9 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت61

1
(1)

 

 

می خنده و انگشت سسیشو روی بینیم میزنه:

– آقاتون قربون اون شکلت بره!

می خندم و میگه:

گفتن شبه که همه اوکی باشن میرن باغ لواسون شب اونجا دور هم باشیم فرداشم حال کنیم. فکر کردم به گردش نیاز داری تو هم…

– باشه ولی آخه من که همشونو نمیشناسم.

– بچه های خاکی و خوبین رفیقای من که بد نمیشن… قول میدم زود باهاشون رفیق شی ولی هرجا حس کردی سختته و بهت خوش نمیگذره کافیه اشاره کنی.. برمی گردیم

قلبم آروم میزنه پرم از آرامش از حس ناب و خوب… لبخند میزنم:

– قربون مهربونیات

– خدا نکنه عشق من پس حاضر شو دیگه من یه زنگ به نیما بزنم!

– چی بپوشم تولد؟

آخرین لقمه ی پیتزا شو می خوره و میگه:

– میام میگم… اگه هم دوست داری بریم بخری که عصر می برمت!

شماره می گیره و بلند میشه:

– دستتم درد نکنه خیلی چسبید!

– نوش جان

سمت اتاق میره و من بلند میشم تا میزو جمع کنم.. ظرفا رو که توی ظرفشویی میزارم پشت سرم حسش میکنم توی خودم جمع میشم… اما بغلم نمیکنه… فقط لبشو به گوشم می چسبونه:

– قرار شد هشت شب بریم!

– باشه

– برگرد سمت من

پر استرس سمتش برمی گردم. زل میزنه توی چشمام و میگه:

– از این به بعد منم باهات مشاوره هاتو میام پرهام گفت لازمه که بدونم چه جوری باهات برخورد کنم.

– باشه

– حالا تا نمیدونم چه جوری باید برخورد کرد یه بوس بده

 

نمیدونم بخندم یا جیغ بزنم از دستش:

– اذیت نکن آرتان

– دلم آب شد لامصب

می خندم … خم میشه و پیشونیمو میبوسه تنم میلرزه… دلم می لرزه… دستمو میگیره

– بیا بریم ببینم لباس چی داری!

و میفهمم چقدر از این دوری عذاب میکشه میدونم الان اگه میتونست محکم بغلم میکرد و اون قدر فشارم میداد تا استخونام بشکنه.

تو اتاق که میریم در کمدو باز میکنه و میگه:

– فکر کنم بریم خرید بهتره… اینا زیادی لختیه خوشم نمیاد!

– لختی قشنگ که !

در کمدو می بنده و سمتم میاد:

– عه ؟ تورو خدا؟

می خندم و با شیطنت میگم:

– اره مخصوصا من که سفیدم!

– نه بابا؟

عقب میرم و روی تخت که می افتم میگه:

– که قشنگه

انگشت اشارمو بالا میارم:

– آرتان قلقلک نمی کنیا!

– که سفیدی؟

دستاش که سمت شکمم میاد جیغ میزنم و بلند میخندم… اونم میخنده… و یادم میره که دستایی که داره به تنم میخوره دستای یه مرد… یادم میره و فقط می خندم.

خسته که میشیم هر دو روی تخت میخوابیم و خیره ی سقف می‌خندیم.

 

 

مانتومو میپوشم و شالمو رو سرم میندازم…..

نگاهم سمت رژ قرمز روی میز میره

یاد روزایی میوفتم که رژ قرمز میزدم و آرتان حرص میخورد…

با حسرت گذشته ها خیره رژ لبم و حیف که دیگه نه جونی برام مونده نه رمقی…

چقدر روزای خوب کم بود و چقدر تلخیه بعدش عذابم میده….. تک تک خاطره هامون.

 

 

حتی جاهایی که باهم رفتیم….

چقدر شیرین بودن و زود تلخ شدن….

با صدای آرتان به خودم میام:

– دیر شد بیا صبحونت رو بخور.

– ميام الان

سعی میکنم ظاهر مو حفظ کنم تا متوجه نشه…..

حفظ ظاهر رو خوب یاد گرفتم…

از اتاق بیرون میرم:

_من حاضرم بریم…

– اول بیا صبحونه

– اشتها ندارم آرتان بیا بریم دیر میشه

– نچ! بعد از مطب پرهام میخوام ببرمت لباس بخریم باید جون داشته باشی…

– باشه عزیزم….

پشت میز میشینم که میگه:

_قبلنا اسم خرید میومد کلی ذوق میکردیا ….

سرمو میندازم پایین که انگار خودش تازه متوجه میشه چی گفته…

_منظورم این بود خوشحال باش یعنی…

حرفشو قطع میکنم:

_میدونم آرتان چشم الانم خوشحالم…..

لبخند میزنه و مشغول خوردن چایی میشم….

