31 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت75

1.5
(2)

فصل دوم

 

جلو میاد زل میزنه توی چشمام:

– پس الان چه جوری زنمی؟

خشک شده نگاش میکنم اون قدر حالم خرابه که نمیفهمم چی میگم بی رحمانه ادامه میده:

– مگه وقتی باهات ازدواج کردم جریانو نمی دونستم؟ مگه دستخورده‌ی داداشم نبودی؟ مگه بچشو سقط نکرده بودی؟

سرمو زیر میندازم زیر دلم تیر میکشه. آروم لب میزنم:

– من شجاعت گفتن حقیقتیو ندارم که فکر کنم ممکنه بلایی سر تو بیاره یا تو رو ازم بگیره. بار اول ترسیدم … ترسیدم اگه بفهمی به بلایی سر آرشام بیاری و خودت گرفتارشی این بارم ترسیدم … من فقط میترسم آرتان اشتباهامو قبول دارم. بخاطرش هر کاری بگی میکنم فقط…

– از بچت مراقبت کن تا دنیا بیاد… دنیا اومد آزمایش میده بچه ی من بود جاش اینجاس دستشو روی چشم چیش میزاره…

_بچه ی من نبود..

دستمو روی ل. ب. ا. ش میزارم:

– نگو. زشته ، بخدا گفتنشم میکشتم

_بشین غذاتو بخور.

بیرون میره که میگم:

– آرتان؟

برمی گرده. صدام میلرزه:

– بیشتر از همیشه عاشقتم!

نیشخندش قلبمو میسوزونه:

– حیف که همه ی باورامو شکستی.

– یه بار دیگه ببخشم یه فرصت دیگه بهم بده…فقط…

مسیر رفته رو برمیگرده. عصبی مقابلم می ایسته:

– اگه جای من اون ل. ا.ش. ی شوهرت بوداگه جای من اون عوضی توی این لحظه روبه روت ایستاده بود… چیکارت میکرد؟

اشکام میریزه و سخت میگم:

– چیکار به اون داری آخه.. من…

– جواب منو بده!

با چشمای اشکی نگاش میکنم و بی حس میگم:

– خیلی کارا اون قابل پیش بینی نبود. نمیدونم!

– مثال بزن!

با گریه یقه شو میگیرم:

– چرا خودتو زجر میدی لعنتی؟

– بگو دلی!

– نمیدونم شاید کتکم میزد. مثل اون روز تو ویلا اون قدر میزد که دستم بشکنه و از حال برم. شاید فحش میداد. داد میزد. تحقیر میکرد… حبسم میکرد…

عقب میرم کمرم به میز میخوره زار میزنم:

– شایدم می بردم توی اتاق و باز مثل وحشیا می افتاد به جونم.

پر خشم فکمو می گیره:

– دهنتو ببند تا نبستمش دل آرام.

– خودت گفتی بگم… منم گفتم تا بدونی من همه ی بی رحمیای یه مردو رد کردم…. اما هیچ کدوم قد بی توجه ای و سردی تو نکشتتم !

خیره ی چشمای شاکی و عصبیش میگم:

– هیچ وقت نشد بهت بگم اون شب که زار و له… از بیمارستان برگشتم توی اون خونه باغ… اون شب که تازه بچمو سقط کرده بودم و حتی باید شبو می موندم و آرشام نذاشت بمونم. حتی اون شبه با اون همه درد و خون ریزی.. میخواست باز بیاد سمتم تا باز واسش بچه بیارم…

دستش از چونم شل میشه و پایین میافته… رگ گردنش متورم میشه.. چشماش سرخ و نفساش کند.

_شایدم اصلا قصد اون کار و نداشت اما گفتو منو تا مرز ترس و دلشوره و مرگ و

التماس برد.

دستشو روی ظرفای میز میزنه. همه ظرفا پخش زمین میشه و صدای خورد شدنشون با صدای فریادش یکی میشه:

– خفه شو!

