28 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت74

3
(2)

#فصل دوم

 

– روت شد زنگ بزنی؟

– زندس؟

نیشخند میزنم:

– فقط خفه شو.. فردا بیا دادگاه تا تمومش کنیم… دیگه نمیخوام یه روز اسمت روم باشه کثافت.

گوشیو قطع میکنم اشکمو پاک میکنم و فکرم درگیر این میشه که پری کیه؟ نمیدونم چه حسیه اما در مورد آرشام و شخصیت و گذشتش بدجوری کنجکاوم.

 

«**آرشام**»

 

دایی روی مبل میشینه منم مقابلش.. چشماشو ریز میکنه و نگام میکنه… سعی

میکنم صاف و عادی بشینم میپرسه:

– خوبی که؟

– خوبم!

نگاش به کاسه ی سوپ ثابت میمونه:

– مریضی مگه؟

لامصب مثل خودم تیزه.

– یکم سرماخوردم انگار.

– این دختر با همه زود جوش میخوره و رفیق میشه، کار گندم دیگه؟

از درد لبمو گاز میگیرم:

– آره.

– تو مطمئنی فقط سرماخوردی؟ رنگت پریده.

بی حوصله میگم:

– تف تو رنگ من.. ول کن دایی.. آگهیو زدی؟

– زدم. با مادرت تماس نگرفتی؟

– نه!

کوسن مبلو سمتم پرت میکنه و درست میخوره جای زخم.

– بچم انقد بی معرفت و گند میشه؟

– آخ

خم میشم و چشمامو روی هم فشار میدم متعجب میگه:

– چیشد؟

– چیزی نیست کمرم میگیره!

مشکوک نگام میکنه روی زمین میشینه و آرنجشو روی میز میزاره:

– بیا مچ بندازیم.

تازه دارم میفهمم من شبیه کی هستم:

– کمرم میگیره دایی الان نمیتونم

خیره نگام میکنه.. نچ کلافه ای میگم. دستمو میکشه:

– چیزیت نیست. خودت گفتی، بیار دستتو!

سخت روی زمین میشینم… کلافه دستمو روی میز میزارم. محکم شصتش. قفل

شصت دستم میکنه. پهلوم تیر میکشه

– يالا

چشمامو میبندم:

-دایی؟

_نمیخوای که پیش من پیرمرد کم بیاری؟

دستمو سمت میز خم میکنه… نمیتونم زور بزنم و دستشو بخوابونم درد دارم..

– میگی چته یا بزنم دهنتو آسفالت کنم آرشام؟ فکر کردی منم دلیم؟ یا مادرت؟

– چرا گیر میدی دایی؟

بلند میشه… نگام میکنه.

– پاشو وایسا!

عصبی میگم:

– ول کن جان مادرت

– مادر من دیگه جون نداره خدابیامرز شده پاشو..

کلافه و سخت می ایستم… دستشو مشت میکنه… دایی بوکس کار میکنه مشتشو سمت شکمم میاره که میگم:

– نزن… نکن مرگ آرشام!

دستشو عقب میکشه:

– بزن بالا لباستو.

– یه زخم کوچیکه دیشب بیرون بودم با یه خری بحثم شد.

پیراهنم. بالا میکشه… چشمامو عصبی میبندم نگاهی به پانسمان پهلوم میکنه:

_این زخم کوچیک و سطحیه ت. و. ل. ه سگ؟ کدوم خری زده؟

 

#فصل دوم

 

لباسمو پایین میدم و روی مبل میشینم:

– اسمشو نپرسیدم!

– یه خری تورو تو خیابون زده و تو ولش کردی؟

– دایی من مخلصتم فقط ول کن اعصابم سگیه یه چیزی میگم بد میشه!

سمت آشپزخونه میره و میگه:

– بعد توقع داشته با این اخلاق گ. و. ه. ش دختره‌ی بیچاره بمونه باهاش.

سرمو به میل میزنم و میخندم که از آشپزخانه داد میزنه:

– مرض ببند نیشتو با تو نمیشه حرف زد… چهار تا سوال کرد… چطوری یع سال باهات زندگی کرده اون بنده ی خدا؟

– گیردادی دایی!

لیوان آبو میخوره و روی کانتر میزاره…

– روزی چند بار میزدیش؟

نگاه بزرخیم سمتش برمیگرده… عصبی میگم:

– داری روی سگمو بالا میاری فریدون خان.