نمیدونم چرا امروز اینجوری شده…

انگار همه چی دست به دست هم داده که برم تو گذشته….

که فکرم پر شه از تلخیا….

چند تا لقمه میخورم و پا میشم….

سوار ماشین که میشیم یه دلشوره عجیبی میگیرم…..

نمیدونم چی اما شدید دلم آشوبه….

دستمو سمت ضبط میبرم و روشنش میکنم بلکه آروم شم…

 

آهنگ عشق جان رستمی که پلی میشه، آرتان شروع میکنه رقصیدن…

میخندم … بلند … انگار که هیچ غمی ندارم…

میخندم به عشق دیوونم…

به مطب ک میرسیم نگاهش میکنم…

 

– نگران نباش درست میشه . قول میدم

چقدر خوبه بودنش…

چقدر بهم حس اطمینان و آرامش میده

بهش لبخند میزنم که منشی اسمم رو صدا میزنه و میگه اول من برم تو مطب…

تقه ای به در میزنم و با وارد شدنم پرهام سرش رو از روی پرونده های روبروش بلند میکنه

– سلام خوش اومدی

سلام میکنم و رو صندلی میشینم…

روی صندلی مقابلم قرار میگیره:

– خب چخبر حالت خوبه ؟

– سعی میکنم خوب باشم خودت خوبی؟

– آره مرسی. چیکار میکنی با زندگی متاهلی ؟

لبخند میزنم:

– همه چیش خوبه … من عاشقشم ؛ دوسش دارم اما فقط …

سرمو زیر میندازم که میگه:

– اونم با کمک هم حل میکنیم…

– میدونی ؟ میترسم از دستش بدم ؛ اونم مرده اونم دلش میخواد پیش زنش باشه اما بخاطر حال من ازم دوری میکنه… میترسم سرد شه….

– آرتان عاقله ؛ درک داره؛ مطمئنا همچین چیزی نمیشه… درمانتم که از امروز شروع میکنیم.

– باشه

_خب اول بگو تا چه حدی ازش دوری و میکنی و از رابطتتون بگو…

ازش خجالت میکشم ؛ سرمو میندازم پایین که میگه:

– من دکترتم و قراره با کمک هم مشکلتو حل کنیم پس راحت باش…

نفس عمیقی میکشم تا به خودم مسلط باشم:

– در حدی که شبی که عقد کردیم و رفتیم خونمون هم وقتی حال و ترسمو دید رفت تو اتاق دیگه خوابید… در حدی که میترسم تو خونه به خودم برسم که نکنه بیاد سمتم… با اینکه میدونم قول داده و نمیاد اما باز ترس دارم… همه چی رو باهاش دوست دارم اما تا وقتی نزدیکم نشه…

– حتی امتحانشم نکردی که بخوای بزاری بیاد سمتت؟

– حتی از فکرشم بدنم یخ میکنه….

– خب ببین من میخوام کم کم بریم جلو همه چی از کم شروع میشه…

به تک تک حرفاش گوش میدم

همه چی رو کامل توضیح میده اما میترسم نتونم

میترسم از همین کم کم پیش رفتن هم کم بیارم و نتونم یا نشم اون دلارامی که باید باشم…

حرفاش تموم میشه و نگاهم میکنه:

– میترسم نتونم

– نتونم نداریم تلقین نکن مطمنم تو میتونی ؛ دختر قویی هستی پس از پسش برمیای… حالا هم پاشو شازده دوماد رو صدا کن که باهاش صحبت کنم…

 

میخندم و ازش تشکر میکنم.

از اتاق بیرون میرم و به آرتان اشاره میکنم بره تو…

رو صندلی میشینم و به حرفای پرهام فکر میکنم….

گفته بود باید کم کم نزدیکم شه….

باید دستامو بگیره…

باید بغلم کنه و من تحمل کنم….

چقدر دلم میخواد زودتر حالم خوب بشه….

که زندگیمون بشه مثل همون موقعی که نامزد بودیم و ازش میگفتیم…

نمیدونم چقدر و چند دیقه س دارم فکر میکنم که با صدای باز شدن در به خودم

میام…

حس میکنم کلافس اما نگاهمو که رو خودش میبینه میخنده و سمتم میاد…

– خب پاشو که بریم خرید…

– کجا بریم حالا ؟

– همونجا که قبلا لباس نامزدیمونو خریدیم…

سرمو پایین میندازم و به رو خودم نمیارم و دنبالش راه میافتم…

در ماشینو میبندم و میگم:

– پرهام چی گفت بهت ؟

– کارایی که باید بکنم و اینا. حالا فعلا این چیزا رو ول کن بعدا راجبش حرف میزنیم و اخماتم باز کن ببینم

لبخند میزنم که ضبطو روشن میکنه…

سکوت میکنم اونم انگار حال حرف زدن نداره…

با توقف ماشین اطرافو نگاه میکنم که میگه:

– میرم بستنی بخرم

و پیاده میشه … وقتی ازم نپرسید چی دوست دارم این یعنی یادشه…

یعنی انقدر حواسش بهم هست که کوچیکترین چیزا رو یادش مونده…

با انگشت به شیشه میزنه که با ترس به خودم میام…

شیشه رو پایین میکشم که میگه

– ببخشید حواست نبود ؛ این بستنیا رو بگیر

بستنی ها رو میگیرم و سوار میشه….

