29 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت72

0
(0)

 

 

تو گفتی پشت من هستی تو به من قول دادی…

من شرارتی نبودم تو منو هول دادی”

 

صدای در و زنگ باعث میشه گیتارو کنار بزارم از جا بلند میشم.. یکی پشت هم به در می کوبه… عصبی و با اخمای درهم سمت در میرم در و که باز میکنم گندم با صورت و موهای عرق کرده که به پیشونیش چسبیده دو تا دستاشو روی سینم میزاره و هولم میده.. عقب میرم با ترس نفس نفس میزنه و پشت سرشو نگاه میکنه… وارد خونه میشه و درو میکوبه با اخم نگاش میکنم:

– چه خبره؟

دستشو روی سینش میزاره و به در تکیه میده چشماشو می بنده و آب گلوشو

سخت قورت میده.

– الان میگم!

صدای کوبیدن در واحد روبه روییو میشنوم و صدای همون مرتیکه… جلو میرم… با ترس از جا می پره و دستاشو روی لبام میزاره از سردیش جا میخورم. با التماس میگه:

– تورو خدا… نگو … من اینجام.

عصبی دستشو پس میزنم:

– حوصله‌ی من قد این بچه بازیا نیست خانوم!

– جبران میکنم… اصلا همه چیو میگم واست… فقط بزار بره. بزار فکر کنه نیستم.

انگشت اشاره مو تهدید وار سمتش میگیرم:

– منو قاتی این بچه بازیا نکن!

– بخاطر عمو فریدون بهم کمک کن فقط امشب.

کلافه نفسمو فوت میکنم صدای فریاد همون پسرو میشنوم:

– فکر کردی بچه بازیه؟ بزنی زیر همه چی و تموم؟

هولش میدم عقب و از چشمی نگاه میکنم کلید میندازه وارد خونه میشه برمی گردم و نگاش میکنم:

– واسه چی میترسی ازش؟ مگه شوهرت نیست؟

بغض میکنه. سرشو زیر میندازه:

– طلاق میخوام.

اسم طلاق سرب داغ میشه و میریزه رو قلبم جلو میرم دستامو توی جیبام میبرم و میگم:

– کسی به شما گفته بنده وکیلم؟

– اما آرشام گوش کن…

– نچ شما گوش کن… نه دنبال دردسرم نه از دردسرای زن شوهردار و حرفای

پشتش بی خبر… پس از خونه‌ی من همین حالا برو بیرون خانوم گندم.

اشکش میریزه:

– بخدا رابطه ی ما چند ماهه که تموم شده اصلا دیگه جدا زندگی میکنیم. درخواست طلاق دادم. فقط وقتی م. س. ت میکنه و مواد میکشه و توهم میزنه میاد یا منو میگیره زیر مشت و لگد یا..

– اینا کوچکترین ربطی به من نداره!

شوکه نگام میکنه…

– من یه انسانم ازتون کمک میخوام… دارم میگم زده به سرش… اگه منو ببینه…

اشکاشو پاک میکنه:

– فکر میکردم چون هم وطنیم و خواهرزاده ی عمو فریدون حداقل بهم پناه میدید..

ولی اشتباه کردم…!

سمت در میره. عصبی کف دستمو روی در میزنم:

– بفهمه خونه ی منی…

– نمیفهمه.. قول میدم

عقب میرم موهامو چنگ میزنم زنگ واحد که میخوره ترسیده پشتم پنهون میشه… برمیگرده و خیره‌ی چشمای درشت و ترسیدش آروم میگم:

– برو تو اتاق

و اصلا نمیفهمم چرا کمکش میکنم. برای اینکه صحنه سازیم کامل باشه تی شرت مو

از تنم بیرون میکشم… موهامو بهم میریزم و برق سالنو خاموش میکنم.. درو باز

میکنم و با چشمای خ. م. ا.ر نگاش میکنم:

-بله؟

پیداست م. س. ت. ه و توی حال خودش نیست.

– ببخشید … خواب بودید؟

– بله فرمایش؟

– شما متوجه نشدید همسر من کجا رفتن؟

بوی دهنش حالمو بهم میزنه.. عقب تر میرم:

– مگه بنده مفتشم آقا؟

اونم عقب میره و صورتشو میخارونه:

– عذر میخوام. شب خوش.

عقب که میره در و می بندم… برمیگردم… می بینم که ترسیده توی چارچوب در

ایستاده… خیره‌ی چشمای اشکیش میگم:

– کی شرتو کم میکنی؟

 

 

– نامید بشه میره.

گفتم که ما جدا زندگی میکنیم.

روی مبل می شینم سمتم میاد:

– مرسی بابت امشب

– خواهش.

 

«**گندم**»

 

نگاهی به اخمای در همش میکنم… و لباسی که نمیدونم چرا تنش نمیکنه.. هیکل محشری داره. خودمو لعنت میکنم و ازش چشم میگیرم خم میشم و گیتارشو برمیدارم… نگاش بالا میاد. از چشمای جدی و کلافش میترسم ولی میگم:

– میخونی؟

محکم و بی هیچ انعطافی میگه:

– نه!