با ترس عقب میرم … جلو میاد.. با ترس میگم:

– اینارو گفتم که بگم حتی اون شب اندازه امشب نابود نشدم. سردی و بی توجه ای تو از هر اتفاق تلخی کشنده تره آرتان.

– دیگه هیچ وقت از خاطرات مشترکتون واسه من نگو!

سرمو زیر می ندازم… لبمو گاز می گیرم…

– چشم.

نفسشو کلافه فوت میکنه سمت همون کاناپه میره و میشینه.. اشکامو پاک میکنم.

و می شینم تا ظرفای شکسته رو جمع کنم… صدای عصبیشو میشنوم:

– دست نزن!

 

 

دستمو عقب میکشم بلند میشم. بی حرف و خسته سمت اتاق میرم که صداشو میشنوم:

– غذاتو بخور دلی… لج نکن اعصاب ندارم.

– میل ندارم. لج نکردم عزیزم

وارد اتاق میشم و درو میبندم روی تخت دراز میکشم. دستمو روی شکمم میزارم….

لبخند تلخی میزنم:

– تو غصه نخوریا مامانی!

اشکم میریزه:

– درست میشه. بابا برمیگرده پیشمون!

هق میزنم:

– الان فقط حالش بده.. خیلی بد!

اشکامو پس میزنم:

– فکر نکنی دوستت نداره فقط عصبانیه.

پیشونیمو روی بالشت آرتان میزارم. هق میزنم

لعنت بهت آرشام… لعنت بهت که یه جوری آتیشم زدی که خاموش نمیشم. فقط میسوزم.

چشمامو میبندم. پتو رو روی تنم میکشم و سعی میکنم بخوابم… گوشیم که زنگ میخوره از جا می پرم… با دیدن اسم پرهام تلخند میزنم و میخوام جواب بدم که در باز میشه و آرتان وارد اتاق میشه:

– کیه؟

اخمای در همش حالمو بدتر میکنه:

– پرهام!

گوشیو سمتش میگیرم و باور میکنم دیگه اعتمادی توی وجود این مرد نیست…

نگاهی روی گوشی میکنه و بیرون میره.. جواب میدم:

– سلام دکتر!

– سلام دل آرام جان پیامتو دیدم اما مطلب بودم سرم شلوغ بود.. چیشده عزیزم؟

اشکمو پاک میکنم:

– همه چی بهم ریخته پرهام.

_گریه نکن بفهمم چی میگی عزیز من.

– یادته جون کندیم… یادته چقدر پرپر زدم به در و دیوار کوبیدم. تا زندگیمو

بسازیم؟

نفس عمیق میکشه با گریه میگم:

– آرتان دیگه منو نمیخواد!

– دل آرام جان کی گفته اینو آروم شو حرف میزنیم… گوش بده به من!

آروم همه چیو واسش میگم… دلم وحشتناک تیر میکشه اما سعی میکنم حرفاشو گوش بدم….

– چرا با من مشورت نکردی دخترخوب؟ میدونی چقدر زحمت کشیدیم تا ذهن آرتانو آروم کنیم؟

– غلط کردم کجا بگم؟ به کی بگم؟ نمی بخشتم… نمیخوانم… چشماش سرده

_فردا بیا پیش من آروم باش فکر بچت باش عزیز من!

بینی مو بالا میکشم و باشه ای میگم خداحافظی که میکنیم بی حال دراز میکشم و سعی میکنم به درد دلم توجه نکنم.

 

«**آرشام**»

 

چشمای سرخ و خستمو کلافه میبندم. خواب ولی خیلی وقته با چشمای من قهره… گوشیم که زنگ میخوره گیج دستمو سمت عسلی میبرم و گوشیمو برمیدارم…

-بله؟

صدای لرزون و خسته ی گندمو میشنوم:

– میدونم نه حوصله داری نه اعصاب داری نه حتی حس دلسوزی یا کمک

چشمام و کلافه می بندم. ادامه میده

_من نمیخوام مزاحمت شم. ولی الان… الان مجبورم… تنهام… گیر یه آدم مریض و روانی افتادم.