– بالا بیاد چی میشه؟ بچه یه مشت بزنمت اعلامیه میشی.. دفعه ی آخرت باشه منو می پیچونی من از جنس خودتم!

میخواد بیرون بیاد که نگاش روی دفترچه ثابت میمونه.. وای کلافه ای میگم… یادداشت گندمو میخونه.. دفترچه رو عصبی پرت میکنه و سمتم میاد… یقه مو میگیره و بلندم میکنه… از درد نقسم حبس میشه:

– تو با اون مرتیکه ح. ر. و. م زاده دست به یقه شدی؟

– دایی.

داد میزنه:

– کله شقی تا کجا؟ نفهمی تا کی؟ سر نترس داری؟ کلت بوی قرمه سبزی میده؟ پی دردسری؟ برگرد ایران برگرد که هر بلایی سرت اومد نیفته گردن من گردن شکسته.

– پاره شد بخیه هام !

– لیامو میشناسی؟ یه خلفکاره .. یه دزد. یه بی پدر ح. ر.و. م زاده… فکر کردی رحم میکنه بهت؟

سرمو سمت سقف میگیرم. تکونم میده:

– کی باهاش در افتادی؟ سر چی؟

– لامصب جر خورد بخیه هام… ول کن میگم… دایی بزار حرمت بمونه.

یقه مو ول میکنه. پهلومو میگیرم آروم میشینم…تموم صورتم عرق کرده.

– حرف بزن

– بابا هیچی داشت مثل سگ میزد زنشو داد و بیداد میکرد. رفتم بگه خفه شن

بحث بالا گرفت زدو در رفت. حله؟

نیشخند میزنه:

– رگ غیرت نداشتت واسه کتک خوردن یه زن زده بالا؟ تو که خودت کارت اینه… مگه این قدر دلیو نزدی که دستشو شکستی… فکر کردی نمیدونم…

بلند میشم… عصبی یقه شو میگیرم فقط نگام میکنه. با خشم نگاش میکنم:

– این همه کنایه و زخم زبون میزنی که به چی برسی؟

– به این که خود نسناستو پیدا کنی بفهمی تا کجا توی لجن بودی و ادعای عشق کردی… ادعای عاشقی کردی لیامو خوب ببین… فرقتون اینکه تو معتاد نبودی.. با اسم مقدس عشق و عاشقی گ..و.ه زدی به زندگی ۳ نفر خودتو پیدا کن آرشام… من حتی از تو توقع احترام به بزرگتر ندارم… تو خیلی وقته عوض شدی. تو هر چقدر بزرگتر شدی قلبت کوچیکتر شد. خودتو پیدا کن. خود الانتو بشناس..تو.. تو آرشام… زندگی یه دخترو گرفتی… همه ی نجابتشو… عشقشو… اعتمادشو… آخرم

طلبکار و پر ادعا برگشتی و منت گذاشتی سرش که بخاطرش سابقه دار و بی آبرو و بی خانواده شدی؟

دستام شل میشه. عقب میرم.. ادامه میده:

– مگه اون ازت خواست؟ مگه اون گفت؟ بخاطر یه عشق یک طرفه کی گفت تلاش کنی وقتی اون دختر بیچاره دلش واسه برادرت رفته بود؟ کجای کارت منطق داشت؟ گذشت داشت عشق داشت؟ جز خودخواهی و بی رحمی چی داشتی واسه اون دختر؟ جز ضربه.. کتک… فحش … حبس… نابودیش چی داشتی واسش؟ چطور این قدر خودخواه و پست شدی که توقع داشتی حتی اسم آرتانو نیاره؟ کسی که بی رحمانه ازش گرفتیش؟ عشقو چه جوری پیش خودت معنی کردی پسر؟

لیامو خوب نگاه کن تو همین قدر کثیف شدی… همین قدر پست و خودخواه… گندمو خوب ببین خوب توی چشماش زل بزن حس زندگی می بینی؟ تو مثل لیام همین قدر بی رحمانه حس زندگیو از چشمای دلی بردی کسی تا حالا اینارو نگفته بود بهت چون هیچکس قد من تورو نمیشناسه.. تو کپی خودمی.. خودتو پیدا کن پسر آدم شو… عوض شو… طلبکار نباش سرت بالا نباشه تو عاشق بودی اما نه عاشق دلی تو عاشق خودت بودی.