– میدونم مزاحم استراحتت شدم ولی…

 

تی شرت شو بلاخره از سرش رد میکنه. بعد دستاشو داخل آستیناش میبره و میگه:

– ولی و اما نداره دیگه برو ببین شوهرت رفته برو خونت لالام.

عجيبه واسم این همه سردی و بدخلقیش یه جوری بی حوصله است که کلا میترسم چیزی بگم منی که هیچ جا کم نمیارم منی که رفتار بدتر از اینم دیدم. نمیدونم چرا از چشمای خالی این مرد میترسم… گیتارو روی میز میزارم و میگم:

– خب من از کجا بدونم رفته یا نه؟

– هوف… شما خانوما با اون چشماتون که یه بندم جاشون خیسه همه کاراتونو راه می ندازید نه؟

خندم میگیره:

– چشمم مگه جاش خیس میشه؟

– الان برم ببینم رفته میری دیگه یت میترسی باز نصف شب بیاد سراغت؟

با خنده لبمو گاز میگیرم:

– بترسم میزاری بمونم؟

– بفرما چایی!

میخندم.

بلند میشه و سمت در میره درو باز میکنه بیرون میره و درو نیم باز میزاره… با استرس گیتارشو برمیدارم که وارد خونه میشه. همون طور که سمت

پنجره میره میگه:

– ماشین داره؟

– آره!

پاشو بیا ببین هست یا نه!

گیتارو روی میز میزارم و بلند میشم سمتش میرم کنارش می ایستم و خم میشم….

بوی عطرش و ارتفاع بلندی مستم میکنه.. گیج میزنم:

– هست؟

 

نگاش میکنم… گیج فقط میگم:

– چی؟

– خر بابابزرگ خدا بیامرز من!

نگاهی به چهره‌ی عصبیش میکنم و سعی میکنم نخندم باز خیابونو نگاه میکنم…

– نه نیست

پرده‌رو میکشه عقب میرم:

– پس به سلامت خانوم.

– چرا این قدر بی اعصابی شما؟ نمیشه یه دهن بخونی منم یه قهوه ی خوشمزه

مهمونت کنم؟

جلو میاد… دستاشو به کمرش میزاره و جدی جلو میاد… عقب میرم. با ترس میگم:

-چی.. چیشد؟

– شما یه خانوم متاهل و متعهدی؟

– چه ربطی داره؟

کمرم به دیوار میخوره.. مقابلم می ایسته:

– ربطش اینکه باید واسه شوهرت قهوه ی خوشمزه درست کنی!

– در موردم بد فکر کردی؟

سرشو بالا می گیره. خیره‌ی سقف کلافه میگه:

– برو بیرون

بغض کرده میگم:

– من آدم بدی نیستم. تعهد حالیمه.. اصلا منظور و قصد بدی پشت حرکات و حرفام نبود و نیست… من خیلی ساله که اینجا زندگی میکنم فرهنگ و اخلاق و رفتارم کلا اینطوری شده. یادم میره ایران و مردای ایرانی هر حرکت خانومیو میزارن پای ف.. ا.. ح… ش.. گ.. ی

سرش به ضرب پایین میاد یه جوری نگام میکنه که چهارستون بدنم میلرزه… ولی اشکمو پاک میکنم:

– هر چی در مورد من فکر کردی بریز دور.. اگه از عمو فریدون بپرسی اخلاق منو میگه بهت.. هدف من فقط پیدا کردن یه دوست ایرونی بود. همین… اینکه از صداتم خوشم اومد که مورد نداره داره؟ اگه داشت هیچ خواننده‌ای هیچ طرفداری نداشت.

خیره و عصبی فقط نگام میکنه.

 

 

– بابت کمک امشبت ممنون.. ببخشید. شب بخیر!

میخوام برم که دستشو به دیوار میزنه از جا میپرم نگاش میکنم…

– مردای ایرانو یه بار دیگه واسه من توصیف کن!

– هوف. این آدم سختگیر از کجا اومده؟ هر چیزی بگی اگه پشتش فکر نکرده باشی به فنامیری.

– منظورم… منظورم این بود همه‌ی حرکات دخترارو بد برداشت میکنید.. بلند میخندیم میگید سبک و جلف… آروم میخندیدم میگید ع. ش. و. ه اومد. سنگین رفتار…

– بسه… هیچ وقت یه نسخه رو واسه همه نییچ همه رو هم یه جور قضاوت نکن!

 

– ولی تو دقیقا همینکارو کردی… تا گفتم قهوه و آهنگ گفتی متاهل و متعهدی.

