47 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت70

0
(0)

 

 

میخنده:

– یا علی!

قطع میکنم و سیگارو توی جاسیگاری خاموش میکنم که باز گوشیم زنگ میخوره.. با دیدن شماره ی دل آرام گلوم میسوزه و پشت هم سرفه میزنم.

گوشیو برمیدارم و با شک جواب میدم:

– سرت خورده به جایی تو ن. ف. ل. ه؟

– خواستم… حالتو بپرسم … فکرمو وجدانم اذیت میکرد همین.

تند میشم که باز احساس نداشتم کار دستم نده:

– تو خیلی بیجا کردی که زنگ زدی.

– انگار خوبی!

داد میزنم:

– چیه؟ توقع داشتی رگ بزنم؟ یا قرص بخورم؟ یا سکته قلبی کنم از دوریت؟

– همینطورم داغونم آرشام پنهون کاری از آرتان حال و روز تو… خودم بچم بسم نیست؟

– حال و روز منو خط بزن از دلت مشغولیات من هنوز همون هیولام… نه توبه کردم نه یه شبه متحول شدم و عوض شدم. پس برو با وجدان راحت بچتو بزرگ کن.

بغض داره لعنتی. میدونم الان چشمای خوشگلش خیس از اشک و چونش می لرزه:

– باشه.. فقط میشه به خواهش کنم؟

هنوز مظلومه مظلوم و معصوم:

– بکن!

– میشه به بابات سر بزنی؟ عمو داره داغون میشه از بی تفاوتیت. حتی شده ظاهری بهش بگو پشیمونی بعدش برو سفر.

عصبی میخندم:

– چرا فکر کردی واسش مهمم؟

– خودم دیدم عکستو نگاه میکرد و آ.. ه میکشید… مگه میشه بچه واسه پدر و مادر مهمه نباشه؟ من بهش گفتم بخشیدمت بابام گفته بخشیدت. ولی میگه واسش ارزش نداشتم بیاد بگه ببخشید؟

خسته روی مبل رها میشم:

– من تاوان کارمو دادم… هنوز منتظر ببخشید منه؟ منو نمیشناسه؟ من به خدا هم نمیگم ببخشید بابا ولم کن.

– فقط ظاهری از ته دلت نه اصلا.. پدرته میشکنه دلش.. بخاطرت تا بیمارستان رفت بخدا آرشام.

صداش … التماس توی صداش داره روانیم میکنه.

– حرف نزن یه دقیقه

– چرا؟ عصبانی نشو ببخشید دیگه نمیگم اصلا.

صداش باعث میشه دلم بخواد توی آغوشم مچالش کنم:

– خفه شو دلی

سکوت میکنه صدای نفسای تند و ترسیده شو میشنوم این دختر هیچ وقت نفهمید چه مرگمه براش میمیرم

– شاید رفتم پیشش.. کاری نداری قطع کنم؟

پر بغض میگه:

-مرسی نه برو ببخشید.

– ببخشید و زهرمار الان چرا میگی ببخشید؟

اشکشو مثل همیشه در آوردم:

– خب چی بگم هرچی میگم داد میزنی.

گوشیو قطع میکنم… لعنت بهت دل آرام لعنت به من.

 

****

 

درو باز میکنه و محکم باهام دست میده لبخند خشکی میزنم یه جعبه از توی

جیبش بیرون میاره و سمتم میگیره:

– اینو از طرفت واسش خریدم چیز دیگه به ذهنم نرسید!

جعبه رو میگیرم:

– گردنبند؟

– آره بیا تو دیگه!

وارد حیاط که میشم صدا موزیک رو مخه.

یکی از گوشامو با انگشت اشاره

میگیرم:

– چه صدای بلند و مزخرفی

– داداش رفیق پروانس بابا خواستگار سمج پریا.

میخندم و پوریا سرتاپامو نگاه میکنه:

– میمردی یکی از کت و شلواراتو میپوشیدی؟

نیشخند میزنم:

– من واسه دومادیمم کت و شلوار تنم نکرد کسی، داداش!

نگاهی به شلوار جین و سوییشرت مشکی رنگم میندازه.

 

– همه جوره خوبی، پریا نمیدونه قرار بیای مطمئنم درد دستشو یادش میره.

وارد خونه که میشیم خوشبختانه خوندن اون مرتیکه‌ی بد صدا تموم میشه.. پروانه و پیمان سمتم میان پریا اما اون عقب ایستاده و مات من مونده در کل بیست نفر مهمون دارن که هیچ کدومو نمیشناسم… دختر و پسر…

پریا سمتم میاد… و نگاه مردک خوش صدا رو روم میبینم بیخیال نیشخند میزنم و به دیوار تکیه میدم.. پریا با ذوق نگام میکنه و من جز احترام هیچی ندارم برای این دختر زیادی عاشق.

– آرشام؟ باورم نمیشه اومدی

فقط لب میزنم:

– تولدت مبارک

جعبه رو که سمتش میگیرم چشماش از اشک برق میزنه جعبه رو با دست لرزون

میگیره و میگه:

– مرسی رفیق .

و اشکش میریزه… همین که گفت رفیق یعنی قبول کرده که عشقی نیست.

نگاش میکنم سریع اشکشو پاک میکنه:

– ببخشید گریه نمیکنم دیگه

– داره سکته میکنه!