یاد دل آرام توی ذهنم پررنگ تر میشه. همیشه همینو میگفت لعنتی.

– چه خبره؟

_میدونم که صدامونو شنیدی.. کمک کن یه جوری از این خونه بیام بیرون.. پشت در نشسته بیرونش کردم .

– وای وای وای .. تو این شرایط لااقل کم فک و تکون بده

میخنده.. همزمان با خندیدنش آخ ضعیفی میگه.. بلند میشم:

– برم با اون مردک باز در بیفتم؟

– نه.. نمیدونم!

کلافه موهامو چنگ میزنم و میگم:

– یعنی زندگی من فقط ژانر اکشن و پلیسی و جنایی کم داشت.

میخنده:

– به جاش هیجان داری.

 

– چیزی که تو زندگی من زیاده هیجانه میرم سراغش هم اون زخمو جبران میکنم هم می ندازمش بیرون.

هول و تند تند میگه:

– نه.. ببین گوش کن .آرشام نمیخوام هیچ کمکی بهم کنی خب؟ اصلا بخواب. خوابای خوب ببینی داروهاتم بخور فراموش کن منم چی گفتم خب؟ فقط …

– تو دکتر نرفتی؟

– واسه چی؟

بلند میشم و میگم:

– پرحرفی

میخنده.

– منو با این حال نخندون نری پیشش.

– نشسته توراه پله که چی بشه؟

صداش غمگین میشه:

– که نزاره من فردا برم دادگاه!

– چقدر عاشق پیشه شمارشو بده… از کارشم یکم اطلاعات بده!

گیج میپرسه:

– باشه… ولی واسه چی؟ آخه…

– وای جان مادرت کم حرف بزن گندم.. کاری که گفتم بکن.

باشه ای میگه و شماره و اطلاعات لازمو میده بدون حرف دیگه ای قطع میکنم… سمت در میرم و از چشمی نگاه میکنم… روی پله ها نشسته و چرت میزنه… نیشخند میزنم شماره شو میگیرم از جا میپره و جواب میده. عقب میرم به انگلیسی

میگم:

– سلام جناب خبر رسیده انبارتون آتیش گرفته احتمالا کار همون رقباس .

– آت.. آتیش… گرفته؟ انبار… انبار من؟ کی گفته؟ شما. شما کی هستی؟

میخندم. گوشیو از دهنم عقب میبرم و سرمو بالا میگیرم. میخندم و باز میگم:

– زودتر به داد انبار و جنساتون برسید!

قطع میکنم سمت در میرم و میبینم خودشو توی آسانسور پرت میکنه.. کلافه شماره‌ی گندمو میگیرم و سمت پنجره میرم… توی ماشینش میشینه و حرکت میکنه:

– جانم؟

– بیا بیرون!

– رفت؟

کلافه میگم:

– آره.

– چه جوری؟ چیکار کردی؟ چی گفتی؟ چیشد؟

– تف تو ذات پر حرفت!

بلند میخنده… منم میخندم. گوشیو قطع میکنم و درو باز میکنم. از خونه که بیرون میاد با دیدن پیشونی و لب خونیش دنیا و خونه می‌چرخه و پرت میشم به ۳ سال پیش توی ویلا هنوز نمیفهمم چه طوری این قدر زدمش.

– مرسی که …

– کتک خوردی تو؟

تلخ میخنده:

– چیزی نیست بهتره برم به جایی گم و گورشم تا فردا و دادگاه مرسی که…

– کجا بری این وقت شب ؟ جاییو داری مگه؟

سرشو زیر میندازه:

– نه ولی… شک کرده به من ….

با چشمای ریز شده نگاش میکنم با ترس نگام میکنه:

– ببخشید که دردسر شدم… فکر میکنه ما.. باهم… یعنی…

– بسه… بیا زخماتو بشور درست کن خودتو، ببرمت خونه ی دایی !