چون منو شما یه هفتس باهم آشنا شدیم و نیم ساعت هم کلام…

– چرا باید نصف شب باهات تو خونم قهوه بخورم؟

سرمو زیر می ندازم موهام توی صورتم میریزه. فقط میگم:

– چون خیلی تنهام یه چیزی گفتم دستتو بردار برم.

– به سلامت.

دستشو برمیداره. عقب میره… بغض کرده از کنارش میگذرم.. به در که میرسم میگم:

– شما مردا چرا فکر میکنید از حس و قلب و مهربونیاتون استفاده نکنید یعنی بزرگ شدید؟

اون قدر خشک و جدی و محکم میگه که قلبم خالی میشه:

– اینایی که گفتی چی هست؟

نگاش میکنم… لبخند تلخی میزنم راست میگه… چشماش هیچ کدوم از حسای خوب دنیارو نداره.

 

«**دل آرام**»

 

دو هفته ست از رفتن آرشام گذشته همه چی آرومه… همه چی آرومه و کودک من در حال رشده ولی باباش… باباش خوب نیست آرتان نرمال نیست. حواسش به من هست ولی به خودش نه… مثل همیشه آرامش نداره بی حوصله است… و دلم میخواد بدونم چشه ولی به جایی نمیرسم مامان سینی شیر موزو روی میز میزاره:

– آرتان الان خونس؟

– آره.. اومدن بودن اتاق بچه رو کاغذ دیواری کنن .. هفته پیش رفتیم یه طرح خوشگل پسندیدیم… دیگه آرتان گفت بیام اینجا راحت باشم شب میاد دنبالم.

مامان لیوانو سمتم میگیره و میپرسه:

– همه چی خوبه دلی؟

لبخند مو حفظ میکنم و میگم:

– آره همه چی خوبه چرا بد باشه؟ فقط یکم نگران حال زن عمویم.

مامان نفس عمیقی میکشه و میگه:

– دیروز خونشون بودم هنوز روبه راه نبود نگران تنهایی آرشام… حقم داره. وقتی شنیدم رفته مثل یخ وا رفتم!

لبخند مصنوعی میزنم:

– بیخیال مامان .. بهتره در موردش حرف نزنیم!

– دل آرام؟ واقعا آرشام سراغ تو نیومد؟ تو ندیدیش؟ چطور ممکنه؟

کلافه لیوانو روی میز میزارم:

– چرا باید سراغ من بیاد مامان؟

چی بگم والا.. قبل طلاقت این قدر تهدید کرد که کل دو سالو کابوس میدیدم… برم یه فکری واسه شام کنم. بخور شیر موز تو.

بلند میشه و سمت آشپزخونه میره نفس عمیق میکشم… کیف مو باز میکنم و دنبال گوشیم میگردم اما نیست توی جیب پالتومو میگردم جا گذاشتمش یا گمش کردم نمیدونم.. بلند میشم و تلفن خونه رو برمیدارم شمار‌ه‌ی گوشیمو می گیرم و بعد چند تا بوق صدای آرتانو میشنوم؛

– سلام خوبی افکر کردم گم کردم گوشیمو.

– سلام عزیزم نخ خونه جا گذاشتی خوبی که؟!

روی مبل میشینم و میگم:

– اوهوم خوبم میخواستم از اتاق عکس بفرستی خوشگل شده؟

میخنده:

– تکمیل نشده که هنوز مامان خانوم.

با عشق لبخند میزنم:

– هر چقدرش درست شده میخوام ببینم برو عکس بگیر بفرست گوشی مامانم.

– الان میرم میگیرم امر دیگه خانوم خانوما؟

میخندم:

– عاشقم بمون

– مگه میشه نمونم؟

– عاشقتم!

میخنده و میگه:

 

– من زیاد نمیتونم حرف بزنم.

– عه تنها نیستی ؟باشه برو.

خداحافظی میکنیم و سمت آشپرخونه برمی گردم:

– مامان؟ گوشیت کجاست؟

صداشو از آشپزخونه میشنوم:

– روی کانتر عزیزم.

بلند میشم و گوشیو برمیدارم. و منتظر عکس میمونم.

 

«**آرتان**»

 

وارد اتاق میشم و با گوشی خودش از قسمتی از دیوار که کامل شده عکس میگیرم وارد تلگرام میشم و دنبال اسم زن عمو میگردم با دیدن اسم پوریا یه لحظه مکث میکنم. پوریا؟ کدوم پوریا؟ صدای افتادن چیزیو از دست آقای مشیری میشنوم.

چیزی توی گوشم زنگ میخوره سرم بالا میاد.

آقای مشیری مترو از روی زمین برمیداره و عذرخواهی میکنه بی حواس باز به گوشی نگاه میکنم .

وارد صفحه چت میشم و سرم با دیدن پیام پوریا خواب میره:

« من میدونم تو چی میگی ولی با اومدنت فقط بیشتر گوه میزنید به زندگیتون نیا دلی خونه ی آرشام هیچ خبری نیست حتی اگه منم باشم اون آدم غیر قابل پیش بینی همون سری قبل که اومد خونت بس نشد واست؟ درس عبرت نشد؟ نیا آرتان بفهمه تاریخ تکرار میشه به مولا.»

