43 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت81

4
(4)

#فصل دوم

 

– رستوران بیشتر شب باید بری و بخونی… تو هم که خواب نداری غیر آدمیزادی.

– اوکی پس بریم خسته شدم از بیکاری برم آماده شم

بلند میشم و سمت اتاق میرم که میگه:

– آدم وار لباس بپوش پاره پوره نپوشی

میخندم:

– ب.و.س رو ل.ب.ا.ت دایی نه چیزه لپات!

بلند میخندم که میگه:

– از این سرتق خبری نیست… زنده گذاشتیش که؟

– چی چی دم؟

– آره.

لباسامو تن میکنم و بیرون میام:

– احتمالا زنده باشه

– زبونت که خیلیه راضیش کن برگرده پیش خانوادش… لیام خطرناک شده… پیگیری کرد دستشو؟

– نپرسیدم

بلند میشه و سوئیچشو سمتم پرت میکنه:

– بريم

همراه دایی بیرون میریم. حالم از دیشب بهم ریخته… باید خودمو سرگرم کنم… شاید میون این همه آدم بعد از سالها به چشم گندم یه آدم دیگه اومدم که اونم دیشب خودم گند زدم.

 

«**گندم**»

 

نمیدونم چرا حالم بده. دو روز خودمو توی خونه حبس کردم و به حرفای آرشام فکر میکنم و حقیقتا نمیتونم یه لحظه خودمو جای دل آرام بزارم… چی کشیده طفلک….. توی این دو روز حتی یه بار تلفن نزد ببینه زندم یا نه…. بعد من از خراب شدنش توی ذهنم ناراحتم این آدم بی شک سنگدله… که اگه نبود روزگار خودش و دل آرام و برادرشو اونجوری نمیکرد… بلند میشم و آبی به صورتم میزنم… لباس می پوشم تا یکم برم و قدم بزنم در که باز میکنم صدای فریادشو میشنوم. توی راه پله عصبی قدم میزنه و حرف میزنه:

– پرهام خر کیه؟ پرهام گ.و.ه خورده هنوز سرش تو زندگی ایناس… هنوز یادم نرفته مثل قاشق نشسته وسط زندگیم پیداش شد!

نمیدونم طرف چی میگه که عصبی میگه:

– سگ نکن منو پوریا من که آخر زهرمو به این دکتر الدنگ میریزم… روش شده بگه من از زنت خبر دارم ولی نمیگم؟ جای آرتان بودم دهنشو صاف میکردم. خیلی گ.و.ه خورده از زنش خبر داره!

جلو میرم بازوشو میگیرم… تازه متوجه میشه… نگاش مات چشمای بی حالم میمونه. آروم تر میگه:

– باشه تو فقط شمارشو بده… این آرتان از اول ملاحظه ی همه رو کرد که وضعش اینه.

کلافه گوش میده و داد میزنه:

– چه میدونم از یه گوری پیدا کن…. نیم مین دیگه زنگ میزنم پوریا.

گوشیو قطع میکنه و نگام میکنه:

– از این طرفا؟

– چرا داد میزنی چیشده؟

– چیزی نیست !

برمیگرده و کلید میندازه وارد خونه میشه و میگه:

– نمیای تو که… میای؟

میخندم:

– گشنمه حال اشپزی نداشتم چیزی داری؟

چپ چپ نگام میکنه و عقب میره میخندم و وارد خونه میشه… اون قدر عصبی که میترسم حرف اضافه بزنم. نگام به مجله ی روی میز می افته و میگم:

– ماشین بازی؟

یخچالو باز میکنه:

– نه دختر بازم چطور؟

– بیشعور… اینو میگم!

– قراره برم این شرکت واسه کار مدلینگ

با ذوق نگاش میکنم:

– عالیه. تو خیلی خوبی!

سمتم برمیگرده و ظرف غذا رو روی میز میزاره و میگه:

– جان؟

میخندم:

– واسه مدل بودن

– شبا هم رستوران یکی از رفقای دایی میرم بخونم… سرم گرم شه شاید کمتر فکر کنم پیشنهاد میکنم توهم سرتو گرم کنی.