متعجب میگه:

– کی؟

با ابرو به همون خواننده ی خوش صدا اشاره میکنم سمتش برمیگرده و باز نگام میکنه:

– کارن؟ اونم یه بدبختی مثل من عشق یه طرفه از سرطان بدتره آرشام.

دستمو میگیره..

– بیا بشین بیا تا به دوستام معرفیت کنم. البته این قدر از تیپ و قیافه و صدات واسشون گفتم دلشون میخواست از نزدیک ببیننت.

بی حوصله جلو میرم. پوریا هم کنار یه دختر لم داده و به ل. ون. د. ی. ش هرهر میخنده… پریا میگه:

– دوستان دخترا پسرا مهمون ویژه داریم!

همه سکوت میکنن و پری ادامه میده:

– آرشام .. رفیق فابریک داداش پوریام همونی که گفتم خوش صداترین آدمی که دیدم ولی واسه صداش برنامه نداره.

دخترا سوت میکشن و دست میزنن. پسرا هم ایولی میگن و هر کدوم چیزی میگن و من بی حوصله فقط میگم:

– خوشبختم

روی کاناپه میشینم و کارن گیتارشو سمتم میگیره:

– خوشحال میشیم این صدای مخملیو بشنویم!

گیتارو پس میزنم:

– اهنگای من به درد تولد نمیخوره

یکی از دخترا که موهاش از منم کوتاه تره میگه:

– آرشام جان بخون دیگه خیلی دوست داریم بشنویم… هرچی باشه خوبه!

پوریا با خنده چشمکی واسم میزنه و پریا کنارم میشینه:

– بخون دیگه واسه آخرین بار .

– نمیدونم چه کوفتی بخونم پیله نکن!

آب دهنشو سخت قورت میده و سختر میگه:

– همون آهنگ معروفت… همون که تازگیا فهمیدم واسه دلی خوندی.

چپ نگاش میکنم اصرار میکنه:

– چی بود اولش؟ دنیامی؟

– لعنت به تو پری.

گیتارو توی دستام میزاره خسته نفس مو فوت میکنم و همه کف میزنن میزنم و سکوت برقرار میشه و گوشی به دست مشغول فیلم گرفتن میشن…

« دنیامی.. تو مثل نفس میمونی هر جا همرامی

میدونی تموم زندگیمی دنیامی دیگه چی بگم بمونی و نری؟

شاید شد شاید موندیو دوباره هر چی باید شد

نگو هیچی روبه راه نمیشه شاید شد

دیگه چی بگم بمونی و نری؟

گلوم میسوزه… تنم گر میگیره… اما نشون نمیدم….

“نگاهم کن یه نگاه تو میتونه زندگیم باشه

تو که بودنت میتونه دلخوشیم باشه

بزار حس کنم همیشه دارمت

نگاهم کن بزار زندگی با تو دوباره برگردد

ببین عشقمون روزای سختو طی کرده

بزار حس کنم دوباره دارمت. ”

اشکای پریا میریزه پوریا چنگی به موهاش میزنه و بلند میشه بیرون میره.

 

” دیگه داره بد میشه ولی من نمیخوام از تو یک قدم دور شم.

 

بخوامم نمیشه جز تو با کسی جورشم دیگه چی بگم بمونی و نری

توی دلم آتیشه نمیخوام بدونی حالمو توی این روزا

کسی چی میدونه از یه آدم تنها …

دیگه چی بگم بمونی و نری؟ ”

گیتار و روی میز میزارم و همه دست میزنن .. پریا اما می ایسته و با گریه تشویقم میکنه… بقیه هم به تبعیت ازش بلند میشن و دست میزنن!

بعد از خوردن کیک بلند میشم. من خیلی وقته حوصله ی مهمونی و این جور جممارو ندارم. با همه خداحافظی میکنم و پیمان میگه:

– شام چی پس؟

– میل ندارم

پوریا و پری همراهم میان به حیاط که میرسیم پوریا دست میده:

– دمت گرم که اومدی پس فردا میام دنبالت بریم فرودگاه.

سر پری پایین می افته و من میگم:

– کسی نفهمه فقط شبخوش

میخوام برم که بازومو میگیره:

– نمیخوای با خانوادت خداحافظی کنی؟

آرشام با کی لج کردی؟

بی توجه بهش سمت در میرم که پری جلو میاد پوریا کلافه سمت ساختمون میره…

نگاش میکنم:

– برای اینکه از اینجا برم بیرون باید شما از جلوی در بری کنارا.

– عصبانی نباش بتونم حرف بزنم

کلافه پوفی میکشم…..

– پس فردا با پوریا میام فرودگاه .

میخوام سرش داد بزنم که میگه:

– نه داد نزن گوش کن.. قول میدم اذیت نشی… فقط خداحافظی.

– باشه. حالا برو عقب

جلو میاد… چشمامو عصبی می بندم:

– نکن پری

سرشو روی سینم میزاره. بغضش میترکه:

– ولکن پریا

سرشو روی سینم میزاره. بغضش میترکه:

– کاش اون آرشام سابقو یه بار دیگه میدیدم کاش قلبت سنگ نشده بود کاش این قدر بد نشده بودی.

دستام بی حس کنارمه تند میگم:

– پری بکش کنار.

– نمیخوام حسرت به دل بمونم

نچ کلافه ای میگم..

– آرشام؟ دنیا تا کی قراره این قدر کند و مزخرف بمونه؟

– پری برو بزار منم برم. من این روزا ظرفیتم پره.

