28 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت76

5
(1)

فصل دوم

 

– یکم بخواب فردا دادگاه داری مثلا فضول !

میخندم. عمو فریدون با سینی آبمیوه و کیک میرسه. کنارم میشینه و میگه:

– بهتری؟

– بله ممنون!

زیر لب خوبه ای میگه و رو به آرشام میگه:

– بیا بشین آبمیوه بخور کم اونو بکش

– میل ندارم!

اینو میگه و جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز میکشه.

 

«**آرشام**»

 

با حس اینکه کسی داره تکونم میدم چشمامو باز میکنم. گندمو بالای سرم می بینم… با اخم نگاش میکنم. مچشو محکم و خواب آلود می گیرم… آروم میگه:

– معذرت میخوام بیدارت کردم… داشتی کابوس میدیدی!

عصبی میگم:

– این کار هر شب منه. لازم نیس بیدارم کنی!

گیج عقب میره. پرونده ی توی دستش بهم میفهمونه داره میره.

– عمو رفته نون بگیره… ولی من عجله دارم باید برم… قبلش میخواستم بابت همه ی این روزا و زحماتت ازت تشکر کنم. و تموم سعی مو میکنم که دیگه واست دردسر درست نکنم

کیفشو روی شونش میندازه و با گفتن خداحافظ بیرون میره کلافه نفسمو فوت میکنم و میشینم گوشیمو چک میکنم. ساعت ۸ صبح… صدای بستن در و صدای دایی و میشنوم:

– صبحت بخیر هیولا

دستی به صورتم میکشم و نگاش میکنم

– کدبانو شدیا نون داغ میگیری چای دم میکنی میز صبحونه میچینی

قصد شوهر کردن نداری؟

کوسن مبلو سمتم پرت میکنه. میخندم و میگه:

– کو گندم؟

– رفت دادگاه!

هاج و واج میگه:

– تنها گذاشتی بره؟ بهش گفته بودم همراهش میرم!

نون. روی میز میندازه و سوئیچو برمیداره قبل از بیرون رفتن میگه:

– یه تماس با مامانت بگیر جلبکـ

بیرون میره و با عجله درو میبنده گوشیمو برمیدارم و شماره ی مامانو میگیرم.

صداشو میشنوم:

– آرشام؟

نفس عمیق میکشم:

-بله؟

– تو میدونی آرتان و دل آرام چشونه؟

وای… وای… وای…

– من پزشک خانوادگیشونم؟

_تو به قول بابات شدی یه غده‌ی سرطانی که هی بزرگ میشه و کل بدنو تخریب

میکنه کل زندگیمونو تخریب کردی آرشام.

نیشخند میزنم:

– از این فاصله هم این همه قدرت دارم؟

– میدونم که نه اشکای من.. نه آه بابات نه پرپر زدن آرتان و دلی واست مهمه… ولی

به فاطمه‌ی زهرا بفهمم این بارم کاری کردی با زندگیشون.. کاری که ۳ سال پیش نذاشتم اتفاق بیفته رو خودم تکرار میکنم.

چشمامو میبندم.. بغضش میترکه و زار میزنه:

– ندیدی چقدر پرپر زدم دلی رضایت بده تا اعدام نشی؟ چقدر التماست کردم بری از ایران تا زندگی کنی.. چیکار کردی با دل آرام؟ دیگه چی مونده بود که سرش نیاورده باشی؟

داد میزنم:

– من چیکار با اون ت. و.ل.ه سگ دارم؟ دست من به کجا بنده که یقه‌ی منو میگیری زارت زارت؟ سرما هم بخوره میندازید گردن من نه؟

– جفتشون انگار توی کمان… دعوت میکنیم نمیان بهونه میارن.. میریم خونشون باهم سردن دل آرام نه… اون دور آرتان میچرخه آرتان ولی یخ زده.. هر چقدر میپرسم نمیگن چشونه. میگن خوبن ولی نیستن… چشونه آرشام… مرگ من میدونی بگو.. چرا من نمیتونم بچه هامو خوشبخت ببینم چرا؟