 

– میشه منم بیام رستوران باهات؟

نگام میکنه و باخنده میگم:

– خب میخوام سرمو گرم کنم منم!

– روتو برم جهنم بیا!

بلند میخندم ناخونکی به غذا میزنم و نگام به گیتارش می افته:

– منم دلم گیتار میخواد!

– بلدی؟

– کم یادم میدی؟ البته بگم صدای خوبی دارم

بی حوصله میخنده:

– اهوم.

– باور نمیکنی؟ من حتی توی دانشگاه… جشن و مهمونیا میخوندم!

گیتارو برمیداره:

– میزنم بخون ببینم چی میخونی؟

– میشه شب بخونم تو اون رستورانه!

– اگه خراب کردی چی؟

موهامو پشت گوشم میزنم:

– نمیکنم. قول

باشه بخور غذاتو من یه زنگ بزنم میام.

 

پرهام**» **»

ظرف غذارو مقابل دلی میزارم و میشینم… رنگو روش پریده… نمیدونم چرا حالش هیچ جوره خوب نمیشه

گاهی فکر میکنم اگه بهم جواب مثبت داده بود حالا هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد

– دل ارام؟

نگام میکنه به غذا اشاره میکنم:

– غذاتو بخور

– دلم واسش تنگ شده!

لبخند میزنم:

– میخوای ببرمت پیشش؟

با نگرانی نگام میکنه

– میترسم… میترسم برگردم و همه چی خراب تر شده باشه… میترسم این زندگی دیگه هیچ وقت زندگی نشه!

– نترس آرتان عاشقته اون قدر که الان دارم از دوریت زجر میکشه ولی چون تو خواستی تنها باشی سکوت کرده. دو ساعت دوساعت تماس میگیره حالتو میپرسه… میگه چی بخرم بخوری… چی نخرم… میفهمی اینارو؟

اشکشو پاک میکنه:

– کاش میشد زمانو برگردوند عقب… کاش همه چی یه جور دیگه اتفاق می افتاد!

میخوام حرفی بزنم که تلفن همراهم زنگ میخوره… شماره رو نمیشناسم… جواب میدم:

– بفرمایید؟

– اون قاشق نشسته ای که پرهام صداش میزنن تویی؟

اخم میکنم و متعجب میپرسم:

– شما؟

عصبی میگه:

– سوالو با سوال جواب نده. راسته تو دکتری کدخدای محله؟

– مودب باش آقا . این چه طرز حرف زدنه؟

میخنده:

– زارت چه مودب چه جنتلمن… روزی که فهمیدم در به در دنبال اون فیلم گشتی

تا باهاش مثلا به دلی کمک کنی… اون قدر بعدش و بعدترش بدبختی اومد سرم که یادم رفت از خجالتت در بیام جناب دکتر.

مات و گیج میگم:

– آرشام؟

دل ارام از جا میپره… نگران نگام میکنه و میگه بزنم اسپیکر… به حرفش گوش میدم و میگه:

– آفرین خود خودشم… همون که کابوس شبای خیلیا شده… همون که خار شد و

رفت تو چشم خیلیا !

نیشخند میزنم:

– اینکه هنوز روت میشه حرف بزنی یعنی نه وجدان داری نه انسانیت.

– تو یکی نمیخواد منو تعریف کنی فکر نکن راهم دوره نمیتونم بزنم دهنتو صاف کنم. اشاره کنم سه سوته کف آسفالتی….!

عصبی میگم:

– تو حرف حسابت چیه قلدر؟

 

 

 

– آدرسو بده بدم آرتان، میخوام باور کنه و با آرامش برسه به زندگیش… شاید

اینجوری شبا بتونم بخوابم .