– تا کی قراره همه‌ی عشقا یک طرفه باشه؟

بازوهاشو میگیرم سمت صندلی میبرم و میشینه:

– سعی کن باور کنی من یه جسدم که نفس میکشه. راه میره.. حرف میزنه.. ولی حسی نداره قلب نداره خب؟

سمت در میرم و بازش میکنم که میگه

– دنیامی.. دیگه چی بگم بمونی و نری؟؟

میخندم:

– آدم رفتنی میره حتی اگه بخاطرش تا پای چوپ دارم بری.. دیدار به قیامت پری.

بیرون میرم و درو میکوبم سوار ماشین میشم و گاز میدم با بالاترین سرعت میرم

و به خودم که میام جلوی خونه بابام پیاده میشم و قبل از پشیمون شدن زنگو میزنم… صدای مامانو میشنوم:

– آ… آرشام؟

– باز کن!

در با تیکی باز میشه. وارد حیاط میشم… به ساختمون که میرسم مامان سمتم میاد:

– خوبی عزیزم؟

– شوهرت هست؟

– بگو بابا میشنوه.. همینجاست!

میخوام وارد شم اما عقب نمیره با ترس نگام میکنه  آروم میگم:

– نیومدم دعوا .

عقب میره… وارد خونه میشم… بابا روی مبل نشسته و تلویزیون می بینه. لاغرتر شده… پیرتر شده… موهاش یک دست سفید شده… باورم نمیشه.. باورم نمیشه دو سال ندیدمش.

– سلام

 

 

بی هیچ عکس العملی خیره‌ی تلویزیون مونده.. جلو میرم:

– اینجور وقتا چی کار میکنن؟ بغل؟ ماچ؟ دو سال ندیدیم یه نگاه بنداز لااقل!

صدای گریه مامانو میشنوم بابا عصبی سر بلند میکنه:

– تا باز اعصابشو بهم نریختی برو بیرون.

– نیومدم بمونم. من اصلا دنیا که اومدم باید میرفتم پرورشگاه.. بدبختی از موندنم

شروع شد!

تلویزیونو خاموش میکنه و کنترلو روی میز پرت میکنه. بلند میشه. یقه مو میگیره. تموم تلاش مو میکنم تا نفهمه دیگه زور و قدرتم نداره.. مامان با گریه جلو مياد:

– اومده عذرخواهی کنه رسول توروخدا

کمرمو محکم به دیوار می کوبه:

– چی کم گذاشتم واست که حرف از پرورشگاه میزنی بی ن.ا.م. وس؟

– نگو بی ن.ا.م. و. س

داد میزنه:

– چی بگم؟ هان؟ چی بگم که لایقش باشی؟ آدم پشیمون سرش زیره و زبونش کوتاه نه مثل تو… نه مثل تو که تا پای دار منم منم کردی بکش و نبخش کردی… سرت بالا بود و سینت جلو… به چیت افتخار کردی؟

آروم میگم:

– نیومدم دعوا .

_از بچگیت توهم زدی بین تو و آرتان فرق میزاریم چی کم گذاشتم واست؟ کجا فرق گذاشتم؟ جز این بود که اون سر به راه بود و تو سر به هوا؟

خوبه که داره خالی میشه..

– باشه همه ی بدیا گردن من همه تقصیر با من من بد عالم… من خود شیطان دارم میرم فقط اومدم بگم منو کلا پاک کن از ذهنت که با آرامش زندگی کنی.. داری بابابزرگ میشی پس گذشته رو بریز دور.

دستاش از یقم می افته:

– فراموش کنم؟ همین؟

– چی بگم؟ بگم ببخش؟ آروم میشی باشه. ببخش ولی بدون من از روی ه. و. س از روی لذت از روی ل.اش.ی بازی و پدر سوختگی اون غلطو نکردم. عشق من بی رحم بود. مدل عاشقیم بی رحم بود اما تنها راه بود تنها کاری بود که میشد کرد. پای کارم موندم تا تهش رفتم همه کار کردم که عاشقش کنم ولی نشد.. همون عشق بی رحمانه همه چیو ازم گرفت. همه چی … من قبول کردم که شماها رو ندارم..

خم میشم شونشو می ب. و. س. مامان جلو میاد و با گریه بغلم میکنه.

عقب میرم و خداحافظی میکنم… جلوی در که میرسم بابا میگه:

– آرشام؟

می ایستم:

– من همه ی تلاش مو کردم چیزی کم نزارم فرقی نزارم بینتون به ولای علی

نمیدونم چیشد که تو این جوری شدی.

برمیگردم و نگاش میکنم خنثی و بی خیال میگم:

– مهم نیست.

بازومو میگیره:

– امیدوارم یه روز که پدر شدی این همه از بچت سردی و بیخیالی نبینی آرشام.

– اونی که دلم میخواست باهاش پدر بشمو یکی دیگه مادر کرد.

مامان هینی میکظه و توی صورتش میزنه  بابا با اخم و ساکت نگام میکنه. دستمو سمتش میگیرم:

– ممکنه دیگه هیچ وقت من و بینی پس یه خداحافظی جانانه بکن.

– تو تاوان کدوم گناه منی؟

سرمو بالا میگیرم و نفسمو فوت میکنم. بابا خسته و کلافه میگه:

– کجا رو کم گذاشتم که پشت سر زن برادرت میگی و ککتم نمیگزه؟

– نبش قبر نکن

صداش بالا میره:

– من؟ من یا تو؟ تو بی غیرت یه جو غیرت تو اون وجود بی وجودت نیست آرشام.

