15 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت9

1
(1)

💕📚

 

آب دهنم وقورت میدم…

دهنم خشک و گس شده…

راه های تنفسم بسته شده …

قلبم جوری می زنه که انگار قرار سینه ام رو بشکافه و بیرون بیاد…

نگاه خیره و منتظر ارتان حرف زدنو سخت تر می کنه…

نمی تونم… نمیشه… چه طوری بگم کسی و که عاشقشم نمی خوام؟؟؟سخته… تلخه … مثل جون کندن می مونه… اگه لب باز کنم و بگم ارشام باهام چی کار کرده چی میشه؟

اون فیلم و پخش میکنه؟نه…

شاید بگم و عمو و بابا نزارن… ولی…

آرتان دیگه من و می خواد؟ نه!

دست خورده ی برادرش و می خواد؟ نه!

اونا هم مجبورم میکنن زن ارشام شم چون دست خورد ی خودشم…

صدای عمو و میشنوم:

– دل ارام؟ اگه قضیه در مورد مراسم جشن نامزدیتونه….

سخت لب میزنم:

– نه!

ارتان چنگی به موهاش می زنه…

دلم واسه لمس موهای خوشگلش لک زده …

واسه عطر تنش…

واسه آغوشش…

بابا میگه:

– پس چی؟

نگام به نگاه برزخی ارشام می افته ،باید تمومش کنم  باید حرف بزنم … خستم، خیلی خسته… جون میکنم:

– راستش من پشیمون شدم!

لبخند محو ارشام و حس میکنم…

مشت شدن دست ارتان و می بینم…بالا و پایین شدن گلوش … رگه های برجسته ی دستاش و …

نبض گردنشو.. عرق روی پیشونی شو…

لعنت بهت دل ارام… همه هاج و واج نگام میکنه…

زن عمو متعجب می پرسه :

– از چی دل ارام؟

بغض دارم… درد دارم… غم دارم:

– ازدواج با آرتان…

هینی می کشه…

مامان پشت دستش می زنه…

بابا استغفرالله میگه…

عمو خیره و دلخور نگام میکنه… دارم آب میشم…

ارتان بلند میشه… نفسم میره

_ما رو جمع کردی که این و بگی؟ که من و سکه ی یه پول کنی؟ پشت تلفن نمیشد؟

بغض مردونش می کشتم:

– اصلا تو که گفته بودی…

دستاشو میزنه روی سینش… “درست همون جایی که دیگه هیچ وقت جایی سرم

نیست”

– به خودم گفتی… گفتی تمومه… نگفتی؟

اشکم می چکه… عمو بلند میشه و مچ ارتان و می گیره:

– بشین بابا جون  بشین بدونم دلیلش چیه.همه می دونیم دل ارام جونش به جونت بند بود نفسش بند نفست بود، حتما یه چیزی شد که زده زیر همه چی!

ارتان سمتش بر می گرده .. داد میزنه:

– حرف نمیزنه… لال شده … دیوونه شده … فقط میگه منه خاک بر سرو نمیخواد، میگه دیگه دوستم نداره، نمیگه چرا!

بعد عصبی تر با چشمای قرمز میاد سمتم و بازوم و می گیره و مجبورم میکنه وایسم…

عمو سمتش میاد و بازوش می گیره …

– ارتان!؟

بابا رو به عمو میگه:

– بزار خودش و خالی کنه داداش…حق داره! مسخره ی دختر من نیست که یه روز بگه می خواد یه روز نه!

سخت ایستادم… نفس نفس میزنه و عصبی تکونم میده :

– حرف بزن دل ارام، حرف بزن لامصب، حرف بزن لاکردار،حقمه بدونم… حقم نیست!؟

چشمام تار می بینه… لب میزنم:.

– ولم کن!

مامان پر بغض میگه:

– ارتان بخیه های دست بچم هنوز جوش نخورده!

