31 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت55

0
(0)

#آرشام

خیره ی پاکت توی دستم موندم.

نه اینکه از مهر و آرم روش نفهمم چیه ولی…

نمیخوام باور کنم

نمیتونم باور کنم

پاکتو باز میکنم و با دیدن برگه‌ی طلاق دود از سرم بلند میشه…

نفسم بالا نمیادکاغذو توی دستم مچاله میکنم

مشتمو توی دیوار پشت سرم میزنم… یه بار … دو بار…

داد میزنم

بازم میزنم

صدای شکستن استخون انگشتمو میشنوم

سمتم میان

بازوهامو میگیرن.

نعره میزنم:

– نامرد عوضی… عادلانه نیست… من اینجا دستم به جایی بند نیست.

پیرمرد نگام میکنه:

– بشین بابا جان بشین… شکوندی دستتو.

روی زمین میشینم

رامین لیوان آبو سمتم میگیره…

پیر مرد میگه:

– برو بگو مامور بیاد دستشو باید ببینه دکتر!

– چشم حاج کاظم!

خیره ی زمین موندم.

_اون نامه چی بود بابا جان؟

– زنم طلاقشو گرفت.

هی بلندی میگه و با درد میگه:

– بعضی زنا خیلی بی وفان بابا .

درد دستم داره بیشتر و بیشتر میشه…

هم سلولی که یه مرد زیادی هیکلی و رو مخه میگه:

– چه خبرته بابا… آخر عاقبت هممون اون دنیاست زن میخوای واسه کجات؟ که حالا بمونه؟

میخوام سمتش حمله کنم که پیرمرد میگه:

برو اکبر  اکبر برو نمی بینی بنده خدا بهم ریخته؟

 داد میزنم:

– بیا برو گمشو شرت و کم کن تا همه چیو…

مامور با عجله سمتمون میاد:

– چه خبره باز ؟

حاج کاظم بلند میشه:

– دستش انگار شکسته بابا .. ببرید بیمارستان .

کلافه سمتم میاد… انگشتم به طرز فجیهی بد شکل شده و از درد دیگه نمیتونم داد نزنم….

بلندم میکنه و بیرون میریم. بعد از دکتر و عکس و گج گرفتن باز برمیگردم به سلول.

لعنتی

دو ساعت خودمو با مسکن آروم میکنم که اسممو میخونن.

 بازم بیرون میرم

این بار وارد یه اتاقک میشم و با دیدن بابا حالم بدتر میشه بابا نگام میکنه جلو میرم.

خیره ی دستم می مونه:

– دستت چیشده؟

– کاری دارید؟

خیره ی چشمام میگه:

– هفته دیگه حکم اجرا میشه!

ثابت و ساکتم… بی حرکت…

خشک و یخ سرد و بی روح!

اما نه دلم جوری خالی میشه که حس میکنم با سر سقوط کردم کف اسفالت

– دل آرام رضایت نمیده.

تلخند میزنم:

– همین؟

– نمیخوای زنده بمونی؟

گلوم سخت میشه…

– زنده بمونم که چی بشه؟ که زنم بشه زن داداشم؟ که آه و نفرین پدر و مادر تا ته عمر باهام باشه؟ نه نمیخوام.

میخوام بلندشم که دستمو میگیره

– همیشه کله شق بودی مغرور خودخواه سر به هوا؟

– تموم شد تعريفاتون؟

– با کی لج کردی ارشام؟ چرا ذره‌های پشیمونی نمی بینم توی چشمات؟ حالیت شده چی کار کردی با یه دختر؟