_فالوده واسه توعه ؛ میوه ای واسه من اما از اونجا که میدونم شکمویی میوه ای بیشتر خریدم از اونم بخوری.

میخندم و خداروشکر میکنم به خاطر همه خوب بودنای آرتان و اینکه پیشمه….

با کلی شیطونی کردن آرتان بستنی ها رو میخوریم و ارتان جلو یه پاساژ منو پیاده میکنه تا بره ماشین رو پارک کنه…

جلو پاساژ صبر میکنم تا بیاد…

با رسیدنش دستمو میگیره و سمت پاساژ راه میافته…. خیلی تحمل میکنم که دستمو نکشم

سعی میکنم خودمو بزنم به بیخیالی اما کلافم…

نیم ساعت از گشتنمون میگذره که تو پاساژ چشمم به یه لباس پشت ویترین میافته….

یه لباس بلند زرشکی…

آرتانم تاییدش میکنه میرم برای پرو…

لباسو میپوشم و آرتان رو صدا میزنم

برق چشماش رو که میبینم لبخند میزنم:

– ماه شدی دلارام!

– میدونم

خندهش رو جمع میکنه و در اتاق پرو رو میبنده…

 

از اتاق بیرون میرم و لباس رو میدم تا آرتان حساب کنه که چشمم به کیف و کفش

های ست کنار مغازه میخوره…

آرتان که نگاهمو میبینه کنار گوشم میگه:

_قشنگه بخر

یه کفش پاشنه دار مشکی با کیف ستش انتخاب میکنم و بعد از حساب کردن از مغازه بیرون میایم…

دلم میخواد مثل قبلنا بوسش کنم و ازش تشکر کنم اما به یه دستت درد نکنه اکتفا میکنم…

– دو تا مغازه بالاتر مغازه دوستمه بریم منم لباس بخرم

وارد مغازه میشیم و احوالپرسی میکنن:

– خوش اومدی داداش چی مد نظرته ؟

آرتان به من نگاه میکنه که من جاش جواب میدم:

_یه کت تک اسپرت زرشکی با پیرهن شلوار مشکی و یک کروات زرشکی

چشمی میگه و چند تا کت بهمون میده و آرتان پرو میکنه….

یکی از کت ها جذب تنشه و خیلی خوشم میاد خودشم انگار میپسنده

– داداش همینا رو برمیداریم

– قابلی نداره…

بعد از کلی چونه آرتان بهش پول میده و سوار ماشین میشیم انقدر خستم که تو ماشین خوابم میبره

با صدای آرتان چشامو باز میکنم و پیاده میشم:

– هنوز وقت هست نیم ساعت بخواب بعد پاشو کاراتو بکن

انقدر خستم که باشه ای میگم و با همون لباسا روی تخت میخوابم….

با صدا آرتان از جا پامیشم:

_تنبل خانوم بسه خواب

چشامو میمالم:

_تنبل خودتی

میخنده:

– یعنی از زبون کم نمیاریا

همینجور که به سمت حمام میرم براش زبون در میارم…

حوله رو دور تنم میپیچم و جلو میز توالت میشینم

سشوار رو برمیدارم که با داخل شدن آرتان به سر و وضعم نگاه میکنم و سرم و پایین میندازم…

میاد جلو و سشوار رو ازم میگیره.

– من عاشق موهاتم دلارام

لبخند میزنم و موهام رو سشوار میکشه….

حسمو نمیتونم درک کنم.

یه چیز معلق بین خوب و بد…

موهام که خشک میشه سشوار رو میزاره رو میز

– اماده شو منم برم لباسامو بپوشم

– باشه عزیزم

– راستی

– جانم؟

– باز رژ قرمز نزنیا کم آرایش کن همینجوریش خوشگل هستی…

 

 

با خنده نگاهش میکنم که بیرون میره و درو میبنده.

چقدر باید ازش ممنون باشم که منو درک میکنه….

آرایش ملایمی میکنم و موهام رو بالای سرم میبندم لباسام رو میپوشم و از اتاق بیرون میرم…

از پشت آرتانو میبینم که رو مبل نشسته. و مشغول ور رفتن با کرواتشه…

روبه روش وایمیسم و کروات رو براش درست میکنم…

سرمو بالا میارم که نگاه خیره ش رو میبینم…

– مثل ماه شدی دلارام…

یک آن که به خودم میام توی بغلشم….