 

«**آرشام**»

 

سرمو با دستام میگیرم سمت پنجره میرم که میگه:

– عاشق واقعی اونه که عشقشو خوشبخت بخواد. حالا هر طور و یا هر کسی ولی تو… تو آرشام فقط واست مهم بود دل خودت چی میخواد.

سیگارمو روشن میکنم.

– الانم میرم و با گندم حرف میزنم تا لیامو جمع کنه تو هم دیگه حق نداری باهاش در بیفتی چون نمیتونم جواب مادرتو بدم لیام گرشا رو از گندم گرفت تو آرتانو از دلی.. اگه لیام واست نفرت انگیزه سعی کن تفاوتات باهاش بیشتر شه.

سمت در میره چشمامو میبندم.. حرفی ندارم بزنم:

– ول کن گندمو.

– استراحت کن… چون من و تو جوری حرفامون و میزنیم که طرفمون به روز زمین

گیر میشه؟

 

تلخ میخندم. این مرد شاید بیست سال دیگه ی من باشه… اما نه این قدر مرد …

این قدر مرد نیستم و نمیشم.

– قرار بود حرفی از گذشته ی من نباشه.

– قرارو بزار در کوزه آبشو بخور.

هوف کلافه ای میکشم بیرون که میره همراهش میرم:

– ول کن دایی… آخه مگه من بچم میری دم خونه ی اونا. ول کن بیا!

بی توجه زنگو میزنه گندم که درو باز میکنه موهاش خیسه.. نمیدونم چرا دلی میاد توی ذهنم… بوی موهاش با اون شامپوی شکلاتیش:

– سلام عمو فریدون خوبید؟ ببخشید حموم بودم!

– لیام خونس؟

– نه چیزی شده؟

جلو میرم:

– نه چیزی نشده برو تو شما.

دایی کلافه میگه:

– چرا نگفتی بهم شوهرت چاقو زده به خواهرزادم؟

– بخدا خودش اجازه نداد. من هر چی گفتم گفت باور کنید تقصیر من نبود… یعنی بود یعنی من…

– باز این فکش گرم شد…

گندم لبشو گاز میگیره. دایی خندشو کنترل میکنه و با مشت میزنه به بازوم:

– زبون نیس که نیش عقربه!

میخندم:

– بیا بریم کوتاه بیا .

برمیگرده و رو به گندم میگه:

– سعی کن آرشامو قاطی دعوای خانوادگیت نکنی.

– چشم.

– این به اندازه ی کافی بی دردسر هست کمم دردسر نداره خودش!

– چشم ببخشید.. حق دارید شما خودمم خیلی ترسیدم بخدا…

– فهمیدیم می بخشیم. برو تو.

میخنده:

– عمو من خیلی حرف میزنم؟

دایی میخنده:

– نه عموجان این آدم نیس

گندم بلند میخنده و دایی میگه:

– من دیگه باید برم. فعلا خداحافظ

– ببخشید یادم رفت تعارف کنم هول شدم

دایی اشکال نداره ای میگه و وارد آسانسور میشه… درب آسانسور که بسته میشه.

میخوام وارد خونه شم که میگه:

– من فردا دادگاه دارم

سمتش برمی گردم:

– میترسم امشب تنها باشم!

جلو میرم:

– خب؟

– میخواستم… یعنی… میشه با هم بریم بیرون بشینیم توی پارک تو خونه که نمیای.

با انگشت شصت دستی گوشه ی لبم میکشم و میگم:

– کسی که از تنهایی میترسه تنهاییو انتخاب نمیکنه… مثل بچه ی آدم برمیگرده پیش خانوادش.

– أولا من از تنهایی نمیترسم از اون هیولا میترسم دوما باز داییت پرت کرده سر من خالی میکنی؟ سوما من به درخواست دوستانه دادم میتونی قبول نکنی.

خون سرد میگم:

– قبول نمیکنم!

سمت خونه برمیگردم که میگه:

– بعد مثلا امشب بیاد یه بلایی سرم بیاره عذاب وجدان میگیریا!

– نمی گیرم… من واسه بیشتر از اینام عذاب وجدان نگرفتم!

– اگه بکشتم چی؟ غصه میخوری تنهام گذاشتیا!

هوف کلافه ای میگم:

– تو دیگه از کجا پیدات شد؟

– بیا با من دوست شو دیگه.. چی میشه مگه؟ اصلا فکر کن خواهرتم… خواهر داری؟

 

 

کلافه میگم:

– نه!