– من از زن داداشم نگفتم از عشقم گفتم از زن سابقم اینو میتونی درک کنی؟ یک سال زنم بود. کمه؟

یقه مو میگیره:

– زنت بود چون…

– چون و چراشو ول کن پدر من… به هر دلیل کوفتی ای زنم بود. محرمم بود یه بار نشستی بگی حالا آرشام یه گ.و ه. ی خورده لااقل زندگیشو حفظ کنیم که واسه هیچی گ. و.ه نخورده باشه به حیثیت و آبروش؟ یا فقط باز فکرت شد برگردوندن عشق آرتان؟

مامان با گریه روی صندلی میشینه.. بابا با حرص میگه.:

– دوست نداشت نامسلمون دوست نداشت بی غیرت دوست نداشت زورگو مظلوم کش… چه طوری نگهش میداشتم وقتی اسمت می اومد می لرزید؟

مامان با گریه میگه:

– بس… بس کنید. تا کی نمک میشید رو زخم هم؟ پدر و پسرید نه دشمن خونی!

بابا یقه مو ول میکنه عقب میره و سینشو ماساژ میده روی مبل که میشینه مامان هول بلند میشه.

 

 

هول بلند میشه:

– قلبته؟

بابا هیچی نمیگه مامان نگام میکنه :

– قرصاشو بیار آرشام تو اتاقشه روی میز.

و این بدترین چیزی که میشه اتفاق بیفته… پله ها رو بالا میرم… به اتاق که میرسم یه چیزی مثل همون طناب دار میوفته گردنم، درو باز میکنم و هزار تا جیغ توی سرم انعکاس پیدا میکنه.

«آرشام توروخدا بزار برم آرشام ؟»

چشمامو میبندم نفسمو بیرون میدم… سمت تخت میرم جیغ دل آرام بلندتر میشه:

– آرشام؟ آشغال. ولم کن.. آرتان؟ زن عمو؟ یکی کمک کنه!

قلبم میسوزه. پاکت قرصو چنگ میزنم بیرون میرم پله هارو که پایین میرم مامان داروهارو میگیره بابا که قرصارو میخوره نگام میکنه:

– توقع داشتی بعد اون مصیبت و بی آبرویی زندگیتم حفظ کنم واست؟ تو چه جور موجودی هستی پسر؟

– یه موجود کله خر آره توقع داشتم… من گ. و. ه زده بودم…. ولی بعدش خواستم زندگی بسازم مثل آدم مثل آدم بابا ولی نشد. اینکه نشد دلیلش نخواستن من نبود. اگه ازم کتک خورد اگه تحقیر شد اگه فحش خورد اگه حبس شد دلیلش فقط گفتن آرتان آرتانش توی گوشم بود حالام گفتن اینا چیزیو عوض نمیکنه.

من واسه هیچی باختم واسه هیچی بی آبرو و سابقه دار شدم واسه هیچی شدم این روانی که میبینی.. که هر دختری سمتم میاد یک ساعت بعد به قول شما می لرزه از ترس و حالش بهم میخوره از اخلاق گوهم فقط اومدم بگم منو ببخش. و خدانگهدار.

سمت در میرم مامان سمتم میاد:

– کی میری؟ پیش داییت میری دیگه آره؟

– تو همین هفته میرم

– میخوام بیام فرودگاه. بهم بگو.

نیشخند میزنم:

– مگه دلت نمیخواست گورمو گم کنم؟ پس این اشکا چیه؟ چرا هی منو میخندونی؟

– بی انصاف نشو موندم بین زندگی دو تا بچه هام چیکار کنم؟

– تلاش کن دردونتو زندگیش حفظ شه. حتی شده با حذف من از خانواده.

بابا الله اکبری زیر لب میگه و مامان گریش شدید تر میشه… بابا بلند میشه و سمتم میاد:

– چرا این زبونت مثل نیش عقرب میمونه؟! من بهت میگم نرو، بمون همینجا بمون پیش خودمون بمون ولی این بار عاقلانه زندگی کن کاری به زندگی برادرت نداشته باش هستی؟

– خجالت زدم کردید!

خشک شده نگام میکنه حرف اصلیو میزنم:

– نمیدونم دلتون با من صاف میشه یا نمیشه ولی دل من که البته از وجودش چندان مطمئن نیستم… صاف نمیشه باهاتون.. از بچگیم تا الان هزار و یک دلیل وجود داره که بگم آرتان سربه زیر و عاشق تر بودید پدر و مادر عزیزم؟

– آرشام…

– گوش کن بابا من نمیمونم نه بخاطر زندگی پسر نازتون. نه حتی بخاطر عروستون.. بخاطر خودم… میرم چون علاقه ای ندارم خودمو شکنجه کنم… دور میشم دور میشم تا واسه تنهاییمم دلیل قانع کننده ای داشته باشم.. تا اینجا زندگیم تنها و یه تنه به هرچی خواستم رسیدم حالا یا مونده واسم یا گرفتنش

بابا داد میزنه:

– دارم میگم من نگرفتمش بچه خودش جدا شد. به کی قسم بخورم ازت وحشت داشت. هنوزم داره!

تلخند میزنم:

– از بس خر بود. شب بخیر!