کلافه میگم:

– مامان من اعصابم نمیکشه ولم کنید. اومدم اینجا آرامش بگیرم نمیزارید.. من ولتون کردم شما بیخیال نمیشید؟

این بار صدای فریاد بابارو میشنوم… گوشیو از دست مامان میکشه و میگه:

– کجای راهو اشتباه رفتم که تو شدی این؟ چند روزه دارم میگم دیگه آرشام نمیتونه کاریشون داشته باشه. ولی به حرفات به تهدیدات که فکر میکنم حس میکنم نمیشه تو بدون هیچیو بیخیال گذاشته باشی و رفته باشی گذشت توی خون تو نیست… که اگه بود این همه بدبختی نمیکشیدیم!

سکوت میکنم تا خالیشن… نه دفاعی دارم نه حقی… حال و حوصله ی بحثم ندارم…

 

 

– این بار اگه زندگی توی چشمای دلی بمیره… زندگیو از تنت میکشم بیرون آرشام… یه نفس تا اونجا میام و نفستو میگیرم… دعا کن.. دعا کن مقصر نباشی.

بازم حرفی نمیزنم

– بایدم لال باشی چی داری بگی؟ دعا کن نفهمم چی کار کردی باهاش..

گوشیو قطع میکنه… کلافه گوشیو روی میز پرت میکنم.. بلند میشم و وارد اتاق دایی میشم لپ تاپشو روشن میکنم.. طول میکشه تا تماس تصویریو با پوریا برقرار کنم.

– خواب نداری تو کثافت؟

چهره ی خواب آلودشو نگاه میکنم و میپرسم:

– برو یه آب بزن صورتت بیا حرف دارم.

– چته باز؟

– آرتان و دلی چه مرگشونه؟

سرشو میخارونه و میگه:

– بابا مگه من چیکارشونم آمارشونو ازم میگیری؟

داد میزنم:

– حرف بزن پوریا.

– آرتان کلا تعطیله حقم داره. دلی هم که همش روی تخت اتاقشه تا بچه شو نگه داره… خلاصه که خر تو خری. خلاصه که بمب ساعتیو انداختی توی زندگیشون و دِ برو که رفتی.

– میخوان جداشن؟

عصبی میگه:

– به توچه؟ تورو سننه؟ به توی گ. و. ه چه ربطی داره مرتیکه خر؟ دهن منو وا نکنا آرشام.

– توهم نزن هدف ارتان چیه؟

– امشب میخوام برم باهاش حرف بزنم… خبر میدم بهت.. فقط خواهشا زندگیتو بکن ول کن اونارو.

تماسو قطع میکنم… سرمو روی میز میزارم و چشمامو با درد میبندم.

 

«**دل آرام**»

 

امروز باید برای چکاب و سونوگرافی مطب میرفتم… اما دلم نمیخواست مزاحم آرتان شم… ترجیح میدادم خودم برم و بعدش برم پیش پرهام کیفمو از توی کمد برمیدارم و از اتاق بیرون میرم جلوی در که میرسم صدای خواب آلودشو از روی کاناپه میشنوم:

– کجا به سلامتی؟

هینی میکشم و سمتش برمیگردم بلند میشه موهای بهم ریختش لبخند آرومیو روی لبهام میاره… دلم ضعف میره برای چهره ی خواب آلود و بهم ریختش… با اخم و دست به کمر مقابلم می ایسته:

– قیافم خنده داره یا حرفم؟

کاش یه روزی بیاد به بداخلاقیهای آرتانم عادت کنم:

– هیچ کدوم دارم میرم مطب امروز سونو دارم.

– بعد کی به شما گفته تنها میتونی جایی تشریف بیری؟

ناباور و گیج نگاش میکنم… نه امکان نداره آدمی که مقابلم ایستاده باشه این قدر وحشتناک توی بد بودن و بد شدن شبیه آرشام باشه… حتی اگه حق داشته باشه.

– آرشام و اخلاقاشو اگه دوست داشتم قطعا و حتما باهاش میموندم. پس خواهشا شبیه اون نشو.