حالم بد میشه … نفسم میگیره….

تموم بدنم گر میگیره. مینالم:

– آرتان…

– هیس میدونم دلی اما دلتنگتم … حرفای پرهامو فراموش نکن…

اشک تو چشام جمع میشه اما خودمو کنترل میکنم…

چند دیقه که میگذره روی مبل میزارتم:

– میرم ماشین رو بزارم بیرون زود بیا عزیزم.

اما پاهام دیگه جون وایسادن نداره.

آرتان بیرون میره و سر یخچال میرم و آب سردو یه نفس سر میکشم…

همه سعیمو میکنم آروم باشم…

کیفمو برمیدارم و بیرون میرم ؛ جلو در سوار ماشین میشم:

_خوبی؟

– اوهوم

– پس چرا نگاهم نمیکنی؟

سرمو بالا میارم:

– نگاهت کردم خوبه؟ بریم دیر شد

راه میافته و به این فکر میکنم تا کی میخام عشق زندگیم رو عذاب بدم….

تا کی میخوام اذیتش کنم!

سرمو به شیشه ماشین تکیه میدم و چشمام رو میبندم تا برسیم …

همراه آرتان که به خونه ی نیما میریم با نیما و خانومش پروانه دست میدم و سلام و احوال پرسی میکنم… تولدشو تبریک میگم… پروانه دستمو می گیره:

 

– خانوم به این خوشگلی داشتی نشون ما ندادی آرتان؟ خسیس خان لااقل عروسی می‌گرفتی .

لبخند میزنم… سخت و مصنوعی کسی از حال و روز ما خبر داره؟ نیما به بازوی آرتان میزنه:

– این از اول خسیس بود. بیایید بچه ها منتظرن!

همراهشون به سالن پذیرایی میریم… آپارتمان شیک و قشنگیه… بیشتر دکوراسیونش سفیده… به جمع که میرسم دو تا مرد و یه خانم از جا بلند میشن…. جلو میرم و با دختر مقابلم که با لبخند مهربونی نگام میکنه دست میدم… پروانه میگه:

– ایشون رویا جون…. همسر آقا پیمانِ

برمیگردم رو به پیمان که حالا از آغوش آرتان بیرون میاد نگاه میکنم… مرد حدودا سی ساله ای قد متوسط داره و چهره ی معمولی.

– رویا جان ایشونم دل آرام همسر آرتان که همیشه تعریفشون بود!

رویا لبخند مهربونی میزنه. دختر ریز نقش و با نمکی.

– از آشنایی باهات خوشبختم دل آرام جان

پروانه ادامه میده:

– این آقا هم برادر من آقا پوریا !

 

سلام میکنم و اونا همه به گرمی جوابمو میدن.

اما چشما و جذبه‌ی پوریا منو بدجور یاد آرشام میندازه…

پیمان صدای موزیکو کم تر میکنه و پروانه میگه:

– برو بالا عزیزم کیف و مانتوتو بزار راحت باش!

ممنونی میگم و نگاهی به آرتان میندازم. کتشو از تنش در میاره و سمتم میگیره..

لبخند میزنه:

– برو زود بیا!

کتشو میگیرم و پله های مارپیچو بالا میرم …

جمع خودمونی و خاکی فکر میکردم شلوغ تر از این حرفا باشه

مانتومو در میارم و رژمو تمدید میکنم…

صدای تولد تولد خوندن همگی میاد

پایین که میرم کنار آرتان میشینم

همراهیشون میکنم و دست میزنم که بلاخره پروانه کیکو میاره…

کیکو که جلوی نیما میزاره همه با هم با خنده میگیم:

– یک … دو … سه !

نیما شمعارو فوت میکنه …. همه دست میزنیم…

ولی با حرکت آرتان همه خشک میشیم… صورت نیمارو توی کیک میزنه و همه

میخندن .

نیما چشماشو پاک میکنه:

– ای تو روحت دیو ث.

کف دستشو به باقی موندهی کیکا میزنه و توی صورت آرتان میماله

با خنده به دیوونه بازیاشون نگاه میکنم

پروانه رو نگاه میکنم که از خنده ریسه میره…

نیما میگه:

– چی بخورن اینا؟

پروانه با خنده میگه:

-کیک گرفتم یه دونه دیگه توبیا برو صورتت بشور!

– از قبل برنامه چیدید؟

پیمان میگه:

– نه، دوستای خل و چلتو میشناسه .

نیما انگشت شو به کیک روی صورتش میزنه و به زور توی دهن آرتان میکنه…

آرتان میخنده و نیما بلند میشه تا صورتشو بشوره ….

