9 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت7

0
(0)

💕📚

 

-خدافظ

چشمام و می بندم…

داد می زنه :

-همین دل ارام خدافظ؟ بعد اون همه با هم بودن فقط خدافظ؟

نگاش میکنم…. به خدا دوسش دارم…..

-اره همین برو

– پای کسی دیگه وسط؟

لال میشم… ساکت و صامت… دستم خشک میشه با خودش میخنده.

-چطور ممکنه پای کسی دیگه وسط باشه؟ تو عاشق من بودی…

انگار از به بلندی سقوط میکنم

– دیگه نیستم

هاج و واج نگام میکنه….

یه لحظه نگاهش عوض میشه

شاید فکر میکنه گولش زدم…

حلقه ها رو می گیره و پرت میکنه رو تخت…..

بازوهام و میگیره و محکم میزنتم به ..دیوار از درد صورتم جمع میشه.

– بازی بود؟

با بغض و ترس لب میزنم

– ن نه!

چونه مو محکم می گیره و میگه:

– تفریح کردی با من؟

ازش می ترسم

عجیبه ولی ازش می ترسم….

چشماش من و یاد ارشام میندازه.. عصبانیتش شبیه اونه… تنم می لرزه… دندونام بهم

میخوره.

آرتان متعجب چونه مو رها میکنه….

-دل ارام؟

می لرزم … دلم میخواد همه ی زندگی و بالا بیارم…..

-چرا می لرزی چت شد؟

تار می بینم…

صدای جیغا و التماسام توی گوشم می پیچه

-دلی کاری ندارم باهات نترس

زانوهام خم میشه… میافتم رو زمین… مقابلم روی پاهاش میشینه….

کاش بره… کاش بمیرم… کاش تموم شه….

گوشیم که زنگ میخوره سر جفتمون سمت تخت و گوشی برمی گرده

با دیدن اسم نازگل نفس حبس شده ام رو رها میکنم و با پاهای بی جونم سمت تخت

میرم

-میرم برات آب قند بیارم …

بعد از بیرون رفتن آرتان گوشیموجواب میدم :

 

– سلام …

با صدای جیغش گوشی رو از گوشم فاصله میدم :

_سلاام ، معلوم هست کجایی؟ چرا دانشگاه نیومدی؟ چرا پیام جواب نمیدی ؟ چرا …

حرفش رو قطع میکنم :

_نازگل نفس بکش یه لحظه .

– چرا صدات اینجوریه دلارام ؟

_چیزی نیست

_میگم چیشده؟ چرا انقدر بی حالی ؟

بغض میکنم:

– میای پیشم نازگل ؟

– جون به سرم کردی ، آره میام فقط بگو چیشده مردم از نگرانی …

_نازگل بدبخت شدم … از دست دادم ….

زندگیم رو از دست دادم … آرتان رو ….

با صدای در و اومدن آرتان حرفم رو قطع میکنم و میگم :

– منتظرم ، فعلا خدافظ

و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشم گوشی رو قطع میکنم .

آرتان لیوان آب قند رو میگیره سمتم .

فقط نگاهش میکنم ….

دلم ضعف میره برای خوبیهاش .

کاش بره ….

کاش بد شه

کاش خوبی نکنه .

پوف کلافه ای میکشه و لیوان رو میزاره رو میز کنار تخت .

روتخت میشینه و سرشو بین دستاش میگیره

سرم و زیر میندازم و اشکم رو دستم می افته…

سخت نفس میکشه…. نفس نفس میزنه…. دلم داره واسش جون میده

دلم داره واسه آغوشش پر پر میزنه

خسته لب میزن م

– برو… اگه هنوز دوسم داری بروا

سرش و بالا می گیره و میگه:

– د الاغ وقتی دوست دارم مگه مغز خر خوردم برم؟

-برولطفا!

فکر میکنه بی تفاوتم…..

فکر میکنه خون سردم…

فکر میکنه واسم مهم نیست…

بلند میشه…. بلند میشم…..

– دلی فقط بگو چرا… نامردم اگه حق داشته باشی و گورمو گم نکنم.

 

 

بغض راه گلومو میبند …

جز سکوت چار ای ندارم …

این بار تو صداش خواهش و التماسه.

_دلارام من دوست دارم ، عاشقتم ، میفهمی؟ حرف بزن فقط بگو چرا!

نگاش میکنم…

سخته…

درد داره …

دارم خفه میشم … دارم دق میکنم:

– دلیلش اینکه من دوست ندارم!