– نه مزاحم…

مچ دستشو میکشم و کلافه توی صورتش میگم:

– حوصله ی تعارف و پرحرفی ندارم. کلا آدم بی حوصله ایم که فقط دوس دارم چشم بشنوم.

– دیکتاتوری مگه؟

_یه چیز بدتر.. مدارک فرداتو بردار بریم!

برمی گردم توی خونه و کاپشنو سوئیچ موتورو برمیدارم. وقتی میرسه میگم:

– انبارش خارج شهره؟

– تقريبا!

– بریم خونه ی دایی درست کن خودتو اینجا نباشی بهتره.

باشه ای میگه بیرون میریم و به پارکینگ که میرسیم با ذوق میگه:

– وای موتور.

– زهر مارو وای موتور نصف شبی. انگار اسب دیده.

 

 

میخنده. سوار میشم و موتورو روشن میکنم… اونم سوار میشه….

– من یکم از موتور میترسم!

– یکم به درک .

بلند میخنده… حرکت میکنم.. صداشو میشنوم

– ای

بلند میگم:

– چت شد؟

– باد میخوره به زخم پیشونیم وای!

کلافه میگم:

– به کجا خورد سرت؟

– آی به میز نگه دار نمیتونم.

پوف کلافه ای میکشم کمرمو میگیره و سرشو رو روی کمرم میزاره. یکم میگذره

و میگم:

– خوش میگذره؟

– ببخشید. اینجوری فقط باد نمیخوره به پیشونیم.

– بخشیدم!

دستاشو توی شکمم قفل میکنه و سرشو به کمرم میزاره… به خونه‌ی دایی که

میرسیم صدای نفساش منظم و تکون نمیخوره.

سرمو سمت شونم میچرخونم و صداش میزنم:

– گندم؟ پاشو رسیدیم… خانوم گندم؟

جوابی نمیده.. بی حوصله شونمو بالا می ندازم. با ترس هینی میکشه و سرشو از روی کمرم برمیداره.

– وای خوابم برد. ببخشید.

پیاده میشه… منم پیاده میشم و زنگو میزنم.. خودشو بغل میکنه و میگه:

-سرده!

با اخم فقط نگاش میکنم نگام روی خون خشک شده ی پیشونیش می مونه.. صدای دایی و میشنویم:

– خواب نما شدی پسر؟

– باز کن دایی مهمون آوردم واست!

درو با مکت باز میکنه. گندمو بی حوصله نگاه میکنم:

– برو!

این بار سکوت میکنه. شاید چون میفهمه بی حوصلم موتورو توی حیاط میزارم ….

دایی نگران جلو میاد:

– یا خدا چیشدی تو دختر؟

گندم لبخند میزنه:

– چیزی نیست عمو فریدون یکم بزن بزن کردیم .

دایی نگام میکنه:

– نبردیش درمانگاه؟

اینکه دایی در مورد من چه فکری کرده خودمم نمیدونم .. بادیگارد خانومم یا چی نمیفهمم… قبل از اینکه جوابی بدم گندم میگه:

– یه خراش سطحیه… آقا آرشام تا همین قدرم باور نمیکردم کمکم کنه!

دایی میخنده:

– پس تو هم با روحیه ی لطفیش آشنا شدی.

– تا حدودی

بی توجه بهشون وارد خونه میشم پشت سرم میان که دایی میگه:

– آرشام پنبه و چسب و بتادین توی کابینت هست بیار اینجا.

کلافه پوفی میکشم… یکی نیست بگه من حوصله ی خودمم ندارم. وارد آشپزخونه

میشم که داییو پشت سرم حس میکنم:

– با لیام که در نیفتادی باز؟

– نه!

– خودت بهتری؟

سمتش برمیگردم:

– بهترم اما ترجیح میدم خونه مو عوض کنم.. من اگه حوصله و اعصابم قد این بچه بازیا و دردسرا بود تهرانو دردسراش واسم جذاب تر بود.

