15 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت52

3.5
(2)

– منو ببر پیش اون کثافت!

جلومیرم..پر بغض و درد میگم :

– من دیگه نیازی به این کارا و حمایتا ندارم بابا!

بابا پیر میشه… می بینم که پیر میشه… انگار کمرش می شکنه…عمو تذکر میده

– دل ارام؟

– تا اینجاشو… تو اوج جهنم زندگیمو… بی پشت و پناه جنگیدم… بازم میتونم!

مامان با گریه سمتم میاد… دستمو عقب می کشم:

– من از بغل و لمس شدن بدم میاد..لطفا برو عقب !

بالا میرم و نگاه دلواپس بابا رو جا میزارم… مانتو و شال می پوشم و بیرون میرم… صدام

میزنن اما نمیشنوم.. عمو بلاخر بهم میرسه.. ناچار سوار ماشینش

میشم… میگم بره تا بابا نرسیده … به کلانتری که میرسیم نفس توی سینم می میره…

نمیدونم چند ساعت توی کلانتری هستیم… نمیدونم چیا گفتم… چیا شنیدم… سرم

سنگینِ… چشمام داغ… حالت تهوع دارم از این زندگی نکبتی…

هیچکس نیست به دادم برسه.. هیچکس… پرهام از راه رسیده و مدارک لازمو به عنوان

شاهد به پلیس داد… عمو جانانه ازم دفاع کرد و آرشامو کوبید… و در آخر من در جواب سوال سرگرد که پرسید …

– میخوای جدا شی؟

محکم و بی معطلی گفتم

_…بله!

همراه مامور سوار ماشین میشیم تا به بیمارستان بریم … عمو مدام زنگ میزنه و میگه به

انتظامات بگید حواسشون باشه… حواسشون باشه که پسرش فرارنکنه؟ عمو دلش نمی لرزه سر آرشام بره بالای دار؟

عمو هم مثل من داغداره … پره … بی

حسِ.. به اتاق آرشام که میرسیم میمیرم… دو تا مرد بالای سرش

ایستادن… پیداست درگیر شده چون یقه اش مچالس… عمو که سمتشون میره نگاشون میکنه:

– می تونید برید!

میفهمم اونارو عمو اجیرکرده … مامور سمتش میره نگاه آرشام اما فقــط خیره‌ی من…

– آرشام کاویانی؟

آرشام سرشو به علامت مثبت تکون میده … بغض گلومو خفه می کنه…

– شما شاکی خصوصی دارید… بازداشتید باید با من بیایید!

از روی تخت بلند میشه و می ایسته… ناخوداگاه از ترس عقب میرم… دلم داره می ترکه…

میخواد سمتم بیاد که عمو مقابلش می ایسته:

– سعی کن دیگه چشمتم نیفته توی چشماش!

لبمو گاز می گیرم… آرشام به طرز عجیبی ساکت و آرومِ… و شاید این آرامش قبل طوفانِ …

آرتان که میرسه می بینم دست آرشام مشت میشه… دستشو به

پهلوش گرفته و اخماشو توی هم… کنارم می ایسته … مامور که به دست آرشام دستبند

میزنه آرتان جلو میره :

– منم شاکیم… کجا رو باید بیام امضا کنم!؟

– بیایید کلانتری رسیدگی میشه!

دست آرشامو می کشه … آرتان باز کنارم می ایسته … آرشام که جلوی در می‌رسه مقابلم

می ایسته…

– پس بگیر شکایتتو دلی!

اشکم می ریزه … سخت و تلخ به آرتان میگه:

– از کنار زن من گمشو اون طرف!

خودم فاصله می گیرم… فاصله می گیرم تا بدونه باهام کاری کرده که دیگه از شنیدن اسم

عشق و مرد بالا میارم… مامور دستشو می کشه و اون خیره ی

چشمام میگه:

– نزار ببرن منو دل آرام!

