6 دیدگاه

رمان آس کور پارت 102

5
(4)

 

محتویات قوطی کمپوت را داخل کاسه ای خالی کرد و کنار باقی وسایل داخل سینی چید.

با بینی چین افتاده از دیدن سینک کثیف، از آشپزخانه بیرون رفت و چشم غره اش سعید را خنداند.

_ زهرمار، من نمیدونم چیکار میکنی تو این خونه که به این وضع میفته. خودت از بوی گند خونت حالت بد نمیشه؟

_ انقدر ادا اطوار نداشته باش، عیادتتو بکن و برو.
به بوی خونه ی مردم چیکار داری؟!

_ بیشعور، حامی نگاش کن چی میگه به من!

_ این عادتشه گوه بخوره خانمم، به دل نگیر!

سعید دهان کجی ای به هر دویشان کرده و دست سمتش دراز کرد.

_ کمپوتمو بده چُغُل خانم!

سینی را با حرص روی میز گذاشت و دست به سینه روی مبل کنار حامی نشست.

_ دستت که چلاق نشده، خودت وردار… انگاری حمالشم!

حامی لگدی به گچ پای سعید زد و دست دور گردن سراب انداخت.

_ این سیریش پاشم چیزی نشده بود، الکی شلوغش کرد براش گچ گرفتن از دستش خلاص شن.

سعید خم شد و بشقاب میوه را برداشت. چند تکه از سیب های پوست کنده را با هم داخل دهانش چپاند و با خنده ابرو بالا انداخت.

_ یه جوری باید خودمو واسه دوست دخترام لوس کنم دیگه!

سراب نگاه تهدیدگرش را از روی سعید برداشته و خیره ی حامی شد. انگشت اشاره اش را مقابل صورتش تکان داد و با غیظ غرید:

_ دیگه با این نمیگردیا، سر تا پاش بدآموزی داره… مرتیکه ی ناباب!

زنگ گوشی حامی تهدیدش را نیمه تمام گذاشت و حامی با گفتن «حاجیه» تماس را وصل و روی بلندگو گذاشت.

_ جونم حاجی؟

_ پروازتون سه ساعت دیگست، جلدی خودتونو برسونین خونه!

هر سه چشم گرد کردند و بعد از نگاه انداختن به هم، حامی با لحنی متعجب و تکه تکه گفت:

_ پرواز… حاجی… پرواز چی؟

صدای خنده های بلند حاج خانم و حاج آقا، چشمانشان را گشادتر کرد. بی هوا تماس گرفته و هم حرفهای بی سر و ته میزدند و هم قهقهه!

_ حاجی، اسگلمون کردی؟!

سعید پق زیر خنده زد و سراب با سقلمه ای که به پهلویش کوبید، آخش را درآورد.

_ اسگلمون کردی چیه بی ادب؟! باباته ها!

حامی خودش هم به خنده افتاد و گوشی را کنار گوشش گذاشت. انگشت به بینی اش چسباند و «هیس» را لب زد.

_ بابا میشه نخندین؟! یه جور حرف بزنین منم بفهمم.

چند لحظه ای سکوت کرد. هر از چند گاهی یک «خب» میگفت و هر لحظه ابروهایش بیشتر به فرق سرش می چسبیدند.

تماس که قطع شد، سراب و سعید همچون ضبط صوت شروع به سوال پرسیدن های بی وقفه کردند و حامی کلافه از دستشان فریادی کشید.

_ ساکت شین یه دقه بتونم زر بزنم!

سعید با بیخیالی چند تکه دیگر از سیب را داخل دهانش گذاشت و سراب با شیطنت و نمایشی زیپ دهانش را کشید.

_ زرتو برن عشقم!

حامی چپ چپ نگاهش کرد که خنده ی مواج درون چشمان سراب پر رنگ تر شد!
دلبرک در همه حال دلش را میبرد.

