرم خوردست داداشم رو بد کسی کراش زدی😂😂

ساناز
ساناز
11 ماه قبل

بنظر شما ب رفتار آرشام میگن عشق؟

،،،
،،،
پاسخ به  ساناز
11 ماه قبل

ی عقده ای که ازحسودی زده به سرش مرتیکه ….

زری
زری
پاسخ به  ساناز
11 ماه قبل

جنون میگن نه عشق

،،،
،،،
11 ماه قبل

مجبوره عمل کنه چون زندگی خودش باسختی میگذره ولی امیدوارم که زتدگیشون دوامی نداشته باشه

آنه شرلی
آنه شرلی
11 ماه قبل

الاهی بچمو دق داد
الان ک فکر میکنم آدمای بد اخلاق ب درد سگم نمیخورند چ برسه شریک زندگی

آخرین ویرایش 11 ماه قبل توسط Fateme Sadat_ zoafa
،،،
،،،
پاسخ به  آنه شرلی
11 ماه قبل

افرین تجدیدنظرکن

دسته‌ها

23
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x