 

عقب میرم یه حجم بزرگی مثل توپ توی گلومه پیام دلیو میخونم:

« میخوام واسه آخرین بار ببینمش، حرفاشو بشنوم.»

گلومو چنگ میزنم هوا نمیرسه از صفحه بیرون میام مخاطبارو بالا و پایین میکنم و با دیدن اسم آرشام شقیقه هام تیر میکشه میخونم میخونم و بیشتر آتیش میگیرم. پیامای قبل پاک شده و فقط ۳ تا پیام مونده که احتمالا فراموش کرده اینارم پاک کنه تماساشو چک میکنم. دو بار باهاش تماس گرفته صدای مشیریو ضعیف و اکو دار میشنوم:

– آقای کاویانی؟ چیزی شده؟ رنگ توی صورتت نیست داداش.

زانوهام تا میشه همون کف میشینم. مشیری سمت شاگردش برمیگرده:

– یه لیوان آب بیار طاها

مقابلم روی زانوهاش میشینه:

– چیشده داداش؟ خبر بدی رسیده خدایی نکرده؟ زنگ بزنم اورژانس؟

سخت به پنجره اشاره میکنم:

– اونو باز کن

– باشه.

سریع بلند میشه… پنجره رو باز میکنه. طاها لیوان آبو دستم میده. یکم میخورم…

پشت هم نفس میکشم و سخت میگم:

– امروزو برید. برای ادامه ی کار باهاتون تماس می گیرم.

– ولی آخه.

– آقای مشیری برید لطفا.

اوکی ای میگه و وسایلشونو جمع میکنن بیرون که میرن گوشی دلیو برمیدارم و شماره ی پوریا رو می گیرم… و همه ی سعیو میکنم فقط نفس بکشم .. صداشو

میشنوم:

– جانم دلی؟

چشمامو می بندم:

– دلی؟ الو؟ داری صدامو؟ خوبی که؟

حق با ارشام بود… من یه آدم بزدل نفهم احمقم.

صدایی ازش نمیشنوم. بلاخره میگه:

– چیشده دلی؟

– پوریا مثل بچه ی آدم به سوالام جواب بده… راست و درست. خر فرضم کنی…

– چته آرتان؟

سخت بلند میشم از اتاق بیرون میزنم… دلی باز با گوشیم تماس میگیره رد میزنم و میگم:

– آرشام اومده خونه ی ما؟

حرفی نمیزنه داد میزنم:

– زن من تا خونه ی سابق شوهر سابقش رفته ؟؟

– آرتان چی میگی؟ کی گفته این چرندیاتو؟

هوار میکشم:

– پیاماتونو خوندم انکارش کن… میتونی؟ میتونی ثابت کنی چرنده؟ من از خدامه تو فقط ثابت کن ثابت کن زن من … عشق من… بعد از سه سال هنوز باهام رو راسته صادقه پنهون کاری نداره.

– آروم تر آرتان سکته میکنی بقران بزار بیام حرف بزنیم. گوش بده.

– همه ی حماقتم از این گوش دادنامه از سادگیام از بخشیدنام آرشام گرگ بود و من بره کی برد؟ از زندون برگشت و اومد سراغ زنم و من حتی نفهمیدم. چقدر به ریش من خندید؟

کلافه میگه:

– یکم آروم بگیر. خواهش میکنم من توضیح میدم داری بد…

– توضیحو قبل لو رفتن میدن زن من رفته خونه ی آرشام چه غلطی کنه؟ به من فکر نکرد؟ به من فکر نکردید؟

 

 

– بابا به ولای علی من گفتم نره منم بودم .آرتان هیچی نشد. به قرآن فقط حرف زدن… خداحافظی کردن.

بد فکر نکن گذشته رو مرور نکن لاکردار… سکته میکنی!

قاب عکسمون و از روی کانتر برمیدارم و کف سالن میزنم:

– الان میگی؟ الان نارفیق؟ نگفتی که اون بی شرف بره نه؟

– آرتان میفهمم حالتو میدونم غیرتتو… ولی خراب نکن آرامش زن تو… بخدا نمی ارزه حق داری داداش حق داری ولی دلی فقط ترسید. فقط…

داد میزنم:

– گ. و. ه خورد ترسید… من از پنهون کاریش ضربه خوردم ما از پنهون کاریش به اینجا رسیدیم کی آرشام اومد خونم؟

همون شبی که با یه موتوری تصادف کردی مهمونی بچه ها بود. گفتی من برم

دنبالش.

