3 دیدگاه

رمان آس کور پارت 100

3.7
(3)

 

دست حامی از میان در بیرون آمده بود و انگشتانش را در طلب حوله تکان میداد.

_ بدو یخ کردم، چقدر فس فسو شدی جدیدا!

سراب دهان کجی ای کرده و حوله را میان دست حامی گذاشت که بلافاصله دستش توسط حامی چنگ زده شد.

باز هم در تله ی تکراری حامی افتاده بود!
شمار دفعاتی که حامی با همین حربه او را گیر می انداخت از دستش در رفته بود.

_ هین بازم گول توی عوضی رو خوردم… تازه حموم بودم ولم کن حامی.

حامی خنده ای بدجنسانه کرد و با یک حرکت او را داخل حمام کشید.

_ النظافت من الایمان عروس حاجی!

پیش بینیِ حرکات سراب را میکرد که فورا هر دو دستش را بالای سرش قفل کرده و او را به دیوار حمام چسباند.

_ الفرار من الشوهر الاشی پسر حاجی!

چشم ریز کرده و خیره به لبهای سراب، تهدیدگر پچ زد:

_ که شوهر لاشی… آره؟
اونوقت زنی که همش از شوهرش فرار میکنه چیه؟

سراب مظلومانه سر کج کرد و با لبهایی آویزان و نگاهی ملتمس زمزمه کرد:

_ الان مامانینا برمیگردن، زشته عشقم… بذار برم الان شام میسوزه گشنه میمونیما!

مظلوم نمایی هایش روی حامی بی تاثیر بود که نوچ نوچ کنان چشمکی زد. بودن با سراب آنچنان برایش دلنشین و خواستنی بود که اویِ خوددار را از خود بیخود میکرد.

دلش میخواست حتی ثانیه ای از او جدا نباشد، چه برسد به چند روز.
سراب هم با نامردی خودش را به هر بهانه ای از او محروم میکرد و مجبور بود این چنین خفتش کند!

_ شما که انقدر خانم تشریف داری زحمت بکش زیر شکم آقاتو سیر کن، شکمه با هر چیزی سیر میشه.
اما زیر شکمه فقط سرابِ خودشو میخواد!

نوک بینی یخ زده اش را به گردن لخت سراب کشید و لرزی به تن دخترک انداخت.

_ بریم خونه ی خودمون سراب؟

نفس های کشدار و پر حرارتش در حمام میپیچید و خودش هم همین را میخواست.
نهایت آرزویش زندگی در آن خانه بود و فردا که تمام میشد، او هم به آرزویش میرسید.

_ میریم عشقم، مامان و بابا گناه دارن یهویی تنهاشون بذاریم.

گردن خوش بو و شیرین سراب را عمیق بو کشید و زبان زد. روی نبضش را مک آرامی زد و ناله ی ریز سراب بلند شد.

_ من چی؟ گناه ندارم؟ نمیتونم بدون استرس بغلت کنم، مدام نگرانی یکی سر برسه.
دلم واسه اون وقتا که رابطمون مخفی بود تنگ شده، خودمون بودیم و خودمون.

نفس های داغش پوست نازک گردن سراب را میسوزاند و چسبیده به دیوار وول میخورد.
استرس فردا اجازه ی فکر کردن به رابطه را به او نمیداد.

_ ببخش که به فکر همه هستم جز تو…
میدونم اصلا زن خوبی برات نبودم، قول میدم جبرانش کنم…

حس کردن خیسی لبهای حامی روی لبهای لرزانش، همان چیزی بود که سد مقاومتش را شکست.
در آغوش حامی سست شد و دستان رها شده اش را داخل موهای مردش سر داد.

مخمور و بیتاب از هم کام میگرفتند که دردی شدید و ناگهانی را زیر شکمش حس کرد.

از شدت درد خم شد و ناله ی دردناکش حواس حامی را جمع کرد. دستش پهلوی سراب را نوازش و نگرانی اش را زیر گوشش خالی کرد.

