24 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت8

0
(0)

💕📚

محکم تر فشارم مید و بیخ گوشم میگه:

– بازم بگو!

– پست بی معرفت!

صورتم و قاب می گیره.. گوشه ی لبم میسوزه …

– دیگه؟

هق میزنم:

– زندگی مو داغون کردی!

– من دوست دارم زبون نفهم!

داد میزنم… لبم بیشتر میسوزه‌

_من ندارم… ندارم… ندا…

لباشو میذاره رو لبام … خفه میشم… فقط صدا زدنای  نامفهوم به گوشاش میرسه، خودمو میکشم عقب … محکم موهامو چنگ میزنه… سرم درد میگیره.. ترجیه میدم تلاش بیخود نکنم… روی تخت میخوابونتم…  روی تنم خم میشه و لبام و میبوسه … محکم،باخشونت… مشت محکمی به کمرش میزنم،

لبم و گاز می گیره، بلند تر گریه میکنم،سرشو بلند

میکنه و میگه:

– دل ارام باهام را بیای کمتر اذیت میشی… آرتان تموم شد… تموم شده بدونش لامصب !

اشکامو پاک میکنه، چشامو محکم روی هم فشار میدم نمیخام ببینمش حالم ازش بهم میخوره.دیوارای اتاق سمتم میان… دارم خفه میشم…

دارم دق میکنم… بغلم میکنه و پتو و روی تنمون میکشه…ارام روی موهام و میبوسه:

– یکم بخواب اروم تر میشی!

متعجب نگاش میکانم… یعنی کاری باهام نداره؟

نفس نفس میزنم… فقط میخام از این آغوش بیام بیرون:

– تشنمه!

کلافه میگه:

– کم اذیت کن دلی!

– تشنمه میگم … می خوام آب بخورم!

– بیدار شدی آب بخور … الان بخواب تا پشیمون نشدم!

خفه میشم… سکوت میکنم… حس میکنم توی قبرم… فشار قبر توی آغوش این هیولاس!

صدای نفساش که منظم میشه …

حس میکنم خوابید …

نگاش میکنم… چشماش بسته است …

اروم دستش و از روی بازوم برمی دارم…

می خوام بلند شم که صدای جدی و خشنش و میشنوم:

– بگیر بکپ تا نزده به سرم !

نمیخوام توی این آغوش باشم…

نمیخوام این عطر و نفس بکشم…

نمیخوام این دستا موهایی که آرتان عاشقشون بود و نوازش کنه…

نمیخوام و نمی فهمه…نمیخوام و زورم بهش نمی رسه…

باز دستشو دور تنم حلقه میکنه…

مشت میزنم توی سینش:

– زورگو!

می خنده … قلبم درد میاد:

– من نمیتونم اینجا نفس بکشم !

خونسرد میگه:

– نَکش!

حرصم می گیره … بغضم و پس میزنم…

هر چی جلوی این نامرد ضعیف تر باشم بیشتر احساس قدرت میکنه…دستم و بلند میکنم محکم و پی در پی می کوبم توی سینش…

کلافه چشم می بنده …

نفس عمیق می کشه…

دستام درد می گیره اما او دردی حس نمیکنه…

– دل آرام داری میری رو مخم!

باز میزنم…

خالی نمیشم…

آروم نمیشم…

– ازت متنفرم !

– باش به جهنم !

مچم و محکم می گیره و پرتم میکنه روی تخت…

موهام می ریزه توی صورتم…بلند میشه و روی تنم خیمه میزنه…

ترس اون اتفاق تمام وجودم و میسوزنه…

با بغض میگم:

– غلط کردم!

موهام و از صورتم کنار میزنه… اشکم می چکه و تا زیر گوشم میره …

چقدر ضعیف شدم من …

– بزار برم… کاریم نداشته باش… هر چی تو بگی…

خم میشه و گونه مو می بوسه… کنارم گوشم میگه:

– نترس!

