34 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت63

3
(2)

 

 

– بعد دوسال چی؟ این دو سال

تموم نمیشه؟ نمیاد بیرون ؟ نمیره سراغ

رفیقاش؟

جلو میاد و بازوهامو میگیره:

– پوریا از همه چی بی خبره.

-اما ارشام مثل آب خوردن از زیر زبونش حرف میکشه .. میخوای بری بهش بگی از من و زنم چیزی نگو به داداشم؟

– آروم باش عزیزم… لازم باشه آره میگم چیزی از من و تو کم نمیشه اون اشغال بی آبرو میشه

سرمو توی سینش میگیره و توی گوشم میگه:

– من هستم نترس

– میترسم.. خیلی میترسم!

– لاقل قد دو سالو نفس بکش!

هق هق میکنم:

– بریم خونه.

– میریم

– کاش خدا دیگه چشماشو روم نبنده آرتان.

پیشونیمو می بوسه:

– نمی بنده عشقم.

صدای نیما رو که میشنویم فاصله میگیرم:

– يعنى الحق که تازه عروس و دومادید هی دنبال جا میگردید!!

سرمو زیر می ندازم و آرتان میخنده:

– مرگ

نیما میخنده:

– بیایید کم کم جمع کنید برگردیم!

– برو اومدیم.

– فرصت طلب

میخنده و میره آرتان نگام میکنه:

– بهتری؟

– خوبم فقط بریم!

 

 

باشه ای میگه و بعد از جمع کردن وسایلا همه سوار ماشینا میشینم و راه می افتیم…..

به صندلی تکیه میدم و چشم میبندم آرتان موزیکو کم میکنه و پشت دست شو روی گونم میکشه…..

دستشو میگیرم بین دستام فشار میدم .. چشمام رو مبیندم و تو دلم خداروشکر میکنم که بازم تونستم کنارش باشم که گرمی دستاشو حس کنم .. که لذت ببرم از بودنش…

چشمامو باز میکنم و زل میزنم بهش که میخنده:

– چیزی شده ؟

– نچ دوست دارم نگاهت کنم.

– الان من دارم رانندگی میکنم حساب نیست.

– چی حساب نیست ؟

– اینکه تو منو میبینی من نمیتونم نگاهت کنم.

بلند میخندم که میگه:

– حالا بزار برسیم خونه قشنگ نگاهت میکنم البته جز نگاه کردن کارای بهتری هم وجود داره ها!

با مشت میزنم به بازوش:

– خیلی پروویی آرتان اصلا نگاهت نمیکنم…

و رومو برمیگردونم سمت شیشه….

– عه چرا قهر میکنی؟ به من چه تو منحرفی ؟ منظورم این بود که پیش هم بشینیم حرف بزنیم، قهوه ای چیزی بخوریم.

چپ چپ نگاهش میکنم:

– آره جون خودت…

صدای خنده های از ته دلشو که میشنوم دلم ضعف میره براش….

کنار فروشگاه نگه میداره:

– بیا بریم یکم خرت و پرت بخریم برای همون کارا خوبی که میخوایم تو خونه!

میخندم و پیاده میشم…..

وسایلی که برای خونه احتیاج داریم میخریم و دست آرتانو میگیرم و سمت خوراکی ها میکشم

_بیا که من عاشق این قسمته خریدم…..

– ورشکستم نکنی حالا

چند تا چیپس و پفک توی سبد میزارم… چشمم به پاستیلا میخوره و چند تا هم

پاستیل بر میدارم…..

 

 

سمت لواشکا میرم و همینجور که نگاهشون میکنم از هر نوعش یکی تو سبد میزارم که

متوجه آرتان میشم که با اخم نگاهم میکنه:

– چیشده؟

– چخبره این همه لواشک ؟ نمیگی فشارت میافته ؟

– به نگرانیش لبخند میزنم:

_قول میدم کم کم بخورم دیگه….

– من تو رو میشناسم ، تو اینا رو از منم بیشتر دوست داری باید قایمشون کنم خودم کم کم بهت بدم

– مگه بچه دو سالم ؟

– نچ بچه ی 24 ساله ای!