پوریا سمت آشپزخونه میره که پروانه میگه:

– پوریا داداش کیک و بیار قربون دستت

آرتان بلند میشه تا صورتش و بشوره

دست رویا روی دستم میشینه:

– چند وقته ازدواج کردید دل ارام جان؟ من هر لحظه منتظر کارت عروسی این آرتان بودم… از دوره ی نامزدی تون یک سالی می گذره درسته؟

دستام یخ میزنه… چی باید بگم؟

چی میتونم بگم؟ بگم من زن برادرش شدم؟

بگم یک سال توی زندان آرشام زجر کشیدم و نشد به آرتان برسم؟

آرتان که میرسه نفس سنگین مو بیرون میدم…

با شوخی به رویا میگه:

– چی پچ پچ میکنی در گوش زن من؟

– دارم میگم زودتر نی نی بیار خودم دکترت میشم!

– یه جوری بلاخره باید بگی دکتری ندید پدید؟

هر دو می خندن و رویا جدی میگه:

– آرتان جدا از شوخی چرا این قدر بی سر و صدا ازدواج کردید؟

پوریا کیکو روی میز میزاره و میگه:

– یه مشت مفت خور و به اسم مهمون جمع میکرد چند میلیون غذا و میوه میریخت تو شکمشون که آخرش برسن پشتش بگن غذاش فلان بود تالارش فلان بود .زنش…

نگام میکنه… تنم میلرزه چرا چشماش منو یاد آرشام می اندازه؟

– البته ببخشیدا… مثال میزنم زنش بهمان بود.

رویا موی فر شدش پشت گوش میزنه:

– وا چه حرفا میزنیا… ماها دلمون به همین مراسما خوش دیگه!

آرتان خون سرد میگه:

– راستش موقعیتش نبود… تصمیم گرفتیم به جاش بریم ماه عسل!

پوریا روی مبل لم میده و سیگار روشن میکنه:

– کجا به سلامتی؟ کی میرید؟

– هرجا دلی بخواد… امشب که اگه بریم لواسون فردارو نمیرسیم… اخر هفته میریم!

نیما همون طور که صورتش و با دستمال خشک میکنه کنار پوریا میشینه.

 

 

– برید همون آلمان … پیش برادرت… مگه نگفتی رفته؟

خشک میشم نگام روی صورت آرتان مات میمونه پوریا دود سیگارو از دهن و بینیش

بیرون میده:

– آرشام رفت از ایران؟

اینا آرشامم میشناسن؟ کاش نگن … کاش ادامه ندن… نیما رو به پیمان میگه:

– دو دقیقه از اون گوشی بی صاحاب بیا بیرون بگیر کیک و قسمت کن.

– بابا این شاخای اینستا دل و دماغ نمیزارن از بس مزخرفن.

رویا دلخور میگه:

– مزخرفن و همش تماشاشون میکنی؟

و من خداروشکر میکنم که بحث عوض شده. پوریا اما بی خیال نمیشه.

– کدوم شهر رفت آرتان؟ مگه نمایشگاه ماشین نداشت اینجا؟

آرتان کلافه لیوان شربتو سر میکشه… چرا واقعیتو نگفته…. چرا نگفته زندان؟ واسه آبروی خودش یا اون؟

-شهر دوسلدورف نمایشگاه دست یکی از رفیقاش. همیشه که نرفته برمیگرده

انگار یکی سیخ داغ توی قلبم فرو میکنه.

سعی میکنم خون سرد باشم و به برگشتن آرشام فکر نکنم.

اگه یه روزی توی این شرایط ببینمش نمیدونم چه بلایی سرم میاد و چه بلایی سرم میاره….

پیمان کیکا رو توی بشقابا میزاره و پخش میکنه بینمون… بشقابو که می گیرم آرتان میگه:

– چند سالت شد خبرت نیما؟

– 32 پیر شدم رفت جان تو

پروانه می خنده:

– پیر شدی و هنوز زیر بار پدر شدن نمیری؟

و فکر میکنم همه ی زن و شوهرا بین هم مشکل و دلخوری دارن…اما من و آرتان دلمون نمیخواد توی جمع مشکلاتو بگیم…. لااقل من اینطور فکر میکنم…

نیما جدی میگه:

– این بحث جاش اینجاست؟

پوریا ته سیگارشو توی جاسیگاری خاموش میکنه و میگه:

– کجاست پس؟ غیر تو که خر دیگه نمیتونه منو دایی کنه.

همه میخندن جز پروانه و نیما… نیما کلافه میگه:

– شروع نکن پوری

-گمشو بابا … یکم جنبه نداری … خواهر من دلش میخواد ننه بشه تو چرا دلت نمیخواد. زده به سرت؟

آرتان میگه

– بحث خانوادگی نکنید مراعات خانم منو بکنید…. به کل کلاتون عادت نداره .