جلو میاد… فک مو می گیره عصبی میگه:

– من شبیه خودمم… خود خرم، منو تو ساختی تخریب کردی و از اول ساختی

این آدمی که جلوت وایساده حاصل گندکاری خودته.

کلافه داد میزنم:

– آدما بابت گند کاریاشون توضیح میدن عذر خواهی میکنن میگن غلط کردن میگن تکرار نمیشن منو باور نداری منو نمیتونی ببخشی باشه. چرا نمیری از خود نامردش بپرسی؟ از اینجا که نمیتونم دروغامو باهاش هماهنگ کنم میتونم؟

– میتونی!

خشکم میزنه لال نگاش میکنم و باور میکنم همه چی این زندگی به ویرونس.. من فقط دارم الکی جون میکنم اشکم میریزه. قلبم میسوزه ولی میگم:

– پس تمومش کنیم کاریم به بچت ندارم موند واسه تو مطب و دکتر واسه آدمای خوشبخته که منتظر بچه شونن نه تویی که شک داری باباشی.

چونمو محکمتر فشار میده:

– برنامت خوب پیش رفت؟ منتظر همین بودی دیگه نه؟ که بگی طلاق و خلاص.

بعدم آزاد شی …

داد میزنم:

– خجالت بکش من اگه اون زندگیو میخواسم تا زندون و اعدام و طلاق پیش نمیرفتم همه چیو نبر زیر سوال… خوب نگام کن من دل آرامم… همونی که گفتی واسه اون غریبی و تنهاییم توی به اتاق چند متری و جیغ و التماسایی که به هیچ جا نرسید روزی صد بار مردی…. دروغ گفتم؟ پنهون کاری کردم؟ قد گناهم مجازات کن این زندگی واسه من ساختی؟ واسه خودت ساختی؟ برو زنگ بزن داداش کثافتتو بپرس چی به چیه و بعدش…

– بعدش اون قاه قاه به ریش من بخنده افتخار کنه که یه بار دیگه گ.و.ه زده به زندگیم… که آتیش زد قلبمو… نابود کرد همه چی مو آره؟

عقب میره بیحال و خسته میگم:

– پس من چه غطی کنم؟ چیکار کنم من و باور کنی؟

– لباس میپوشم بریم مطب…

 

 

 

با گریه میگم:

– آرتان؟

می ایسته .. کیفمو پرت میکنم و خسته میگم:

– من عاشقتم ولی خستم. زندگی این شکلیو یک سال تجربه کردم. دیگه نمیتونم… نمیکشم خستم خسته ی خسته ی خسته بهتره یه مدت برم خونه پدرم!

عصبی اما در مونده سمتم برمیگرده:

– یه جوری میگی انگار هر شب کتک میخوری.

– نامهربونیات از همه چی بدتره میرم تا یکم دور باشیم. بعدش هر تصمیمی بگیری بهش احترام میزارم.

– فکر پدر و مادرامونو نمیکنی؟ بس نیس این قدر غصه‌ی ما رو خوردن؟

سرمو زیر میندازم هق میزنم وارد اتاق میشه… آماده که برمیگرده بیرون میریم و سوار ماشین میشیم حرکت میکنه و سوالش آتیشم میزنه:

– جدیدا که حرف نزدی باهاش؟

– با… با کی؟

نیشخند میزنه محکم می کوبم روی بازوش:

– اون فکر خرابت در مورد من تا کجاها رفته؟

– تا اونجا که تو یه روز شیک و پیک کردی و رفتی خونه ی مجردی یا همون خونه ی مشترک سابقتون با برادرم با شوهر سابقت.

چشمامو می بندم. اشکام میریزه تلخ میگه:

– چیه؟ لال شدی؟

– بد حرف نزن آرتان منو یاد یه زندگی کوفتی رفته ننداز .. توضیح دادم چرا رفتم. گفتم چرا و چیشد که رفتم. گفتم پوریا هم بود. من همه ی اینارو گفتم!