میخوام درو ببندم که میگه:

– بی احساس

در و می بندم سمت کاناپه میرم صداشو میشنوم:

– نامرد!

روی کاناپه سخت دراز میکشم شماره ی پریو میگیرم:

– نشد حرف بزنم… بهتری؟

– الان توی اتاقتم… روی همون تخت دو نفره که خاطره ها داری با دلی!

– باز شروع کرد!

بینی شو بالا میکشه:

– نميدونم چرا جلوی تو این قدر ضعیف میشم!

– خری… خر!

– هنوز فکرت پره دل ارامه؟

موهامو چنگ میزنم:

– میزنم دهنتو سرویس میکنما هی دلی دلی میکنه ت. و. ل.ه سگ

سکوت میکنه… نفساش تند میشه و متوجه آروم گریه کردنش میشم… کلافه میگم:

– کاری نداری؟

– قطع نکن زنگ نزدم اعصابتو بهم بریزم فقط…..

– ولی دقیقا گ. و.ه زدی به اعصابم!

پهلوم تیر میکشه. یکم جابه جا میشم که میگه:

– .ببخشید… یکم بهم ریختم. حالا که اینجوری شده برمیگردی؟

گیج می پرسم:

– چه جوری شده؟

– همین زندگی دل آرام ..دیگه برمی گردی پیشش باز؟

شوکه میشینم از درد آخ ضعیفی میگم…

کلافه موهامو چنگ میزنم… چی میگه این دختر که نمیفهمم؟

– پری مثل آدم بگو چه خبره!؟

– وای… فکر کردم پوریا گفته بخدا… فراموشش کن… میکشه منو پوریا!

داد میزنم:

– دارم میگم دلی چیشده؟

هول میشه…..

_آرتان گفته زندگیشون تمومه… یعنی… پوریا گفت دلی گفته تا موقع دنیا اومدن بچه صبر میکنه… بعدم جدا زندگی میکنن ولی طلاقش نمیده

– مطمئنی؟

با استرس میگه:

– آرشام… توروخدا پوریا نفهمه… من … فکر کردم میدونی که…

وای آرومی میگم… گوشیو قطع میکنم… سرمو با دستام میگیرم…. بازم گند زدم به زندگیش… بازم خوشبختی و آرامش و عشقشو گرفته بودم… حق با دایی بود… اما این بار ناخواسته خراب کرده بودم… شایدم… شایدم با هدف و نقشه… فکرم پریشون بود… کلافه قدم میزنم و شماره ی پوریا رو می گیرم… جواب میده:

– جون داداش؟

– آرتان زده به سیم آخر؟

– نه چطور؟

پنجره رو باز میکنم و نفس مو سخت بیرون میدم:

– با من رو راست باش پوریا… من کاملا غیر قابل پیش بینیم… در جریانی که؟

– چه خبر شده باز؟

– آرتان گفت حالشون زندگیشون همه چی خوبه….. خوبه واقعا؟

کلافه میگه:

– خوبو بدش تاثیری توی زندگی تو داره؟

داد میزنم:

– جواب منو بده!

– پری گند زد نه؟ دلی گفت آرتان همه چی و تموم کرده… گفت دیگه بهش اعتماد نداره… پیاماتون و دیده پیامای منم دیده… اون روتختی که جنابعالی جر دادی…

سرمو به پنجره میزنم:

– وای

– وای و درد… وای و زهرمار… چقدر گفتم نکن…. نرو… چقدر گفتم جون کنده تا رسیده ب اون زندگی؟ آزاد نشده رفتی سراغش اینم نتیجش وقتی قبلا با زنش ر. ا. ب. ط.ه برقرار کردی توقع داری از رفتن به خونش و خونت و جر دادن روتختی فقط آهنگ خوندن و

خداحافظی جانسوز بیاد توی ذهنش؟

– گ. و. ه خورد اون پیامارو پاک نکرد. نفهم ت. و

ل. ه سگ…

این بار داد میزنه:

– تو هر شرایطی زورت میرسه به دل ارام… فحش خورش واسشه…. کتک خورش واسشه…. بابا بی وجدان زدی باز ترکوندی زندگیشو فحشت چیه؟

– بگو هر وقت تونست با من تماس بگیره

– آرشام روی سگ منو بالا نیار… زنگ بزن که….

با دیدن لیام که از ماشین پیاده میشه پنجره رو می بندم و میگم:

– نترس…فقط میخوام باهاش حرف بزنم.