میخندیم و آرتان میره تا خریدار و حساب کنه و من به سمت ماشین میرم…

تو ماشین میشینم گوشیم زنگ میخوره .. شماره رو نمیشناسم:

– بله بفرمایید ؟

– سلام دلارام نازگلم خوبی؟

خیلی وقته که سعی میکنم رابطه ای باهاش نداشته باشم ؛ معمولی جواب میدم.

– ممنون تو خوبی ؟

– مرسی آرتان خوبه ؟

– خوبه مرسی ، جانم ؟

– راستش .. راستش یه خواستگاری برام اومده … شرایطش خوبه منم ازش بدم نمیاد.. میخوام آرشامو فراموش کنم.. خواستم مثل قدیما حرف بزنیم ، مزاحمت شدم؟

از ته قلبم براش خوشحال میشم…

– بسلامتی خوب کاری میکنی … نه فقط الان جاییم نمیتونم صحبت کنم ، بعدا حرف بزنیم

آرتانو میبینم که از فروشگاه بیرون میاد….

– مرسی که انقدر خوبی دلارام….. امیدوارم زندگیت درست شه فعلا خداحافظ.

– خدافظ عزیزم

آرتان تو ماشین میشینه و گوشیمو تو کیفم میزارم……

به خونه که میرسیم لباسامو عوض میکنم و سمتم حموم میرم:

– آرتان من میرم یه دوش بگیرم!

– برو زندگی!

لبخند میزنم و وارد حموم میشم دوش مختصری میگیرم و تاب و شلوار قرمز رنگی

میپوشم… بیرون که میام آرتان مشغول درست کردن قهوس ….

– عافیت باشه

– مرسی عشقم!

تلفن همراهم که باز زنگ میخوره آرتان سمت حموم میره.

– این قهوه رو بریز توی فنجونا منم یه دوش بگیرم بیام.

باشه ای میگم و گوشیمو از کیفم بیرون میارم با دیدن شماره ی مامانم لبخند میزنم و جواب میدم:

– سلام مامان

– سلام دختر خوشگلم خوبی؟ خوش میگذره؟

– همه چی خوبه برگشتیم خونه یه ساعتی میشه.

قهوه ها رو توی فنجون میریزم که میپرسه:

– جدی ؟ خوش گذشت مامانی؟

– عالی… بابا خوبه؟

– باباتم خوبه… آرتان چطوره؟

فنجونارو روی کانتر میزارم و میگم:

– خوبه رفته دوش بگیره. اینجا نمیایید؟

– نه شما بیایید شام درست میکنم. به عموتم گفتم.

لبخند میزنم و فکر میکنم اگه آرشام بود باید الان میگفتم ببینم آرشام چی میگه ..ولی

الان با خیال راحت میگم.

– اگه آرتان خسته نبود میاییم

– منتظرم عزیزم

خداحافظی میکنم و گوشیو که قطع میکنم آرتان هم همونطور که موهاشو خشک میکنه سمتم میاد:

– من خسته نباشم کجا میریم؟

– خونه ی مامانم

پشت کانتر میشینه. منم میشینم

– یکم استراحت میکنیم شب میریم

کمی از قهوه رو میخوره و آروم میگه:

– آرومی الان؟

– بخاطر قضیه پوریا میگی؟

 

لبخند تلخی میزنم و سر ب زیر میگم:

– نمیدونم دلیل این همه دلشورم چیه ولی میدونم بیخود نگران نیستم!

– پوریا با من! میرم بهش میگم با هم اختلاف داریم میگم هیچی از ما نگه دو سال دیگ ب آرشام… خوبه؟

– نگرانی من تمومی نداره آرتان بهم حق بده.. میترسم من از اینکه به پوریا واقعیتیو بگی هم ترسی ندارم چون اونکه باعث این فاجعه و بی آبرویی بوده من نیستم ولی…..

– ولی چی؟

فنجون و روی کانتر میزارم و میگم:

– بدجوری دم از رفاقت میزد از حرفاش معلوم بود آرشام واسش مهمه.

– پوریا آدم رفیق بازی همه ی رفقاش واسش مهمن.