– از همه ی دنیا فقط یه چیز حالیمه .بابا.. اونم اینکه من میخوامش… نه اون قدری ک تو مامانو میخوای نه اون حدی که آرتان میخواستش نه اندازه ی علاقه ی هیچ مردی به هیچ زنی من یه جوری دلیو میخوام که به خاطرش همه چیو گذاشتم زیر پاهام. شرف مو انسانیت مو.. داداشمو…  فکر میکنیداون روز؟ فکر میکنی مثل یه حیوون حال کردم باهاش؟ اگه من هدفم ه.و.س بود و خوابیدن باهاش بعدش ولش میکردم نمیکردم؟ من اون راهو رفتم نه واسه اینکه ه.و.س باز بودم و کثیف فقط چون راه دیگه ای نبود… اما آره… حالیمه باهاش چی کار کردم. ذره ذره کشتمش جوری ازم میترسه که صدام نفساشو به تقلا میندازه ولی… واقعا دنیای بدون اونو نمیخوام. میدونم که از اعدام من کسی ناراحت نمیشه. پس با خیال راحت برو خونه. جنازمو تحویل بگیر برو بابا!

 

می بینم که چشماش پر میشه از اشک …. بلند میشم…

پاهام و بی چون روی زمین می کشم..

وارد سلولم میشم و روزای آخر زندگی مو می گذرونم.

****

«دلارام»

امشب اولین شبیه که توی این خونه تنهام

از تنهایی نمیترسم ولی از فکر و خیالم خیلی…

روی کاناپه مچاله میشم و شماره ی پرهامو میگیرم

دلم نمیخواد حالا که همه چیز تموم شده

بی معرفتی کنم در حقش و یه حالیم نپرسم.

ساعت ۱۰ شب و من نمیدونم زمان

مناسبیو برای تماس گرفتن انتخاب کردم یا نه….

صدای خستشو میشنوم :

– جانم دل ارام؟

– خواب بودی؟

صداش رگه های خنده داره:

– خوابیدن اونم ساعت ده واسه قدیما بود. خوبی تو؟

کمی خودمو بالا می کشم و میگم:

– خوبم. زنگ زدم حالتو بپرسم

– خوبم دلی جان آرتان گفت رفتی خونه گرفتی اره؟

– آره… تنهایی آرومتره.

 تک سرفه ای میزنه و میگه:

– خداروشکر..!

– پرهام حس میکنم زیاد روبه راه نیستی .

– خوبم فقط خستم

و من میدونم که دروغ میگه…

این صدا اصلا صدای یه آدم با حال خوب نیست.

اما میدونم که نمیخواد حرفی بزنه…

خداحافظی میکنم که میگه:

– دل ارام؟قرار برگردی با ارتان ادامه بدی؟

بلند میشم و کلافه میشینم

خسته به زمین چشم میدوزم:

– نه اون حرفی زده نه من فکری کردم. من حتی اگه بخوام نمیتونم به ازدواج مجدد فکر کنم

– چرا؟ بخاطر آرشام یا…

– بخاطر اوضاع روحیم. حال بدم.نفرتم از لمس شدن و …بگذریم پرهام.

– باشه .. بعد حرف بزنیم. شب بخیرا

خداحافظی میکنم و گوشیمو روی میز میزارم که زنگو میزنن…

با ترس به در نگاه میکنم.. بلند میشم و آیفون و برمیدارم …

با دیدن آرتان شاسیو میزنم و در و باز میکنم.

منتظر به آسانسور نگاه میکنم و به این فکر میکنم که ارتان این موقع شب اینجا چیکارداره؟

از اسانسور که بیرون میاد.

با دیدن ظرف غذای توی دستش لبخند میزنم:

_کار مامانمه؟

لبخند میزنه:

– اره شام نخوردی که؟

– نه میل نداشتم

ظرفو سمتم میگیره که میگم:

– خودت غذا خوردی؟

– میرم خونه برو مزاحمت نمیشم

– مزاحم نیستی.. بیا غذا زیاده دوتایی میخوریم!

و دیره واسه پشیمون شدن

من از خلوتای دو نفره میترسم اما دیگه دیره.

پشت کانتر میشینه و منم داخل آشپزخونه میرم

بشقابا رو روی میز میزارم و ظرف لوبیا پلو رو باز میکنم.

توی بشقابا که میریزم نگاه خیرشو حس میکنم.