فقط نگاش می کنم… مامور دستشو می کشه… داد میزنه:

– با توام!

پر از بغض رفتنشو توی راهرو نگاه میکنم..

– دلی با تو دارم حرف میزنم… نزار ببرن منو… نزار بدترشم!

دهنمو باا دستم می گیرم… عمو هم بیرون میره … به دیوارای سرد تکیه میدم و سقوط

میکنم… کف زمین که می‌شینم آرتان میگه:

– دل آرام؟ تموم شد دیگه… آروم بگیر… پاشو بریم خونه!

بلند میشم و همراهش میرم…

– مرخص شدی؟

– آره خوبم!

تاکسی می گیریم و به خونه که میرسیم زن عمو دلواپس سمتمون میاد

– چیشده ؟ صورتت چیشد تو؟چرا یکیتون واقعیتو به من نمیگید؟

آرتان خسته میگه:

_چیزی نیست مامان..یکم درگیرشدیم. شکایت کردیم…. آرشامو بردن!

میفهممش… نمیدونه خوشحال باشه یا زار بزنه … می فهممش بین خواستن و نفرت پسرش

مونده … بغلم میکنه و من باز می لرزم:

– ببخش دلی… ببخش عزیزدلم… من شرمندتم!

آرتان میگه:

– مامان اجازه بدید بره استراحت کنه…

زن عمو ازم جدا میشه … پله هارو همراه آرتان بالا میرم و این بار علاوه بر اتاق عمو اتاق

آرشام مثل تیزی به قلبم میره … برمی گردم و آرتان میگه:

– برو اتاق من بخواب… یا اتاق مامان!

چشمام میسوزن… گلومو می گیرم… نگران جلو میاد:

– چیشد دل آرام؟خیره ی در اتاق می مونم:

– من توی اون اتاق مردم!

مات نگام می کنه… جلو میرم…. یقه شو می گیرم… زار میزنم”

– منو برگردون به روزای خوبمون آرتان!

سیبک گلوش سخت بالا و پایین میشه:

– منو ببر از این جهنم..منو برگردون… رویاهامو پس بدید… آرزوهامو پس بدید…. توروخدا!

زار میزنم … زن عمو با عجله بالا میاد…اشک آرتان می ریزه … زنعمو میخواد سمتم بیاد

آرتان میگه:

– نیا مامان… بزار خالی شه!

 من هیچی نمی فهمم… محکم می کوبم توی سینش…جیغ میزنم”

– من داد زدم … من التماس کردم… من صدات زدم … چرا نبودی… چرا نبودید؟

زن عمو زار میزنه…

– از اون اتاق متنفرم!

– باشه دل آرام باشه!

– خرابش کنید… دیواراش نحس…اکسیژن نداره … بوی مرگ میده !

– خرابش میکنم!

زانو میزنم… میفهمم جلوی زن عمو نمیخواد نشون بده چاقو خورده … آروم میگه:

– پاشو بریم اتاق خودم.. پاشو یکم بخواب دلی جان!

بی جون بلند میشم… روی تخت دراز میکشم… آرتان لیوان آبو سمتم می گیره …

– تموم میشه… روزای خوب میرسه… قول میدم!

صدای زنگ می پیچه و زن عمو میگه:

– دلی مامانته

دراز می کشم و پتو روی سرم میکشم… زن عمو بیرونِ و آرتان کنارم می شینه…

-نمیخوای ببینیشون؟

دردناک میگم:

– من دیگه هیچکسو نمیخوام ببینم … اگه اینجام از سر بی جایی…

پتو رو از صورتم کنار میزنه… چشمامو می بندم… این همه نزدیکیش بهم داره روانیم

میکنه… و لعنت به تموم آرشامای دنیا که روحو میکشن!