دل ارام صورتشو با دستاش میپوشونه و من گیج آدرسو میدم… قطع که میکنم دلی با گریه میگه:

– هر کاری اراده کنه انجام میده. خوشبحالش که این قدر قدرت داره

– تو هم قدرت داری عزیز من، از اون همه ویرونه گذشتی… برگشتی … ساختی… حالا باز یه چیزایی خراب شده که درست میشه جبران میشه… آرتان خیلی زود میاد دنبالت… یکم برس به خودت منم برم مطب… باشه؟

اشکاشو پاک میکنه:

– واقعا میخواد جبران کنه ؟ من میترسم باز.

– دل آرام آرشام رفته اگه قرار بود باز نقشه بریزه نمیرفت… انقدر ازش نترس.

سرشو تکون میده بلند میشم و میگم:

غذاتو بخور… چیزی لازم داشتی زنگ بزن.. فعلا خدافظ.

– به سلامت

 

«**گندم**»

 

کنار آرشام توی رستوران نشستم… استرس زیادی دارم… بعد از مدت ها قراره برای این همه آدم بخونم

اونم کنار آرشام.

آرشام به صاحب رستوران که فهمید اسمش عمو جاوید…

یه پیرمرد ۵۰ ساله‌ی مهربون منو به عنوان مهمون معرفی کرد…

نگام میکنه و گیتارو توی دستش جا به جا میکنه:

– همون آهنگی که توی ماشین خوندی دیگه؟

با استرس انگشتامو توی هم مچاله میکنم:

– اهوم!

– مگه اومدی کنسرت استرس داری؟ رستورانه دیگه اینام بیشتر از اینکه از موسیقی بفهمن از شکمو غذا میفهمن!

میخندم:

_ الان روحیه دادی؟

– دیگه این اوجم بود.

میخندم… یکم آب میخورم و میگم:

– اگه تو از صدام تعریف میکردی دیگه خیالم راحت بود

معنی دار نگام میکنه و با لحن بامزه ای میگه:

– من از بابامم تعریف نمیکنم!

– حالا مثلا داشتن این همه غرور به چه دردت میخوره؟

– هیس شو میخوام بزنم!

انگشتاش که روی گیتار به رقص در میاد ؛ چشمامو میبندم و به آهنگ گوش میدم… همه نگامون میکنن و من استرسم بیشتر میشه… چشم میبندم و میخونم:

– من اونیم که حاضره به خاطره کنار تو بسازه و بمیره

اگه بخوای هم اسمشو هم سایشو بتونه راحت از خودش بگیره…

من اونیم که از خودش که از صداش تمام سهمشو به تو سپرده

به لحظه هم خیالشو جایی به جز به سمت خنده های تو نبرده.

آرشام خیره و پر اخم نگام میکنه… صدام که اوج میگیره مردم به افتخارمون کف میزنن و من سکوت میکنم خیره ی آرشام گیتار زدنشو تماشا میکنم… و باز میخونم:

– چه بخوام چه نخوام همه جا با منی

تویی که عاشق رفتنی ، بی تو آلوده ی جنونم ‌از عذاب تو نه از خودم دل زده‌ام

بی هوا تا کجا اومدم عمری عاشقت بمونم…

از غصه با از شادی دیدار تو چجوری دوست داری برات بمیرم

نگو برو … که لحظه ای جایی به جز فکر تو نمیرم

چه بخوام چه نخوام همه جا با منی

تویی که عاشق رفتنی ، بی تو الوده ی جنونم

از عذاب تو نه از خودم دل زده ام بی هوا تا کجا اومدم عمری عاشقت بمونم

باز به اوج ترانه که میرسم این بار آرشامم باهام میخونه. و من حس میکنم تو آسمونام:

– چه بخوام چه نخوام همه جا با منی

تویی که عاشق رفتنی ، بی تو الوده ی جنونم

از عذاب تو نه از خودم دل زده ام

بی هوا تا کجا اومدم عمری عاشقت بمونم

آهنگ که تموم میشه همه دست میزنند و عمو جاوید جلو میاد….

میکروفنو میگیره و شروع به معرفی و تشکر ازمون میکنه… و این بار آرشام شروع به زدن و خوندن میکنه.