شکستنش و می بینم… توی چشماش… اشک می چرخه و می چرخه…

سرخی چشماش رو میبینم …

اشکی که تو چشماش جمع میشه آتیشم میزنه …

کاش بمیرم و نبینم اشک مردی که دیگه مال من نیست …

کاش میتونستم چشماش رو ببوسم و بگم کنارم باشه …کاش همش یه کابوس باشه … ولی نیست …

پر بغض لب میزنه:

– دوسم داشتی!

خدا جونمو بگیر:

– دیگه ندارم…الان ندارم… واسه آینده ندارم… !

– دل ارام… حرف بزن…

بگو چرا زد به سرت… چراخودکشی کردی…

چون از این در برم بیرون دیگه نمی بینیم…

با همه ی عشقی که بهت دارم دیگه نمی بینیم… تا ابد!

تازه دارم میفهمم چه خبره

تازه دارم میفهمم رفتنش یعنی چی…از رفتن شنیدن یعنی چی…

لعنت بهت آرشام…

لعنت…

– برو!

صدام و خودمم نمیشنوم… جلو میاد:

– چی؟

کاش میشد برم توی آغوشش…

کاش میشد سرم و بزارم روی سینش و ببارم… بمیرم…

– تا ابد برو!

سکوت میکنه…عقب میره..

دلم التماس میکنه نزار بره… عقب تر میره … گلوم درد می گیره …دلم میخواد داد بزنم و هنوز ساکت نگاش میکنم …

اروم زمزمه میکنه:

– امیدوارم خوشبخت بشی… اگه بی من حالت خوبه حرفی نیست … حتماا بودنم این قدر بد و دردناک بود…حتما با من این قدر بهت بد گذشته که تیغ و کشیدی رو رگت!

لبم و گاز می گیرم تا جیک نزنم…

تا نگم نرو… تا نگم تا آخر عمر واسه چشمات جون میدم…

– خدانگهدارت !

در و بااز میکنه… طااقتم تا می کشه… بیرون میره و در و می کوبه..

بغضم می شکنه… زانو میزنم…

داد میزنم خدااااااااا …

با صدای گوشیم به سختی از جام بلند میشم ، با دیدن اسم آرشام بدنم میلرزه…

دستم رو روی صفحه میکشم :

– آفرین انگار فیلم کارساز بود ، یاد گرفتی جواب بدی …

هق میزنم …

– اه بسه دیگه تو هم که همش داری گریه میکنی ، زنگ زدم بگم قراره فردا صبح یادت نره عشقم …

بلند بلند میخنده و گوشی رو قطع میکنه …

میخوابم رو تخت ، چشمام و می بندم …

اشک می ریزم و همه ی روزهای با ارتان بودنم رو مرور میکنم!

 

با صدای در اتاق رو تخت میشینم که در باز میشه و نازگل میاد تو اتاق و با دیدن من

همون جلو در با تعجب نگاهم میکنه :

– دلارام چیشده؟

باز اشکام بدون اجازه را خودشونو رو صورتم میگیرن …

دیگه خسته شدم از اشکایی که رسوام میکنن حال بدم رو …

نازگل به خودش میاد و به سمتم میاد ، بغلم میکنه …

سرمو میزارم رو شونش و بلند بلند گریه میکنم …

کمرم و نوازش میکنه…

غم صداش رو حس میکنم :

– عزیزدلم ، حرف بزن باهام ، بگو چی شده؟

تردید دارم ، نمیدونم گفتنش درست باشه یا نه …

اما حس میکنم دارم خفه میشم …

از سنگینی غمش نفس کشیدنم برام سخت شد …

شاید با گفتنش آروم بشم …

– دلارام بهم بگو دیگه ، مگه دوستت نیستم ؟

از گریه زیاد هق هق میکنم :

– آر ، آره نازگل دوستی …

اما نمیدونم چجوری بگم …

انقدر بد ، انقدر وحشتناکه ، انقدر غیر قابله باور …

برام یه لیوان آب میریز ه:

– آروم باش دلارام ، اب رو بخور اول.

آب میخورم ، نفس عمیق میکشم :

– نازگل میدونی که پای زنعموم شکسته بود ؟

– آره…

– خوب من چند روز پیش براش سوپ بردم … وقتی رفتم تو آرشام اونجا بود …

– خوب..

– خوب بعد قابلمه سوپ رو گذاشتم رو گاز ، رفتم سمت اتاق زنعمو که بهش سر بزنم اما

تو اتاق نبود ، خواستم برگردم که ….