 

– آره. اون سری هم حرف زدی که گ. و. ه زده شد به زندگیش… اون الان باردار.. بعدشم آرتان طلاقش نمیده. پس بهتره.

– بهتره تو دهنتو ببندی و فکرای تخیلی نکنی پوریا!

صدای داد و بیداد گندم و لیام باز میره رو مخم. کلافه نفسمو فوت میکنم…

– آرتان چیزی بهت نگفته؟

– گفت زندگیشو حفظ میکنه تا من بسوزم.

 

کاش حفظ میکرد. نگران دلیم… شرایط بدی داره؟

خسته میگم:

– آرتان نمیتونه ازش بگذره بد بودنو موندنم بلد نیست… فقط … بلند شده زده بود تو گوش زن حاملش بعضی چیزا ذاتیه. نسل به نسل میچرخه.. مثل دست بزن داشتن.

نقسم حبس میشه.. هوار میکشم:

– خفه شو پوریا .. گ. و. ه خورده زده دلیو مگه گناهی کرده؟

– گناهش پنهون کاریشه… که من خرم به خاطر تو تو این گند شرکیم خودتو نزن به نفهمی.

سرم تیر میکشه… گوشیو قطع میکنم… صدای داد و بیداد لیامو گندمو میشنوم. اما واسم مهم نیست.

 

«**گندم**»

 

با وحشت به چشمهای قرمز و حال بدش نگاه میکنم… چونه مو می گیره سرمو به در میزنه:

– من و تو فردا از این خونه هیچ دادگاه کوفتی ای نمیریم.

نیشخند میزنم:

– فردا تمومه… امشب که صبح بشه واسه همیشه از زندگیم گم میشی!

– منو تو امشب اینجا کنار هم می مونیم شاید اصلا فردایی وجود نداشته باشه هان؟

با نفرت نگاش میکنم و مرد بیرون از این خونه رو لعنت میکنم که حتی دلش نسوخت واسه تنهاییم.

– گرشارو که کشتی نکنه حالا نوبت منه؟

– گرشا رومن کشته بودم الان اینجا نبودم گندم بس کن این توهموچرا نمیفهمی

عاشقتم؟

میخندم عصبی میزنم تخته ی س.ی. ن. ش:

– اینجایی چون گردنت کلفته چون هزار نفرو داری که حتی اگه بری زندون بکشنت بیرون.. من چیزی واسه اثباتش نداشتم ولی میدونم که اولین بار تو اون مواد کوفتیو دادی دست گرشا.

کلافه میگه:

– همه‌ی دلیل جداییت همینه؟

– دلایل جداییم اون قدر زیاد که وقتشو ندارم واست بشمرمش از زندگی من برو

بیرون لیام… من جز نفرت هیچ حسی بهت ندارم.

– بقیه‌ی حساتو به کی داری؟

خشک شده نگاش میکنم:

– چی؟

به بیرون اشاره میکنه و چونمو رها میکنه…

– پسر جذابیه. اما حیفه بیشتر از اون خط خطی شه. هوم؟

مات میمونم:

– چرا مزخرف میگی؟ چی زدی باز اومدی اینجا آشغال ح. ر. و.م زاده؟

دستش که توی صورتم میخوره پرت میشم و پیشونیم به لبه ی میز میخوره و خط می‌افته آخ بلندی میگم. مقابلم می ایسته و میگه:

– ح. ر. و. م زاده تویی و اون داداشت… هزار بار گفتم منو حیوون نکن گندم!

سرمو بالا میارم و خیره‌ی چشماش آب دهنمو پرت میکنم توی صورتش.. چشماشو عصبی می بنده داد میزنم:

– چه نقشه ای داری واسم که کم آوردی تهمت خ. ی. ا. ن. ت بستی بهم؟ عوضی حیوون شرف داره به تو.. حیوونا رو خراب نکن. اون پسر خودش نامزد داره آشغال.

اینو میگم در هر حالی که هیچی از آرشام نمیدونم صورتشو عصبی پاک میکنه و يقه مو میگیره متوجه ی خیسی پیشونیم میشم:

– تو هم شوهر داری مگه نداری؟

– چقدر کثیفی لیام!

– باز کن اون گوشای کرتو گندم… تو نه از من جدا میشی نه سمت مرد دیگه ای

میری مگه اینکه یه روز نفسم بره و نیاد!

با نفرت میگم:

– سخت منتظر اون روزیم که نفست دیگه بره و نیاد!