آه میکشم:

– چیکار کردید با من؟ کشتیتتم…

– آرتان میدونم داغون شدی… میدونم ولی الان دیگه داری پدر میشی .. استرس واسه

دلی سمه. مگه خودت نگفتی مگه…

– از کجا معلوم بچه ی من باشه؟

همه چی تار میشه پوریا ناباور میگه:

– آرتان؟ نکن با خودت اینجوری اینا کلا دو بار همو دیدن من دو بارشو بودم و…

چشمامو می بندم… اون شب مرور میشه… قلبم نمیزنه :

– حتی وقتی رو تختیو عوض کردن بودی؟

– یا علی.. آرتان من میگم. گوش بده. داری میکشی خودتو… آرتان؟

گوشیو قطع میکنم خونه میچرخه یا من نمیدونم باز تماس می گیره دل آرام تماس میگیره و من هیچ علاقه ای ندارم صداشو بشنوم روی مبل می شینم و این بار پوریا تماس میگیره.

رد تماس میزنم یه چیزی توی س. ی. ن. م گیر کرده راه نفس مو بسته باز دلی زنگ میزنه به گوشیم به خونه و من این بار گوشیو خاموش میکنم.. حس بد دارم. همه ی حسای بد عالمو دارم. راهو اشتباه اومدم شاید واقعا دلی حق و سهم من نبود. شاید … آخ .آرشام لعنت بهت… لعنت به برادریت… لعنت بهت که از دشمن دشمن تری لعنت به اون عاشقیت … نمیدونم چقدر می گذره که در باز میشه و تصویر دلیو مات و محو می بینم… با ترس جلو میاد….

– آرتان؟ اینجایی؟ میدونی چی کشیدم تا رسیدم؟ گوشیتو چرا جواب نمیدی؟ هزار بار تماس گرفتم.

فقط نگاش میکنم… اون قدر خستم که نمیدونم باید از کجا شروع کنم:

– چت شده؟ چرا رنگت پریده؟

کنارم میشینه و فقط مرور میکنم. صحنه های فیلمی که سه سال پیش با همین

چشمام دیدمو سوختمو مرور میکنم.

– آرتان؟ دارم پس می افتم. چته خب؟

خم میشم و گوشیشو برمیدارم… صفحه شو روشن میکنم و پیاماشو با پوریا مقابلش می گیرم و دیگه هیچی واسم مهم نیست… حتی اون بچه.

گیج نگام میکنه. بعد گوشیو نگاه میکنه. رنگش میپره دستشو روی قلبش میزاره… گوشیو پایین میارم و روی میز میندازم میخوام بلندشم که بازومو میگیره.

دستمو عقب میکشم:

– دستت به من نخوره.

بغض کرده… چونش می لرزه.

دلشو چنگ میزنه و زمان همیجا واسم متوقف میشه سمت در میرم که با صدای لرزون میگه:

– الانم نمیخوای بشنوی؟ مثل سه سال پیش که من نگفتم و تو هم نشنیدی

سمتش برمیگردم و داد میزنم:

– مگه این دفعه گفتی؟ هان؟ مگه الان گفتی؟ گفته بودم بهت دل ارام.. گفته بودم ما از پنهون کاری از دروغ از فریب از کلک. به اینجا رسیدیم. ما از پنهون کاری تا زندون اعدام رفتیم تا آدم ربایی تا سقط به بچه تا روزایی که زن و شوهر بودیم ولی جرات نمیکردم ببو. س. م. ت…

هق میزنه با درد داد میزنم:

– من خاک بر سر چقدر جون کندم؟ زنم بودی و حتی نمیتونستم دستتو بگیرم…

چرا؟ چون یه عوضی ل. ا. ش. ی…

موهامو چنگ میزنم نگاش میکنم:

– خوب نگام کن یه جوری شکستیم که دیگه بند نمیخورم. آرشام بازم برد… بازم دید تو بخاطرش پنهون کاری کردی و هیچی نگفتی بهم نگفتی تا بتونه از کشور خارج شه.

بلند میشه سمتم میاد:

– تاوانش این بار هر چی باشه میدم فقط…

جلوتر میاد. یقه مو میگیره. درد داره:

– دیگه خودتو ازم نگیر آرتان به تموم مقدسات عاشقتم.

نیشخندم قلب خودمو میسوزونه:

– عاشقمی؟ عاشقمی و شوهر سابق تو توی خونه ی من راه دادی؟ توی اتاقمون روی تختمون و…

چشماش درشت میشه… دستاشو عقب میزنم سریع میگه:

– اتاقمون؟ تختمون؟ چی میگی آرتان؟

– گفتی روتختی و چرا عوض کردی؟

زار میزنه:

– تهمت نزن… دیونگی نکن… خرابش نکن…

نعره میزنم:

– از این خراب تر؟ چیکار کردید با من؟ رفتی خونش چه گ. و. ه. ی بخوری؟

 

 

 

دلشو چنگ میزنه. دستشو به دیوار می گیره. مشمو توی دیوار میزنم.. داد میکشم:

– باید رگ غیرتم واسه اون بچه بالا بیاد؟ باید نگران شم؟ نمیتونم… شک دارم… حتی شک دارم آرشام زندون بوده باشه.