با تعریفش بدنم و دستام هر لحظه سرد و سرد تر میشن و لرزش دستام بیشتر …

نازگل دستام رو محکم میگیره … ته نگاهش یه چیزی هست… یه شک …

_ادامش دلارام ؟

– آرشام اومد تو اتاق، آرشام عوضی اومد تو اتاق درو قفل کرد نازگل … نذاشت بیام بیرون … نذاشت و بدبختم کرد ، ناابودم کرد ، کل دارایی هامو گرفت ، زندگیم گرفت ، آرتانم رو گرفت.

دستای نازگل شل میشه …

چشماش پر اشک میشه ، اما بخاطر من ؟

حس میکنم یه چیزی تو نگاهش عوض میشه …

نمیدونم چی اما عوض میشه…

با ناباوری لب میزنه:

– امکان نداره …

_خودمم باورم نمیشه هنوز ، ببین دستمو …

خواستم بمیرم اما نشد …

نازگل به ارتان گفتم بره گفتم نمیخوامش …

اما من بی آرتان چیکار کنم ؟

آرشام قبلا تهدید کرد بود ، گفته بود دودمانمو به باد میده به دستم میاره اما فکر میکردم دروغه

نگاهش یخ میشه … سرد سرد …

– ارشام گفته بود دوستت داره؟

سرم و میندازم پایین …

از رو تخت پا میشه … زیادی دست پاچه شده، نمیفهمم چرا …

رفتارش یهو زیر و رو میشه …

جوری که از گفتنش پشیمون میشم!!!!

… ……………..

دکمه‌ی مانتوم و می بندم و کوله مو برمیدارم…

ساعت ۹ صبح با اون ویرانگر قرار دارم… حالم بده..دلتنگم… واسه آرتان.. واسه روزای

خوبمون … واسه خاطر هامون …

از پله ها که پایین میرم بابا همون طور که کتش و تنش میکنه نگران صدام میزنه:

– دل ارام؟

صداش غمگین…نگران…پربغض… خستس… و لعنت به اون…سمتش برمی گردم… جلو

میاد… مامان با چشمای اشکی بهم زل زد .. مگه چه شکلی شدم؟

_با آرتان به مشکل خوردید؟

اسمش کافیه تا قلبم بر روی دور تند..

_میشه بعدا حرف بزنیم… کلاسم دیر میشه!

– چرا خودکشی دل ارام؟ فکر این غصه داره مثل خوره وجودمو میخوره … تو فکر کردی اگه بلایی سرت می اومد…

حرفش و قطع میکنه… قبل از اینکه بغض مردونش بشکنه

… قبل از اینکه اشک مامان بریزه .. قبل از اینکه من مثل یه بمب ساعتی منفجر شم…

– دیونگی کردم… معذرت میخوام… برگشتم حرف می زنیم.

خدافظ!

مامان جلو میاد:

– نمیخوای بیشتر استراحت کنی؟ هیچیم نخوردی که!

نه خفه ای میگم و بیرون میرم.

سوار تاکسی میشم و خودم و به ادرسی که ارشام داد می رمونم….

یه ساختمون ده طبقس… زنگ واحد چهار و میزنم…

صداش و که میشنوم با انزجار میگم:

– باز کن!

وارد اسانسور میشم… به طبقه ی چهارم که میرسم از اسانسور بیرون میام و ارشام در

اپارتمان و باز میکنه…

با دیدنش باز همه ی وجودم یخ میزنه… استرس کشند ای می گیرم…

انگار دیگه نمیتونم جلو برم .. انگار پاهام به زمین می چسبه. … جلو میاد و مچ دستم و می

کشه.. همراهش کشیده میشم… در و می بنده..

نفس نفس می‌زنم… به در می چسبم… ازش می ترسم … دستم و بالا میاره به باند سفید

رنگ مچم نگاه میکنه…بغضم بزرگ و بزرگ تر میشه… عصبی

مچمو و رها میکنه و ازم دور میشه… دستی توی موهاش می کشه…

عصبی قدم میزنه و میگه:

_واسه چی همچین غلطی کردی؟

تموم نفرت مو می ریزم تو صدام:

– دلم خواست… به تو ربطی نداره آشغال… بازم این کار و میکنم… داغ خودم…

طوری میزنه توی دهانم که پرت میشم روی زمین … تموم صورتم بی حس میشه … از گوشام

و لبم خون می ریزه … جلوم می ایسته و خم میشه… از بین

دندونای قفل شدش داد میزنه:

– دلت غلط کرد نفله…مگه دست خودته… فکر نکردی بمیری من چه گوهی بخورم؟

هق هق میکنم … صورتم میسوزه … دستام میسوزه … زیر بغلمو می گیره اما دستاش و پس

میزنم:

– به من دست نزن دست نزن… ازت متنفرم!پوف کلافه ای می کشه و عقب میره ..