پیمان میگه:

– والا این خانم دکتر من که معتقده اول باید از نظر مالی اوکی باشی بعد بچه میاری…مگه نه رویا؟

رویا لبخند میزنه و پوریا میگه:

– الان مثلا نیما از لحاظ مالی اوکی نیست یا تو نره غول؟

– حالا باز ما یه مرحله جلوییم تو که ننه ی بچه رم نداری .

 

 

همه می خندن و پوریا میگه:

– والا ننه زیاد دارم راضی به ننه شدن نمیشن.

پروانه با خنده میگه:

– پوریا؟

– باور کن… میگن اول باید بگیریمون… من که نمیدونم کدومو بگیرم تصمیم گرفتن همشون ول باشن.

پیمان میخنده:

– کی بریم لواسون حالا؟

نیما ساعتشو نگاه میکنه:

– منو پروانه یکم وسایل جمع کنیم بعد میریم!

پروانه و نیما که میرن پیمانم بلند میشه و میگه:

_رویا این شارژتو میدی دارم خاموش میشم.

رویا کلافه میگه:

– بهتر!

بلند میشه و پله ها رو بالا میره… پیمان همراهش میره… آرتان نگام میکنه:

– خوبی تو؟

نگاهی به پوریا که سرش توی گوشی میکنم.

– خوبم عزیزم

– اگه خسته ای لواسونو کنسل کنم

– خوبم نگران نباش

همراه آرتان سوار ماشین میشیم…

رویا و پروانه و نیما و پیمان توی یه ماشینن

پوریا هم با موتور مشکی رنگش پشت سرمون میاد ….

نگاهی به آرتان میکنم:

– این پسره مگه مجرد نیست؟ تو جمعممون چیکار میکنه؟

– رفیقمون … شرط رفاقت تاهل نبود که عشقم!

– آهانی میگم و از پنجره به جاده زل میزنم… همه فکرم درگیره…

نمیدونم چرا آروم نیستم ….

دست گرم آرتان که روی دستم میشینه برمی گردم و نگاش میکنم:

– کجایی عزیز دلم؟

– داشتم به دوران نامزدی مون فکر میکردم …

اون موقع ها یه لحظم آروم و قرار نداشتم

– بازم اون جوری میشی …

صبر داشته باش… اون قدر خوشبختت میکنم که…

با ترس دستمو روی لباش میزارم…

– نگو… از آینده نگو… قولی نده… اون موقع ها هم همین حرفارو زدیم

دستمو برمی دارم

– باشه عزیزم اروم باش

تکیه میدم به صندلی…. نمیدونم چقدر میگذره که جلوی خونه باغ بزرگی ترمز

میکنه… بقیه از ماشین پیاده میشن …

میخوام پیاده شم که میگه:

– دل ارام؟

نگاش میکنم…

– دلم میخواد بهت خوش بگذره… همین

با عشق لبخند میزنم:

– با تو می گذره

پیاده میشیم و وارد باغ میشیم… پوریا روی تاب میشینه و بقیه سمت ساختمون

میرن…

به استخر پر از آب نگاه میکنم و میگم:

– میدونی چند وقته استخر نرفتم؟

– میخوای الان بریم؟

متعجب نگاش میکنم:

– خل شدی؟

– بده دوتایی آب تنی کنیم؟

عقب میرم… جلو میاد .

– آرتان دیونه بازی نکنیا خجالت میکشم اینجا .

دو قدم با افتادن توی استخر فاصله دارم… نگام به نگاه پوریا می افته… آرتان میخنده:

– دلم واسه شنا کردنت تنگ شده… فقط یه بار دیدم

دستشو که روی سینم میزاره با حرص میگم:

– نکن ارتان

– دوتایی می پریم.

لب باز میکنم که اعتراض کنم که هولم میده و خودشم باهام میپره… ته دلم خالی میشم… تو آب فرو میریم و بالا میاییم… پوریا میخنده و بچه ها از ساختمون بیرون میان…. آرتان موهامو که خیس شده کنار میزنه… پیمان با خنده میگه:

– اقا این صحنه ها رو درست نکنید خجالت داره .

خجالت زده سرمو پشت ارتان پنهون میکنم… رویا می خنده:

– چیکارشون داری تازه عروس و دومادن میرم حوله بیارم واستون.

 

آرتان سوییچو از جیبش بیرون میکشه و سمت پوریا پرت میکنه

_ساک مونو بیار لباس بپوشیم!

پوریا سوییچو میگیره و میره… بچه ها هم داخل ساختمون میرن… آرتان نگام میکنه…

– یه بوس کوچولو میدی به من؟

با مشت میزنم توی سینش… از صورتش قطره های آب میچکه

– خیلی بدی!