وای وای خدا

زانو میزنه از درد توی خودش جمع میشه:

– آرتان دلم آرتان بچم…

سمتش میرم توی قلبم جنگه… ولی نمیشه بی تفاوت باشم.

از من آدم نبودن برنمیاد… بلندش میکنم روی دستام سرشو توی سینم پنهون میکنه:

– بزار واست… بگم… بعد…

فعلا بریم بیمارستان

به جون خودت قسم. فقط حرف زدیم و….

– هیس

روی صندلی ماشین میزارمش… خودمم میشینم و حرکت میکنم. از درد ناله میکنه…

من از درد خفم.

– آرتان؟

خسته میگم:

– خون ریزی داری؟

– اگه این بچه چیزیش بشه… دیگه هیچ وقت نمی بخشیم نه؟

– بزار مطمئن شم واسه خودمه

با گریه میگه:

دلت میاد اینجوری بگی؟ با این حال من؟

با سرعت سبقت میگیرم و میگم«

– چند وقت بود برگشته بود و من بی خبر بودم؟

– بخدا یه ماهم نشده. آییی دلم.

جلوی بیمارستان ترمز میکنم… به پرستار خبر میدم… همراه برانکارد میان و می برنش دستمو میگیره:

– تنهام نزار

داره سه سال پیش تکرار میشه.

دستمو با بهت و بغض رها میکنه. پرستارا میبرنش و من همونجا روی صندلی ولو میشم. شاید بهتر بود اول با آرشام حرف بزنم. بعد شاید… قید همه و چی بزنم.

 

«**آرشام**»

 

قهوه رو توی فنجونا می ریزم که دایی میگه:

– این آگهیو بدم روزنامه؟ تدریس گیتارو کنی؟ تو حوصله ی این کارارو داری؟

سینیو روی کانتر میزارم و مقابلش میشینم:

– نمیتونم بیکار بمونم که خل میشم.

– باشه. میزنمش… یه فکریم واست میکنم… خوبه همه چی؟

فنجونو برمیدارم و میگم:

– خوب؟ آرومم اما خوب نه که البته همون آرامشو این مستاجرای مزخرفت گرفتن.

– گندم نزدیک یک سال در گیر طلاقه… لیام یه آدم بی خانواده ی معتاده… ازدواجش از اول اشتباه بود. تحمل کن دادگاه آخرو برن تمومه!

کمی از قهوه رو میخورم و می پرسم:

– چه نسبتی داره باهات که بهت میگه عمو؟

– دختر رفیقمه شهروز دوست گرمابه و گلستانم بود توی ایران.. دخترشو پسرش ۷ سال پیش فرستاد اینجا برای ادامه ی تحصیل لیام شوهر گندم.. اهل همینجاست… اول رفیق برادر گندم شد بعدم قاب گندمو با زبونش دزدید. دو سال بیشتر باهم دووم

نیاوردن!

– اون داداش خوش غیرتش کدوم گوریه که خواهرش از دست این انگل آسایش نداره؟

نفس پر دردی میکنه و میگه:

– سنگ کوب کرد گندم میگه لیام موادو داد دستش یک سال پیش جنازش و از همین خونه بردن بیرون زیاد کشیده بود. از اون روز گندم افتاد دنبال طلاق حتی از لیام شکایتم کرد بابت مرگ برادرش اما مدرکی نبود. شهروز همه ی زورشو زد گندمو برگردونه ولی نشد که نشد. خلاصه که همه درد دارن آرشام.

– چرا برنمی گرده ایران؟ بخاطر طلاقش؟

– بیشتر لج کرده میگه باباش تا زن گرفت مارو فرستاد اینجا به اسم درس خوندن راحت باشه اگه هوامونو داشت الان گرشا برادرش زنده بود. اونم به ازدواج از سر تنهایی و غربت و تایید داداش خمارش نمیکرد

کلافه بلند میشه:

– از بعد مرگ گرشا و طلاقش سعی میکنم بیشتر هواشو داشته باشم.. تو هم اگه نمیتونی مهربون باشی بد اخلاقی نکنی این دختر دل شکسته و داغ دیده.

کاری نداری؟

نفس عمیق میکشم:

– یا علی دایی جان

سمت در میره درو که میبنده گوشیم زنگ میخوره با فکر مشغول سمت گوشی میرم و بی حوصله جواب میدم.

 

-بله؟

– شماره تو که از پوریا گرفتم بعدش فکر کردم بهت زنگ بزنم چی بگم؟

اخم میکنم… این صدای ضعیف و بی حال واسه آرتان؟ زنگ در که میخوره بی حواس سمت در میرم. درو باز میکنم.