– شرمندم کردی که گفتی؟

میخوام حرف بزنم که آروم میگه:

– بهتره بیشتر از این گ.و.ه نزنیم به روزمون.

سکوت میکنم… جلوی مطلب ترمز میکنه و میگه:

– برو.

– نمیخوای بیای صدای قلبشو بشنوی؟

– بچه‌ی کیو دقیقا؟

زیر دلم تیر میکشه تلخند میزنم و پیاده میشم. شاید حتی نصف حرفاش از حرص باشه… اما حس میکنم کم کم رو به مرگم از دست اون و زندگی لعنتیم.

 

«**آرتان**»

 

 

در ماشینو باز میکنه و کنارم میشینه نفسمو فوت میکنم و ماشینو روشن میکنم.

حرکت میکنم و متفکر خیره ی مقابلم میمونم که میگه:

– نمیخوای بدونی خوب بود یا نه؟

سرد میگم:

– خوب نبود اینجوری نبودی.

– میخوام برم پیش پرهام.

– بسه دیگه مشکلاتمونو هر چقدرم حل کنه باز تو اضافه میکنی تمومی نداره که

هوم؟ بری چیکار؟

سمتم برمیگرده و عصبی میگه:

– گوشه کنایه بس نیست؟

– نمیدونم خودت چی فکر میکنی؟

با بغض زل میزنه توی چشمام و میگه:

– دیگه منو نمیخوای؟

کلافه میگم:

– شروع نکن دلی حوصله ندارم

– جواب میخوام… یه کلمه.. دوسم نداری؟

نچ کلافه ای میگم و محکم میزنه به بازوم:

– نامردم اگه بگی نه و آویزون زندگیت بمونم.

– نکن دارم رانندگی میکنم روانی عه!

داد میزنه:

– یه کلمه بگو دیگه دوسم نداری؟

کلافه داد میزنم:

– نکن دلی سرعتم زیاده برو عقب!

دستشو روی فرمون میزاره و با گریه داد میزنه:

– میخوام تکلیفمو بدونم نترس مرد باش و بگو!

عصبی هولش میدم:

– نه… ندارم… ول کن اه!

ساکت میشه خیره‌ی جاده میمونه موهامو چنگ میزنم.

 

 

– روانیم کردی دیگه!

خسته میگه:

– نگه دار!

– میتونی رو مخ من نری؟

داد میزنه:

– گفتم نگه دار.. اگه منو نمیخوای اگه شک داری این بچت باشه واسه چی نگهم داشتی؟ ولم کن بزار برم به درد خودم بمیرم. ولی هر وقت فرصت کردی بشین ببین شما دو تا برادر یه تنه با من و زندگیم چی کار کردید.

کلافه میگم:

– داد نزن دلی تقصیرای خودتم گردن کسی دیگه ننداز.

جیغ میزنه:

– گفتم نگه دار!

خسته قفل مرکزیو میزنم و کنار جاده ترمز میکنم. چند بار دستگیره رومیکشه ولی بی فایدست. با گریه به شیشه می کوبه:

– این لعنتیو بازکن بزار برم بزار تنها باشم. بزار گم و گورشم.

– این کارا هیچ کدوم کمکی بهت نمیکنه!

با گریه سمتم برمیگرده و داد میزنه:

– کمک نمیخوام دیگه هیچی نمیخوام… چرا همیشه باید بهترین لحظه های زندگیمو عذاب بکشم؟ خستم. نمیکشم. حوصله ی اثبات خودمم بهت ندارم دیگه باز کن بزار

برم.

– میرسونمت پیش پرهام… بس کن دلی!

هر دو خاموش و خسته و کلافه ساکت میشیم… به مطب پرهام که میرسیم بعد از نیم ساعت وارد اتاق میشیم… باهاش دست میدم و روبوسی میکنم. حال دلیو که می بینه نگام میکنه:

– من این خانومو اینجوری تحویلت دادم؟

– ول کن مرگ من پرهام!

دلی خسته میگه:

– همونایی که واست گفتم تو بگو چیکار کنم؟

– بشینید حرف میزنیم چقدر نارومید شماها.