همه در سکوت نگاش میکنیم:

– من که عادت دارم دوباره تنهای تنهاشم

از تو دست بردارم بیخیاله همه دنیاشم چه دلی داری که باز با من میمونی؟

من که فرصت دارم دوباره برگردم از اول

عشقه بی آزارم به دلت بد کردم از اول چه دلی داری که باز با من میمونی؟

 

•••

 

یاد اون شب روی پشت بوم می افتم و حرفاش… اعترافای تلخش… حال بدش… و دختری به اسم دل ارام که بی رحمانه کشته بود:

« من بمیرم واست بهترین روزایه عمرت رفت

اونکه باید میموند حرفاتو شنید و ساکت رفت پس تو کی میفهمی عشقه من عشق

نبود؟

من بمیرم واست که میخواستی پا به پام باشی

زندگی بی رحمه تا کجا میخوای باهام باشی پس تو کی میفهمی عشقه من عشق نبود؟

سکوت میکنه… میزنه و باز میخونه

هر چی که پیش اومد بازم از سرت نیفتادم

خیلی وقتا باید دلمو دست تو میدادم چه دلی داری که باز با من میمونی

همه با لذت گوش میدن و نگاش میکنن نگاش سمتم برمیگرده و میزنه و میخونه:

جای تو هر کی بود منو تو تنهایی جا میذاشت اسم این حس چی بود

واسه تو جز دردسر چی داشت چه دلی داری که باز با من می مونی

من بمیرم واست بهترین روزایه عمرت رفت

اونکه باید می موند حرفاتو شنید و ساکت رفت پس تو کی میفهمی عشقه من عشق نبود

من بمیرم و است که میخواستی پا به پام باشی

زندگی بی رحمه تا کجا میخوای باهام باشی پس تو کی میفهمی عشقه من عشق نبود…»

حالم با خوندنش دگرگون شده اما سعی میکنم به روی خودم نیارم و بغضمو پنهون کنم …..

از کلافه بودنش میفهمم که اونم حال خوشی نداره …..

شاید اونم مثل من یاد دلارام افتاده .

نمیدونم چجوری باید حالش رو عوض کنم؛ با چشم خیره عمو جاوید میمونم که سمتمون میاد :

– فریدون گفته بود صدات خوبه اما فکر نمیکردم تا این حد قشنگ بخونی….

آرشام حتی لبخند هم نمیزنه و با سر تشکر میکنه که عمو با لبخند نگاهم میکنه :

– تو هم شاهکار بودی …

تشکری میکنم و ذوقی که میکنم رو نشون نمیدم .

نمیدونم چرا از تعریفش جلوی آرشام دلم قنج میره … عمو رو به آرشام ادامه میده:

– اگه موافقی بشین بگم یه چیزی بیارن بخوریم خستگیتون در شه هم راجب شرایط کار صحبت کنیم.

– ممنون راستش من یکم امشب دیرم شده اگه اشکالی نداره یه روز دیگه میام صحبت ‌کنیم.

انگار عمو جاویدم متوجه حالش میشه و دیگه اصراری نمیکنه…. خدافظی میکنه و ازمون دور میشه …

آرشام بدون حرف سمت در میره که دنبالش میرم :

– آرشام کجا ؟

– باید آمار رفت و آمدم رو هم بهت بدم ؟

– خب تو که وسیله نیاوردی با من اومدی برای همین گفتم ….

– تو برو خونه من خونه نمیام ….

سوئیچو سمتش میگیرم :

– بیا هر جا میری منم میام حوصلم سر رفته …

– مگه دارم میرم گردش ؟ بعدم جیرجیرک نمیخوام …

بغض تصنعی میکنم :

– قول میدم هیچی نگم ساکت باشم خب؟

بدون حرف سوئیچو میگیره و سمت ماشین میره …

تو ماشین که میشینم حتی اجازه نمیده درو کامل ببندم و با سرعت حرکت میکنه :

– قصد جونمو کردی؟ لاقل بزار در بسته شه …

نه جوابی میده نه نگاه میکنه :

– اصلا دلت میاد همکار با این صدا به این قشنگی دیگه نداشته باشی ؟

بازم چیزی نمیگه که حرصم میگیره :

– اه بداخلاق

دستمو سمت ضبط میبرم و یکم بالا پایینش میکنم تا یه آهنگ شاد پیدا میکنم….