 

«** دل آرام **»

 

پوریا بهم خبر داده بود که آرشام فردا برای همیشه میره… خوشحال نبودم ناراحتم نبودم. بلاتکلیف بودم. نمیدونستم مقصرم یا گناهکار نمیدونستم قاتلم یا قربانی مونده بودم توی برزخ. اما یک چیزیو خوب میدونستم بخشیده بودمش از ته دل بخشیدم که شاید بعد از همه ی این روزای سخت و لعنتی بتونیم جفتمون با آرامش زندگی کنیم. روی تخت خوابیدم و آرتان مشغول مسواک زدنه عذاب وجدان پنهون کاری دوباره مو دارم ولی چاره ای نیست. از دستشویی که بیرون میاد برقو خاموش میکنه و سمتم میاد با لبخند خم میشه و شکممو م. ی. ب. و. س. ه… بغض میکنم… عذاب آوره که همه ی اینارو با یکی دیگه تجربه کردم….

– عشق بابا خوبه؟

میدونم که خودش خوب نیست. حس میکنم پریشونه ولی سعی میکنه بخاطر من

حرفی نزنه.. لبخند میزنم:

– خوبه فقط خسته شده از خواب و خونه.

کنارم دراز میکشه.. موهامو کنار میزنه:

– هفت ماه دیگه تحمل کنی تمومه.

– استراحت زیادیم عذابه بخدا

ل. ب. م. و می ب. و. س. ه سرمو روی س. ین. ش میزارم… نفس عمیق میکشه

میدونم عشقم ولی چاره ای نیست تحمل کن به عشق دیدنش.

– آرتان؟

– جان دلم؟

نگاش میکنم:

– حس میکنم یه چیزیت هست

– چه جالب.. منم این حسو دارم .

شوکه نگاش میکنم چشمای معصوم و همیشه آرومش امشب پریشون تر از همیشس:

 

– من خوبم آرتان ولی تو..

– فردا آرشام میره دل آرام !

نفس توی سینم حبس میشه… شوکه نگاش میکنم از کجا خبر داره؟ غمگین ادامه میده:

– یدونه برادر داشتم از دار دنیا و …

بغض داره… موهاشو چنگ میزنه… نگام میکنه:

– چی شد به اینجا رسید دلی؟

بغض کرده نگاش میکنم… بلند میشه و به تاج تخت تکیه میده:

– باورم نمیشه تا پای اعدام بردیمش و .. دو سال حبس کشید و…

– کی گفت میره؟

خم میشه و گوشیشو از عسلی کنار تخت برمیداره. قفلشو باز میکنه کنارش میشینم… گوشیو سمتم میگیره. پیام آرشامو میخونم:

« فردا زندگیت که نه این شهر که نه این کشور از وجودم خالی میشه… خیالت تخت گفتم که دیگه ترسی نمونه واسه زنت دیدار به قیامت.

گلومو میگیرم… دارم خفه میشم… داره خفه میشه. اشکم میچکه گوشیو روی میز پرت میکنه:

– خوب بلده با روان آدما بازی کنه. حتی اگه مقصر باشه… حتی اگه تا خرخره توی لجن باشه… باز تورو پر میکنه از عذاب.

میدونم… کاش میشد بگم که میدونم کاش میشد بگم منم پر کرده… اون قدر پر که داره حس زندگی از توی رگام میره

– دلی؟

نگاش میکنم. اشکامو پاک میکنه:

– دیگه نترس بزار از فردا یه زندگی بدون ترس داشته باشی!

– دلم سوخت

– این زندگیو سرنوشتو تنهاییو خودش واسه خودش انتخاب کرد.

سرمو زیر میندازم. شک ندارم دل اونم سوخته:

– چیکار کنم واسش تو ندیدی چیکار کرد باهام؟ با تو؟ با زندگیم؟ دل آرام من هنوز دارم تاوان کار اونو میدم… تو دو سال زنم بودی و یک سال اولو جون کندم تا بتونم مثل همه ی زن و شوهرا باشیم… جون کندم که نترسی که فکر نکنی منم دست بزن دارم که…

– میدونم میدونم آرتان ولی…

بغضم نمیزاره ادامه بدم. سرمو روی س. ی.ن. ش میزارم و میبارم… موهامو نوازش میکنه:

– تلاشمو کردم که فقط بتونم تورو خوشبخت کنم اون برادرم بود… فکر

میکنی من دردم نیومد؟ فکر میکنی من دلم نسوخت؟ فکر میکنی از زندگی که واسه خودش دست و پا کرده راضیم؟

بچگیامون دلم بچگیامونو میخواد.

صورتمو می ب.و س. ه

_آروم عزیز دلم اینو نگفتم که بهم بریزی. گفتم که ترسات تموم شه!

– بگم عذاب وجدان دارم میزنی توی دهنم؟

فقط نگام میکنه… سرمو زیر میندازم و موهام توی صورتم میریزه. چونمو میگیره و سرمو بالا میاره:

– عذاب وجدان چی؟

– نمیدونم… فقط حس میکنم … حس میکنم مسئولم توی این حال بدش.

– پشیمونی نموندی باهاش؟

چشمامو میبندم:

– آرتان؟

– چیزی جز این نمیشد برداشت کرد. بخواب شب بخیر!

