6 دیدگاه

رمان”ســهم من از تو”پارت90

5
(1)

فصل دوم

 

“تو میخواستی که هیچ مرزی نمونه

خودت خواستی خودت گفتی یکی شیم

تو بودی گفتی لازمه به وقته اسیر بازیای زندگی شیم خودت مسبب خاطره هایی…

تو این شب گریه هارو شاد کردی..»

 

همه متعجب خیره‌ی اشکام موندن….

_صدام گرفته…

آرشام کلافه زمزمه میکنه

– گندم؟

من اما فقط اشکام میریزه و میخونم:

 

« چه جوری از تو برگردم نمیشه

منی که با تو برگشتم به دنیا

ببین این خونه که دنیای ما بود

داره ویرون میشه با دستای ما

من از دنیای تو بیرون نمیرم

نگو فردای ما باهم یکی نیست

چه فرقی داره بی تو زنده بودن

همیشه زنده بودن زندگی نیست!»

 

«**آرشام**»

 

 

تی شرت مو از تنم بیرون میکشم… دایی عصبی قدم میزنه:

– آخه تو چه مرگته؟

واسه چی میگی دختر مردم بره با این وضع جسمی و روحیش؟

عصبی میگم:

– مگه خودت نگفتی مجبورش کنم برگرده؟

اونم مقابلم می ایسته و داد میزنه:

– اون واسه قبل این رابطه بود

. قبل وابستگیتون عشق اون… تو عادت داری همه رو از ریشه بزنی؟عادت داری خراب کنی زندگیتو احمق؟

کلافه میگم:

– نمیشه… نمیشه دایی… من حسمو نمیفهمم.. بلاتکلیفم!

– حستو من میگم بهت…

تو دوسش داری که اگه نداشتی واس خاطرش به آب و آتیش نمیزدی تو زمخت یخ بی حس واسه خاطرش رفتی تو دل خطر…

بخاطرش شبو بیمارستان موندی بعد…

عصبی روی کاناپه میشینم:

– نمیتونم ریسک کنم…

من همون قدر که میگی سردم… زمختم… بی حسم گذشتم معلوم نیست بیشتر از لیام به دردش بخورم!

کوسن مبلو سمتم پرت میکنه:

– چرند نگو… چرند نگو که میزنم توی دهنت تو همین الان صد برابر شوهرش به دردش خوردی.

– بزار بره دایی..

هوف کلافه ای میکشه… ساعتو نگاه میکنه… پر حرص و دلخور میگه:

– یک ساعت دیگه تایم پروازشه میرم برسونمش فرودگاه…

توهم انقد بچسب به تنهاییت تا مثل من بپوسی!

سرمو زیر میندازم و چشمامو میبندم…

بیرون میره… در که باز میکنه گندم چمدون به دست پشت در میبینم…چشماش سرخ و خیس از گریس… دایی برمیگرده و با تاسف نگام میکنه… رو به گندم میگه:

– میرم ماشینو روشن کنم… بده چمدوناتو!

– ممنون

دایی چمدوناشچ میگیره و میبره…

جلو میاد… نمیخوام بلندشم… نمیخوام نگاش کنم.

– اون قدر حسم بهت زیاد شده که یه روز با خودم فکر کردم کاش من جای دل آرام بودم.

چشمامو با درد میبندم.

تلخند میزنه:

– بعد فکر کردم شاید منم نمیتونستم عاشقت شم…

روزای خوب و کوتاهی داشتیم….

تلخ… شیرین پر از خاطره… دلم واسه حتى عطر تنت تنگ میشه… حالا بلند شو میخوام خدافظی کنم.

کلافه بلند میشم مقابلش می ایستم…

اشکاش میریزه:

– دوست دارم… اینو یادت نره!

خودشو توی آغوشم پرت میکنه..

چشمامو میبندم… محکم بازومو چنگ میزنه….

عصبی میگم:

– مراقب دستت باش عه!

_کاش هیچ وقت نمی دیدمت آدم برفی.

عقب میره:

– خدافظ!

بیرون میره و من فقط نگاش میکنم…

درو که میبنده پامو به پارچ روی میز میزنم و

پارچ کف زمین خورد میشه.

 

«**آرشام**»

 

دو روز از رفتن گندم گذشته دو روزه که تنهاییو بیشتر حس میکنم… وارد خونش

میشم…

به مشت خاطره سمتم هجوم میاره. شبی که خونش مهمون بودیم… اون شلوار سفید.. یا نه…اولین روز که دیدمش و گوشیشو زد توی دماغم…

تلخ لبخند میزنم…

ست اتاقش میرم… کاش میشد بفهمم چمه… این حسی که دارم اسمش چیه….

دلتنگی… عادت… دوست داشتن عذاب وجدان.. ؟؟

نمیفهمم…

گوشیمو از جیبم بیرون میارم دیگه حتی ازش یه شماره ندارم… و اینو خودم خواستم…

بلند میشم و کلافه بیرون میرم با دیدن دایی جا میخورم…

جلو میاد و جدی نگام میکنه.

 

 

– کم آوردی هان؟

– کاش میفهمیدم چمه!