همزمان با شوق باهاش شروع میکنم به خوندن بلکه اونم یکم حالش عوض شه ….

دستشو سمت ضبط میاره و آهنگ رو قطع میکنه …

– اینم از آهنگات مثل خودتن ؛ قرار بود ساکت باشیا …

دلخور نگاهش میکنم و سرمو به شیشه تکیه میدم ….

نمیدونم چی میشه که حرف توی ذهنم رو به زبون میارم :

– دلارام چی داره که سرش از این رو به اون رو میشی ؟

با تموم شدن حرفم ماشین با ترمز وحشتناکی کنار خیابون وایمیسه و با ترس نگاهش میکنم و از گفتن حرفم پشیمون میشم

از ماشین پیاده میشه و منم پیاده میشم که بی توجه بهم راهشو میکشه و میره ….

نمیدونم چرا اما رفتارام دست خودم نیس سمتش میدوم و دستشو میکشم :

 

– آرشام

با اخم سمتم برمیگرده و تقریبا داد میزنه :

– هان ؟ چیه ؟ چی میخوای از جونم؟ چرا دنبال من راه افتادی اصلا ؟ کی بہت اجازه داده که همش اسم دلارام رو بیاری ؟ کی گفته من به اون فکر میکنم اصلا ؟

یه آن ساکت میشم و فقط نگاهش میکنم … خودشم خوب میدونه همه ی این رفتارا و بهم ریختناش واسه دلارامه .

اما دلم نمیخواد اینجوری باشه ؛ همه سعیمو میکنم و لبخند میزنم :

– خب حالا صداتو واس من نبر بالاها ؛ فکر نکن تو رستوران ازت تعریف کردن دادم بزنی صدات خوشگله … نخیر جناب .

با همه تلاشم اما صدام لرزید اونم انگار حس میکنه ساکت میشه و برمیگرده و به ماشین تکیه میده …

انتظار اینجوری حرف زدنشو نداشتم؛ حس میکردم به چشم یه دختر آویزون داره بهم نگاه میکنه اما طاقت ناراحتی و این حالش رو ندارم…

سمتش میرم و سوئیچو ازش میگیرم…

تو ماشین میشینم و شیشه رو پایین میارم :

– فعلا به آرزوهام نرسیدم قصد زنده بودن دارم بشین بریم …

بدون حرف تو ماشین میشینه و صندلی رو تا ته میخوابونه… سیگار روشن میکنه و به منی که بهش زل زدم نگاه میکنه .

اینبار آروم تر میگه :

– تا صبح قراره بشینی منو نگاه کنی ؟

– حالا نه اینکه خیلی خوشگلی بشینم نگاهتم بکنم ؟

راه میوفتم که صدای زبون دراز گفتنش رو میشنوم …

بعد بیست دقیقه کنار پارک نگه میدارم .

– آرشام پاشو رسیدیم .

دستشو از رو چشمش بر میداره و صندلی رو صاف میکنه:

– اینجا کجاس اومدی؟ من میخواستم برم جای خلوت حوصله شلوغی ندارم ….

– عه ؟ نه بابا لابد فکر کردی من با تو میام جای خلوت ؟ اونم تنها ؟ اونم با اخلاق الانت ؟

– گندم دکمه خاموش نداری ؟ پس یادم باشه دیگه خونم راهت ندم تنها ….

میخندم :

– کم نمیاری ؟

پیاده میشیم و قدم میزنیم

از اینکه کنارش دارم قدم میزنم آرومم

– نمیدونم چه حسیه اما دلم نمیخواد حتى امشب تموم شه ….