– تموم میشه فردا تمومه!

– دایی من حوصله ی زن جماعت ندارم. استاد اینن گ. و.ه بزنن به قلب و زندگی آدم و تهش وانمود کنن ما بدبختشون کردیم… منو شما توی زندگی گندم و لیام نبودیم. شما هم یه طرفه شنیدی… اما اون مردی که من دیدم فقط میجنگه که عشقشو نگه داره همین.

– اولا چرند نگو… دوما هیچ عشقی این قدر کثیف نیست که با دست بزن و فحاشی و حبس و تهدید حفظ شه.

کلافه چنگی به موهام میزنم.

 

 

 

– اگه طرفت زبون نفهم باشه مجبور میشی که…

انگشت اشار شو سمتم میگیره:

– طرف زبون نفهم نداریم طرف یا دلش باهات هست یا نیست اگه هست که هیچ

اگه نیست راهش بن بسته.

– من زبون نفهم نيستم!

با شنیدن صدای گندم سمتش برمی گردیم. دایی سمتش میره و من سرمو بالا می گیرم و نفسمو فوت میکنم… دایی بازوهای گندمو میگیره:

– پسر من گاهی که نه … یه چند سالی هست به دنیا و آدماش بدبینه و فقط منفی فکر میکنه . به خودت نگیر!

گندم آروم میگه:

– من نمیخوام مزاحم خلوت و آرامشش بشم .. بخدا هر بار مجبور شدم. تنها بودم و….

عصبی و خسته سمتش میرم:

– چرا تنهایی؟ مجبوری تنها بمونی؟ بابا مگه عقلت کمه تو؟ برگرد برو پیش ننه بابات!

دایی بازومو می گیره و میکشه:

– آرشام.

گندم دلخور میگه:

– اون قدری ازم میدونی که قضاوتم کنی؟

– اون قدری میدونم که بگم از سر غدی و خریت تنها موندی تو کشور غریب!

دایی داد میزنه:

– دهنتو ببند آرشام… یه شب کمک کردی گند نزن توش.

– گور بابای منو کمک کردنم… دارم میگم برگرده که یه نره خر به قول شما با اسم عشق هر بلایی میخواد سرش نیاره. اینجا موندنت تک و تنها از نظر عقلانی هیچ دلیل توجیح کننده ای نداره

بغض کرده مقابلم می ایسته. اشکش میچکه:

– نمیرم چون تحمل سرکوفتا و سرزنشای خانواده و دوست و آشنارو ندارم. نمیرم چون مامان و بابام منو بدون گرشا بیبینن دق میکنن… ما با هم اومدیم… بی اون برگردم؟ بگم شوهر من کشتتش و با سر بالا برگشتم؟ با چه رویی برگردم؟ چه جوری توی چشماشون نگاه کنم؟ وقتی انتخاب نکبتی خودم هم زندگی برادرمو گرفت هم خودمو نابود کرد؟ حقمه بعد گرشا زندگیم درست نشه چون اونجور که باید حواسم بهش نبود.

بغضش میترکه… دایی روی سینم می کوبه:

– یه لیوان آب بده!

کلافه عقب میرم اما گندم میگه:

– نمیدونم به قول عمو چرا این قدر بدبین و منفی گرایی یا این قدر بی حس و تلخ… من چیزی ازت نمیدونم فقط میدونم تو هر شرایط و موقعیت حق نداری کسیو قضاوت کنی… بابت امشب معذرت میخوام. مرسی از کمکتون… شبتون بخیر.

بیرون میره دایی صداش میزنه و دنبالش میره ای بابایی میگم و دایی صدام میزنه آرشام؟

بیرون میرم نفس نفس زنان وسط حیاط ایستاده:

– بیا برو دنبالش نفسم جواب نمیده.. برو تا بعد لهت کنم.