بازوشو میگیرم و گیج و عصبی میگم:

– خل شدی؟

– آره. چرا نشم؟ همین دلسوزیتو کم داشتم. حتی خوشم نمیاد اسمشو بیاری بعد تو…

– باشه باشه آروم باش

نفسشو فوت میکنه دراز میکشه. منو توی بغلش میگیره:

– به همه ی دنیا خنثی باش دلی.

حتی حس نفرت نداشته باش حسای تو واسه منه.

– فقط دلم میخواد اونم خوشبخت بشه.

– میشه. آرشام بلده خودشو جمع کنه بخواب !

چشمامو میبندم زندگیمونو میسپارم به اون بالایی.

 

«**آرشام**»

 

لباسامو توی چمدون جا میدم… وسایلامو توی چمدون دیگه… هیچ حسی ندارم. هیچ حسی خالی و بی خیال پوریا رو نگاه میکنم:

– اومدنی شدی خبرم کن

سوئیچمو سمتش میگیرم.. جای سوئیچ مچ دستمو میگیره و منو سمت خودش میکشه بغلم میکنه و محکم توی کمرم میزنه.

 

– عوضی!

میخندم محکم تر میزنه. بغض داره:

– لاکردار احمق.

– نکن ن. ف. ل. ه دلو رودم کنده شد!

– خاک تو سر بی لیاقتت

بلند میخندم… عقب میرم و سوئیچو میگیره. سمت میز توالت برمیگردم کشو رو باز میکنم و قاب عکس دلیو بیرون میکشم.. پوریا جلو میاد:

– بدش به من.

قابو روی پیشونیم میزنم یه بار دو بار پوریا قابو از دستم میکشه:

– عکس زن مردم جاش تو خونت نیست!

هیچی نمیگم چمدونارو برمیدارم… بیرون میریم که زنگ خونه رو میزنن. پوریا با گفتن پریه سمت آیفون میره.

دو ساعت تا پروازم مونده. در باز میشه و پری وارد خونه میشه… خیره ی چمدونام میمونه.. بغض کرده نگام میکنه.

– میشه کلید خونتو بدی؟

پوریارو نگاه میکنم و بی حوصله میگم:

– چی میگه این؟

پوریا پوف کلافه ای میگه و سمتش میره:

– پری گفتم نمیشه دیگه

– چرا نشه؟ مگه نگفتی دنبال مستاجره؟ من مستاجر.

سرمو بالا میگیرم و میخندم. جلو میاد

– نخند. میخوام تو خونت زندگی کنم همین چیز زیادیه؟ پولشو ماه به ماه…

با اخم که نگاش میکنم خفه میشه. پوریا جلو میاد:

– ول کن پری… این الان وحشیه. خونه جدا میخوای چیکار.. تو که همش تو اون خونه تنهایی

– میخوام جایی که آرشام زندگی کرده زندگی کنم.

دستی دور دهنم میکشم و میگم:

– من اینجا همه گ. وه.ی خوردم جز زندگی کردن.

– نفس که کشیدی نکشیدی؟

– هوف پری چه اعصاب داری تو … کلیدو دادم پوری هر غلطی میخواید بکنید.

فعلا منو برسونید فرودگاه!

باشه ای میگه و پوریا یکی از چمدونارو برمیداره… حواس پری جمع میشه و سمت پوریا میره:

– اون قاب عکس کیه؟

سرمو بالا میگیرم و کلافه میگم:

– وای!

پوریا قابو بالا میاره:

– زن سابقش.

پری عکسو میگیره و مشتاق نگاش میکنه:

– چقدر نازه.. چشماشو!

پیشونیمو کلافه به در میزنم:

– خفه شو پری

– بی ادب

پوریا قابو میگیره و هر سه بیرون میریم… سوار ماشین که میشم صندلیو میخوابونم و چشمامو میبندم… پوریا حرکت میکنه. پری هم صندلی عقب ساکت میشینه بلاخره روز رفتن و کندن از همه چی رسید. صدای آروم پوریا رو میشنوم:

– خوبی آرشام؟

– عالی

به فرودگاه که میرسیم اشکای پری میریزه… پوریا بغلم میکنه و توی گوشم میگه:

– سر میزنم بهت.

– بزن.

– سعی کن از این بی حسی مزخرفت در بیای

– در اومدنم نمیاد.

میخنده و با مشت توی شکمم میزنه:

– دختر خارجی تور کن این دفعه

– ببر پریو!

برمیگرده و پری و نگاه میکنه. پری جلو میاد:

– دلم واست خیلی تنگ میشه!

– آخی!

با گریه میخنده:

– کوفت. بی احساس زشت

میخندم:

– چاکریم!

 

– کی برمیگردی؟

میخندم… بلند. با درد

– دو سه ساعت دیگه!

– آرشام… توروخدا سر بزن ایران نیای من میام!

پوریا دستشو میگیره:

– بریم پری

خداحافظی میکنیم.

منتظر میشینم تا موقع اعلام پرواز …

قبل از رفتن گوشیمو بیرون میکشم… سلفی میگیرم و عکسو برای دل آرام میفرستم.

تا خیالش راحت بشه که رفتم که رفتم.

 

«**دل آرام**»

 

بعد از دیدن اون عکسی که آرشام فرستاد حس میکنم یه چیزی از وجودم کنده شد رفت ولی با رفتنش یه مشت عذاب وجدان گذاشت واسم رفت ولی به هیچکس فکر نکرد.. نه مادرش نه پدرش نه آرتان نه رفیقاش نه هیچ کس دیگه.. با خودم فکر میکنم یه آدم چقدر میتونه سرد و بی احساس باشه و پشت پا بزنه به همه چی و همه کس.