– ولی عاشقتم

صدای پوریا رو میشنویم:

– میرم تو…. اینم ساک… راحت باشید .

خیره نگام میکنه… نگام میکنه و من فکر میکنم چرا حتی از چشمای آرتان میشه عشقو دید و فهمید؟

چرا این قدر نگاهش باهام صادق؟

از استخر بیرون میره و دستمو میگیره … همراهش بیرون میرم ….

سرتاپام خیس

– میخوای بری حموم؟

با حرص نگاش میکنم .

میخنده که پروانه میرسه و حوله رو سمتمون میگیره

_اون جا به اتاقک و سرویس بهداشتی و حموم هست

لباساتونو عوض کردید بیایید دور هم باشیم.

آروم معذرت خواهی میکنم… لبخند میزنه و راحت باشیدی میگه…

سمت اتاقک ته حیاط میریم.

***

بعد از تعویض لباسامون داخل ویلا برمی گردیم .

همه با دیدنمون هوووویی میگن و با خنده دست میزنن…

پوریا سوت میکشه و پیمان میگه:

– ماشالا عروس و دوماد !

کنارشون میشینیم و پوریا میگه:

– حاضرید؟

آرتان خم میشه و لیوان شربتو برمی داره….

سمتم میگیره و میگه:

– واسه چی؟

– بازی جرات و حقیقت… قرار از پیمان شروع کنیم.

– گمشو بابا چرا من؟

پوریا سیگاری روشن میکنه:

– چون من میگم جرات یا حقیقت؟

پیمان صاف میشینه و میگه:

– حقیقت

– راستشو نگی باید دو دور منو تو حیاط کول کنی!

– تو نره غول و میشه کول کرد. بپرس؟

همه می خندن و پوریا می پرسه:

– آخرین باری که زیر ابی رفتی و رویا رو پیچوندی کی بود؟

– تف تو ذاتت!

پوریا بلند میخنده و رویا نگاش میکنه.

– رویا قهر نکنی وجدانا!

همه می خندیدم و رویا باشه ای .میگه

پیمان میگه:

_والا چند شب پیش گفتم شرکتم کارم طول کشیده ولی در واقع با بچه ها رفتیم استخر.

رویا هینی میگه و کوسن مبل و سمتش پرت میکنه همه می خندیم و پیمان میگه:

– جان تو همون یه بار بود. بقیشو شرکت بودم

پوریا نگام میکنه …..

و باز من یاد آرشام لعنتی می افتم.

– نوبت شماست

نگاش میکنم که میپرسه:

– بزرگترین نامردی که در حقت شده چی بوده؟

مات نگاش میکنم آرتان نفس عمیق میکشه …..

همه در سکوت نگام میکنن!

 

 

چی بگم چی دارم که بگم.

– میشه نگم؟

پوریا دستی دور دهنش میکنه و میگه

– اره میشه!

تشکر میکنم و بلند میشم.. عذر خواهی میکنم و سمت حیاط میرم…..

روی صندلی مقابل استخر میشینم که دستی روی شونم میخوره ….

برمی گردم و با دیدن آرتان لبخند میزنم…

کنارم میشینه

– نبینم تو هم باشی عشقم!

من حس خوبی به این دوستت ندارم

جدی نگام میکنه:

– پوریا؟ چرا؟

– نمیدونم چشماش من و یاد آرشام میندازه.

دستمو میگیره و میگه:

– از فکرت بندازش بیرون.

واسه آخرین بار میگم دلی

سرمو زیر میندازم که میگه:

– پوریا پسر بدی نیست… فقط زیادی جدی و مغرور همین.

– مشکل از منِ میدونم!

پاشو پوریا میخواد بخونه واسمون تازه قلیون آماده کردن پاشو نمیخوام ناراحت ببینمت

– سوالش حالم و بد کرد

بلند میشه و دستمو میگیره …..

همراهش بلند میشم ….

روی دستم و می بوسه و میگه:

– تا خاطره ها بگذره و کمرنگ شه طول میکشه.

بیا عزیز دلم

هر دو وارد سالن میشیم همه ی بچه ها روی زمین نشستند …

پوریا فقط روی کاناپه نشسته و گیتار دستشه….

پیمان و نیما هم مشغول قلیون کشیدنن…..

با آرتان کنار بقیه میشینیم که پوریا شروع به زدن میکنه…..

خیره ی دستاش می مونم ….

هزار تا خاطره مغزمو میخوره و اون میخونه:

– کجا باید برم به دنیا خاطرت تورو یادم نیاره!

کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بزاره.

چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره

محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره

لبمو گاز می گیرم و چشم می بندم…

یاد شبی که از نامزدی آرتان و نازگل برگشتیم می افتم ….

شبی که آرشام منو برد یه جای پرت و سوت و کور و من فقط داد زدم و باریدم……

مشت زدم توی سینش و اون بی رحمانه فیلم کذاییو نشونم داد تا خالی شم ….