– حتی منو؟

تلخند میزم…

-بگم حتی تورو خیلی پستم؟

 چرا نمی فهمه؟ چه جوریه هیچکس عمق

فاجعه ای که سرم اومدرو نمی فهمه…

– دلی؟ ببین منو!

نگاش می کنم… بی حس…

– اگه لطف کنی و یکم بهم پول بدی واسه گرفتن یه خونه… قول میدم زود پست بدم فقط …

با بهت میگه:دل آرام؟

– من احتیاج دارم تنها باشم… دور از همه‌ی آدما… دور از همه مردا… میفهمی؟

– رفتم بخاطرت یه آدمو آتیش بزنم… رفتم که برادرمو زنده به گور کنم… بعد تو…

– کیو آتیش بزنی؟

– نازگلو… بوی بنزین نپیچید توی بینیت؟

لبمو گاز می گیرم… چی بگم … چی کار کردی با من آرشام … باهام چیکار کردی که هیچ

حسی به هیچکس ندارم…

– بری تنها زندگی کنی که افسرده تر شی؟ داغون ترشی؟ من میزارم مگه؟

– من میخوام برم… ولی پول می‌خوام… نمیخوام از بابام بگیرم… یه بار ازت یه چیزی

خواستم!

کلافه میگه:

– دل آرام… تنهایی خفت میکنه… من…

– منو تو چشامامونو بستیم و نمی خوایم قبول کنیم گذشته همراه با آرزوهامون مرد … آره آرتان مرد … ببین منو… من دیگه یه دختر سرخوش و عاشق و شاد نیستم … من یه زن مطلقه میشم که بچشو از دست داد و به بدترین شکل  ممکن عروس شد … من و تو الان جز کینه هیچی از هم نداریم… نگو نه که خندم می گیره … تو ازم پری ولی مراعات حالمو میکنی … پری چون  بهت نگفتم همون اول چرا دارم ردت میکنم…. پری چون پنهون کاری کردم… منم پرم… پرم چون باور کردی عشقی بهت ندارم در حالی که اگه زل میزدی  تو این چشمای کوفتی می فهمیدی من چی میخوام و نمیخوام… من از همه مردا بدم میاد… از اینکه بهم دست بزنن… از اینکه عشقم صدام بزنن!

سرشو با دستاش می گیره … و من بی رحمانه ادامه میدم:

– وقتی اون روز داشت همه‌ی دنیامو میسوزوند توی گوشام گفت عشقم… و من دیگه

حالم از عشق و عاشقی بهم میخوره … وقتی می‌خواست اون کارو

بکنه گفت چون دوسم داره… و من دلم میخواد دیگه هیچکس دوسم نداشته باشه … آرشام

منو نکشت… زنده به گور کرد… تا حالا زنده به گور شدی؟

نگام می کنه… دستشو جلو میاره تا اشکام پاک کنه ولی دستش مشت میشه و عقب میره …

– تا حالا زیر یه خروار خاک نفس نفس زدی و از بی هوایی جون کندی؟

– من تسلیمم!

– زندگی با آرشام درست مثل زنده به گور شدن بود … من از کتکاش نمردم … من از توهین

و فحشاش نمردم… من مردم چون تو رو ازم گرفت!

اشکش می ریزه،

_اشک من دیگه خشک شده ولی این نقطه از زندگیم دیگه دلم نه داشته هامو میخواد نه نداشته هامو … میفهمی منو؟

– می فهمم!

خیره نگام می کنه:

– بعد از طلاق واست هرجا بگی خونه می گیرم خوبه؟

– به من هیچ حسی نداشته باش !

میسوزم… می سوزونم:

– من از حس مردا بدم میاد… !

با درد چشم می بنده …

– باشه!

صدای گریه‌ی مامانو از پشت در میشنوم … آرتان بلند میشه و درو باز میکنه … مامان جلو

میاد.. کنارم می شینه:

– انقد من خاک برسر غریبه شدم که نمیای خونه؟

– خونه‌ی من خیلی وقته اونجا نیست… من از اونجا پرت شدم بیرون!

