21 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت47

1
(1)

 

درو باز میکنه:

– برو!

– آرشام؟

بلندتر میگه:

– برو بیرون!

سوار ماشین که میشیم با بالاترین سرعت حرکت میکنه… دستگیره رو محکم میگیرم…

نمیدونم کجا میره …توقف میکنه از مغازه خوراکی میخره و باز

حرکت میکنه… یک ساعت بعد باز توقف میکنه و از یه مرد هم سن خودش یه کلید می‌گیره… اصلا نمیفهمم چه خبره … باز حرکت میکنه…از شهر که

خارج میشه دستشو میگیرم:

– آرشام؟

-مُرد!

دلم تیرمیکشه… شکممو چنگ میزنم… زیر چشمی نگام میکنه:

– چه مرگته؟

با بغض میگم:

– دل درد دارم!

– بی لیاقتی… میخواستم واست بهترین باشم… بهترین زندگیو بسازم.. خود خرت نزاشتی!

– فقط بگو کجا میری؟

– رسیدیم میفهمی…تا اون موقع خفه!

سرمو به شیشه تکیه میدم … دل درد دارم و حالم اصلا خوب نیست … چرا فکر میکردم اگه

بگم همه چی تمومه؟ نمیدونم چقدر می گذره که جلوی یه خونه باغ باز توی یه جای پرت ترمز میکنه … هوا تاریک شده … با وحشت به در آهنی

قرمز رنگ نگاه میکنم؛

– اینجا کجاست؟

– بشین!

پیاده میشه و درو باز میکنه … باز سوار میشه و ماشین داخل باغ میبره… همه جا تاریک و

درختا خشک و زمین پر برگ … پیداست سالها کسی اینجا

زندگی نکرده …با وحشت میگم:

– واسه چی آوردیم اینجا؟

– زندگی کنیم… بیا پایین!

پیاده میشه و میاد سمتم…درو باز میکنه:بیا پایین دلی!

– نمیام… میترسم… اینجا دیگه کدوم قبرستونه… برق نداره حتی!

جوری مچ دستمو می گیره که دلم از حال میره … چند تا پله رو بالا میره وارد ساختمون میشیم که جز یه فرش وسطش و یه کاناپه داغون وسطش

هیچی نیس… فقطم یه لامپ ضعیف وکم نور روشن… همه جا پر از کارتون و روزنامس…

– ارشام منو ببر از اینجا!

– یه جارو پیدا کن بخواب!

جلوش می ایستم:

– الان منو دزدیدی؟

– ادم مگه زنشو میدوزده؟

 

دست میزارم روی نقطه ضعفش:

– تو ترسیدی.. آره … ترسیدی که آوردیم تو این خرابه؟ تو خودت خوب میدونی آرتان ساکت نمیمونه… نه؟

سمت پنجره میره … جوابمو نمیده… باز سمتش میرم… اون قدر اعصابم بهم ریخته و دل

درد دارم که نمیفهمم چی به چیه:

– منو از این خراب شده ببر … بدبخت… اون قدر بدبختی که زن خودتو میدزدی!

سمت در میره و قفلش میکنه… کلیدو توی جیبش میزاره .. انگشت اشارشو روی بینیش:

– ساکت!

_فکر کردی اون قدر احمقم که دو روز بعد ت*ج*ا*وز دلم بره واسه قد و بالات و نوازشات عاشقت شم؟بهت گفته بودم قلب من پره … گفته بودم…

محکم میزنتم به دیوار… دستشو میزاره روی دهنم… توی گوشم میگه:

– گفتم خفه شو… خفه شو رو میفهمی؟

کمرم تیرمیکشه… تقلا میکنم که خلاص شم ولی نمیشه …. هولم میده و پرتم میکنه روی

کاناپه… درد دلم بیشتر میشه:

– یه کاری نکن دستو پاتم ببندم!

– ازت متنفرم!

سمت اتاقکی که نمیدونم چیه میره و میگه:

– باش!

از درد روی کاناپه مچاله میشم… چشمامو می بندم تا شاید زمان تندتر بگذره …. نمیدونم

چقدر می گذره که صدای پاهاشو میشنوم:

– پاشو شام!