نگاهی به مچ دستم میندازم… باز نگام میکنه و میگه:

– به ولای علی نگی چرا منو نمیخوای تا اخر عمرت ولت نمیکنم!

چونم می لرزه…

کاش یکی منو می فهمید…

با صدای دادش میلرزم :

– تا ته و توی همه چی و در نیارم ولت نمیکنم دلارام.

سرمو میندازم پایین.

– دارم اینجا جلو همه میگم ، دارم قسم میخورم ، تو حق من بودی!  !.

باز اشکام میریزن.

– کسی نمیتونه تو رو زور کنه ، اما میدونم بی دلیل نیست ، من از حقم نمیگذرم.

خدایا میشه الان بمیرم ؟

بمیرم و تموم شه ؟

بمیرم و نشنوم ؟

بمیرم و شکستن عشقم رو نبینم ؟

بمیرم اما آرتان حالش خوب باشه ؟

با صدای گریه زنعمو به سمتش برمیگردم :

– آرتان ، پسرم دستات داره میلرزه آروم باش ، بشین تو رو خدا …

لعنت به من …

لعنت به آرشام …

لعنت به زندگیم …عمو آرتان رو میبره سمت مبل …

آرتان میشینه سرش رو بین دو تا دستاش میگیره …

همه ناراحتن …

اخم کردن …

همه جز آرشام …

جز کسی که همه این بدبختی ها زیر سر اونه …

همه منو مقصر میدونن …

من شدم آدم بد این قصه تلخ …

بابا کلافه میگه :

– ما هم تصمیم دلارام رو همین الان شنیدیم و دلیلش روهم نمیدونیم من شرمنده ام ، نمیخوام هم رابطه فامیل بودنمون بهم بخوره….

زنعمو با گریه حرف بابا رو قطع میکنه – نمی بینید داره نابود میشه زندگیش؟

بابا سرش رو با شرمندگی پایین میندازه که زنعمو رو به من میگه :

– دلارام خانوم دستت درد نکنه، تو که نمیخواستی چرا همون اول نگفتی ؟ مگه بچه ی من بازیچه س که اول بگی آره بعد بگی نه ؟

کاش میشد داد بزنم …

بگم همه ی اینا تقصیر پسر خودته …

تقصیر آرشام خودته …

اما باید سکوت کنم …زنعمو از جاش بلند میشه :

– برای پسر من دختر کم نیست ، همه آرزوشونه ، تو نشدی یکی دیگه اما این رسمش نبود …

و بعد رو به عمو میگه :

– دیگه اینجا جای ما نیست پاشید بریم …

از این حرف زنعمو میسوزم …

گر میگیرم … میلرزم … میترسم …

میترسم از دیدن آرتان کنار دختر دیگه …

فکرشم برام جهنمه ، جهنم …

آرتان بلند میشه و میگه :

– من دیگه اسم هیچ دختری رو به زبون نمیارم! صداش باز میره بالا :

– دلارام من نمیزارم اینجوری همه چیو خراب کنی …

با صدای آرشام با ترس به سمتش بر میگردم …

– میشه من یه چیزی بگم ؟

همه به سمت آرشام برمیگردن :

– شما ها این مدت رو گذاشته بودید تا دلارام و آرتان با هم آشنا شن درسته ؟

همه تو سکوت نگاهش میکنیم که ادامه میده:

– خوب این مدت گذشت و دلارام میگه نمیخواد ، نه عقدی بود نه ازدواجی ؛ فقط صیغه

یه ماهه خوندن برای آشنایی …فقط یه زمان بود که همدیگه رو بشناسن!

زنعمو با اخم اسمشو صدا میزنه :

– آرشام …

– صبر کن مامان ، دارم حقیقت رو میگم پس همه چی رو سر دلارام خراب نکنید، اون حق داره واسه زندگیش تصمیم بگیره!

اینبار زنعمو بلند تر اسمشو صدا میزنه که ساکت میشه.

زنعمو به سمت در میره و بابا اینا هم دنبالشون ….