به ظاهر جدیش نگاه میکنم؛ گاهی آرزو میکنم کاش جای دلارام بودم باید دیدنی باشه عشق آرشام … پسر مغرور و سختی که فکر میکردم حتی قلب هم نداره ….

اما شاید اگه جای دلارام بودم با کارش منم نمیتونستم عاشقش بشم ….

خودم رو بهش نزدیک تر میکنم و شونه به شونش قدم میزنم …

از کنار ساندویچ فروشی رد میشیم که بوی ساندویچاش تازه یادم میندازه چقدر گشنمه سرجام وایمیسم :

– آرشام ؟

به سمتم برمیگرده :

– هان ؟

– جونت سلامت

لبخند میزنه و این لبخندای جذابش بیشتر منو تو حسی که بهش دارم سردرگم میکنه:

– چرا امشب هیز شدی فقط زل میزنی؟ بگو خب.

به خودم میام و از این حالتام هم خجالت میکشم و هم خوشحالم …

– اوم میگم من خیلی گشنمه …

به مغازه اشاره میکنم :

– بریم ساندویچ بخریم؟

– من گشتم نیست یکی برای تو میگیرم.

– نه دیگه بدون تو اصلا از گلوم پایین نمیره

– این زبونو نداشتی چیکار میکردی؟

زبونمو براش در میارم و سرشو با تاسف تکون میده و میره سمت مغازه ….

یکم دیگه قدم میزنیم و یه جای دنج پیدا میکنیم

تا میشینیم ساندویچ رو از دستش میگیرم و شروع به خوردن میکنم … انقدر گشنمه که نمیدونم چجوری بخورم انقدر تند تند میخورم که توی گلوم میمونه و شروع به سرفه کردن میکنم … دست آرشامو جلوم میبینم که نوشابه رو سمتم گرفته … میگیرم و یه نفس سر میکشم و تازه متوجه نگاه خیره آرشام و خنده رو لباش میشم :

– هوم؟ چیه خب؟

– مطمئنی بدون من از گلوت پایین نمیره ؟

از حرفش بلند بلند میخندم :

 

– وای انقدر گرسنم بود که اصلا حواسم نبود ؛ تقصیره توعه دیگه همش آدمو راه

میبری هیچی هم نمیخری بخورم . حالا دیدی که موند تو گلوم بخاطر تو بود دیگه …

میخنده و شروع به خوردن ساندویچش میکنه …..

روی صندلی نزدیکش میشم :

– آرشام یه سوال بپرسم ؟

– نه!

با مشت به بازوش میزنم :

– مسخره ! میگم پس کی میخوای گذشتتو فراموش کنی و از نو بسازی ؟

– باز فضول شدی؟ پاشو بریم دیر وقته دیگه …

تا میاد پاشه دستشو میگیرم که مجبور به نشستن میشه ….

– باشه بزار یکم غذا هضم شه جون راه رفتن ندارم دیگه بزار یکم چشامو ببندم بعد بريم …

بی حرف میشینه… یه حسی قلقلکم میده … نمیدونم چی میشه که سرمو روی شونش میزارم و چشامو میبندم .

تکون خوردن ناگهانیشو تعجبشو حس میکنم اما هیچی نمیگه و من بیشتر از قبل عاشق این تکیه گاه میشم.

 

«**ارتان**»

 

کلافه سمت گوشیم میرم و جواب میدم صدای آرشامو که میشنوم عصبی تر میشم:

– سلام غریبه ی آشنا!

– چیکار داری آرشام؟

– میخوام بدونی و باور کنی گذشته تموم شده و رفته من دیگه حتی سایمم روی زندگیت نیست… برای اثبات این ادعام با پرهام تماس گرفتم و با اون اخلاق سگیم ادرسو گرفتم… نپرس جریاناتو از کجا میدونم … فقط آدرسو یادداشت کن و برو سراغ زنت.