اما من می ترسم…

وحشت دارم…

یکی نیست من و از این کابوس بیدار کنه؟

دلم برای خودم میسوزه…

از روم بلند میشه…

نفسم بالا میاد…

سمت میز توالت میرم…

آروم و غمگین میگه:

– باهاش بهم زدی؟

دلم داره می ترکه… همزمان با حرفم اشکم می چکه:

– آره.

عطرش و از روی میز برمی داره و به گردنش میزنه:

– خوبه… چند روز دیگه تصمیم تو به خانواده بگو!

از تخت پایین میام…

پشت سرش می ایستم…

از توی ایینه به صورت سخت و جدیش نگا میکنم…

این مرد بی شک از احساس و انسانیت بویی نبرده …

– تصمیم چیه؟

بر می گرده .. با اخم… عصبی.. از ترس یه قدم عقب میرم

– اینکه همه چی بین تو و ارتان تمومه!

دنیا خراب میشه رو سرم…اما میگم

– باشه!

جلوتر میاد:

– باشه نه چشم!

مگه نمی گه دوستم داره؟

مگه نمیگه عاشقمه؟ پس چرا این قدر تلخ.. چرا این قدر سرد؟ چرا این قدر

عصبی؟نمیخوام عصبی ترش کنم …

نمیخوام باز بلایی سرم بیاره … باید خفه شم:

-چشم!

موهاش و چنگ میزنه و سمت در میره :

– بیا آبمیوه بخور

خفه میشم… صداش میزنم:

– آرشام؟

می ایسته… بر نمی گرده

– بچگیامون مهربون تر بودی… بیشتر هوامو داشتی… بیشتر پشتم بودی… !

بر می گرده … چشماش غمگین میشه… لبش و گاز می گیره … اشکام می ریزه … جلو میرم:

– من زورم بهت نمیرسه… میدونی چرا؟ چون طوری زدیم که دیگه نمی تونم بلند شم… هیچ جور راه نداره دستمو بگیرم به زانوم و بلندشم، شما مردا یه راه دارید تا مارو بزنید زمین تا تسلیممون کنید، تو دریغ نکردی. من تسلیمم،  چاره ای ندارم،خوردم به بن بست،ولی…

جلوتر میرم و درست زل میزنم توی چشماش:

– شاید اگه آرتانی نبود … عشقی نبود …حسی نبود .. این قدر زمین خوردنم درد نداشت … اما من علاوه بر تموم داراییم… عشقم و از دست دادم…  نفسم و… قلبم و… زندگی مو…!

یقه شو توی مشتم می گیرم… در حال مرگم…

– یادت باشه از امروز تا ته دنیا… تو فقط جسمم و داری.. نه روحمو… نه قلبمو!

چشماش و روی هم فشار میده :

– هیچ وقت نمی بخشمت،تا ابد آه من پشت سر زندگیته،نفرینت میکنم، زمین میخوری،ببین کی گفتم.

سرش و زیر می انداز و کلافه میگه:

– بسه!

– الانم میرم و همون کاری که گفتی میکنم فقط یادت باشه تو باعث شدی بشم یه مرده متحرک… یادت باشه عشق کثیف نیست!! !! 😥💔

 

 

از اتاق بیرون میام…

اشکام و پاک میکنم و سمت کاناپه میرم تا کیفمو بردارم…

کلافه چنگی لای موهاش میزنه و نگام میکنه… کیفم و روی شونم می ندازم و می خوام برم که سد راهم میشه:

– دل ارام کسی چیزی نمی فهمه هوم؟

قطرهٔ اشکم می چکه روی دستم و سر به زیر میگم:

_باشه!

و بدون اینکه چیزی دیگه‌ای بگه از کناارش می گذرم و از اون قفس بیرون میام… به کوچه که میرسم دستم و به دیوار می گیرم تا سقوط نکنم… حالم بده… اون قدر بد که هیچی مسکنی آرومم نمیکنه … حتی اگه هزار سال بگذره …. زمانم حالم  رو خوب نمیکنه.. گوشیم که زنگ میخوره با امید این که ارتانه از

کیفم بیرون میارمش و با دیدن اسم نازگل بی حوصله و با صدای گرفته جواب میدم:

– بله؟

– باز که صدات داغونه… چیشد؟ چیکار کردی؟

بی حس را می افتم.. پاهام توان نداره … جون ندارم…حس ندارم …

– قراره تموم شه!