چقدر دم رفتن ارتان مظلوم شد …

دلم براش پر میکشه …

صدای جر و بحثشون میاد…

همونجا میشینم …

دیگه پاهام جون قدم برداشتنم نداره ..چشام نای اشک ریختن نداره …

شدم مرده ی متحرک …

بالاخره صداشون تموم میشه و میفهمم که رفتن..

بابا میاد تو و با اخم میگه :

– باید حرف بزنیم ، همین الان …

به سختی از جام پا میشم ، اروم قدم برمیدارم :

– بابا خواهش میکنم یه روز دیگه ، حالم اصلا خوب نیست …

سمت اتاقم میرم ، پتو رو میکشم رو سرم اما سردمه … بدنم یخ کرده… میلرزم …

با صدای ویبره گوشیمو برمیدارم و پی ام آرشام رو میخونم« آفرین کارتو درست انجام دادی زیادم سخت نبود ، بالاخره همه چی بینتون تموم شد اما ناراحت نباش ، من کنارتم ، خوشبختت میکنم‌»

میخوام گوشیم رو بزارم کنار که نازگل زنگ میزنه ، اصلا حوصله ش رو ندارم اما نمیدونم چرا دلم شور میزنه :

– سلام نازگل

– فقط بگو چرا آرشام جوابمو نمیده دلارام ؟

با شنیدن صداش که پیداس گریه میکنه دلشورم بیشتر میشه :

– من از کجا بدونم چرا جوابتو نمیده اخه ؟ چیشده ؟

– نمیدونی ؟ اتفاقا تو باید بدونی ، چون عاشقه توعه ، چون بخاطر تو جوابمو نمیده..

از طرز حرف زدنش جا میخورم ، صدام میر بالا :

-حرف دهنتو بفهم ، بدرک که عاشقمه ، من ازش متنفرم فهمیدی؟

– به من ربط نداره این چیزا، فقط بدون من بدون آرشام میمیرم …

– من کاری به عشق تو ندارم اگه اون دست از سر من بدبخت و زندگیم برداره .

– دلارام بخدا اگه آرشام رو ازم بگیری بدبختت میکنم.

میخوام حرفی بزنم که گوشی رو قطع میکنه …

منظورش چی بود ؟

مگه بدبخت تر از اینم میشدم ؟

لعنت بهت آرشام …خدایا بسه …

 

* آرشام *

بی حوصله و خسته روی تخت دراز می کشم و وارد صفحه چتمون با دل ارام میشم از

دیشب هنوز آنلاین نشده.

می دونم حالش خرابه… میدونم داغونه… نگرانشم. دروغ چرا گاهی حالم از خودم و کارم بهم میخوره …

اما به داشتنش به همیشه داشتنش که فکر میکنم لبخند میزنم و همه ی فکر منم دور میشه ….

از دیشب ارتان هنوز خونه نیومده … حالش داغونه…

منم داغونم … چون دل ارام هنوز خیلی کار داره تا روبه راه بشه … گوشیم که زنگ میخوره

صفحه رو نگا میکنم و با دیدن اسم دل ارام لبخند میزنم…

– جونم؟

صداش بغض داره … نفس نداره …. حس نداره …

– آرشام کم بدبختی دارم که حالام نازگل افتاده به جونم؟

متعجب می شینم… بغضش میشکنه… جدی میگم:

– چی؟ یعنی چی درست بگو ببینم چی میگی؟

– نازگل میگه من تو رو از اون گرفتم… من اصلا با تو کاری داشتم؟

گریه میکنه… چشمامو می بندم…

– آره ؟ من کاری با تو نامرد داشتم؟

– نازگل گوه خورده … من مگه واسه اون بودم که تو منو از اون گرفتی؟

– از همتون متنفرم!

_ باشه آروم باش… باز قاطی نکن… خودم حرف میزنم با اون دیونه!

ولی فقــط گریه میکنه… خسته موهام و چنگ میزنم و می ایستم:

– دل آر..