– من آخر اون زبونتو از حلقومت بیرون میکشم

داد میزنم:

– دهن کثیفتو بیند بی همه چیز.

– ببینم… بفهمم حتی سایت از کنار اون مردک رد شده. اون چاقو این بار تو قلبش میخوره.

وحشت زده نگاش میکنم…

 

– آدم نیستی دیگه.. فهم داری؟ نداری دیگه میگم من کاری به اون ندارم… اونم با من کاری نداره.

– یعنی تو نبودی بردیش بیمارستان؟

هاج و واج نگاش میکنم ولم میکنه و سیگار شو روشن میکنه… سخت بلند میشم و از سردرد دستمو به مبل میگیرم:

– توقع داشتی بزارم اون قدر ازش خون بره تا بمیره ؟

– یعنی اگه واسش سوپ نمیزاشتی میمرد؟

– من فقط سعی کردم گندیو که تو زدی جمع کنم. اصلنم واسم مهم نیست که آمار لحظه به لحظه ی منو داری من آدمم و شرمندگی و خجالت بلدم. کارایی که کردم همش بخاطر جبران کثافت کاری تو بود. البته حق داری با اون همه مواد و م. ش. ر. و.ب عقلت زایل شده و مدام دچار توهمی ولی یادت باشه دیگه دستت به آرشام بخوره این بار عمو فریدون ازت نمیگذره.

– اوخ اوخ ترسیدم… خودشون میدونن سمت شکایت برن چی میشه… بازی با دم شیره… فریدون در جریانه.

سمت در میرم و بازش میکنم:

– گمشو بیرون وگرنه این بار کاری میکنم پشیمون شی!

– ببند درو بتمرگ سرجات کاری نکن دستو پاتو ببندم.

– همه ی این کارارو میکنی که فردا دادگاه نرم؟

دستمو به سر دردناکم می گیرم و میگم:

– شده جنازمو برسونم به دادگاه میرسونم… خودمم نرم وکیلم هست… پس گمشو!

سمتم میاد:

– فعلا بیا پیشونیتو ببندم بعد زبون درازی کن.

محکم میزنم تخته ی سینش و هولش میدم:

– گفتم گمشو بیرون کثافت.

پاش پیچ میخوره. تعادلشو از دست میده و کف راهرو زمین می خوره. درو محکم می بندم و قفلش میکنم داد میزنه:

– دستم بهت برسه زندت نمیزارم آشغال.

 

«**دل آرام**»

 

ظرف غذا رو روی میز میزارم و پشت میز میشینم خیره ی ساعت می مونم از ۹ گذشته و هنوز خبری ازش نیست هر شب این موقع خونه بود ولی این روزا… بغض کرده لبمو گاز میگیرم. امروز که مامان برای کمک کردن بهم اومد تموم تلاش مو کردم وانمود کنم خوبم و خوشبختم اما نبودم من آرتانو کم داشتم مهربونیاشو آغوششو حرفاشو مراقبت و توجهشو ولی خیلی وقت بود منو نمی‌دید نمیدونم چند ساعت میشینم و خیرهی غذاهای سردشده می مونم در که باز میشه ساعتو نگاه میکنم از جا بلند میشم از آشپزخونه بیرون میرم آروم میگم:

– سلام

کتشو از تنش در میاره و سرد جواب میده:

– سلام

سمت اتاق میره که میگم:

– غذا رو گرم میکنم تا بیای!

– نمیخورم

اینو میگه و وارد اتاق میشه بغض داره خفم میکنه. میدونم که میره باز بالشت و پتو برداره و بیاد روی این کاناپه ی کوفتی بخوابه از اتاق که بیرون میاد با دیدن بالشت و پتوی توی دستش اشک به چشمم نیش میزنه مقابلش می ایستم:

– آرتان؟ میدونی چند ساعته اون میزو چیدم؟ منتظرت نشستم؟ غذامو تا الان نخوردم؟

جدی نگام میکنه چیزی که میترسونتم چشماشه چشماش عجیب شبیه آرشام شده:

– اشتباه کردی بخاطر بچه زود غذاتو بخور.

– اصلا منو میبینی تو؟

– شروع نکن خستم از صبح سگ دو زدم و تهش شنیدم آزمایش دی ان ای واسه سرکار و چنین خطرناکه!