– اینو از کجا پیدا کردی وجدانا؟

محکم توی کمرم میزنه که پهلوم تیر میکشه.

– بدو.

بیرون میرم و سمت راستمو نگاه میکنم. خبری ازش نیست. سمت چپو می بینم… می بینم که می دوه سمت خیابان… صداش میزنم و سمتش میرم.

 

«**گندم**»

 

صدای عصبی و کلافشو میشنوم می ایستم تا بیشتر از این با اون زخمی که داره مجبور نشه همراهم بیاد… اشکامو عصبی پاک میکنم و سمتش برمیگردم

خیره ی چشمای بی حسش میمونم… حس میکنم این چشمارو هیچ جای دنیا ندیدم.

– متاسفانه من عذرخواهی و ناز کشیدن بلد نیستم!

خندم میگیره… اون قدر متفاوت رفتار میکنه که ناخودآگاه جذبش میشی… گاهی حرف زدنش منو یاد گرشا میندازد.

– من توقع هیچ کدومو ندارم جناب.

-؛ عه؟ پس دلت هوای چی کرده که قهر میکنی؟

با چشمای گشاد شده نگاش میکنم بیشعور حرف زدنشم اشک در بیاره:

– منظورت چیه؟

جلو میاد… عقب میرم به دیوار پیاده رو می چسبم… بی حوصله میگه:

– تا جایی که دیدم و تجربه کردم خانوما قهر میکنن که یا منت کشی کنی.. یا

عذر خواهی یا…

با حرص میگم:

– مراقب حرف زدنت باش!

– پس برگرد مثل بچه ی آدم !

زل میزنم توی چشماش و مثل خودش با پررویی میگم:

 

– من دلم ب. و. س و ب. غ. ل میخواس ور دل لیام می موندم!

– خب اصولا ليام منم ب. و. س کنه حسی جز تهوع نمیگیرم.

مات نگاش میکنم بعد بدون اینکه بخوام بلند میخندم دستاشو توی جیباش میبره و نگام میکنه.

– خب پس میزونی بدو بیا سرده.

سمت خونه راه می افته… عجیبه که دیگه عصبی نیستم…

– آرشام؟

بدون اینکه بایسته یا برگرده میگه:

– هان!

– گفتی تجربه کردی زن داشتی یا دوست؟

– خوشم میاد بحث فضولی باشه قهر کردنم یادت میره!

میخندم شونه به شونش قدم میزنم:

-منصفانه ست تو همه چیو در موردم میدونی و من نه؟

– تو همه چی زندگیت تو بوق و کرناس مشکل منه؟

– خوشم نمیاد اون طوری قضاوتم کردی!

نگام میکنه… خون سرد میگه:

– اخ اخ قلبم به درد اومد اصلا ناراحتت کردم.

با خنده نگاش میکنم:

– بی احساس من مثلا رفيقتما !

سکوت میکنه وارد حیاط که میشیم میگم:

– جواب سوال مو نمیدی؟

– زن داشتم!

مات و مبهوت میمونم شوکه می ایستم و رفتنشو نگاه میکنم به پله ها که میرسه برمی گرده:

– بیا برو .. خشک شدی چرا؟

جلو میرم:

– توتو واقعا زن داشتی الان کجاست؟

عصبی میگه:

– سر قبر من!

– بداخلاق!

وارد خونه میشیم… عمو فریدون جلو میاد:

– آخه از دست این شل مغزم آدم ناراحت میشه؟

آرشام نگاش میکنه:

– دایی خجالت زدم میکنی با این همه محبت.

عمو میخنده و دستمو میکشه روی مبل میشینم… خودش سمت آشپزخونه میره… سرم اون قدر درد داره و اون قدر خستم که کافیه چشمامو ببندم. خوابم میبره.. عمو فریدون پنبه و بتادینو سمت آرشام میگیره:

– پاشو زخمشو چسب بزن تا من یه چیزی حاضر کنم بخورید.