گندم سینی غذا رو سمتم می گیره و صدای آرتان مانع میشه چیزی بگم:

– فقط یه سوال دارم قلب هیچی حس و دل هیچی… نسبت و برادری هم به درک… تو وجدانم نداری؟

مات گندم موندم بی توجه بهش سمت سالن برمی گردم و میگم:

– نمیفهمم چی میگی؟

گندم سینیو روی کانتر میزاره و بوی غذا توی بینیم می پیچه. آرتان میگه:

– رفتی خونه‌ی من چه گ. و. ه. ی بخوری حیوون؟

چشمامو میبندم… وای.. وای… وای

– دلی کجاست؟

داد میزنه:

– اسمشو نیار کثافت بی ن. ا. م. و. س.. ل.ا. ش. ی ح. ر. و. م. ز. ا. د. ه

صداش قطعا به گوش گندم میرسه که هاج و واج نگام میکنه… صدای گوشیو کم میکنم.

– نزنی بلایی سرش بیاری… چیزی نبود. من توضیح میدم واست!

– تو گ. و. ه خوردی توضیح میدی… تو بیجا کردی نگران زن منی.

هوف…

– نگران زنت نیستم نگرانی واس من معنی نداره یه چیزیش بشه خودت پس می افتی مرتیکه دل گنجشیکتو میشناسم… حالام قراره فحش بدی قطع کنم. هوم؟

– فقط زنگ زدم بگم من هیچ جوره دست نمیکشم از زنم… از عشقم.. از بچم پس هر فکر دیگه ای داری واسه بهم ریختن روان و زندگیم یا رو کن… یا گمشو!

گندمو نگاه میکنم… گوشیو پایین میارم و میگم:

– وایسادی ازت تشکر کنم؟ من گفتم غذا میخوام؟

– خودم دوست داشتم بیارم. حالام اول بشین تا پس نیفتادی بعد منو دعوا کن.

– بیا برو دارم تلفنی حرف میزنم

– بداخلاق!

سمت در میره و بیرون میره… گوشیو بالا میارم و میگم:

– پس همه چیو گفت بلاخره؟

– آره گفت که هر جملشم تاکید کرد که از تو متنفره و عاشقمه… سوختی نه؟

چشمامو می بندم:

– سوختن من زندگی تورو گرم میکنه که پیگیری؟

– آره.. زندگیمو گرم میکنه و دلم خنک…

– انقد ترسو و بزدلی که سریع رفتی اگه دم دستم بودی قطعا دهنتو سرویس میکردم که پا گذاشتی تو خونه‌ی من.

نیشخند میزنم:

– شما بیستو نه ساله دهن منو سرویس کردی برو دیگه ب زندگیت برس.

– دعا کن دیگه هیچ وقت ریختنو نبینم.

– به مقدساتی اعتقاد ندارم که دعا کنم!

– دنیارو بریزی بهم زندگی من سرجاشه. حالام گمشو!

صدای ممتد بوق تلفن توی گوشم میپیچه… گوشیو قطع میکنم و خیره سینی غذا می مونم عصبیم اعصابم بهم ریخته سمت کانتر میرم که صدای لیامو میشنوم:

– تو بیجا میکنی … فردا دادگاه نمیری گندم گفتم ترک میکنم. دیگه چته؟

کلافه اه عصبی ای میگم… سمت در میرم که گندم داد میزنه:

– ولم کن ازت متنفرم. کثافت بی همه چیز… ولم کن!

پیشونیم و به در میزنم خیلی چیزا واسم زنده میشه. التماسای دل آرام توی گوشم زنگ میخوره و عصبی تر درو باز میکنم و بیرون میرم خیره‌ی در بسته‌ی واحدشون می مونم که گندم جیغ میکشه:

– دستت بهم بخوره آبروی نداشتتو میبرم بی وجود.

قلیم تیر میکشه. سمت در میرم و زنگو میزنم اما جیغ گندم و داد و بیداد لیام ادامه داره با لگد به در میزنم و داد میزنم:

– چه خبره؟ فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید شماها؟

سکوت میشه. در باز میشه… لیام فقط یکم لای درو باز میکنه و به زبون خودش

میگه:

– دعوا خانوادگیه جناب!

– دعوای خانوادگیت اعصاب و آرامش نذاشته واس من آقا.

گندم با گریه به کمرش میزنه:

– گمشو برو کنار آرشام؟ تویی؟ تورو خدا منو نجات بده از دست این.

با اخم خیره لیام میگم:

– باز کن درو!

– به شما ربطی نداره.