– مطمئنی بین تو و آرشام آرشامو انتخاب نمیکنه؟ پدر و مادر من… پدر و مادرت تو آدرس خونمونو بهش نمیدن ولی پوریا میتونه همه ی اطلاعاتو بده.

کلافه نفس شو فوت میکنم پیداست نگران شده. اما میگه:

– آرشام اگه قرار باشه بیاد سر وقت ما هر جور مونده پیدا میکنه آدرسو… زوم نکن رو پوریا.

– باشه.. قهوه میخوری باز؟

لبخند میزنه:

– نه بریم یکم استراحت

هر دو وارد اتاق میشیم و روی تخت دراز میکشیم.. بغلم میکنه این بار.. تنم کمتر می لرزه کمتر حالم بد میشه منم این بار جواب بوسشو میدم.

– داره حالت بهتر میشه

– هوم پیش تو همه چی ممکنه !

– فردا باید بری پیش پرهام!

– چشم!

محکم تر بغلم میکنه… کاش میون این همه خوشبختی صاعقه نزنه.. کاش ترس من از چشمای پوریا و حضور آرشام بی دلیل باشه… کاش آرشام واسه همیشه محو بشه از زندگیم ….

آرتان آروم به خواب رفته چشمامو میبندم و سعی میکنم بخوابم و به هیچ اتفاق بدی فکر نکنم !

شب وقتی به خونه ی مامان میرسیم با همه روبوسی میکنم و عمو پیشونیمو میبوسه و خداروشکر میکنه. داخل آشپزخونه میرم و کنار زن همو میشینم و کمکش میکنم. مشغول خوردن کردن سالاد میشم. مامان زیر غذارو خاموش میکنه و سمتم میاد:

– همه چی خوبه؟

– خوبه مامان

زن عمو رو نگاه میکنم حس میکنم سرحال نیست نگران میپرسم:

– زن عمو خوبی؟

لبخند زورکی میزنه اما فکرش مشغوله.

– آره عزیز خوبم

– اخه به نظر بهم ریخته ای!

بی مقدمه میگه:

– دیروز ملاقات بودم واسه اونه.

خشکم میزنه… اما سعی میکنم آروم باشم.

– چیزی شده؟

– نه نه .. نگران نشو نگران آیندشم.

صدامم مثل دستام می لرزه چاقو رو ازم میگیره:

– آروم باش عزیزم فراموش کن.

مامان کنارم میشینه:

– چیشد دلی؟

آروم میگم:

– ازدواجمونو فهمیده؟

زن عمو میگه:

– نه نترس

اما میترسم.. با همه ی وجودم میترسم!

– زن عمو. چیزی شده؟ چیزی گفته آرشام؟

نگام میکنه:

– نه دلى جان… من فقط میترسم دو سال دیگه که آزاد شد باز دردسر درست کنه و شرمنده ی تو شم همین.

ته دلم خالی میشه… خالیه خالی

– مگه نگفتید میره آلمان؟

– میره. میفرستمش. به هر ضرب و زوری شده.

میز شامو که میچینیم همه مشغول صرف غذا میشن اما فکر من مشغول هیولایی به اسم آرشامِ… میگم هیولا چون آدمی که از هیچ چیز و هیچکس نمیترسه هیولاس..

 

آدمی که هیچی واسش مهم

نیست جز غرورش، هیولاست آرتان کنار گوشم میگه:

– عزیزم بابا با شماست

گیج سرمو بلند میکنم و به عمو نگاه میکنم:

– جونم عمو ببخشید فکرم مشغول بودا

– پرسیدم خوبی همه چی خوبه؟ از پسر من راضی ای؟

لبخند میزنم:

– پسرت ماهه عمو، حیف شد بخدا .

زن عمو با اخم ساختگی میگه:

– عه دل ارام

میخندم و آرتان با بدجنسی میگه:

– عاشق این درک و شعور شم!

همه می خندن.. با مشت به بازوش میزنم تیکه مرغ و توی بشقابم میزاره

– بخور فکر بد نکن

لبخند میزنم و سعی میکنم لحظه ها رو از الان به خودم زهر نکنم ….