پوریا باز میخونه …..

لعنت به همه خاطره های تلخ و شیرین

_کجا باید برم که تو هر ثانیم تورو اونجا نبینم

کجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینم

قراره بعد تو چه روزایی و من تو تنهایی ببینم

دیگه هر جا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینم

اشک توی چشمام جمع میشه و یاد روزی میافتم که با آرشام ازدواج کردم و وقتی از محضر بیرون اومدم آرتانو دیدم…

 

_جوونیم و سفر کردم که از تو دور شم به بعد

منو هر جور میبینی شبیه به سفرنامه

کجا باید برم یه دنیا خاطرت تورو یادم نیاره

کجا باید برم که به شب فکر تو من و راحت بزاره

چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره

همه واسش دست میزنن و من سریع اشکامو پاک میکنم….

پیمان محکم پس گردنش میزنه

_بابا یاد غم و غصممون افتادیم. یه چیزی بخون نیما برقصه!

همه می خندن و پوریا بعد از کمی فکر میگه:

– نمیخونم به شرطی که خودتم برقصی

– شباش بدی می رقصم.

– بمیر بابا!

همه می خندن و پیمان بلند میشه و دست نیمارو میکشه.

– نكن عه بابا می افته قلیون

میون بغض می خندم که پیمان میگه:

– بزن.

– آره با این شلوارکا هم معرکه اید.

– بخون بابا عه!

پوریا باز شروع به زدن میکنه همه دست میزنیم…

آرتان دستشو گردنم میندازه و شروع به بشکن زدن میکنه ….. به حرکاتشون میخندیدم و به صدای پوریا گوش میدیم:

– چتر و بارانی منی جان منی دل بدهی یا بکنی

دل به دریا زده ام آمده ام… دل به دریا بزنی

رد شو از کوچه ی ما رخ بنما بی تو بیمارم

آسمان ابر شده صبر بده به من یا رب بی تو بیمارم

ای رفیق قدیمی تو که هنوز زندگیمی بگو کجارو دنبالت بگردم…

آی هنوز بی وفایی ای رفیقم کجایی بی تو کل شهر و دوره کردم…

نیما دست آرتانم میکشه و پوریا با خنده میزنه….

پیمان به آرتان اشاره میکنه و همخونی میکنه …

همه بلند می خندیدم

تو بیا راه برو و حق کنم … ببینم باز تورو حض کنم ……

تو شبام ماه بشی خیره بشم نازتو قهر کنی هی بکشم……

بی قرار به نفر جان من… دل دنیا رو نيرجان من….

به صدای تازه ای گوش نکن من قدیمی رو فراموش نکن….

خوندن پوریا که تموم میشه همه دست میزنیم و باز همه دور هم میشینن و پوریا

قلیونو از دست پروانه میکشه:

– بسه دیگه پاشید جمع کنید بخوابید صبح شد بابا!

آرتان بلند میشه و دستمو میگیره:

– اتاق کجا واسه ماعه؟

پیمان میخنده:

– همون که حیاط لباس عوض کردید!

همه می خندیدم و پروانه میگه:

– برید بالا هر کدوم و دوست داشتید فرقی نداره.

– مرسی

 

#آهنگای بالارو که ماشالا همه میشناسن نیاز به معرفی نیست دیگه 😂

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
ساناز
8 ماه قبل

مگ امروز پارت نمیزارید 😭

دریا فرهمند
دریا فرهمند
8 ماه قبل

نوینسده جونم یه چیزایی شنیدم نگو ک حقیقت داره نگو ک این فصل اول این رمانه تموم ک بشه دیگه پارت نمیزارید نگو ک من دیوونه میشم😂😂جون هرکی دوس داری خاهر قشنگم اگه دیدی فصل ۲و۳ رو اشتراک گزاشتن بیا برامون اینجا پارت بده 😂من نمیدونم فقط به من بگید اخرش این دوتا باهم خوشبخت میشن یا نن

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ننهههه واقعا فصل دو دارههه؟؟؟؟؟😃

دریا فرهمند
دریا فرهمند
8 ماه قبل

نویسندههه اینن رماننن کی تمومم میشه چند پارت دیگه موندهههههههه😑

بانو
بانو
8 ماه قبل

بالاخره اینام یه خوشی دیدن😂

دریا فرهمند
دریا فرهمند
8 ماه قبل

هو هووووووووو بهم رسیدنننن یسسسسس

Fateme
Fateme
8 ماه قبل

ادمین جان میشه بپرسن چجوری میتونم رمانم رو اینجا قرار بدم؟

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  Fateme
8 ماه قبل

سایت مد وان برا نویسنده هاست ، که اونم فعلا ترافیکه ،باید صبر کنی

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x