روسری شو جلوی دهنش می گیره و بلند بلند گریه می کنه .. آرتان سمتش میاد و دستشو

 می گیره :

– پاشو زن عمو… پاشو بریم بیرون… دلی خوب نیست!

– چرا اینجوری شد بچم؟چرا مثل سنگ شده !؟

آرتان بیرون می برتش و من می مونم با یه مشت خاطره … با یه مشت فکر و خیال … تا شب

زل میزنم به دیوار که بلاخره در باز میشه و عمو و بابا میان

داخل… عمو نگام می کنه:

– این غذا هاکه همش دست نخورده مونده عمو جان!

نگام به بابام.. چقدر پیر شده ..

– میل ندارم!

بابا جلو میاد:

– فردا صبح دادگاه داریم… بیا و از حقت دفاع کن !

می خندم… بلند…عصبی … هیستریک…

– حق؟ حق منو خوردن یه آبم روش… کدوم حق؟ از کدوم حق حرف می زنید؟

آرتان با عجله وارد اتاق میشه… کنارم می شینه:

– چیشد دلی… داد نزن… چیشده ؟

داد میزنم… زار میزنم… بابا و عمو سر به زیر موندن:

– اون قاضی میتونه زندگی رفته‌ی منو برگردونه؟ می تونه؟ می تونه رویاها و آرزوهامو

پس بده ؟ می تونه؟ میتونه روح مردمو زنده کنه؟

با مشت میزنم توی سینم:

– اینجا سوخته… بیام و بگم می تونید خوبش کنید؟

آرتان مشتمو می گیره .. و من چه بدبختم که حتی با آغوش آروم نمیشم…

– چیکار کنم واست دل ارام؟

جیغ میزنم:

– من فقط می خوام آرشام بمیره … آره بمیره !

عمو زانو میزنه…

بابا دستشو روی شونش میزاره … دل من از جاش کنده میشه و آرتان فقط نگام میکنه… خدا این جور وقتا کجاست؟ اون لحظه که می بری و دل

میکنی از عالم و آدم… کجاست با اون وسعت مهربونیش؟ من کجا خدارو گم کردم؟ من

گمش کردم یا اون دستمو ول کرد؟

عمو سخت بلند میشه… سمتم

میاد… و من فکر می کنم این پدر لایق این همه سختی نیست… زار زدن زن عمو رو از

پشت در میشنوم… عمو نگام می کنه:

– هر چی تو بگی… هر چی تو بخوای همون میشه عمو جان!

یه پدر به کجا میرسه که واسه از دست ندادن جیگر گوشش دست و پا نمیزنه؟ زن عمو

گریون میاد داخل … سمت عمو میره …

– چی داری میگی؟ اون بچته… هر چقدر بد هرچقدر پست ولی…

– یه نگاه به این دختر بکن بعد اگه روت شد دفاع کن!

زن عمو گریون نگام میکنه… عقب میره… آرتان یمتش میره:

– مامان جان هنوز که چیزی مشخص نیست حکمی نیومده … آروم بگیر چرا قیامت درست

کردید آخه؟ دلی الان آرامش میخواد !

عمو ساکت بیرون میره … آرتان همراه زن عمو اتاقو ترک می کنه … و من می مونم و پدر و

مادری که خیلی وقته پشتمو خالی کردن… مامان کنارم میشینه:

– تو باردار بودی؟

می خندم… تلخ و خسته:

– دیگه چه فرقی میکنه ؟

– چرا همون روز اول جای خودکشی کردن نیومدی بهم بگی؟ مگه من مادرت نبودم مگه…

من جوری تلخ شدم که خودم از خودم می ترسم:

– به فرض که می اومدم می گفتم … می دونید چه جوابی و پیش بینی میکردم؟ این که کرم از خود درخته… این که خودت رفتی سمتش … این که خودت خواستی … ته تهش می گفتید اتفاقی که افتاده پس بهتر بی سر و صدا زنش شی!  (دقیقا💔🖤)

بابا عصبی روی پیشونیش میزنه:

– د اخه لامصب نسوزون مارو با این حرفات!