نگاش میکنم… کنارم میشینه… ساندویچو سمتم میگیره :

– بخور!

– بزار برم!

– هیس!

دلم بدجوری ضعف میره ولی هیچ اشتهایی ندارم..

ساندویچو میگیرم

گازی به ساندویچش میزنه و میگه:

_اینجارو یکم مرتب کنیم میشه یه مدت بمونیم… بعدم کارای رفتنمونو میکنم!

– رفتن؟ کجا؟

نگام میکنه:

– اون ور آب!

قلبم می لرزه :

– آرشام؟ چرا این قدر بی انصافی بی وجدان؟

– حالا تاریخ رفتن مونو میگم بهت هر وقت معلوم شد!

محکم میزنم به بازوش .

– چرا این قدر بیخیالی نگفتی دختر دوست داری یا پسر؟

توی حال خودش نیست.. نگاش میکنم و با ترس میگم:

– حالت خوبه؟ چیزی خوردی؟

میخنده:

– آره!

– چی؟

– غصه ی تو رو عشقم!

با حرص میگم:

– داری روانیم میکنی بخدا!

– یادته گفتی نذر کردی اگه آرتان از کما بیاد بیرون آدم شی!؟

سرمو زیر می ندازم…

– آره یادمه…

– نمیترسی نذر رو تو ادا نکردی اون باز گور به گورشه؟

بلندتر میخنده… با ترس میگم؛

– سعی مو کردم… نتونستم!

بلند میشه و سمت در میره :

– آره سعیت فقط لگد پروندن بود!

– کجا میری؟

– کار دارم تا جایی… درارو قفل میکنم… بیرون سگ داره پس فکر رفتن نکن!

سمتش میرم:

– توروخدا نرو…من میترسم… فردا برو یا منم ببر… اینجا تاریکه… بزرگه، ترسناکه!

– نترس… یه قرار مهم دارم باید پول برسونم به کسی واسه رفتنمون… برو!

میخوام اعتراض کنم که بی توجه بیرون میره و درو قفل میکنه … با وحشت اطرافمو نگاه

میکنم… در حد مرگ میترسم… روی همون کاناپه میشینم…

نمیدونم اخر و عاقبتم چی میشه… نمیدونم زنده از این خرابه بیرون میرم یا نه … چه جوری

دلش میاد باهام اینجوری کنه… تنهام بزاره اینجا… صدای

بسته شدن درو که میشنوم از جا میپرم و سمت پنجره میدوم … فقط یه سایه می بینم …

تموم تنم عرق میکنه… و مشتی که به درمیخوره:

– آرشام؟ باز کن ببینم باز چه گندی زدی کلید اینجارو گرفتی گوساله!

از ترس نفس نفس میزنم.

_ماشینت چرا نبود الاغ؟ باز کنم خودم؟

کلید که توی قفل می چرخه دستمو جلوی دهنم میگیرم و به دیوار می چسبم … با دیدن

مردی هم سن آرشام روح از تنم میره …

– جووون ببین چه حوری افتاده تو خرابه‌ی بابای من… آرشام که خودش مکان داشت که!

دلم وحشتناک تیر میکشه … اون قدر ترسیدم که حتی توان جیغ زدنم ندارم … جلو میاد .

عقب میرم… جون میکنم:

– جلو نیا… تورو خدا!

– چه خوشگلی تو توله سگ!

عقب میرم… عقب تر… به دیوار که میخورم اشکام میریزه

– من… من زنشم… زن آرشام…برو عقب …!

درست مقابلم می ایسته و روح داره از تنم میره :

– آرشام گورش کجا بود که کفن داشته باشه؟ زن کی گرفت آخه؟ قول ازدواج داده بهت یا چی؟

– بخدا زنشم… برو عقب ..حالم بده… برو عقب !

دستشو که سمت صورتم میاره داد میزنم:

– به من دست نزن حیوون… برو گمشو عقب !

– چه خبره ؟

زانوهام شل میشه… آرشام سمت مرد میدوه…مرد که نمیدونم اسمش چیه با ترس ازم

فاصله می گیره

– بابا… کاریش ندارم!