هر سه میشینیم و دلی شروع به تعریف میکنه پرهام هر از گاهی سوال میپرسه و در آخر نگام میکنه:

– مگه نمیگه پوریا اونجا بوده؟ چرا با اون حرف نمیزنی؟ اونو که قبول داری نداری؟

– من دیگه خودمم قبول ندارم اعتمادی توی من وجود نداره پرهام.

– بهت حق میدم. کاملا حق داری از پنهون کاری دوم از طرف آدم مهم زندگیت اینجور ضربه بخوری و بی اعتمادشی اما حس من میگه تو بیشتر با خودت و دلی لج کردی آرتان… وگرنه که هیچ وقت اون بچه رو انکار نمیکردی. ببخشید که اینقدر صریح حرف میزنم. اما روزی که خبر بارداری دلیو شنیدی آرشام مگه زندون نبود؟

دل آرام بغض کرده سرشو پایین میندازه و آروم میگه:

– بود!

نیشخند میزنم:

– از کجا معلوم؟

– میریم تاریخ آزادی شو چک میکنیم. این همه خودتو اذیت میکنی که چی؟ آرشام که آزاد شده که رفته سراغش؟ پدرت؟ مادرت؟ کافیه از اونا بپرسی. این همه آزار دادن نداره.

– اونا همینطوریم شک کردن پرهام

پرهام لیوان آبو سمتم میگیره و میگه:

– درست میشه… کافیه صبوری کنی اونی که اونجا نشسته به قد کافی نابودیو تجربه کرده… من منکر کار اشتباهش نمیشم آرتان اما اتفاقی که افتاده. نزار این اشتباه زندگی

تو بگیره… بچتو بگیره!

– گرفته!

– دلی این بار اگه بهش ت. ع. ر. ض میشد بنظرت ساکت میموند؟

میخوام بلند شم که پرهام مچمو میگیره:

– فرار نكن جواب بده.

– مگه دفعه ی پیش ساکت نشد؟ مگه خونش نرفتو نگفت؟ این خانوم استاد پنهون کاریه!

دل ارام سرشو با دستاش میگیره و پرهام میگه:

– باشه این هیچی… بنظرت به دل آرام میخوره این قدر…

سمت دلی برمیگرده و میگه:

– عذر میخوام دلی دور از جونت..

باز نگام میکنه و ادامه میده:

– این قدر وقیح باشه که ندونه اون بچه از کیه و نگهش داره؟ دوسش داشته باشه؟ بگه بچه ی تو؟ واسش ذوق کنه و اتاق آماده کنه؟ اینجوری شناختی دلیو آرتان خان؟

سرمو به صندلی میزنم و چشم میبندم.

 

 

– آرتان تو همیشه از دلی و آرشام عاقل تر بودی بهتر رفتار کردی زودتر بخشیدی

ناامیدم نکن مقصر اصلی تکرار مجدد این اتفاقات برادرته.

 

«**آرشام**»

 

موتورو خاموش میکنم و میخوام وارد ساختمون بشم که گندمو میبینم سمت خونه میاد.. دست به جیب منتظرش می ایستم… وقتی میرسه با دیدنم لبخند میزنه:

– سلام… خیلی زمان برد. خیلی وقته منتظر امروزم. اما بالاخره شد… دلم میخواست بپرم بغل وکیلم و فقط ماچش کنم… بعد…

نگاه خیره و کلافمو که میبینه میگه

_خیلی حرف زدم باز؟

– تقريبا!

– امشب به مناسبت این طلاق و خلاصی تو و عمو فریدونو شام مهمون

میکنم میای؟

بی حرف وارد ساختمون میشم پشت سرم میاد وارد آسانسور که میشیم میگه:

– زبون نداری؟

– قد تو نه!

بلند میخنده اما از چشمای سرخش میشه فهمید حالش خوب نیست.

– لیام چیزی نگفت؟

– تا دلت بخواد تهدیدم کرد. گفت پدرمو در میاره… اما با مدارکی که جمع کرده بودم

و خشونتایی که جاش هنوز روی تن و بدنم هست رای دادگاه به نفع من بود.