سرمو زیر می ندازم… مامان با گریه میگه:

-بزار بگه… بزار خالی بشه… مگه خودش کم سوخته بچم؟ راست میگه ما مادر و پدر خوبی

نبودیم… راست میگه بچم… خدا ازش نگذره که چی به روز چشمای شادت آورد… تو رو پا بند نبودی … تو پر از انرژی بودی … خدا بگم چی کارش کنه!

بابا سمتم میاد… دستشو روی سرم میکشه.. توی خودم جمع میشم و چشمامو می بندم…

سریع دستشو عقب میکشه:

– چیشده دل آرام؟

– دارم بدتر میشم… دارم روز به روز بدتر میشم… نمیخوام کسی بهم دست بزنه.. نمیخوام!

بابا سرشو با دستاش می گیره و مامان با گریه میگه:

– باشه عزیزم باشه… دست نمیزنیم بهت… فقط پاشو بریم خونه… پاشو مامان جان!

– اگه بیام قول میدید تنهام بزارید؟ من از اینجا و از اتاق عمو بدم میاد… میام فقط ..

– قول میدیم..فردام خودمون می بریمت دادگاه … پاشو مامان!

– باشه… برید شما من میام!

وقتی بیرون میرن بلند میشم و شالمو روی سرم می ندازم … در باز میشه و آرتان دستشو به

پهلوش می گیره:

– کجا میری؟

– درد داری؟

ابروهاش از درد جمع میشه:

– چیزی نیست… پرسیدم کجا؟

– خونه… اونجا راحترم… شاید دیگه هیچ وقت پامو توی این خونه نزارم مگه اینکه اون اتاق خراب شه یا خونتون عوض شه!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

15 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
میم
میم
8 ماه قبل

این پارت و یبار گذاشتی پاک کردی

...
...
8 ماه قبل

میشه لطفا یه پارت دیگ هم بزارین واقعا رمان جذابیه ممنون میشم❤️

عرشیا خوب
عرشیا خوب
8 ماه قبل

دلم برا آرشام خیلی میسوزه عاشق بود ولی رسم عاشقی بلد نبود

بانو
بانو
پاسخ به  عرشیا خوب
8 ماه قبل

آره دقیقا 🥺🥺

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

ممنون ندا جان میشه امشبم یه پارت بذاری لطفا

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

نداجان مگه دوفصل نیست این رمان؟
ینی فصل دومش هم ب این زودی تموم میشه؟

بانو
بانو
8 ماه قبل

ننه الان که داریم میرسیم به آخر داستان بیشتر پارت بده 😊
خواهشاً 🥺🥺

Baran
Baran
8 ماه قبل

من وقتی بهم دس درازی شد مثل دل ارام از لمس شدن بدم میاد دیگه

مینا
مینا
پاسخ به  Baran
8 ماه قبل

الهی بمیرم برات😭😭😭

،،،
،،،
پاسخ به  Baran
8 ماه قبل

عزیزم چن سالته

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  Baran
8 ماه قبل

خیلی بده وایییی عزیزممم😥💔

سَمَن
سَمَن
8 ماه قبل

هیییییی چقدردردداره اینجوری 😭 دلم واسه دلارام میسوزه و درد میکنه 🥺 هیییییی
دستت دردنکنه نویسنده عزیزم بابت پارت هایی که میزاری دلمونو گرم میکنی

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط سَمَن
سَمَن
سَمَن
8 ماه قبل

هیییییی چقدر درد داره اینجوری 😭دلم درد میکنه واسه دلارام طفلی 🥺هییییی

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط سَمَن

دسته‌ها

15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x