روی تخت دراز کشیدم و دکتر کمی ژل روی شکمم می ریزه آرتان با لبخند و دست به سینه به دیوار تکیه داده و نگام میکنه….

دکتر میگه:

– ده هفتته عزیزم.

لبخند میزنم آرتان خیره مانیتور مونده…

– جنسیتش حدودا چهار ماهگی مشخص میشه. ولی…

با استرس نگاش میکنم لبخند میزنه:

– باباش دختر بیشتر دوست داره یا پسر؟

آرتان این روزا آرومه ..

– مهم اینکه بمونه واسمون فرقی نداره دختر یا پسر.

– فکر میکنم پسره… باز جواب قطعیو ۴ ماهگی بهتون میدم… اینم صدای قلبش

صدای قلبش گوشمو پر میکنه. چشمامو می بندم و لبخند میزنم.

چند تا دستمال بهم میده و بلند میشه

– شکمتو پاک کن بیا عزیزم

بیرون که میره اشکم میچکه آرتان دستمالو میگیره و روی شکمم میکشه.

– گریه چرا؟

– دوسش دارم نمیخوام از دستش بدم.

دکمه های مانتومو میبنده

– از دستش نمیدی مراقبیم نترس

هر دو بیرون میریم و مقابل میز دکتر میشینیم که میگه:

– قرصای فولیک اسیدتو حتما بخور استراحت مطلق فراموش نشه…..

استرس بیخوابی گرسنگی گریه هیجان، سیگار و قلیون . ممنوع

نسخه رو سمت آرتان میگیره:

– این بارداری هنوز پر خطره… پس باید چهارچشمی مراقبش باشی آقای پدر حواست به تغذیشم باشه..!

– حتما

از مطب که بیرون میایم هر دو سوار ماشین میشیم. حالت تهوع بدی دارم آرتان نگام میکنه:

– چیزی میخوری بگیرم؟

– نه فقط بریم من لباس بچه ببینم

میخنده:

– گفت احتمالا پسره بزار مطمئن شیم بعد واسش خرید کنیم دیوونه جان

– حس خودمم میگه پسره آخه، آرتان اسمشو چی بزاریم؟

حرکت میکنه و با خنده میگه:

– بزار مطمئن شیم دختر.

– تو دختر دوست داشتی؟

– نه من جفتشو دوس دارم اصل قضیه اینکه تو مامان بچم باشی.

میخنده و خم میشم گونه‌شو می. بو. س. م با خنده نگام میکنه. کنار خیابان مقابل یه فروشگاه بزرگ سیسمونی ترمز میکنه.

– فقط باید زود برگردیم دیدی که دکتر گفت استراحت مطلق.

با ذوق به فروشگاه نگاه میکنم پیاده میشم و هر دو داخل فروشگاه میریم. با خنده و

ذوق همه‌ی لباسا و کفشارو نگاه میکنیم. یه جفت کتونی کوچیک سفید رنگو

برمیدارم.

– این خیلی خوبه

با عشق نگام میکنه

لبخند میزنه

– بپرم حساب کنم هرچی میخوای؟

 

_عاشقتم که! !

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
47 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
شیرین
شیرین
6 ماه قبل

نقدی ب رمان و کامنت ها
چرا میگین دلی هم آرشامو میخواد هم آرتان؟ چ ربطی داره خو؟!
منم جاش بودم ناراحت میشدم برای آرشام
ولی دلیل نمیشه دوسش داشته باشم
دو اینکه تو ایران شاید خیلیا مون تبعیض هایی رو تو خانواده هامون تحمل کردیم دلیل نمیشه ب بقیه تجاوز کنیم!
سه اینکه چجوری دوست داشتن لعنتی هست که اونقدر دلی ازش کتک خورد از همون اولش ها!
چهار اینکه آخر سر همیشه تقصیر دختره س!!
پنج اینکه آرشام خوشبخت شه باشه خو! چرا میخواین مثلا از چشم دلی و آرتان بزنه بیرون این خوشبختی؟!
من همیشه سر اتمام رمان ها و کامنت هایی که همیشه در جهت تایید پسرهان اینقدر حرص میخورم ولی هیچوقت فایده نداره 😂😂

نرگس
نرگس
6 ماه قبل

احتمالاً آرتان فوت می‌کنه و دوباره زن ارشام‌میشه

و آنوقت چقدر چندش میشه
من حالم بد میشه ازاین دست به دست شدن دلارام

لیلی
لیلی
پاسخ به  نرگس
6 ماه قبل

دلارام هر دو تا رو میخواد، هم خدا رو هم خرما رو

رضا میر
رضا میر
6 ماه قبل

توی این رمان همه ی تقصیری دارن مقصر فقط آرشام نیس،دلارام چون دهنشو بست و چیزی نگفت، آرتان چون حرفای بقیع از جمله نازگل و باور کرد،پدرو مادر دلارام چون پشتشو خالی کردن و نپرسیدن ازش،نازگل چون بخاطر انتقام اون کارو درحالی ک حقیقت و میدونست کرد،پدر مادر آرشام چون کاری کردن بچشون احساس کنه آرتان و بیشتر دوست دارن،همه ی جورایی مقصرن

ایسان
ایسان
6 ماه قبل

نداجانم وقتت بخیر .میشه لطف کنی یه پارت دیگه بزاری بخدا خیلی توی فکر ارشامم .تولو خدا بژار🥺😶