از آسانسور بیرون میریم.. سمت خونه میرم که میگه:

– آرشام؟

می ایستم و بی حوصله سمتش میچرخم:

– میای امشب؟

– من اصلا حوصله ندارم گندم !

– یعنی خونه ی خودت شام نمیخوری؟ غذای ایرانی درست میکنم نمیخوام امشب تنها باشم!

کلافه درو باز میکنم و میگم:

– باشه!

– گیتار تم بیار!

بر میگردم ولی میخنده و وارد خونه میشه… درو باز میکنم و پامو که توی خونه میزارم گوشیم زنگ میخوره … با دیدن اسم پریا کلافه نفسمو فوت میکنم و خودمو روی مبل پرت میکنم:

– چطوری پر پر؟

– سلام… خوبم تو خوبی؟ دلت که میدونم واسه هیچ احدی تنگ نمیشه فقط میخوام بدونم واسه دلتنگی آدما هم کاری نمیکنی؟

– کاری ازم برمیاد بگو بکنم.

– دلم تنگ شده واسه این قیافه ی همیشه اخمو و زشتت.

– قطع کن تصویری تماس بگیر.

– بدتر هوایی میشم. بیخیالش… چه خبر؟

لباسمو بالا میدم و نگاهی به پانسمانم میکنم:

– هیچی اونجا چه خبر؟

– از كي

– آرتان و دلی!

سکوت میکنه با مکث میگه:

– خوب نیستن. اصلا خوب نیستن پوریا رفته باهاشون حرف بزنه خونه نبودن.

نمیدونم دارن چیکار میکنن.

– یع آمار بگیر واسم… اگه دلی خونه تنهاعه باهاش تماس بگیرم… حرف دارم

– نه توروخدا خراب ترش نکن …

– رو حرف من حرف نزن پری

در مونده میگه:

– بابا آخه من از کجا بفهمم… من که ارتباطی ندارم باهاشون.

– به کمک داداش شیرین عقلت

– آرشام کوتاه بیا زنگ بزنی آرتان باز بفهمه دردسر میشه. هر چی میخوای بهش بگی بگو من بگم.

عصبی میگم:

– فقط خودم باید بگم، منتظرم…

قطع میکنم نیم ساعتی روی کاناپه دراز میکشم که بلاخره گوشیم زنگ میخوره. با

دیدن اسم پری جواب میدم:

– چشد؟

– پوریا قاطی کرد که دهنتو سرویس میکنه!

– میگفتی من خودم دهن سرویس کنم بچه.. نتیجه؟

نفس شو فوت میکنه.

 

 

– گفت… گفت صبح دکتر بودن بعدش دل آرام رفته خونه ی پدرش نمیدونم تا

کی یا چرا اما اینجاس.. آرتاتم سرکارشه. پوریا رفته که با آرتان حرف بزنه

– دمت گرم.

– الو قطع نکن آرشام.. فقط بهم بگو هنوز بهش فکر میکنی؟

گوشیو قطع میکنم و به مغزم فشار میارم تا شمارشو یادم بیاد .. شمارشو که می گیرم بعد از چند بوق صدای پر از تردید و ترس شو میشنوم.

چشمامو میبندم سعی میکنم آروم باشم :

– اگه توی اون روزایی که باهام زندگی کردی یادت داده بودم از خودت و حقت دفاع کنی الان این حال و روزت نبود!

ناباور صداشو که نفس نفس میزنه می‌شنوم:

– آ… آرشام..

– اگه الان ور دلم بودی یکی میزدم زیر گوشت تا یاد بگیری هر خری هر زری زد سرتو نندازی پایین بگی چیز خوردم ببخشید!

– هر خری؟ هر زری؟ حق داره آرتان تو این بار یه مدل دیگه نابودم کردی.