یقه شو می گیره و میزنتش به دیوار:

– داشتی چه گوهی میخوردی مرتیکه؟

– بابا داشتم حرف میزدم… این زود ترسید… خانوم من به شما کاری داشتم!؟

تو حال خودم نیستم… از همه مردا میترسم… می لرزم و عرق میکنم:

– شنیدم کلید اینجارو از نیما گرفتی اومدم ببینم چه گندی زدی!

– اونی که اونجاس زنمه مامان بچمه…

– باشه داداش… من غلط کردم… جون تو فکر کردم دوستته!

– برو فعلا فردا میام سراغت!

شرمنده ای میگه و بیرون میره … آرشام سمتم برمی گرده … کنارم روی پاهاش میشینه:

– دل آرام؟

بغضم می ترکه… کنارم میشینه و سرمو توی سینش می گیره :

– هیش..آروم… نترس… ببخشید…ببخشید!

– دوستاتم مثل خودت به یه دختر تنها رحم نمیکنن؟

چونشو محکم روی سرم فشار میده :

– نمیدونست زنمی!

– زنت نباشم مستحق ت*ج*اوز*م؟

– نه!

منو از خودش جدا میکنه و نگام میکنه:

– کاریت که نداشت؟

– نه.. میشه از اینجا بریم؟ توروخدا…بریم هتل…بریم مسافرخونه… اینجا نه!

– نترس… درارو قفل میکنم میخوابیم من هستم!

بلند میشه و درو قفل میکنه… سمت در ته سالن میره بازش میکنه.. وارد اتاق میشه

…چند لحظه بعد با تشک و بالشت و پتو برمیگرده … اونارو ک سالن

می ندازه …

– بیا!

اشکامو پاک میکنم:

– دلم درد میکنه!

– بیا ماساژ میدم!

روی تشک میشینه و منتظر نگام میکنه… بلند میشم و سمتش میرم… روی تشک دراز

میکشم تا کمرم یکم آروم بگیره … شکمم و دورانی ماساژ میده :

– باید ببرمت سونوگرافی وضعیتتو چک کنیم!

– بچه نمیخوام!

– شما لال شو!

چشمامو می بندم و قطره اشک از کنار چشمام می ریزه … شکمم که داغ میشه چشم باز

میکنم… لباش روی شکمم… آروم می بوسه… توی خودم جمع

میشم…

– دختر باشه اسمشو میزارم دریا!

– کاش دختر نباشه!

کنارم دراز میکشه:

– چرا؟

نگاش میکنم:

– اگه دختر بود و بعدها یکی مثل خودت خواست به دستش بیاره چیکارش میکنی!؟

اخم میکنه :

– گردنشو میزنم!

نیشخند میزنم:

_فقط دختر تو آدمه؟ من آدم نبودم؟ چرا نمیری گردنتو بزنن؟

میخنده …

– بیان ببرن بزنن!

– چه طوری؟ تو بشین تو خونت بیان!

– تو واقعا دلت میاد گردن منو بزنن؟ میدونی مجازاتش چیه؟

نگاش میکنم…

 

– نه.. نمیدونم!

صداش تحلیل میره :

– اعدام…تا خودت نباشی آرتان کاری نمیتونه بکنه!

ته دلم خالی میشه.. چشماشو می بنده :

– شب بخیر!

– چه جوری میتونی راحت بخوابی آرشام؟ بخدا من حالم بده.. چرا نمیفهمی؟

بدون اینکه چشماشو باز کنه یا تکون بخور میگه:

– نفهمم!

محکم میزنم روی سینش مچمو محکم می گیره و به زور بغلم میکنه:

– بخواب عشق آرشام بخواب جفتک ننداز !

– منو ببر پیش مامان بابام… توروخدا… ببرمو فردا برو دنبال کارای طلاق…

چشماشو باز میکنه و عصبی نگام می‌کنه…

-هوف!

– آرشام؟

– آرشامو درد… آرشام و زهرمار… خیرسرت داری مادر میشی حس مادرانم نداری؟

لبمو گاز می گیرم… بلند میشه و میشینه… موهاشو چنگ میزنه… منم میشینم…

– نمیخوام حسی داشته باشم.. نمیخوام حس مو باور کنم!

– حامله ای نمیشه طلاقت بدم خیالت راحت!

– بچه رو…

برمی گرده و محکم چونمو می گیره

– بگو… جرات داری بگو تا فکتو خورد کنم!