نگاش میکنم و لرزش دستام شروع میشه

کاش نفهمه حالم بده…

این لحظه ها رو مفت از دست دادیم

سخت لبخند میزنم.

– فراموشش کن.. بخور غذاتو خودتو اذیت نکن.

– حالت بهتره؟

– بهتر میشم نگران من نباش تو حالت از من بدتره ها

موهاشو چنگ میزنه و میگه:

– اره خوب نیستم!

– کمکی ازم بر میاد؟

لبخند میزنه:

– فقط مراقب خودت باش

بلند میشه.. متعجب نگاش میکنم

_نخوردی که.

– به لرزش تنو بدنت و استرست نمی ارزه این غذای دو نفره.

خجالت زده سرمو زیر میندازم

اون همیشه حالمو میفهمه و این خیلی سخته که نمیشه چیزیو پنهون کرد…

میخوام حرفی بزنم که میگه:

– من میفهممت دلی ناراحتم نیستم درو قفل کن. شبت بخیر.

بغض سختی گلومو میگیرد.

بیرون میره و با گفتن مراقب خودت باش درو میبنده.

***

نمیدونم ساعت چنده.. صبح یا شبه…

نمیدونم اما صدای مکرر زنگ خونه روی اعصابمه…

تموم تنم از وحشت می لرزه…

از جا می پرم هوا روشن شده.

چشمامو به زور باز میکنم و ساعتو میبینم. ۸ صبح…

بلند میشم و از چشمی بیرون نگاه می کنم.

 و با دیدن زن عمو و آرتان آه از نهادم بلندمیشه.

موهامو مرتب میکنم.

مانتو و شالمو می پوشم و درو باز می کنم.

زن عمو با یه حال بد میاد سمتم.

آرتان توضیح میده

– واقعا شرمندم دل آرام نتونستم آرومش کنم این موقع اومده

داخل میان و درو میبندن زن عمو نگام میکنه:

– باید از تو رضایت بگیرم دل ارام؟

سرمو زیر میندازم جلوتر میاد… کاش دستش نخوره بهم.

– دل ارام؟ واقعا میخوای ارشام بمیره؟

پر بغض و خسته نگاش میکنم جون میکنم

– من نخواستم زن عمو… خودش خواست خودش با منو زندگیش اینجوری کرد.

 

اشکاش میریزه و دلم از جاش کنده میشه

– تو گذشت کن تو ببخش اون غلط کرد. من غلط کردم. بخاطر من بخاطر عموت…!

آرتان جلو میاد:

– مامان بسه توروخدا بیا بریم!

– بابات گفت یه هفته دیگ حکم اجرا میشه. میفهمی اینو؟ مهمه واست؟

صدای آروم و پر از خش آرتانو میشنوم:

– نه مهم نیست!

بغض زن عمو میشکنه روی مبل میشینه و زار میزنه.

و من این میون نمیدون م

حق داره… مادر.. حق داره بچشو هر چقدر بده بخواد. اما منم حق دارم ندارم؟

زن عمو نگام میکنه:

– اون هر کاری کرده از روی عشق بوده نه هوس نمیخوام کارشو توجیه کنم ولی دلارام بخدا پشیمونِ.

نیشخند تلخی میزنم:

– پشیمون و هنوز منو تهدید میکنه؟

نگاه مات و عصبی آرتان سمتم برمی گرده….

بی جون روی مبل میشینم و زن عمو با بهت میگه:

– تهدید؟ چه تهدیدی؟

– از زندون زنگ زده گفته اگه طلاقمو بگیرم یکیو اجیر میکنه که بکشتم. و من همش منتظرم بمیرم زن عمو.

 

رگ ورم کرده‌ی گردن آرتان بهم میفهمونه تا چه حد عصبیه.

و زن عمو که مات من مونده…

– من به چیه این آدم دل خوش کنم و رضایت بدم؟ اگه بیاد بیرون شما تضمین میکنی باز بلایی سرم نیاره؟

با گریه میگه:

_اره. من تضمین میکنم… اصلا میفرستمش بره… نمیزارم ایران بمونه و….