 

(واینک بدبختی دلی شروع میشود! 😂)

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

29 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Eli
Eli
8 ماه قبل

ای بابا ارتانم هی چپ و راست میگ تو ب من اعتماد نداری😑خب بابا میترسید بهت بگه میفهمی؟میترسید بری باز ی دردسر جدید درس کنی
بعدشم تموم شد رف دیگ اه
باز ،گوه زده شد ب زندگیشون

دریا فرهمند
دریا فرهمند
8 ماه قبل

بچه هاااااا اینننن فصل دوم رمانه ها

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

متاسفانه دیگه کارهای آرتان هم داشت عجیب میشود••••••• که این قسمت دیگه شورش دراومد😬🤒🤕😳😵😰 یجورایی دیگه از آرتان هم بدم اومد•
/ حالا معمولن تو این داستانا دخترا باید احمق باشن/ اما اگر من جای دلآرام بودم 😠😡 میگفتم چراااا دادوهوار میکنی مگه نوبرش آوردی•••• اگر دیگه به من اعتماد نداری برو، در بازو جاده دراز، دیدار به قیامت••••••••

بهار
بهار
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

کاملا موافقم باهات

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

بااینکه عاشق بود فهمید من عاشق کَسِه دیگه ام رفت و پشت سرش نگاه نکرد••••••• همون مرده پرهام روانشناس؛روانپزشک }
خوب دلارام خانم بعدن که باخبرشدی فهمیدی و با بدترین حالت ممکن با گوشت وخون وپوستت درد عمیق و تنفر تجربه کردی واز عقده کودکی یکی مطلع شدی که تبدیل شده به سرطان روحی،روانی••••😬🤒🤕😧😰😔😳😵😨😱 چراا اشتباهت جبراان نکردی چراا دوباره افتادی بین دعوای این خانواده/ دو تا برادر و ارشام با خانوادش/ 😐 😕🙁😯😲😫🤦‍♀

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

با این که پرهام و دوس دارم ولی کاش دلی اینقدر دست به دست نشه چه خبره

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

به نظره من اینجااهم دلآراام احمق و ابله شد دوباره میگم؛ نباید بار دوم برمیگشت پیش آرتان•• خودش وقتی به زور زن آرشام شده بود•میگفت {کاشکه همون اوایل میفهمیدم به خاستگاراولم جواب مثبت میدادم چقدر؛
بافکرو باشخصیت* باوقار*متین* فهمیده* باشعوروشخصیت** بااینکه عاشق بود اما وقتی فهمیدمن عاشق کَسِه دیگه ام رفت و پشت سرش نگاه نکرد••••••• همون مَرده پرهام روانشناس؛روانپزشک }

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

یسری بچه ها؛ دوستان مدتی پیش تو داستان حوراا یا حوریا به اون دختره میپریدن که چقدر دختره احمق و ابله که جلوخانواده شوهرش قباد کم آورد وهمه هربلایی خواستن سرش آوردن و دختره طلاق نگرفت😐••••••• به نظره من اینجااهم دلآراام احمق و ابله شد••••

،،،
،،،
8 ماه قبل

ننجون توکه دست بخیری یه پارت دیگه هم بده دیگه

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

کاش یه پارت دیگ داشتیم
اگه داشتیم خیلی دوسش می‌داشتیم

‌‌M
‌‌M
8 ماه قبل

خانم نویسنده اگه گندم نیاد تو کار و پری یه جوری به آرشام برسع بهتر نیست؟

Asaadi
Asaadi
8 ماه قبل

و این داستان🤣(البته از این به بعددددششششش)آرشام کمک گندم میکنه و بعدششششششش ایناننن عاشق هم میشوندددووو😍🤣🤣🤣🤣

....
....
پاسخ به  Asaadi
8 ماه قبل

پریا گناه داشت:)😂

عرشیا خوب
عرشیا خوب
8 ماه قبل

من که خیلی دلم میخواد دلی بازم به آرشام برسه

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

خدایی تو رمانا همه ی آدمای ظالم خوشبخت شدن اون از نازگل اون از کیمیا تو حورا

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

آقااااا من هنوز تو فکر پریم گندمو نیارید تو کار

شیما
شیما
8 ماه قبل

به جهنم که بدبختی دلی شروع می‌شود

راحیل
راحیل
8 ماه قبل

عاشقتم ندا جون ممنون الهی عاقبت بخیر بشی عزیز دلم

بهار
بهار
8 ماه قبل

چرا آرتان اینقدر بی اعتماده؟ بی اعتمادی مساوی با غیرت نیست

نرگس
نرگس
8 ماه قبل

همان قسمت که دلی از آرتان مخفی کاری کرد انتظار هم داشتیم آرتان بد دل و ناراحت بشه
البته حق داره
اما کاش بخاطر ذات مهربونش زود ناراحتی و بد دلیش را نسبت به دلارام تمام کنه
آرشام عاشق گندم بشه پریا ی عاشق چه میشه

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

انتظار نداشتم آرتان به بچه شک کنه که مال خودشه یا نه😑

....
....
پاسخ به  خواننده رمان
8 ماه قبل

زیاده روی بود=)

یلدا
یلدا
8 ماه قبل

کاش یه پارت دیگه داشتیم

Maman arya
Maman arya
8 ماه قبل

هیچ وقت ماه پشت ابر نمیمونه دلی خانوم…..

دسته‌ها

29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x