در باز میشه و من با ضرب برمی گردم … با دیدن ارتان توی چارچوب در قلبم تند و سخت می کوبه… حرفام و شنید ؟ جلو میاد… موهای بهم ریخته…

چشمای قرمز… رنگ پریده … صورت اصلاح نشده … نداشتن دل ارام!!! درکش میکنم..

گوشی و قطع میکنم و سعی میکنم خون سرد باشم:

– سلام..بهتری؟

یه طوری نگام میکنه… سعی میکنم خودمو نبازم.. یه نگاه به گوشیم می‌ندازه…. نکنه

شنیده باشه؟

– میشه امروز کلید اپارتمانت و بدی بهم؟ میخوام تنها باشم چند روز!

صداش در نمیاد… گرفته و داغون … سعی میکنم به روش نیارم خودش بود که میگفت توی مجردی خونه داشتن بی معنیه… سمت کتم میرم و کلید و از

توی جیبم بیرون میارم و سمتش می گیرم…

هنوز مشکوک نگام میکنه :

– مرسی!

– خواهش !

می خواد بیرون بره اما مکث میکنه و برمی گرده :

– تو نمیدونی دلی چشه؟

خیره و کلافه میگم:

نه!

و حتی دیگه دلم نمیخواد ارتان اسمش و ببره… دل ارام واسه منه به هر قیمتی…

بیرون که میره شماره ی نازگل و می گیرم به بوق دوم نرسید صدای بغض دارش و

میشنوم:

– آرشام؟

– ارشام و زهرمار این دری وریا چیه گفتی به دلی؟

– من دوست دارم!

داد میزنم:

– من ندارم… یه بار دیگه مزاحمش شی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی فهمیدی؟

 

 

💕┋

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
15 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

امروز پارت نیست؟نکنه چشمت زدن ندا جان😎

خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

خیلی گلی ندا خانم ممنون از پارتای طولانیتر❤💕💋

زهرا تائب نیا
زهرا تائب نیا
7 ماه قبل

برام خیلی جالبه مرسی از پارتهای طولانی و تعداد بیشتر ،🙋🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹

DNA
DNA
7 ماه قبل

یه آدم فقط یک بار عاشق میشه ممکنه شکست بخوره و زندگی دیگه ای رو شروع کنه اما قلبش اون آدم رو فراموش نمیکنه و این موضوع رو تو بعضی یا بهتره بگم بشتر رمان ها که بهشون تجاوز شده هست که قربانی تجاوز آخرش عاشق متجاوز میشه و این غیر قابل باور از نظر من ، منی که بهم تجاوز شده اما به طور کامل نه در حد لمس ولی با این حال وقتی میبینمش حالم به هم میخوره دوست ندارم تو جمعی باشم که اون باشه میتونم به شخصه بگم تنها آدمی هست تو جهان که اگر بمیره خوشحال میشم کاش این رمان یکمی متفاوت باشه دوباره برگرده به آرتان نه مثل بقیه رمان ها

DNA
DNA
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

حتما ❤️

بانو
بانو
7 ماه قبل

این رمان خود درد 💔💔😔

به تو چه😐
به تو چه😐
7 ماه قبل

و چقدر زیاااااااد 😍😍😍😍
خسته نباشی ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️👏👏👏👏🕊️🍃🕊️🕊️🍃🕊️🍃🕊️

به تو چه😐
به تو چه😐
7 ماه قبل

اوه ندایییی چ زود ب زود پارت میدی 😂❤️❤️❤️❤️❤️

Haj.ali
Haj.ali
7 ماه قبل

عالی

شیما
شیما
7 ماه قبل

عجب داستانه مزخرفی شد واقعا که حالم بهم خورد چون خودمم یه شکست خوردم

Haj.ali
Haj.ali
پاسخ به  شیما
7 ماه قبل

حالت به هم خورد نخون دست خودتته کی مجبورت کرده بعدشم این رمانه 😐

دسته‌ها

15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x