صداش پر میشه از تعجب.. نگرانی … و حتی شاید وحشت:

– ینی با ارتان بهم میزنی؟

پر بغض میگم:

– مگه چارهٔ دیگه ایم دارم؟

– میخوای زن ارشام شی؟

بی حوصله سمت خیابون میرم و میگم:

– اصول دین می پرسی؟ ول کن حوصله ندارم نازی!

و قطع میکنم…

دلم داره از این همه غصه و درد می ترکه…سوار تاکسی که میشم وارد تلگرام میشم و صفحه چت مو با آرتان باز میکنم…

پیامای قدیمی و زیر و رو میکنم… اشکام میریزه و نگاه خیرهٔ راننده از آیینهٔ ماشينم تاثیری ندارع که اشک نریزم…

عکس پروفایلش و باز میکنم…

نوشته :

“و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟! ”

با دیدنش اشکام می ریزه..

عکس قبلیشو می بینم خودم و خودش کنار رودخونه سلفی که گرفتیم…

به همین زودی همه چی تموم شد!

به خونه که میرسم بی حس و حال میخوام پله ها رو بالا برم که مامان صدام میزنه:

– دل ارام؟

برمی گردم… با دیدن حال و روزم با ترس و نگرانی میگه:

– چت شد تو مامان جان؟ چرا این موقع اومدی مگه کلاس نداشتی؟

لبم و گاز می گیرم تا اشکم نریزه … تا نپرم توی بغلش و دردام و زار بزنم …

فقط میگم:

– امشب عمو اینا رو دعوت کن!

متعجب نگام میکنه و می پرسه:

– چرا؟ چیشده؟

بی حوصله برمی گردم و همون طور که پله ها رو بالا میرم میگم:

– دعوت کن حتما… کارشون دارم.

 

نزدیک ساعت هشت که من هنوز مثل مرده ها روی تخت افتادم… حس ندارم از جام

تکون بخورم… حس ندارم از این در برم بیرون و وقتی عمو اومدن

بهشون بگم همه چی تمومه!

مامان که وارد اتاق میشه با دیدنم پشت دست دیگش میزنه:

– دل ارام… تو که هنوز خوابیدی هیچ کاری نکردی که!

صدام و خودمم نمی شنامم… گرفته… لرزون… پر بغض…

– اومدن؟

توی چشماش پر از نگرانی…

– نه هنوز… خدا به داد من و بابات برسه با این حالت… حرفم که نمیزنی!

می خوام نیشخند بزنم و بگم به دادم نرسید… به دادمون نرسید… اما فقط میگم:

– برو اماده میشم میام!

بی حرف از اتاق بیرون میره … بلند میشم و صورتم و آب میزنم … شلوار جین مشکی مو می

پوشم… تونیک آستین که ربع سورمه ای رنگمم تن میکنم…

صورتم و یکم کرم پودر میزنم که گوشیم زنگ میخوره … برمی گردم و از روی تخت برش

میدارم و با دیدن اسم آرتان روی تخت سقوط میکنم… تماس و وصل میکنم اما حرفی نمیزنم… صدای نفساش و که میشنوم دلم می خواد زار بزنم:

– واسه چی دعوت شدیم؟

لبم و گاز می گیرم… اون قدر فشار میدم که مزه ی خون زیر زبونم حس میکنم:

-چه خبره دل ارام؟

اسممو دوست دارم… اگه ارتان صدام بزنه…

– من به بابا مامانم چیزی نگفتم اما نمیفهمم معنی دعوت امشب چیه؟

میخوام چیزی بگم اما نمیشه…

– دِ لامصب حرف بزن ببینم چه مرگته؟

اشکام سر می خوره و میون بغض نفس گیرم میگم:

– فقط بیا… بیایید!