صدای عصبی و کلافه ی آرتان باعث میشه ساکت شم:

– بسه مامان اون حیوون هنوزم بیخیال این طفلک نشده. الانم که پشت میله هاس بیخیال نشده

زن عمو با گریه سمتش میره و مشتاشو توی سینش می کوبه:

– داداشته بی رحم، میفهمی؟ هم خونته هر چقدر بد.

آدم به مردن دشمنشم راضی نیست اون وقت تو…

– دشمن؟ دشمن آدم با آدم اینجوری میکنه که داداش من کرد؟

با گریه میگم:

– بسه توروخدا تنهام بزاريد من حالم بده

ارتان دست زن عمو رو میگیره و میگه:

– دلت واسه هیچکس نسوزه. اگه با اعدام ارومی سفت و سخت و ایسا پای حرفت!

زن عمو دستشو از دست ارتان بیرون میکشه و با گریه بیرون میره…

ارتان سمتم میاد.

مقابلم روی پاهاش میشینه

– واقعا نمیشه فهمید من چی کشیدم که مامانم نمیفهمه؟

با گریه نگاش میکنم

– فکر میکنه میخوام بمیره چون بی رحم و بی وجدانم ؟

هق ميزنم:

– میفهمه ولی مادر… جفتتون واسش عزیزید. حق بده بهش با یه حال بد و وخیم.

– کی به ما حق میده دلی؟

اشکام پشت هم میریزه.

_کی روزای رفته ی منو پس میده دلی؟

– هیچکس

– اره

– هیچکس.. حتی خدا هم نمیتونه روزای رفته ی منو پس بده چطوری بگذرم ازش؟ چطوری میخواد بگذری ازش؟

اشکامو پاک میکنم

– ازش میترسم اگه بیاد منو میکشه؟

– مگه من مردم؟

تلخ میخندم…

– دلبری نکن دیر شده.

اونم میون اشوب و اشک میخنده

اب گل آلود بود ماهی گرفتم.

 

هر دومون تلخ میخندیدم و من نمیدونم یک هفته دیگه قرار این کابوس بره زیر خاک یا نه!

زن عمو از صبح تا الان همه ی فکرمو پر کرده.

نمیدونم باید چی کار کنم.

دوش می گیرم و لباس می پوشم تا مطب برم و با پرهام حرف بزنم

دلم میخواد جلسه های مشاوره رو مرتب برم تا شاید این تنش ها و کابوس ها و حال بدم

کمتر شه.

بیرون میرم و سوار آژانس میشم به مطب که میرسم ساعت ۶عه.

به منشی سلام میکنم و روی صندلی به انتظار میشینم

نیم ساعت بعد منشی صدام میزنه.

وارد اتاق که میشم پرهامو مثل همیشه با تیپ رسمی میبینم.

با لبخند بلند میشه و میگه:

– خوبه که مرتب و سر موقع میای لازم داری باهات حرف بزنم؟

لبخند میزنه و میگه که بشینم

مقابلم روی مبل میشینه.

– خب میشنوم دلی خانوم

نگاش میکنم و بغض سخت مو قورت میدم:

– امروز صبح زن عموم اومد و ازم رضایت میخواست؟

پارو پا می ندازه و میگه:

– اینا یه واکنش و عکس العمل طبیعی عزیز من

توقع نداری که تا اجرا حکم صبر کنن و بعدش گریه زاری؟

– نه ولی من خیلی بهم ریختم.

– ببین دل ارام بدون شک تو دنبال آرامشی نه انتقام درسته؟

سرمو زیر می ندازم و خسته میگم:

من جون انتقام گرفتن دارم؟

– پس هدفت از اعدامش چیه؟

با چشمای درشت شده نگاش میکنم

– مجازات نه انتقام

_با مردنش پدر و مادرشو مجازات میکنی نه خودشو…

خودش که میمیره خلاص.