– چشم.

بعد از صرف غذا و کلی گپ زدن و خندیدن بابا میگه:

– هنوز دکتر میری دل ارام؟

– بله بابا میرم پیش پرهام!

– خداروشکر که روبه راهی.

آرتان گلوشو صاف میکنه و میگه

– یکم دیگه روبه راه شه خونوادمون و از این یکنواختی میارم بیرون.

همه میخندن من اما گیج نگاش میکنم

– چه جوری یعنی؟

همه بلند تر میخندن و آرتان دستشو گردنم می ندازه:

– نگرفتی؟

– نه.

مامان با خنده میگه:

– منظورش اینکه ما رو نوه دار میکنید!

با خجالت لبمو گاز میگیرم و محکم روی پاش میزنم:

– خجالت بکش

– الان مامان باباهای ما با آوردن ما خجالت کشیدن مگه؟

عمو بلند میخنده:

– حیا کن پدرسوخته!

با حرص میگم:

– در ضمن واسه بچه دار شدن زوده

بابا میخنده:

– حالا این زود و دیرشو بعد تو خلوت بحث کنید!

با خجالت لب مو گاز میگیرم ….

همه میخندن …

موقع رفتن که میشه زن عموم توی گوشم میگه:

– نگران نباش تا من زندم .نترس با بچه هم امید آرشام واسه همیشه قطع میشه .

تلخند میزنم و خداحافظی میکنم.

– اون هیولا هیچی جلودارش نیست اگه نخواد کوتاه بیاد….

سوار ماشین میشیم و آرتان حرکت میکنه.

_نگفتی دختر دوست داری یا پسر؟

یاد بارداری قبلم میفتم. چقدر بی حس بودم چقدر پر از نفرت بودم….

چقدر درد کشیدم توی اون بیمارستان کوفتی….

– من بچه نمیخوام آرتان

– چرا؟

– هنوز خودم از پس خودم برنمیام.مادرشم؟

کلافه میگه:

– تو حالت خوبه دلی!

– اره ولی پر ترسم.. پر از دلشوره… پر از حس نا امنیتی!

– کنار منم؟

– آرتان خواهش میکنم مسئله رو احساسی نکن… من کلا حال درستی ندارم….

– کافیه تو بارداری با ترس و دلهره بچه رو سقط کنم …..

اونم انگار واسش یادآوری میشه…

– باشه بیخیال

 

– بزار خیالم راحت بشه!

– چه جوری؟

– وقتی واسه همیشه از این مملکت بره

پوف کلافه ای میکشه و سکوت میکنه… منم ساکت به روبه رو خیره میشم!

 

نازگل

 

با استرس زنگ و میزنم. خوشحالم… از ته دل واسه دل آرام خوشحالم…..

هنوز هم از خودم خجالت میکشم اما دلی قول داده بود ببخشتم ….

در که با تیکی باز میشه سوار آسانسور میشم و به واحد دل آرام که میرسم در و باز میکنه …

با دیدنش توی اون تاب نیم تنه ی قرمز و شلوارک سفید و موهایی که به تازگی رنگ دودی زده ذوق زده جلو میرم.

مثل همیشه خوشگل و فوق العاده

بغلش میکنم… اونم لبخند میزنه و خوش آمد میگه اما حس میکنم هنوز یکم سرده. که بهش حق میدم …

وارد خونه میشم و روی مبل میشینم… کنارم می شینم…..

– خوبی دلی؟ آرتان خوبه؟

– همه چی خوبه توچطوری؟ خواستگاریت به کجا رسید؟

میخندم و میگم:

– وای بزار تعریف کنم و است. دیشب که اومدن کلی استرس داشتم …… پسره رو خالم معرفی کرده بود… عکس مو دیده بود…. خلاصه که ۳۲ سالشه… اوووم حسابدار شرکت تیپ و قیافش اوکی بود…

اوضاع مالی هم مثل خودمون….

اخلاقشم خوب بود فقط من استرس دارم!