– نه…میخواستم بگم… آی… ولم کن دیونه … میخواستم بگم بچه رو نگه میدارم به دنیا اومد میدمش بهت… قول میدم فقط ..

چونمو محکم تر فشار میده …

– فقط ولت کنم که بری با عشق قدیمت حال کنی هان؟ من بچه میخوام چیکار بدون تو؟هان؟

– شکست فکم… چرا وحشی بازی در میاری… چرا نمیشه با تو حرف زد… حالم ازت بهم میخوره !

از پشت موهامو می گیره و سرمو بالا میاره… از درد تو خودم جمع میشم … سرم میسوزه و

اشک به چشمام میاد:

– مطمئن باش حتی اگه گیر بیفتم و سرم بره بالای دار قبلش تورو خلاص میکنم!

 

– نمردیم و معنی دوست داشتنم فهمیدیم… ولم کن… ولم کن سرم درد گرفت نامرد!

موهامو ول میکنه و دستی به صورتش میکشه:

– کارت گوه زدن به اعصاب من!

سرمو با دستام می گیرم …میخوابه و پتو رو روی سرش می کشه …بهترین کار اینکه بخوابه و

از این جهنم فرار کنم.. ولی چه طوری؟توی این تاریکی… من

حتی نمیدونم کجام … خارج شاهریم … نمیدونم کجا برم … صدای نفسش که منظم میشه از

جا بلند میشم.

همه جارو نگاه میکنم واسه پیدا کردن کلید…

خدا خدا میکنم کلید توی جیبش نباشه … از کنارش که رد میشم کلیدو کنار بالشتش می

بینم… یکم زیر بالشت… نفسم حبس میشه… آروم خم میشم و

کلیدو برمی دارم… به معنی واقعی دارم از ترس جون میدم … سمت در میرم … کلیدو آروم توی قفل میبرم…برمی گردم و نگاش می کنم… هنوز تکونی نخورده .. تموم صورتم خیس عرقِ … نفس نفس میزنم … لبمو گاز می گیرم و کلیدو آروم

توی قفل می چرخونم… در باز میشه… دستگیره رو پایین میدم…

برمی گردم و نگاش میکنم… بیرون میرم و درو آروم می بندم… با یه حیات پر از برگ و

درخت خشک روبه رو میشم و تاریکی محض… سه تا پله رو پایین

میرم… زیر دلم وحشتناک تیرمیکشه … نفس نفس زنان جلو میرم که با پارس کردن یه

سگ بزرگ و سیاه وحشتناک تا مرز سکته میرم… خودمو به

دیوار می زنم … روبه روم می ایسته و پشت هم پارس میکنه … عقب میرم … سمتم میاد …

جیغ میزنم و سمت پله ها میدوم اما پام به لبه ی پله گیر میکنه و

زمین میخورم… من آخه چرا یادم رفت که اینجا سگ داره … آستینمو که گاز می گیره با

همه توانم جیغ میزنم:

-آرشام؟

در باز میشه و آرشام هراسون سمتم میاد…

– چیشده ؟

قلاده سگو می گیره و آروم و پشت هم میگه:

– آروم پسر… هی…آروم… خودیه… هیشش… برو عقب !

دستی روی سر سگ میکشه… سگ عقب میره و همونجا میشینه… آرشام هول و نگران

سمتم میاد:

– اینجا چه غلطی میکنی تو روانی؟

از ترس زبونم بند اومده …

– گازت گرفت؟

نگاش میکنم و اشکام می ریزه :

– دلی؟

دستمو می گیره که بلندم کنه ولی دلم جوری تیر میکشه که داد میزنم…

– آی!