من نه مخالف اعدامم نه موافق اما

دارم روشنت میکنم.

شاید با اعدام اون اون آرامشی که میخوای و هیچ وقت پیدا نکنی .

کلافه لبمو گاز می گیرم.

– نمیدونم ذهنم خالیه نمیدونم باید چیکار کنم!

_حق داری تو فقط به زمان احتیاج داری

یکم بگذره نمیگم این زخم از بین میره اما کهنه میشه!

 

بعد از اینکه جلسه ی مشاورم با پرهام تموم میشه بیرون میرم

دلم قدم زدن میخواد…

دلم دوره کردن روزای سخت و تلخمو با آرشام نمیخواد…

اما نمیدونم چرا داره مرور میشه.

روزی که شمال رفتیم.

کتکایی که ازش خوردم هنوز صدای جیغام توی گوشمه.

روزی که رفتم توی حموم تا رگ مو بزنم و همراهم اومد.

وقتی آب سرد و روی سرم باز کرد. هنوز لرز اون سرما توی تنمه…

چه طوری میشه فراموش کرد؟

به خودم که میام جلوی خونش ایستادم.

دلم میخواد همه ی وسایل مو از اینجا جمع کنم و ببرم…

دلم میخواد هیچ ردی از من نمونه توی زندگیش..

حتی اگه بمیرد. بمیره؟

کلیدو از توی کیفم در میارم و وارد ساختمون میشم….

کلید میندازم و وقتی وارد خونه میشم

موجی از خاطرات تلخ و و درد آور توی صورتم میخوره

عطر تلخ ارشام می پیچه زیر بینیم

کمرمو به در میزنم و پر بغض میبارم.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

31 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tanii
Tanii
8 ماه قبل

میشه یه پارت دیگه بذاری ؟
کنجکاوم

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط Tanii
مریم
مریم
8 ماه قبل

ندا جون یه پارت دیگه هم میزاری؟

camellia
camellia
8 ماه قبل

نمی شه امروز سه پارته بشیم?مثل قدیما?😥😅

camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

چرررا?گناه دالم…😅سنگر گرفتم جهت اصابت دمپایی احتمالی.ولی خیلی دورم,ممکنه برد دمپاییت نرسه به جایی که هستم. گفته باشم.😁

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

چرا اینقدر خشنی?😥اشتباه کردم اصلا.😐خدا حافظ رفتم…😢😭

camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

قهرم,آشتی هم نمی کنم.😐😓😢😭💔

camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

نمیخوام,بوسم نمیدم.😔😢😓🙊👀💔😿💘😶🙃

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
⁦ಥ‿ಥ⁩
⁦ಥ‿ಥ⁩
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

تولووووخوداااااااا

Barii
Barii
8 ماه قبل

نه من فکر میکردم آرشام و دلی بهم میرسن

علوی
علوی
8 ماه قبل

یه تنبیه و مجازات سنگین دیگه؛ مجبور کنن آرشام رو که با نازگل ازدواج کنه و زورش کنن که باید دوستش داشته باشی! حتماً! زوری! شده با چک و لگد! بلکه هم فهمید چه حالی داره مجبور کردن ملت!!
فقط اینکه این مجازات برای آرشام تموم نشه. تا سالیان سال مجبور باشه به نازگل و مثل یه سگ دست‌آموز زوی باهاش این‌ور و آن‌ور بره و ادای عاشق‌ها رو در بیاره. هر تخلفش هم یه مجازات سنگین داشته باشه

مینا
مینا
پاسخ به  علوی
8 ماه قبل

دقیقااااا این بهترین مجازاته اعدام راحتش میکنه ولی اینکار باعث میشه بفهمه با دلی چه کرده