– استرس چی اخه؟ از همه نظر خوب بوده که همش حس میکنم نمیتونم آرشامو فراموش کنم…

_مدام فکر میکنم با فکر کردن بهش ممکنه به همسر آیندم خیالت کنم.

دستمو میگیره و میگه:

– آخه نازی جان تو که از جیک و پوک و اخلاقای آرشام خبرداری …

تو که با چشم دیدی باهام چیکار کرد اون دیگه دوست داشتن داره ؟ فکر کردن داره؟ تو چه آینده ای با یه مرد متجاوز و بی اخلاق که سابقه دار و گوشه ی زندان داری؟ اونم دوسال دیگ که آزاد شه دیر و زود میره از ایران … پشت پا نزن ب زندگیت اگه دوسش داری بهش جواب مثبت بده!

– ازش خوشم اومد. شوخ و مهربون بود اسمش کیان فرصت دادن فکر کنم!

بلند میشه و همون طور که سمت آشپزخونه میره میگه:

– پس منطقی بهش فکر کن شربت یا چای یا قهوه؟

– شربت

لبخند میزنه و سر یخچال میره …

بلند میشم و به قاب عکس روی کانتر نگاه میکنم.

– آرتان خیلی مرد خوبیه تازه برعکس برادرش …. امیدوارم همیشه کنار هم خوشبخت باشید.

لیوانو پر میکنه و سمتم میگیره

– ممنونم

– آرشام خبر داره ازدواج کردی؟

با حال بد و استرس میگه:

– نه!

– کاش وقتی آزاد شه یکم عقلش اومده باشه سرجاش و دیگه فکر اذیت کردن تو از سرش بیفته !

در باز میشه و من سمت در برمیگردم…..

با دیدن آرتان لیوانو روی کانتر میزارم و هل شالمو جلو میکشم و با خجالت میگم

– سلام!

دلی سمتش میره و آرتان میگه:

– سلام معذرت میخوام نمیدونستم مهمون داریم!

سرد میگه و با اخم سمت اتاق میره …

حق داره از من خوشش نیاد ….

– دلی عذرخواهی میکنه و سمت اتاق میره …..

ترجیح میدم برم … آرتان حق داره…..

یادم نمیره مجبورش کردم نامزد کنیم…

كيف مو برمیدارم و بیرون میرم…

 

دل ارام

 

وارد اتاق میشم و میبینم کتشو در آورده و مشغول باز کردن دکمه های پیرهنش.

سمتش میرم:

-آرتان؟

سمتم برمیگرده یه اخم پررنگ داره که دلمو خالی میکنه:

– چیزی شده؟

جلو میاد. پیرهنشو در میاره و پرت میکنه روی تخت در ورودی بسته میشه متوجه رفتن نازی میشم.

 

– این دختره اینجا چیکار میکرد؟

– دوستمه خب… اومده بود…

عصبی کف دستشو به پیشونیش می کوبه:

– دوست؟ دوستت؟ نگو دلی نخندون منو.. کدوم دوستی گوه میزنه به زندگی رفیقش؟ همین دوست جنابعالی به من گفت تو خیانت کردی. همین که دوستت گف بسوزونش همین دوستت گفت بیا نامزد شیم و لهشون کنیم. حالا شده یه دختر خوب و خانوم که تو بهش میگی دوست و تو خونه زندگی منه؟

با بغض نگاش میکنم.. حق داره ولی حق داد زدن نه.

– پشیمون بود. ازم بارها با گریه عذرخواهی کرد.. من…

– تو هم مثل همیشه ساده و زود باور!

گیج نگاش میکنم عصبی نفس نفس میزنه ….

– من دلم نمیخواد دیگه رنگ اینارم ببینم نه این نه اون برادر بی شرفم.. چرا باید بیام خونم ببینم اون هست؟ چرا باید از ادامه ارتباطت باهاش بی خبر باشم؟

– داد نزن سر من

– داد میزنم.. داد میزنم چون با این بچه بازی و سادگی گند خورد به همه چی!

بی پلک زدن نگاش میکنم… باور نمیکنم مرد مقابلم آرتانِ.. آرتان داره تخلیه ی روانی میکنه ….