روی مبل می شینه…

سخت خودمو سمت دیوار می کشم و تکیه میدم

سرم و روی زانوهام میزارم..

صدای پاهاش و میشنوم که سمتم میاد

روبه روم روی پاهاش می شینه

– نگام کن!

سرم و بالا میارم و نگاش میکنم…

جدی و خشک زل میزنه به خون گوشه ی لبم و میگه:

– من از دستت نمی‌دادم … لااقل از حالا به بعد که دستم خورده، مال خودمی نمیشه از دستت داد… اصله اصلش خودت باید مفت و سخت من و بچسبی تا

عقدت کنم..پس این ادا ها رو بریز دور… پاشو ببین خونت و می پسندی؟

خسته و ناامید نگاش میکنم…

این کابوس تموم نمیشه…

ته این کابوس بیداری نیست…

با چشمای باز کابوس می بینم…

با این که داراییمو از دست دادم بازم تنهایی و ترجیه میدم…

نگاش میکنم… لبم میسوزه … دلم بیشتر…

التماس میکنم:

– دست از سرم بردار.. بخدا دوست ندارم… حتی دیگه قد یه پسر عمو دوست ندارم.. تو کشته مرد زیاد داری چرا میخوای با کسی که تنها حسش بهت تنفر ازدواج کنی؟

آرشام اما فقط تلخ میخنده

می خنده و با غرور میگه:

– مهم اینکه من چی دوس دارم!

بلند میشه باازوم می گیره و بلندم میکنه … سمت اتاق که می برتم محکم می کشتم

– کجا میبری منو!

می ایسته…

ترس و که توی چشمام می بینه… می خنده..

زیر پاهام و می گیر و از روی زمین بلندم میکنه…

داد میزنم و توی سینش می کوبم اما محل نمیده… تصور اینکه یه بار دیگه اون اتفاق بیفته

روانیم میکنه…

اروم میزارتم روی تخت:

– دوس داری اتاقو؟

و من فقط می تونم ببارم…

-اگه دوس نداری بگو همه رو بریزم بیرون با سلیقه ی خودت سرویس خوابت و بخر!

می خوام برم که هولم میده … عصبی میگه:

– یه دقیقه جفتک ننداز عه!

کنارم می شینه و بغلم میکنه… هر چی تلاش میکنم بی نتیجس… من این آغوشو

نمیخوام..

– ولم کن!

– من عاشق زورگفتنم… خشونتم توی خونمه .. پس آروم بگیر!

موهام و نوازش میکنه.. بو می کشه…

محکم می کوبم توی کمرش … هق هق میکنم:

– نامرد!

💕┋

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
جعفر
جعفر
7 ماه قبل

آقا من فهمیدم چی میشه … ارشام و دل آرام ازدواج میکنن بعد نازگل و ارتان هم از رو حرص اینا با هم ازدواج میکنن و در آخر همه عاشق هم میشن🗿🚶‍♂️🤌

لیکاوا
لیکاوا
7 ماه قبل

به این نازگل حس خوبی ندارم

،،،
،،،
7 ماه قبل

خداسرنوشت هیشکیواینطوری نکن خیلی درداوره
بله نازگلم عاشق ارشامه

بی نام
بی نام
7 ماه قبل

دلم میخواد آرشام رو با دستای خودم خفه کنم
نمیدونم چرا ولی دلم میخواد آرتان حقیقت رو بفهمه و دلارام هیچچچچچچچ وقتتتتت عاشق آرشام نشه

Aram
Aram
7 ماه قبل

سلام رمان قشنگیه من تا پارت ۲۰۰ خوردی خوندمش بعدش چنلشو گم کردم شما میدونید از کجا چنلشو پیدا کنم ؟

آخرین ویرایش 7 ماه قبل توسط Aram
رز مشکی
رز مشکی
پاسخ به  Aram
7 ماه قبل

میشه اسپویل کنی؟ تروخدااا🥲
لااقل ببینم تهش دختره عاشق ارشام میشه یا نه
الان یجوریم که دلم واسه ارتان کبابه و از طرفی هم از ارشام خوشم میاد یکم

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

ننه تلو خدا تند تند پارت بزار🥺
دلم میخواد آرشام حسوده تکه تکه کنم خاج تو مخ دلی چی میشد به آرتام میگفت دوسو داش یا کنار میومد یا ترکش میکرد

آهو
آهو
7 ماه قبل

بخداقلبم دردگرفت وای🥺

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x