ایسان
ایسان
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

اشکال نداره عزیزم فدای سرت ولی فردا جبرا کن برامون و۳تا پارت بزار. قلبونت بلم.🥳😘

یلدا
یلدا
6 ماه قبل

احساس می کنم درادامه داستان یه اتفاق هایی میوفته که ارشام به دلارام میرسه بالاخره
حالا باید صبر کنیم ببینیم

‌‌M
‌‌M
پاسخ به  یلدا
6 ماه قبل

به نظر من به پریا میرسه

علوی
علوی
پاسخ به  یلدا
6 ماه قبل

بعد قراره هه بگن آخی، پریا گناه داشت.
اگه قراره به طریقی همه اونا که در مورد آرشام کم گذاشتن تنبیه بشن، باید آرشام قوی، خوشبخت و شاد بشه. بدون حضور و کمک حتی یکی از اونا. پریا بهترین گزینه‌است در این مورد.
با پریا ازدواج کنه، پریا عاشقش باشه، کم کم اینو هم عاشق خودش کنه، دوتا بچه داشته باشن، پولی که از پارو بالا می‌ره، مسافرت، خوشی، خوشبختی درست جلو چشم‌های همه!
مشکل آرشام این بود که کسی کنار آرتان اینو نمی‌دید، اونقدر بزرگ و خوشبخت بشه که آرتان و زنش تو آوازه خوشبختی و موفقیت‌های این دیده نشن.

ماهلین خاکپور
ماهلین خاکپور
پاسخ به  علوی
6 ماه قبل

دقیقا این رمان به پایانی اینگونه نیاز دارد تا هم جذابیت داشته باشه هم جنبه امیدواری و تلاش و خوشبخت شدن بیشترنسبت به رقبا حتی در شرایط فردی مثل آرشام را داشته باشد

ماهلین خاکپور
ماهلین خاکپور
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

ممنونم شما لطف دارید🙏

ماهلین خاکپور
ماهلین خاکپور
6 ماه قبل

سلام شبتون بخیر
خسته نباشید نویسنده عزیز
امکانش هست تعداد پارت ها در طول روز سه تا باشه یا امشب حداقل یک پارت دیگه هم بگذارید؟؟

طیبه
طیبه
6 ماه قبل

رمان برای من بخون برای من بمون بخونید خیلی قشنگه😍

طیبه
طیبه
6 ماه قبل

رمان برای من بخون برای من بمون رو بخونید خیلی قشنگیه 😍

آخرین ویرایش 6 ماه قبل توسط طیبه
راحیل
راحیل
6 ماه قبل

ممنونم مهربونم ندایی جونم عزیز دلی

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

هستی؟؟

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

یا پیغمبر 😦😦😦
چه قدر گرون

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

تهران خب گرون تره

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
6 ماه قبل

نمی دونم ندا والا،، پارسال یادته بردمش سه روز؟
اونجا جای خوبی بود ، نزدیک ترینمونه ، شاید ببرم اونجا
ولی نمی دونم چیه فک نکنم خ باشه 😂😂😂

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

آره راس میگی تو با ماشین ببر
ما بدبخت بیچاره هام با خر 😂😂

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

من هنوز نبردم

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

چرا میزارم ،، ولی هنوز نپرسیدم چقده

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

آره خدا کنه خیلی گرون نباشه تا ببرم راحت شم 😂😂

Asaadi
Asaadi
6 ماه قبل

مرسی نداجون❤

ایسان
ایسان
6 ماه قبل

خخخ دلارام پانشه دنبالش بره

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  ایسان
6 ماه قبل

همه ی پیامت چقدر دیس لایک میخورن😂

ایسان
ایسان
پاسخ به  رضا میر
6 ماه قبل

خخخ اره بکسی ربطی نداره هههه

ایسان
ایسان
6 ماه قبل

الهی بمیرم برا ارشام .ندا جونم ممنون از پارت گزاریت

ایسان
ایسان
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

فدات

به تو چه😐
به تو چه😐
6 ماه قبل

اه چ بدم از دلارام میاد حالا که پسره میخواد بره این ولش نمیکنه ایششش.

ندایی مگه قرار نبود ارشامم عاشق شه؟؟؟؟

دیانا
دیانا
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

وقتی که خواب بودی

بانو
بانو
پاسخ به  به تو چه😐
6 ماه قبل

آره والا منم بدم میاد از این دختره 😒😒همه چی رو ریخته بهم از اول اشتباهات خودش بود که زندگیش خراب کرد…

ان‌شاءالله آرشام از این به بعد خوب زندگی میکنه

Maman arya
Maman arya
6 ماه قبل

ظهر ی عکس نوشته از تتلو دیدم نوشته بود نچسب ب کسی ک دوسش داری ب کسی بچسب ک دوستت داره…. دقیقا حکایت حال آرشامه و خیلی از عشق های یک طرفه….

نرگس
نرگس
پاسخ به  Maman arya
6 ماه قبل

واقعااااا
بچسب به کسی که دوستت داره

در این قسمت دلی هم‌ چندش شد
حتی اگر بعداز مرگ آرتان با آرشام ازدواج کنه خیلی خیلی پست میشه

این دلارام هم دلش پیش آرتان هم ارشام عق عق عق

دل یکی دلبر یکی

دسته‌ها

47
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x