و قطع میکنم.. و صورتم و توی بالشت فشار میدم … هق میزنم … نمیدونم چقدر می گذره

که صدای احوالپرسی و خوش امدگویشون و میشنوم… بلندمیشم… به صورت بی رنگ و رو لبای سفیدم نگاه میکنم … به لوازم آرایش نیشخند میزنم …

دیگه مهم نیست توی چشمها چه شکلی باشم پاهام می لرزه

اما سمت در اتاق میرم که صدای آلارم پیامم و میشنوم… گوشی و بر میدارم…ارشام نوشته:

– شیک و خوشگل بیا پایین … در کمال ارامش همه چیو کات کن… تابلو نکن که تابلوت میکنم!

دلم می خواد بمیرم… برمی گردم و سمت ایینه میرم تنها کاری که میکنم کشیدن رژ لب

روی لبامه… بیرون که میرم همه با دیدنم بلند میشن… زن عمو

بغلم میکنه… بعد عمو …اما من همه ی حواسم پیش ارتانی که حس میکنم چقدر لاغرتر شده … نگاش و ازم می گیره شاید اونم نمیخواد بفهمم چقدر داغونه … صدای ارشام و که از پشت سرم میشنوم انگار برق به تنم  وصل میشه:

– بهتری؟

نگاش نمیکنم…فقط به زحمت لب میزنم

– ممنون!

عمو مچ دستمو می گیره … صدای مردونش می لرزه آخ عمو اگه بدونی پسرت چه طوری نابودم کرد.

– دل ارام؟ چرا عموجون؟ چی کم داشتی؟؟

دلم میخواد داد بزنم آرتان و…آرتان و… آرتان و… اما فقط میگم:

– بفرمایید حرف میزنیم!

همه می شینن… بابا به مبل کنار ارتان اشاره میکنه… چند بار مگه می میرن؟

– بیا اینجا بشین!

ارتان سر بالا میاره و ارشام با اخم نگام میکنه … اما واسه اخرین بار کنار ارتان می شینم و عطرش و نفس میکشم،عطر شو نفس می کشمو نگا عصبی آرشام و تلافی بعدش و به جون میخرم!

عمو میگه:

– قرار چیزی به ما بگی دل ارام؟

نفسم حبس میشه… نگاه خیره و عصبی ارشام حالم و بدتر میکنه!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

24 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Asaadi
Asaadi
7 ماه قبل

نمیخوام اینطوری🗡💔

Asaadi
Asaadi
7 ماه قبل

تاوان اشکای منو کی میدههههه

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

دلم واسه آرتان کبابههههههه

Asaadi
Asaadi
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

واسه آرتامووو و دلی هعی

،،،
،،،
7 ماه قبل

ای تاییدکننده کیستی

،،،
،،،
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

وای قربون ننم برم من چطوری عشقم😘😘😘

،،،
،،،
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

چراچشده که لهی

،،،
،،،
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

خسته نباشی دلاورخداقوت پهلوون حالااون انگشتتوتکون بده کارزیادخسته کننده ای نیس پارت بزاربعدبرو😁😁😁

،،،
،،،
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

خوبم ننه این بادمپایی زدن چی بودیادم یادی زدم دخترمونفله کردم🤣🤣🤣

،،،
،،،
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

سرظهری پسرم شلوغ میکردسروصداراه انداخته بودمنم حوصلم نکشیددمپاییموپرت کردم سمتش جاخالی دادخوردتوصورت دخترم انگاربهش سیلی زدی🤣🤣🤣نمیدونستم بختدم یااونواروم کنم شوهرم میگه خداشفات بده

،،،
،،،
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

🤦‍♀️ 🤦‍♀️

بی نام
بی نام
7 ماه قبل

کاش به جای اینکه بگه می‌خوام از آرتان جدا بشم حقیقت رو بکوبه تو سرشون ولی متأسفانه فکر نکنم چنین کاری بکنه
از آرشام متنفرمممممممم🔪🔪🔪

خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

میشه یه پارت دیگه امروز بذازی لطفا

راحیل
راحیل
7 ماه قبل

ممنونم

خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

عالی بود ممنون💓

دسته‌ها

24
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x