مات و پر بغض نگاش میکنم واقعا میخواد منو ببره آزمایش؟ واقعا باور نمیکنه این بچه واسه خودشه؟

– چقدر عوض شدی آرتان

– آره… خیلی… میدونی عمق فاجعه کجاس؟ دارم عوضیم میشم. از هر چی میترسیدم و بدم می اومد داره سرم میاد دارم میشم شبیه اون شوهر سابق بی ن. ا. م. و. س. ت.

بالشت پتو رو روی کاناپه پرت میکنه و خیره ی میز آشپزخونه میمونه. کلافه دستمو میکشه و سمت آشپزخونه میبره:

– بشین غذا تو بخور. فکر بچت باش!

میخواد بیرون بره که با بغض میگم:

– لعنت به جفتتون

می ایسته و نفسشو کلافه فوت میکنه با گریه میگم:

– خسته شدم از همه چی این زندگی کوفتی که…

داد میزنه:

– مرثیه نخون دل ارام مظلوم بازی به این گ. و. ه.ی که شدم و مدیون تو و کاراتم… دقیقا تو این آدمو ازم ساختی اعتماد مو کشتی یه کاری کردی فکر کنم هر چی مهربون باشم در اصل یعنی گاگولی پاستوریزم نفهمم همه چیو توی وجود من شکستی و حالا طلبکاری؟

– آره… طلبکارم طلبکارم چون هیچ وقت نه من نه هیچ دختری اون قدر توی این جامعه ی کوفتی امنیت و شجاعت نداره. تا اگه یه جایی همه چیزشو از دست داد بیاد بگه.

به خود خدا قسم اگه همون ۳ سال پیش حقیقتو بهت میگفتم شاید آرشامو میکشتی ولی منم دیگه نمیخواستی.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

28 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آنالی
آنالی
8 ماه قبل

همه‌ی شخصیت‌های این رمان به رشد احتیاج دارن که به مرور زمان امیدوارانه امیدوارم شکل بگیره‌.
توصیف دلارام از عشق اشتباهه، عشق درد و زجر کشیدن نیست مگر اینکه فرد عاشق مازوخیست باشه؛ خیلی جاها شنیدم که برای عشق باید جنگید ولی دلارام ۳ سال با هزاران مشکل روانی و جسمی برای عشقش به آرتان جنگید و الان آرتان میگه من به تو اعتماد ندارم و شبیه آرشامم کردی. اگر آرتان هم قراره شبیه آرشام بشه دلارام باید جدا بشه و خودش روی پای خودش زندگیش رو بسازه، سخته و طاقت فرسا اما آخرش شیرینه؛ یک چیزی هست شبیه تلاش‌های بی وقفه برای کنکور و حس شیرین دیدن نتیجه‌ی تلاش‌ها.(نمیتونم حتی تصور کنم دوباره با آرشام به هم برگردن ولی انگار قراره آرشام عاشق شدن رو یاد بگیره و بیاد ایران و با دلارام با هم برن که با این اصلا موافق نیستم، نظر شخصی)
آرشام هم که احساس میکنم دچار اختلال شخصیت مرزی هست، اول میره گندم رو از دست شوهر دیوانه‌اش نجات میده و بعدش وقتی که این دوتا دارن همو میکشن میگه که هردوشون به تخممن و حوصله‌ی خودمم ندارم چه برسه به اینا‌، در کل تنش میخاره و خیلی با احساساتش تصمیم میگیره و امیدوارم بالاخره بالغ بشه؛ اگر ۱۰۰۰ نفر با تو بد کردن دلیل بر این نمیشه که خودت هم با خودت بد کنی آقا آرشام.

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

بعضی بچه ها▪دوستان عزیزی میگن آرشام برگرده ایراان بعداگر آرتان دلارام جداشدن•• ارشان دوباره اگرشد با دلارام آشتی کنن
عزیزان من؛ شکرخداا آرشام اگرهم برگرده ایراان یک عاشق جان فدایی بنام پریاخانم داره•••••••😘💓💔😇😍

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

دلم خنک شد با حرفهای دایی جون

camellia
camellia
8 ماه قبل

اینم شد مثل آرشام خو آرشام بهتر نبود?به نظر من البته. جان من این گندم رو جمع کن,آرشامو برگردون ایران پیش دلی.اینحوری منصفانه تره البته این فقط نظر منه.🤗

ایسان
ایسان
8 ماه قبل

ندا جان ترو خدا ایقد ارتانو با دلی بد نکن جان من توی پارت بعدی ارتانو ادم من که برگرده به دلی .یا اصلا دلی خود کشی کنه تا ارتان ادم بشه.