_ جونم جوجه؟ چیشدی؟ من اذیتت کردم؟

سراب لب گزید و نگاه شرمنده اش را از چشمان نگران حامی دزدید.

_ فکر کنم… پریود شدم… ببخشید!

حامی پیشانی اش را بوسید و برای نوازش شکمش دست پیش برد.

_ فدای سرت لیموم، دیگه واسه این مسائل معذرت خواهی نکن از کسی، حتی من.

بگردمت، شانسم نداری که بچم😂

به متکای روی تخت تکیه زده و ظاهرا مشغول روغن تراپی پوست اطراف ناخنش بود.
اما در واقع تمام حواسش پی حامی بود و زمانی که به سرعت برق و باد سپری میشد.

از استرس زیاد به جان پوست لبش افتاده بود و حتی مزه ی گس خون هم باعث نشد دست از کارش بکشد.

یک ساعت دیگر حاج خانم و حاج آقا از مسجد برمیگشتند و راغب هنوز کاری نکرده بود.

دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. دستش که به آن مدارک لعنتی میرسید همه ی این نگرانی ها هم تمام میشد.
تنها چیزی که سر پا نگهش داشته بود، امید به روزهای آینده بود.

همانطور که سر انگشتانش را میمالید، به حامی زل زده بود و فکرش جای دیگری پرسه میزد.

_ حواسمو پرت نکن توله!

ابروهای سراب از تعجب بالا پریدند و سری به نشانه ی نفهمیدن تکان داد.

_ من که جیکمم در نمیاد، چیکار به حواس تو دارم؟

سر حامی لحظه ای از روی لپ تابش بلند نمیشد و با دقت و بدون پلک زدن به صفحه اش خیره بود.
لبهایش اما جنبیدند و با خنده ای جذاب تای ابرویی بالا داد.

_ اینجوری زل میزنی بهم هوش و حواسمو مال خودت میکنی… تر میزنم به این بی صاحاب!

تمام استرسش را داده و به جایش لبخندی پر از شعف گرفت. قابلیت مردن برای این پسر را داشت!

_ حرف نزنم، نگاتم نکنم، یه بارکی بگو برم بمیرم دیگه آقا حامی!

لحظه ای کوتاه نگاه از مقابلش گرفت و به سراب داد. چشم ریز کرد و لبش را به نشانه ی لذت داخل دهانش کشید.

_ نکن اینجوری وزه خانم، میام خراب میشم سرتا.
پریودم که نشدی فقط گند زدی تو عیش و نوش دیشبمون!

ریز و پر عشوه خندید و پتو را از روی پاهایش کنار زد.
سمت حامی رفت و از گردنش آویزان شد.

_ اینکه رحمم بازی درمیاره تقصیر منه؟

 

دستش را از روی دکمه های لپتاب برداشته و دو طرف صورت سراب گذاشت.
مانند دختر بچه ای لپهایش را کشید و حرصی از ناکامی دیشبش غرید:

_ پس اگه یه وقت مال منم بازی درآورد و جرت داد، تقصیر من نیست!

سراب کف دستش را روی دهان حامی فشرد و گوشش را به دندان کشید.

_ فرصت طلب!

کنارش نشست و خیره به مانیتور مقابلش که پر بود از نمودارها و اعداد و ارقام، چینی به بینی اش داد.

چند باری راغب را هم مشغول خرید و فروش دیده بود و میشد گفت این کار تنها کاری بود که هیچگاه از آن سر در نیاورده بود.

_ آخه اینم شد کار؟

حامی دست دور شانه اش انداخت و باز هم دقتش را خرج آن صفحه ی بد ترکیب کرد.

_ با همین کار تونستم اون خونه رو بخرم دلبر.

سراب متفکرانه لب جلو داده و سعی کرد آموزشات راغب را به یاد بیاورد.
اما نه، هیچ چیز در ذهنش نمانده بود.