گیج و متعجب میگم:

– باز چه نقشه ای داری تو؟

نیشخند میزنه:

– بهتر نیست یکم دیدتو نسبت به من عوض کنی؟

– باور کنم داری تلاش میکنی چیزیو که خودت خراب کردی درست کنی؟

کلافه میگه:

– باور کنی یا نه به حال من فرقی نداره. اما به خودت و زندگیت کمک میکنه…. یادداشت کن

دفترچه تلفنو خودکارو برمیدارم… آدرس گو ناباور یادداشت میکنم… و نمیتونم باور کنم بلاخره برادرم داره برادری میکنه در حقم… باورش سخته…..

– برس به زندگیت… بسازش… اون قدر خوشبختش کن که حسرتی توی دل منم نمونه!

– لعنت بهت ارشام.

– وقتی برگشت با همین شماره تماس بگیر… واست یه خبر دیگه هم دارم… که دیگه مطمئنم اون موقع باور میکنی چشمم دنبال زنت نیست… خدافظ.

خیره ی ادرس تلفنو قطع میکنم لباس می پوشم و بیرون میرم سوار ماشین که میشم شماره ی پرهامو میگیرم:

– جانم ارتان؟

– دلی هنوز اونجاس؟

– آره بیا… من دارم میرم خونه

باشه ای میگم و قطع میکنم به آدرس که میرسم پیاده میشم… دستم سمت زنگ میره و برمیگرده… اون قدر دلتنگم که نمیدونم باید چیکار کنم… زنگو میزنم… چند ثانيه بعد در با تیکی باز میشه وارد خونه میشم… و می بینمش… مثل همیشه خوشگل و دوست داشتنی… اما رنگ پریدش نگرانم میکنه…. جلو میرم….

– کشتیم که

هق میزنه… دستامو باز میکنم. سرش روی سینم میخوره و آرامش همه ی دنیا میشه واسه من… محکم میون دستام میگیرمش روی موهاشو می ب.و.س.م:

– دق دادی منو!

– بخشیدی؟

– مگه میشه عشقمو نبخشم؟

دستمو روی شکمش میزارم:

– خوبه پسرم؟

– دلتنگ باباشه

روی زانوهام میشینم و شکمشو می ب.و.س.م:

– باباش دورش بگرده

– خدا نکنه

آرشام که آدرسو داد فکر کردم قراره برم یه آدرس کذایی و توسطش کشته شم!

میخنده:

– دیوونه

بلند میشم روی مبل میشینم و اونو روی پاهام میشونم:

– ازت عصبیم… خیلی… نباید میرفتی ولی حق داشتی من خیلی تند رفتم!

لبخند میزنه.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

43 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کاربر
کاربر
8 ماه قبل

ندا بدو پارت بزار شبم یکی دیگه بزار 🙂
نمیزاری؟ خیلی خری :/

میشا
میشا
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

شوخی میکنی دیگه😐یا ابلفض پس ننه که میگفتم بهت حق بوده😂

ایسان
ایسان
8 ماه قبل

نداجان بزار دیگه گفتی بعد ظهر الان خودیگه شب شد 😋و ممنون از پارت گزاریت گلم

سارا
سارا
8 ماه قبل

من بجا دلی چشمام آب مروارید آورد انقدرگریه گریه چخبره مرداین بیچاره که خخخخخخ

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

دلآرام😐 خاکبرسرت بکنن••••
دیگه اینقدرگفتم و گفتیم دیگه هییچ حسی، احساسی ندارم•••••••
اما پریا بیچاره•بینواا🤒🤕😔💔😳😵😨😖😢 این بدبخت چقدر مردذلیل بود حالا این بیچاره نمیدونه/ بنده خداا بیخیال نشسته /
اما کاش اینم دلشوره میگرفت میرفت ببینه چه خبره🤔 من اگر اینطوری عاشق یکی میبودم استرس اضطراب میگرفتم نکنه بعدن عاشق یکی دیگه بشه منو فراموش بکنه•• 💔 والا من هم الان برای پریا شکست عشقی خوردم••