بازوهامو میگیره… بغلم میکنه..

. موهامو بهم میریزه و توی گوشم میگه:

– دوسش داری باهاش آروم بودی و فارغ از جهان… برو دنبالش.

– برم بگم چی؟

 

من و از خودش جدا میکنه و میگه:

– بگو من همینم که میبینی….

ممکنه هیچ وقت ازم نشنوی دوست دارم. ممکنه هیچ وقت دوست داشتنم به عشق تبدیل نشه…

ولی .. میخوام باهات باشم!

سمت خونه میرم همراهم میاد…

وارد خونه میشیم و میگم:

– دختر خوب و شیطونی بود… آره… حالم باهاش خوب بود… !

روی کاناپه میشینم… سیگارمو روشن میکنم:

_ولی شاید همش یه حس گذرا بوده باشه… رفاقت بوده باشه… یا….

چونمو میگیره و عصبی میگه:

 

– با چی میجنگی؟ چرا با خودت دشمنی پسر؟ چرا فکر میکنی بعد دل آرام حق زندگی نداری؟

– چون عشق یه بار اتفاق می افته

 

– همه ی آدما نه به عشقشون میرسن نه باهاشون زندگی میکنن…

دوست داشتن مگه چشه؟ خیلیم آرامش و دوامش بیشتره.

پیشونیمو روی شونش میزارم:

– لعنت بهش من اومدم اینجا آروم شم نه…

– وقتی با رفتن کسی آروم نیستی یعنی اون آدم مهمه واست… قبولش کن آرشام….

دست بکش از گذشته از دلی… از همه کابوسات.

سرمو بلند میکنم و میگم:

– اونطوری که من ردش کردم… شاید دیگه…..

– توی این دو روز چند باز زنگ زد… با بغض و دلتنگی حالتو پرسید… گفت نزار زیاد سیگار بکشی و فکر و خیال کنی…. اون عاشقته بچه!

پوف کلافه ای میکشم که میگه:

– پاشو بریم بلیط بگیر… پاشو آرشام…..!

کلافه دستی لای موهام میکشم…

با اصرارش بلند میشم و آماده میشم … شاید بهترین راه برای آرامش همین رفتن باشه… امتحان کردن زندگی کنارش…

سخته ولی باید اعتراف کنم… دلتنگشم… سوار ماشین میشیم… دایی ضبطو روشن میکنه تا دیگه حرفی نزنیم و پشیمون شم….

« ای که بی تو خودمو و تک و تنها می بینم….

هرجا که پا میزارم تورو اونجا میبینم….

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو قد صدتا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه…»

 

«**گندم**»

 

اینکه الان کنار مادرمم…

بیشتر از خوشحالی غم داره… چطور تونستم مادرمو این همه سال تنها بزارم…

با غم از دست دادن گرشا… خ. ی. ا. ن. ت بابا… من خیلی احمقم…خیلی….

پیر شده شکسته شده داغون شده… بدون گرشا… بدون من… سخت گذشته بهش و حواسم نبود بهش.

نبودن گرشا توی این خونه خیلی پررنگ تره… اتاقش … وسایلش… سوزوندم….

لعنت به ليام… به من…

حالا نمیدونم دوری و دلتنگی برای آرشامو تا ابد کجای دلم بزارم.

مامان بشقاب میوه رو مقابلم میزاره:

– چقدر کم حرف و آروم شدی گندم

با حسرت نگاش میکنم… دستشو میگیرم:

– منو ببخش مامان… بخاطر گرشا… بخاطر ازدواج احمقانم… بخاطر این مدت که برنگشتم کنارت.

چشماش پر از اشک میشه:

– خودت مگه کمتر از من سوختی؟

قربون اون دستت برم… ایشالا به حق پنج تن چوبشو بخوره که با تو این طوری کرد!

اشکاو پاک میکنم:

– اگه من و لیام…..

انگشتاشو روی لبام میزاره

– قسمت بود مادر… خودتو سرزنش کنی فقط پیر میشی و مریض گرشا رفت… بزار تو بمونی واسم

صورتشو میب. و. س. م:

– قربون مهربونیات برم

– خدا نکنه مامان جان این دو روز که برگشتی جون گرفتم گندم… نمیدونم چی باعث شد برگردی… ولی خدا باعث و بانیشو خیر بده.

تلخ میخندم و میگم:

– الهی آمین

– به پدرت خبر بدم برگشتی؟

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سینا
سینا
6 ماه قبل

رمان خوبی بود ولی جدیدا دوسش ندارم
الکی داره کش میاد

⁦(◕દ◕)⁩
⁦(◕દ◕)⁩
6 ماه قبل

ندایی میشه پارته شبو الان بزاری؟

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

ممنون ندا بانو ولی چرا پارتا رو اینقدر کم کردی عزیز

زلال
زلال
6 ماه قبل

مرسی نداجونی😘

زلال
زلال
6 ماه قبل

کاش دوباره ک برمیگرده ایران همه چی به هم نخوره قشنگ بره خواستگاری و خوشبخت شن لیاقته همشونه

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x