– چیه چته حرف بزن لعنتی… گازت گرفته؟

مایع داغیو حس میکنم… شک ندارم که خون ریزی کردم…

– با توام لامصب … چرا رنگت مثل گچ شده؟ اینجا اومدی چیکارتو؟

بازوشو با درد چنگ میزنم

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
نیوشا
6 ماه قبل

من چقدر سره اون داستان•رمانا حرص میخوردم••••••• البته بعضی رمانهای مشابه ؛
هم بودن که بعدن در ادامه بیشتر واقع گرایانه و جالب میشودن مانند؛ افسون سبز•• فقط بخاطرخواهرم و به گمونم همبرگر و•••••••

نیوشا
نیوشا
6 ماه قبل

در حقیقت/واقعیت؛ حق با شماس، من هم موافقم (اصلن کدوم دختر•خانم• زن میتونه همچین چیزی رو تحمل کنه دم نزنه هیچی تازه آخر عاشق هیولا م،ت،ج،ا،و،ز خودش بشه 😯😧😲😬🤒🤕😳😵😨😰😱 که حتی اگر ادعای عاشقی هم بکنه، که عشقش بخوره تو سرش ]
اما گفتم متاسفانه تو یسری داستان رمانهای مشابه سبک همین رمان اینطور نیست من اسم اون داستان:رمانها •••• رو تاجایی که دقیق یادم مونده باشه اینجا(لیست میکنم] میگم

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشا
6 ماه قبل

اون رمان‌هایی که شما اسم بردید قصدشون عادی سازیه تجاوزه ولی این رمان اونجوری نیست در ادامه خواهید فهمید ولی کاش اون نویسنده ها هم درک میکردن هر قدر تو رمان سعی کنن عادی سازی کنن هیچ وقت عادی نمیشه چون حسی که از این کار خصوصا برا دخترا رخ میده خیلی وحشتناکه در واقع مرگ روحه و قابل جبران نیست و البته مردی وجود نداره که پشت کسی که متجاوزه در بیاد ۹۰ درصد بعد تجاوز ول میکنن میرن حتی گردنم نمیگیرن البته اگه طرف و نکشن

نیوشا
نیوشا
6 ماه قبل

درود* ممنون•مرسی از دوست گل به گمونم نداجون💓💕💞😇👏🌸🌺🌼 ( نمیدونم شما خودت نویسنده اصلی این رمان هستی یا فقط این رمان قسمت/پارت• بندی و تو سایت میذاری ) درمورد حرف•صحبتی که گفتی من یجورایی هم موافقم هم مخالف••

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

ممنون ندا خانم ولی پارتای امروز خیلی کوتاه بودن

میشا
میشا
6 ماه قبل

بو های خوبی نمیاد….آرشام و دلی شل کردن مثل اینکه

آنه شرلی
آنه شرلی
6 ماه قبل

آخی نی نی مون نیومده سقط شد

مینا
مینا
6 ماه قبل

بچه سقط شد

رضا میر
رضا میر
6 ماه قبل

بچها نگید تهش ب آرشام برسه خودمو میکشم من هربار ته هررمان اینو گفتم تهش ب اون رسیده ب اذن خدا هنوز زندم 😆

مینا
مینا
پاسخ به  رضا میر
6 ماه قبل

😂 😂 😂 😂 😂

ساناز
ساناز
6 ماه قبل

دلی دست و پا زدن فایده نداره کوتاه بیا
پرهام بیشعور کجااااس

یه پارت دیگه ندی من میمیرممم که
یه پارت دیگه ندی من میمیرممم که
6 ماه قبل

ننههه یه پارت دیگه

رضا میر
رضا میر

بخدا من جای ندا از این همه تقاضای پارت خسته شدم😐
پارت گذاری خیلی خوبه شما رمان هایی مث دلارای و بخونید میخواید چیکار کنید

مینا
مینا
پاسخ به  رضا میر
6 ماه قبل

دلارای و نگو سالی دو سه بار پارت میزاره😂😂😂😂😂

Mobina
Mobina
6 ماه قبل

نویسنده جان خدایی اعتراف کن خوشت میاد ما هی بگیم یه پارت دیگه بزار
بابا چرا اخه جای حساس تموم میکنی

،،،
،،،
6 ماه قبل

ننه فدای توعشقی عشق ❤❤❤

،،،
،،،
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

خواستم ببینم یادم میکنی یانه

،،،
،،،
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

شوخی میکنم عشخم راستش درگیربودم حتی نفهمیدم ایام عزاداری چطورگذشت دخترم بیقراری میکردهمش گریه میکرددوسه روزتب کردبعدشم که گریه میکردبردمش دکترگف که هیچیش نیس سالمه یه چن تاوبتامین نوش

دسته‌ها

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x