بهار
بهار
8 ماه قبل

ندا جانم هامین و قایم موشک چی؟؟؟
بهترین رمانهای سایتن ولی خیلی کم پارت میذارین 😭

بانو
بانو
8 ماه قبل

ندا جون اینی که میخوام بگم از صمیم قلبم دارم میگم.. واقعا خیلی عشقی💖💖 انقد که تو به مخاطبت احترام میزاری ندیدم کسی رو بخدا ..انقد که با عشق جواب همه رو میدی…انقد که مخاطب برات مهمه که دیر گذاشتن ی پارت میایی و خبر میدی…جدای از رمان که عالی خودتی که انقد خوبی عزیزم 😍😍😍

تارا
تارا
8 ماه قبل

ننه تو میدونی ادمین رمان حورا چرا پارت نذاشته😪

asma askaran
asma askaran
8 ماه قبل

رمان خوبیه صب شروع کردم و الان رسیدن به اینجاش…
و بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم…

،،،
،،،
8 ماه قبل

فدای توبشم عشقم دستت دررنکنه

،،،
،،،
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

دورتوبگردم چطوری ننه

camellia
camellia
8 ماه قبل

خدا نکنه.به سرعت برق و باد خوندمش🤗😎بعدی لطفا.🙈

Asaadi
Asaadi
8 ماه قبل

خبببب دیگه از این بد بهدددد این رمان هم به خوبی و خوشی میرههعع و آرتان دلارمو بخشید گندم و آرشام هم کم کم عاشق هم میشن فقططط پرییییی هعییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نمد
نمد
پاسخ به  Asaadi
8 ماه قبل

پری هم میره با پرهام🥸🚶‍♀️

مینا
مینا
پاسخ به  نمد
8 ماه قبل

مگه ندیدی تو پارت قبلی پرهام گفت زن دارم

Haniyeh
Haniyeh
8 ماه قبل

دلم میخواد سر پوریا رو بگیرم بکوبم تو دیوار انگار اخبار بی بی سی حالا میدونه ارشام کله خرابه هی هرچی میشه میزاره کف دستش

مینا
مینا
پاسخ به  Haniyeh
8 ماه قبل

خب آرشام دخالت نمیکرد زندگی این دو تا درست نمیشد که

Haniyeh
Haniyeh
پاسخ به  مینا
8 ماه قبل

ارتان و دلارام در هر صورت اشتی میکردن تازه در حالت طبیعی ارتان باید از اینکه ارشام هنوز پیگیره دلارامه عصبی میشد ولی در کل من از دست پوریا سر جریان اینکه دلارام و ارشام همو دیدن و پوریا نزاشت دلارام به ارتان بگه عصبانیم😂(البته که مقصر خوده دلیه)پریا هم خیلی رو مخمه

زهرا
زهرا
8 ماه قبل

عزیزدلی😘😘😘 پارت بعدی روکی میزاری فداتشم

شیما
شیما
8 ماه قبل

ارشام عاشقه گندم می شود دی دی دی دین

راحیل
راحیل
8 ماه قبل

عشقمی جونم ممنون ندا جون خسته نباشی خانمی که خستگی ناپذیره اوج میگیره و کلی رو تو اوج متهیج می کنه مرسی مهربونم

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

ممنون ندا جان ولی نصف پارت آهنگ بود💖

Hesam Kazemi
Hesam Kazemi
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

تلگرام یا روبیکا پارت نمیزارین😢😢

شیما
شیما
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ساغول باجی الله سنی ساخلاسین جیار

شیما
شیما
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

قربانام تبریز جیرانی

‌‌M
‌‌M
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

پارت بعد بعد ظهر دیگه اره 😍

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

مرسیییی ننه🤍😂

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

دورت بگردم خوبم شما خوبی ننه خوشگلم؟؟
آره دیگه هعیییی تنهاییی دارمم پرش میکنممم خسته شدم دیگه 🤣 🤣

زلال
زلال
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

نشی مام فدای تو که جای حساس تموم میکنی بقیشم بده🤣

دسته‌ها

43
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x