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

کاش دلی یه ذره از این مهربونیا رو خرج آرشام میکرد بعد از ازدواجشون و تو همون زندگی میموند نه بین دوتا بردار سرگردان بشه هم دلی هم آرتان میدونستن آخرش یه جاهایی با آرشام چشم تو چشم میشن شده خونه پدرشون باشه
ممنون ندا جان میشه اخر شب یه پارت دیگه بذاری

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  خواننده رمان
8 ماه قبل

کاش دلآرام بعد اون بلاهایی که آرشام سرش آورد•••• و بلاخره بعد۱سال تونست خودشوو نجات بده دیگه درس عبرت میگرفت بعدن بجای اینکه سریع بدون فکربرگرده بپره بغل آرتان‌جون کاش یکم مینشست فکرمیکرد سبک سنگین میکرد•• کاش عقلش میرسید بعدن یکی همانند؛ دکتر پرهام انتخاب میکرد تا الان گریون نالوون کاسه چکنم چکنم نگیره دستش دوباره بیوفته وسط دعواهای خانواده عموش و۲تا پسرعموی تحفه نطنزش😐😕😟😬🤒🤕

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

پوزش میخوام
چقدر غیرمنطقی•••• مگه دایی آرشام اینا تو کدوم کشور زندگی میکردن؟! نه قانون هست نه اداره پلیس نه•••• خود داییهِ به دختره گندم میگه تو و شوهرت با خواهرزاده من کارنداشته باشین دست از سرش بردارین• دختره میگه چشم عموو•• بعدن که دایی میره دختره میاد میگه آرشام منو از دست شوهر م،ا،ف،ی،ا م نجات بده••••••• 😐 نکنه تو سوریه یا کره ش،م،ا،ل،ی یا افغانستان زندگی میکنن 🙄😏

M.h
M.h
8 ماه قبل

آرشام دقیقا گیر کسایی افتاده که مثل خودشه
لیام و میگم

میشا
میشا
8 ماه قبل

مرسی ندا جونی.قربونت بشم فقط یدونه دیگههههه🥺🤏🏻بخدا بزاری دیگه هیچی نمیگمااا🥲🤍

میشا
میشا
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

خدا خیرت بده جیگر طلا❤️.حالا که گفتی نریزم تو خودم یچی هم می‌خوام بگم دوستانه😅ببین من الان کنکوریم فشار رومه این رمانم از یه طرف.لطفا این آرشام و به دلی برنگردونی ها من دق میکنم.من راضیم با گندم یا پریا باشه ولی دلی خررررر نهههه😩

نرگس
نرگس
8 ماه قبل

این پارت داستان فقط ادامه ی حال بد آرتان هیچی نداشت و نصیحت های دایی و …

رهاا
رهاا
8 ماه قبل

این ارتان بیشعور باز گوش نمی ده ،نمی فهمه اه

مریم
مریم
8 ماه قبل

تو رو خدا ندا جون یها ت دیگه

بهار
بهار
8 ماه قبل

چقدر دایی آرشام حقه چقدرررر
مرسی نویسنده ک منطقی هستی

Asaadi
Asaadi
8 ماه قبل

هعیییییییییییییییییییییی

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

دلمممم سوخخخخ

هوی
هوی
8 ماه قبل

حقته دلی

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  هوی
8 ماه قبل

باش دوست گل تو بگوو حقش•••• 😐
اما من(وشایدبعضی دوستان دیگر) میگیم باید طلاق بگیره دوره مرداا روهم تا ۱۰سال یا بیشتر یا کل عمر خط بکشه••••••• هه🙄😏 البته دختراا تو بیشتر این داستان به اصطلاح رمانا بدون مرداا نمیتونن، دَووم نمیارن از جمله این جدیدا هم حورا و دلآرام که واقعن حرص آدم در میاد😬🤒🤕😟😔💔😳😵😫😓😨😠😱

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

حورا ک خعلی رو مخه

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  Maman arya
8 ماه قبل

آره عزیزم* موافقم👏🙏💪✌🤘👌👍👋✋👊

ساناز
ساناز
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

تو دادگاه ها و محضر ها دیگ همه دلیو میشناسن😂😂😂

هوی
هوی
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

شما هنوز کودکی فرزندم
تقدیر و تقصیر رو باهم اشتباه نگیرید

دسته‌ها

28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x