– من بچه بازی کردم؟ من سادم؟

– نیستی؟ تو از کجا میدونی باز با نقشه و ترفند واسه اینکه زهرشو بریزه به من و خودت نیومده سراغت؟

با ترس نفسمو بیرون میدم.. عصبی قدم میزنه:

– من اینو برداشتم بردم توی بیابون خدا آتیشش بزنم بعد تو باهاش شربت میخوری. گپ میزنی؟

اشکم میریزه. دلخور و کلافه میگم:

– بس کن دیگه آرومم بگی میشنوم. شما برادرا فکر کردید کسی از صداتون میترسه؟

می ایسته… خشکش میزنه تازه میفهمم گند زدم. سرمو زیر می ندازم. جلو میاد… عقب میرم کمرم که به در میخوره میگه

– لازمه هر بار یادآوری کنی که با برادر من زیر یه سقف بودی؟

– نه گوش کن من….

– لازمه هر بار بگی با جفتمون تجربه همراهی داشتی؟

اشکام میریزه

– معذرت میخوام. عصبی شدم!

– واسه چی اون روز کذایی وقتی دیدی آرشام حالت عادی نداره رفتی تو خونه؟

ناباور سرم بالا میاد خیره چشمای سرخ و عصبیش میگم:

– چی داری میگی؟

– مگه بوی الکل نخورد به بینیت؟ مگه نفهمیدی مستِ؟

دستامو روی سینش میزارم و با بغض هولشم میده:

– داری مزخرف میگی برو کنار زده به سرت من باید از کجا میدونستم توی خونه کسی نیست و فرارچی بشه؟

چونمو میگیره و بهم ریخته میگه:

– چرا با یه گلدونی چیزی نزدی توی سرش؟ چرا فرار نکردی دلی؟

محکم میزنم توی سینش و داد میزنم:

– چون دست و پاهام بسته بود لعنتی بس کن بس کن برو عقب.

عقب میره و کلافه موهاشو چنگ میزنه:

میخوام از اتاق بیرون برم که میگه:

_اگه همون روز واقعیتو بهم میگفتی حالا نه تو یه زن زخم خورده و مریض بودی نه من یه مرد زمین خورده و نابود که زنش از برادرش کلی خاطره داره.

دستم روی دستگیره خشک میشه. شاید با دیدن نازی همه ی داغش تازه شد اما… گفته بود حالم که خوب بشه اینارو بهم به روز میگه:

– آره شاید حق با تو باشه. ولی داریم توی جامعه ای زندگی میکنیم که که هر اتفاق و فاجعه ای زن گناهکار و مرد جایز الخطا!…

– دل ارام تو…

سمتش برمیگردم و حرفشو قطع میکنم:

– اگه بهت میگفتم از کجا معلوم رفتارت چه طوری بود؟ از کجا معلوم باور میکردی من توی این فاجعه نقشی نداشتم؟ از کجا معلوم دیگه منو میخواستی؟

داد میزنه:

– مگه الان نخواستمت ؟ مگه همین حالا حتی بعد سقط برادر زادم نخواستمت؟

مات نگاش میکنم. چقدر درد داره صداش:

– من داشتم عموی بچت میشدم. بعد الان شوهرتم… حالیته چقدر همه چی وارونس؟ حالیته چقدر مسخرس؟

– نزار منم چیزیارو بگم که سعی کردم فراموش کنم آرتان… اونی که پیشنهاد ازدواج داد تو بودی من همه اینارو گفته بودم حالا گوشه کنایت چیه؟

– بگو توهم بگو!

– به اندازه ی کافی شنیدم دیگه جا ندارم.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

34 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
ساناز
8 ماه قبل

چرا آرتان باید اینارو بگه آخه 😐
دیگه کاش گند زده نشه به رمان
همین الآنم زیادی ادامه دار شده
اصلنم آرتانِ من اینطوری نیس الکی حرف در نیارین 😒 😂 ⁦ ❤️ ⁩

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط ساناز
دیانا
دیانا
8 ماه قبل