آرشام نچ کلافه ای میگه و بلند میشه… و من هنوز گیج حرفشم.. اصلا بهش نمیاد ازدواج کرده باشد کنارم میشینه و پنبه رو یکم بتادین میزنه:

– بزن کنار موهاتو.

موهامو کنار میزنم… پنبه رو روی زخمم میکشه. از درد آخی میگم و خیره ی چشماش

میمونم… چسبو روی زخمم میزنه. آروم میگم:

– ممنون

– از این کارا واسه زنمم نکردم من!

گیج نگاش میکنم. لحنش ته دلمو خالی میکنه… میخواد بلندشه که بازوشو میگیرم:

– چرا؟

با اخم میگه:

– چی چرا؟

– با اونم این قدر سرد و تلخ و بداخلاق بودی؟

– چه اصراری داری از من بدونی؟

میخندم:

– خودت آدمو کنجکاو میکنی خب… نمیشه بگی؟

سیگار و فندک شو از جیبش بیرون میکشه… سیگارشو روشن میکنه و میگه:

– چی بگم؟

– تو هم جدا شدی ازش؟

پک عمیقی به سیگارش میزنه و میگه:

– آره

– توافقی؟

با اخم نگام میکنه.

 

(بدون پروف تقدیمتون 😂،

سایت نمیاره!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

31 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بی نام
بی نام
8 ماه قبل

تنها نویسنده ای هستی که مرتب داره روزی دو تا سه پارت میده و این واقعا خیلی قشنگه خسته نباشی همین طوری ادامه بده

بی نام
بی نام
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

عزیزمممم خیلی خوبه خوش اخلاقی

آرامش
آرامش
8 ماه قبل

این رمان خیلی خیلی غیر قابل پیش بینیِ

سَمَن
سَمَن
8 ماه قبل

ندا جون فدایی داری عشقی تو گلم ممنون بابت پارت گذاری های منظمت دستت طلا جیگر

علوی
علوی
8 ماه قبل

از فک فعال این دختره گندم خوشم میاد. اما آدم باحاله این رمان با اختلاف زیاد دایی فریدونه.
یعنی اگه سه سال قبل، اول ماجراهای آرشام و دل‌آرام این داییه پیداش می‌شد، ظرف 3 ساعت ته توی داستان آرشام و دل‌آرام رو در می‌اورد، 3 روز آرشام رو از سقف سر و ته مثل پنکه سقفی آویزون می‌کرد، ظرف 3 هفته زنش می‌داد!!کل داستان جمع شده بود!

Mobina
Mobina
8 ماه قبل

ایول نداجون دمت گرم تند تند بزار تموم شه راحت شیم😩😂

Mobina
Mobina
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

سلام اون ی مبینا دیگه بوده احتمالا:/😂
من‌ از بین سه تا رمان دلارای هامین و این مشتاق اینم فقط

Mobina
Mobina
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ممنون که رحم میکنی فقط تشابه اسمیه😂

،،،
،،،
8 ماه قبل

دستت طلاندابانو

،،،
،،،
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

خوبم عشقم یه چن وقتی درگیربودم ولی ازفرداهستم درخدمتت پارتاروحاضرکن عشقم🙃🙃😜😜😍😍😍

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

هستی؟!

کاربر
کاربر
8 ماه قبل

بعدی امشب نمیدی 😃

کاربر
کاربر
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

😂😂 خب دیر پارت میدی مو منتظِرُم هعی فقط به خاطر رمان تو میام تو گوشی :))

میشا
میشا
8 ماه قبل

بدون پروف هم قبولت داریم ننه😎🤍دستت درست مرسی

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

مرررسیی ندااا جونم

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

خدایی فقط پاچه دلارامو می‌گرفتی نه؟ آرشام خان 😏
مرغِ همسایه غازه

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

دستت طلا آتش شیطان بذار💝

زهرا
زهرا
8 ماه قبل

همش که آرشام وگندم شد😔😔

دسته‌ها

31
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x