بلند میشم و داد میزنم:

– من اصلا باید میکشتمت یه قوم خلاص میکردم. آرتان گ. و. ه خورده حق داره. مگه این همه روز با تو زندگی نکرده؟ هنوز به حست و عشقت اعتماد نداره که زرت شک کرده؟

– داد نزن

– همون روز که فهمید شمارمو میگرفتی میزدی رو اسپیکر تا خودم بگم همه چیو

واسش!

– حرف اون اینکه چرا پنهون کاری کردم حقم داره برو آرشام. دیگه زنگ نزن به

حد كافي…

عصبی و بهم ریخته میگم:

– به من نگو چیکار کنم چیکار نکنما حدتو بدون..

میدونم که میفهمه هر وقت قاطی میکنم مشکل از احساسات بی جونمه که جون

میکنه تا جون بگیره. آروم میگه:

– زنگ زدی دعوا کنی؟

– زنگ زدم بگم خیلی زر زر کرد بگو بیام وایسم جلوش بگم چی به چیه تا الکی زنگ نزنه گ. و ه نخوره بگه خوشبخته!

اونم تند میشه:

– هیچ وقت توی زندگیت به این فکر کردی به بار جای داد و بیداد و فحش و کتک آروم حرفتو بزنی و یه بار جای اینکه دنبال مقصر بگردی بپذیری مقصر اصلی خودتی؟

– واسه من فيلسوف نشو شرو ور تحویل نده… نمیخوام حرفی از گذشته ای که گندیده رفته پی کارش بزنم بهت گفتم لایق نبودی بخاطرت تا این لجنزار برسم اما…. یه چیزاییو اگه نگم خفه میشم. یعنی آدمی نیستم مراعات کنم و یه حرفاییو نزنم.. حتی اگه تا مغز استخون طرفم بسوزه شماها ادعا داشتید عشق من عشق نبود. راهش غلط بود. قبول تو خیرسرت عاشق آرتانی؟ عاشق واقعی؟ بابا جمع کنید. گ. و. ه نزنید به عشق.. عاشق واقعی بودی و مثل چی ازم ترسیدی؟ یه عاشق پشت و پناه و امنيتش عشقشه دیگه چه ترسی؟ چه کشکی؟ میرفتی میگفتی آرتان این داداش نره غولت باز مزاحمم شده… چرا نرفتی؟ چرا نگفتی؟ مگه نگفته نقطه ضعفش منمو پنهون کاری؟ چرا پنهون کردی؟

صدای ضعیف گریشو میشنوم و بی رحمانه ادامه میدم:

– اول و آخر بگم دوره ی عشق و عاشقی سر اومده هر کسی میگه عاشقم شک نکن اول به خود خواهی تورو میخواد چون میخواد چیزی که دوست داره به دست بیاره و بعدش دیگه اهمیتی نداره اون آرتان عاشقه؟ قبول پنهون کاری کردی بهش برخورده… اما چهار تا تحقیق کنه سوال کنه میفهمه چی به چیه اما اون فکر غرورشه بهش برخورده پس زیاد نگران جمع شدن یا نشدن زندگیش نیست!

– آرشام…

– هیس وسط حرف من نپر همیشه گفتم بدم میاد!

سکوت میکنه. صدای نفس نفسش حالمو بدتر میکنه.

– اگه بخوای بهش زنگ میزنم بعد از اون همه سختی و مصیبت بهم رسیدید و اینه حال و روزتون؟ بابا دمتون گرم همینجوری عشق میچکه ازتون

– دیگه دوسم نداره!

خیره‌ی دیوار مقابلم میمونم بغضش میشکنه:

– اینارو نباید بهت بگم باید وانمود کنم خوشبختم اما نیستم. خواسته یا ناخواسته بازم داری اذیت میکنی آرشام. بازم زندگیمو خراب کردی خرابش کردی نامرد. من خواستم بگم ولی ترسیدم ترسیدم باهات در گیر شه… ترسیدم تو باز بمونی. ترسیدم این مصیبت ادامه پیدا کنه. دلم میخواد برم یه جایی که دست هیچکسی بهم نرسه. از همه خستم آرتان دیگه بهم اعتماد ندارد. من…

– دوسش داری یا نه؟

هق میزنه:

– دارم

قلبم تیر میکشه:

– اونم داره اگه میگه ندارم بدون زر مفته زر مفت میدونی چیه؟ آرتان مثل من نیست. من میتونم یه روز یه جا به یه آدم یه عشق ماورایی داشته باشم و یه روز دیگه همون عشق نفرت باشه. آرتان ولی به مرغ عشقام وابسته میشه. سعی کن جای جا زدن بجنگی… تلاش کنی خودتو اثبات کنی. اینارو که واسه من نکردی.