تااین رمان خلاص بشه ما افسرده شدیم😟😟

Eli
Eli
8 ماه قبل

وای ارشام توروخدا بس کن دیگهههههه
اصن برو خودتو بکشششش ولی دلارام بدبختو ول کن بزار زندگیشو بکنه😑با عشقت ریدی ب همه چی اه

سگ اعصاب
سگ اعصاب
8 ماه قبل

خدایا شکرت که قلمش عالی نیست و اونقدر منو احساساتی نمیکنه وگرنه تا الان 100 بار سکته قلبی کرده بودم از این حجم از اندوه
یه عالمه رمان دیگه خوندم که شاید از کل رمان 20 درصدش غمگین بود ولی باعث شد کلی عر بزنم بخاطر قلم لعنتی نویسندش که اونقدر جذاب مینوشت
برای بار اوله بابت خوب نبودن قلم یه نویسنده دارم خوشحالی میکنم

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط سگ اعصاب
M.h
M.h
8 ماه قبل

فکر میکنم این حاجیه با آرشام تو زندان حرف میزنه این آدم میشه

M.h
M.h
8 ماه قبل

نمیدونم چرا ولی از همون اول همون قدر که از آرشام بدم میومد از آرتان هم بدم میومد
الانم قشنگ داره نشون میده چقدر به دلی بی اعتماده

مینا
مینا
پاسخ به  M.h
8 ماه قبل

دلی برای بار دوم اشتباه کرد با آرتان ازدواج کرد

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

بخاطرگذشته تلخ زهرمار•••• زخمشون باز میشه: دل آرام از پویا که رفیق آرشامم بود میترسه،بهم ریخته• آرتان هم از اومدن نازگل عصبانی میشه اوقات تلخی میکنه•••••••  آرشامم بیاد احتمالن باید بگیم اژدها وارد میشود و اژدهای خفته بیدار شده و نفیره آتیش میکشه همه رو بسوزونه روانپریش••••

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

بعدمیرفت با آرتان عقدمیکرد••  من فکرمیکنم حسم میگه آرشام برمیگرده اینا بازم قراره باهم درگیری پیداا بکنن 😬🤒🤕😳😵😱
ارشام هنوز نیومده اینا بخاطر گذشته به قولی زخمشوم سرباز کرد گاهی چرک میکنه:

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

دلارام وقتی آرشام بخشید واقعن باید غیدآرتان روهم میزد• (به گمونم بعضی دیگر دوستان هم گفتن*) یا اگه خیییییییلی عاشق آرتان بود باید محتاتانه از حکم حبس ابد آرشام مطمئن میشوود بعد میرفت با آرتان عقد میکرد•• 

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

تجاوز حبس ابد نداره اعدام میکنن ولی وقتی صاحب حق بگذره چند سالی زندانی میشه و بعد آزاد

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

عقد/ازدواج میکنه؟!؟! دلارام بعد اون اتفاقها وقتی آرشام بخشید واقعن باید غیدآرتان میزد• (به گمونم بعضی دیگر دوستان هم گفتن**)

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

(یا کم کمش۲۰،۳۰سال حبس)
 بعد هم کسی که اون همه بلا سرش اومده چطوری بدون احتیات سریع بعد۲،۳هفته میره با برادر یارو که بدجور از هم دیگه کینه شتری دارن عقد/ازدواج میکنه؟!؟! 

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

دلی مخش معیوبه😂😂😂

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

درود••
باورم نمیشه😐🤔😕😯😲😔😓😑🤐😬🤒🤕😳😵😨😱 یدفعه عجیب بی منطق شد•••••••    چطوری/ آرشام ] حکمش شد۲سال زندان، انگار فقط دزدی کرده یا توی یک حادثه باعث شده دست یا پای یکنفر بشکنه••🙄😏
 کسی که به جرم ت،ج،ا،و،ز حکم اعدام گرفته مگه با بخشش نباید حبس ابد بگیره؟!؟!(یا کم کمش۲۰،۳۰سال حبس)

علوی
علوی
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

نه، طرف بخشیده دیگه، اون دو سال هم حکومت نگه داشته که طرف فکر نکنه هرکی هرکیه، قتل اگه انجام داده بود و خانواده مقتول رضایت می‌دادن (با یا بدون گرفتن دیه) 2 سال حبس داشت از دید عمومی جرم.