هر چه تیر اندازی و ورزشهای رزمی را سریع فرا میگرفت، در آمار و ارقام استعداد نداشت.

_ کار باید یَدی باشه، اینا سوسول بازیه!

حامی تکخندی زد و سری به تاسف تکان داد.

_ حقا که عروس اون زن و مردی!
با یه روشی غیر از حمالی پول درآوردن بهتون مزه نمیده نه؟!

قبل از جواب دادن سراب، صدای زنگ گوشی حامی در اتاق پیچید.
حامی نگاهی به اطراف انداخته و با دیدن گوشی در نزدیکی سراب گفت:

_ کیه؟

سراب نگاهی گذرا به صفحه انداخت و با دیدن نام سعید، همان را پچ زد.

حامی با جدیت دست دراز کرده و گوشی اش را خواست.

_ بدش ببینم، لابد یه پر سودشو پیدا کرده.

همکار بودند و معاملات پر سود را بهم گزارش میدادند.
گوشی را که کنار گوشش گذاشت، به آنی رنگ از رخش پرید و وا رفته نالید:

_ چی؟ تصادف کرده؟!

بالاخره راغب حرکتش را زده بود!
حالا نوبت سراب بود که این بازی را تمام کند.

خودش را کنجکاو و نگران نشان داده و با اخم ریزی لب زد:

_ چی شده؟

حامی بی توجه به سوالش، بلند شد و حین چنگ زدن کاپشنش خطاب به فرد پشت خط گفت:

_ باشه من الان راه میفتم، به کس دیگه ای زنگ نزنین لطفا.

با عجله سمت در پا تند کرد و در تمام حرکاتش میشد دستپاچگی را دید.
سعید بهترین دوست و رفیقش بود.

_ چیشده؟ واسه سعید اتفاقی افتاده؟

صدای سراب که بلند شد، حامی سمتش چرخید و انگار تازه چیزی را به یاد آورده باشد، لب روی هم فشرد.

_ نمیدونم… تصادف کرده‌. سریع لباس بپوش بریم.

سراب جا خورد و بعد از کمی این پا و آن پا کردن مقابل نگاه خیره ی حامی، من و من کنان گفت:

_ من… من کجا بیام؟ هنوز دلم درد میکنه، نمیشه بمونم همینجا استراحت کنم؟

حامی کلافه مشغول تن زدن لباسش شد و گیج و درمانده چشمش را به دنبال سوییچ و کیفش همه جای اتاق میچرخاند.

_ بسم الله، کیفم کو حالا این وسط؟
این وقت شب تنها میمونی آخه، حاجی اینام اومدنشون معلوم نمیکنه. پیشم باشی خیالم راحت تره عشقم.

دل سراب برای بار هزارم برای این مرد که در اوج درماندگی و پریشانی باز هم هوایش را داشت، رفت.

کیفش را روی تخت دیده بود. شتابان خودش را به تخت رساند و بعد از برداشتن کیف و سوییچ سمت حامی رفت.

خودش را در آغوش حامی انداخت و روی سینه اش، همانجایی که به شدت بالا و پایین میشد را بوسید.

_ من قبل تو تنها زندگی میکردم عشقم نگران من نباش.
یکم دیگه ام مامانینا میان، برو پیش دوستت باش بهت احتیاج داره.

بوسه ی حامی روی فرق سرش، عشق را به رگهایش تزریق کرد و قبل از رفتن دل دخترکش را بیتاب تر کرد.

_ دوستت دارم، مواظب جوجم باش.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

حامی فهمیده سراب بارداره ولی خود سراب نمیدونه😎

کیوی خانم
کیوی خانم
2 ماه قبل

جوجه اش کیهههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا حامی باید به سراب بگه مواظب جوجه ام باش ؟ چیزی بهه غیر ازاین به ذهنم نمیرسه که سراب حامله شده باشه و حامی هم بهش وحی شده باشه.

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

لازمه بازم بگن یانا بهتریننن ؟؟

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x