– من…

داد میزنم:

– وسط حرف من نپر ت.و.له سگ!

 

 

+خدایی حرفای بچم آرشام حقه ،قبول دارید با همه دیوونگیش؟ ؟ 🤔😂😂

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

28 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آنه شرلی
آنه شرلی
8 ماه قبل

دلارام حقه شه اگ میگفت دیگه اینجوری نمی‌شود

Eli
Eli
8 ماه قبل

وای باز ریده شد ب زندگیشون خدایا

بانو
بانو
8 ماه قبل

اتفاقاً آرشام چون حق تلخ دیگه🥲

آرامش
آرامش
پاسخ به  بانو
8 ماه قبل

دقیقا👍👍👍👍ولی حس میکنم آخرش آرشام میشه دلیل خوشبختیِ دل آرام و آرتان

نمد
نمد
8 ماه قبل

این عادیه من دوست دارم کل خاندانشون رو پاره کنم …. 😑😑😑😑😑

ایسان
ایسان
8 ماه قبل

بمیرم برا دلی
ندا جانم فدات که به فکر مایی وزود پارت میدی .جان من یه کم زود تر دلی و ارتانو باهم خوب کن حوصله بد اخلاقی ارتانو ندارم😘

Mobina
Mobina
8 ماه قبل

آخ آخ اگر آرتان باز بفهمه باهم تلفنی حرف زدن دوباره شر میشه

Asaadi
Asaadi
8 ماه قبل

آرشاممممممم

علوی
علوی
8 ماه قبل

این آرشام هم روان‌پزشکیه برای خودش! فقط سبک استالین رو داره 😅😅😅😅 می‌زنه له می‌کنه، فحش می‌ده با تحقیر و توهین حرف حق می‌زنه، بعد هم با قید «نفهم و گوساله و کره‌خر و توله سگ» راهکار مناسب می‌ده

آرامش
آرامش
پاسخ به  علوی
8 ماه قبل

ایول👍👍

،،،
،،،
8 ماه قبل

یالله ننه جان هستی میگم پارت بعدکی میادایشالله

،،،
،،،
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

نمیشه الانم یکی بدی واس ناهار

،،،
،،،
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ننه خداوکیلی تاالان چیکارمیکردی که ناهارم نخوردی

کاربر
کاربر
8 ماه قبل

خدایی آرشام خود منه اصن کپی در برابر اصل 👌

بانو
بانو
پاسخ به  کاربر
8 ماه قبل

نگو اینو میریزن سرت خفت میکنن 🤣🤣🤣

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

آرشام میخواهد حالا جبران کنه برای دلی💔

بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
8 ماه قبل

یکم زود ب زود پارت بزار 🤨

بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

حرف خنده داری نمی‌بینم 😐
ولی اگه بیاری ممنون میشیم و البته یادت نره پتو و دوشک بیاری کمر درد میگیری خدای نکرده 😏

بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
8 ماه قبل

این رمان تا پارت چند ادامه داره؟

بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
بی اعصابمو سگ اخلاق ! در نیوفت بام
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

اوک

شیما
شیما
8 ماه قبل

یا خدا بد داره میره جلو خیلی بد

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

من دیگه موندم بگم کدومشون عاشق تره 😐😐
ولی یچیزیو فهمیدم این داداشا از دور قشنگن
اونموقع آرتان میگف من باورت دارم و هرچی تو بگیو
حالا باز آرشام منطقی شده
از دور فقط قشنگن
میان نزدیک پاچه میگیرن

دسته‌ها

28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x