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

نه چون طرف بخشیده دلیلی نداره حبس ابد بدن

camellia
camellia
8 ماه قبل

خو حالا خوب شد?😠حالا یه چند وقت بدون سر خر زنگیتو می کردی.😡بی اعتمادیشو کوبید تو صورتت.چقدر زود خسته شد. چه خبره!یه دفعه زن این میشی یه دفعه زن اون یکی.😡میذاشتی یه کم بگذره,نه اینکه فوری از اون طلاق بگیری,زن این یکی شی.!خودت هم بی تقصیر نبودی,او که گفتی,خو از همون اول همه چیز و میگفتی,لال بودی,یه دفعه زبونت باز شد..چی شد اون همه مهربونی آرتان خان!حالا اون زن عموت سوپ کوفت نمی کرد نمی شد?پاش شکسته بود,تیر که نخورده بود,با این پسرای عتیقه اش.هردو شون از یه قماشن.حالا او یکی درجه کثافتیش بالاتر بود و این هم یه بی عرضه.

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

آمپر چسپوندم.😐

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
علوی
علوی
پاسخ به  camellia
8 ماه قبل

یه دمنوش نعنا بخور آروم می‌شی! 😅😅😅
ولی خدایی لحظه‌ای که اون آرشام کثافت فیلم رو براش فرستاد دیگه مدرک داشته از تجاوز، همون لحظه می‌رفت شکایت می‌کرد، به پدر و مادرش و بقیه خانواده می‌گفت. من اول این رمان رو نخوندم، نمی‌دونم قبل از عقد بوده یا بعدش. اما به نظرم همون اول یا وقتی فیلم دستش رسیده وقتش بوده. زیادی طاقت کرد. زیادی سکوت کرد.
الان هم این فتنه رو اورده وسط زندگیش که چی بشه؟؟

مینا
مینا
پاسخ به  علوی
8 ماه قبل

دلارام اولین اشتباهش این بود که وقتی آرشام شروع کرد بهش پیام دادن و تهدید کردن سکوت کرد اون خیلی وقت بود مدام بهش پیام میداد قبل تجاوز تو خونشون برادرش و به بهونه خرید داروی مادرش فرستاد بیرون رفت سراغ دلی تهدیدش کرد کات کنه وگرنه بد میبینه ولی دلی همه اینا رو مخفی کرد اگه همون اول حداقل به پدر مادر خودش میگفت الان کار به اینجا نمی‌رسید خودشم کم بی تقصیر نیست

camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

64رو بزار.اعصاب معصاب ندارم.💣.میزنم خودمو یا یکی که اول بیادجلو دستم رو لت و پار میکنم هاا.(لت املاش درسته?)😅

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

فدای تو.😘😘😘❤

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
مینا
مینا
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

حرف حق میگه ندا جان

Maman arya
Maman arya
8 ماه قبل

بمیرم واسه دلی ک ی روز خوش بهش نیومده….
مشخص بود ی روز آرتان همه اینا رو میکوبه تو سرش

اهو
اهو
پاسخ به  Maman arya
8 ماه قبل

دقیقا. من حس ششم مگه اخرش مال ارشام میشه

نوموگم
نوموگم
8 ماه قبل

پرهام کوجایی🙂

مینا
مینا
پاسخ به  نوموگم
8 ماه قبل

بخدا دلارام یه تختش کمه باید اینبار با پرهام ازدواج میکرد اونوقت آتیش آرشامم کمتر بود شایدم بیخیالش میشد اگرم نمیشد پرهام مردی بود که آرشام و آدم کنه همونطوری که طلاقش و گرفت

ایسان
ایسان
8 ماه قبل

دستت درد نکنه ندای عزیزم از پارت گزاری عالیت💜🥰😘

علوی
علوی
8 ماه قبل

و دوباره زندگی جهنم می‌شود. 🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄
اینا باید درست و حسابی درمان بشن، هر دوشون

مریم
مریم
8 ماه قبل

وای تو رو خدا یه پارت دیگه

دسته‌ها

34
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x