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  علوی
8 ماه قبل

احسنت خانوم علوی عاشق تحلیل هاتونم👏👏👌👌

...
...
8 ماه قبل

وایییییی یه پارت دیگ لطفا لطفا لطفا🙏🙏🙏

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

چن پارت دیگه مونده ندا جان جون به لب شدیم

،،،
،،،
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ننه😭😭😭

،،،
،،،
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ننه هستی

Barii
Barii
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

نه من فکر میکردم آرشام دلی بهم میرسن

مینا
مینا
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

آخه این وحشی جایی برای عاشق شدن نذاشته حالا تجاوزش و بگیم بدرک حتی ذره ای سعی نکرد جبران کنه یبار از ته دل عذر خواهی نکرد همش زور گفت کتک زد انتظار داشت دلی در عرض چند روز دل بکنه و عاشق و شیفتش بشه ولی درک نداشت که نمیشه دلی بخاطر آرتان به پرهام جواب رد داده بود این یعنی حتی قبل خواستگاری آرتان،دلارام عاشقش بوده اینهمه سال عشق و نمیشه دو روزه فراموش کرد مخصوصا که مدامم جلو چشمش بود حداقل کار آرشام محبت و دلجویی بود ازش و ثابت کردن عشقش که همیشه دریغ کرد و به زور متوسل شد یا کتک زدن یا رابطه زوری دلی بیشتر از اون تجاوز و ازدواج زوری از این بشر وحشت داشت و اون ترس اجازه نمی‌داد عاشق بشه هیچ کس با ترس عاشق نمیشه فرار میکنه

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

لایک داری ننه جونی

مینا
مینا
پاسخ به  Barii
8 ماه قبل

آخه کی حاظره با متجاوزش زندگی کنه و عاشقشم بشه؟آرشام حتی بدتر از یه متجاوزه اون از دلی یه مرده متحرک ساخته آخه یه نفر و معرفی کن به زور عاشق بشه هیچ کس با زور عاشق نمیشه عشق از قلبه و زور حالیش نیست و اگه بشکنه و نخواد صاحب قلب خودشم بکشه که عاشق شه راه به جایی نمی‌بره

Barii
Barii
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

من فکر میکردم آرشام و دلی بهم میرست

بهار
بهار
پاسخ به  Barii
8 ماه قبل

اشتباه فکر میکردی

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  Barii
8 ماه قبل

درود*
دختره گلم
اگر از اون دست رمان، داستانا خوشت میاد یسری رمانها هستن صبر کن آخره این رمان لیست میکنم برو بخون لذت ببر😐 اول داستان پسر:مرده روانپریش•••• همینجوری دختره رو ازارواذیت و شکنجه میکنه گفتم یا برای انتقام یا عشق بیمارگونه [سادیسمی]بعد دختره همینطور ترسیده یا افسرده آخرش اما داستان گاهن عجیب غریب میکنن
دختر باعرض معذرت اسگل وار عاشق همون روانپریش بشه•••• اون مردک آخر داستان شایدحتی بکنن قهرمان😬🤒🤕😔😳😵😨😱😖😢

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

اینا تو واقعیت جامعه هیچ وقت اتفاق نمیفته و اینجور نویسنده ها نمیدونم نیتشون چیه از نوشتن اینجور رمانها ولی چون مخاطبان رمان ها اکثرا کم سن و سال هستن و نوجوان هستند بنظر من دارن در حق این قشر ظلم میکنن شایدم قصدشان زیبا جلوه دادن اعمالی مثل خیانت و تجاوز در ذهن نسل جدید هست که اگه این اتفاق بیفته در جامعه بنیان خانواده از ریشه کنده میشه و هیچ زن یا دختری در جامعه امنیت نخواهد داشت اینجور رمانها از زن یه کالا میسازن یه موجود ترحم برانگیز که بهش تجاوز میشه قدرت دفاع نداره و بعد در اثر فشارهای روحی بالاخره تسلیم میشه و به قول خودشون عاشق میشه در صورتیکه این عشق نیست تسلیم شدنه از زن یه عروسک ساخته شده یه حیوون دست آموز که بالاخره رام میشه و مطیع

دسته‌ها

31
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x