_ دختره ی چشم سفیدو نگاه!
حالا بعدا به حساب شما میرسم دردونه، یکی طلبت!
پاشو بریم که همین حالاشم دیره.

_ کجا؟

سعید و سراب همزمان پرسیده بودند و حامی بی توجه به کنجکاوی و جلز و ولزشان خود را مهیای رفتن کرد.

_ چرا نسیه حرف میزنی؟ بگو چیشده خب.

_ برامون بلیط مشهد گرفتن، قبل رفتن تو خونمون یه سفرِ ماه عسل طور بریم. هم زیارت، هم سیاحت!

تاکنون برای هیچ کدام از سفرهایش، در نیم ساعت چمدان نبسته بود!

این سفر را با سفرهای زندگی قبلی اش مقایسه میکرد.
آن بریز و بپاش ها، آن ذوق و شوق ها، آن چمدان های ریز و درشت و هماهنگی های از یک ماه قبلش…

اما با تمام این تفاوت ها، برای این سفر بیشتر از همه شان هیجان داشت.
سفری با یک چمدان کوچک که درست سه ساعت قبل از شروعش از آن مطلع شده بودند.

این یکهویی ها هم برای خودشان صفایی داشتند دیگر، نه؟

با یک دست حوله را روی موهای خیسش میکشید و با دست دیگر سعی داشت لباس ها را مرتب داخل چمدان بچیند.

_ حامی مدارکمونم وردار، یادت نره دست از پا درازتر برگردیم.

حامی سرش را تا گردن داخل کمدش فرو برده و چند دقیقه ای میشد که بی صدا مشغول کاری بود.

اصلا صدای سراب را نشنیده بود که بخواهد جوابش را بدهد. سراب حرصی لب زیرینش را داخل دهانش کشید و لباسی که در دست داشت، محکم سمت حامی پرت کرد.

_ بیا کمک بده، چیکار میکنی تو اون کمد؟
من میدونم آخرشم از پرواز جا میمونیم، ببین کی گفتم.

حامی آخ و اوخ کنان سرش را میمالید و همچنان درون کمد بود!
بی توجهی اش لج سراب را در آورده و آنقدر دندان هایش را بهم فشرده بود که عضلات صورتش درد میکرد.

به حالت قهر دست به سینه شد و دست از کار کشید.

_ شیطونه میگه بشینم سرجام و نرم…

در همان لحظه، بسته ای کادوپیچ شده مقابل چشمانش دید. روییدن دو شاخ عریض و طویل را روی سرش حس کرد و نگاه ناباورش را به حامی دوخت.

_ شیطونه غلط کرده به لیموی من چیز میز یاد میده، قابلتو نداره!

_ حا… حامی…

_ بجنب بازش کن دلبر…

چشمان زیبایش به اشک نشست و قطره اشکی که از گوشه اش چکید را سر انگشت حامی در دم روی هوا زد.

_ گفته بودم از این به بعد همه ی اشکات باید از سر ذوق باشه… بازش نمیکنی؟

سراب لبخندی به پهنای صورت زد و کاغذ کادو را با دقت و بدون ذره ای خراب شدنش باز کرد.

همه چیزِ حامی برایش با ارزش بود. حتی آن کاغذ بی ارزش و چند هزار تومانی هم برایش با ارزش بود چرا که سر انگشتان حامی سرتاسرش را بوسیده بودند.

با دیدن جعبه ی گوشی و مدلِ بالایش که قطعا پول زیادی برای خریدش داده بود، دهانش باز ماند.

میدانست برای خرید خانه تمام پس اندازش را داده و حالا در بدترین وضعیت مالی ممکن بود.

_ من… نمیتونم اینو قبول کنم… این خیلی گرونه حامی…

سرش را به طرفین تکان داده و جعبه ی گوشی را سمت حامی گرفت.

_ مرسی عشقم، واقعا ازت ممنونم، واقعا کارت برام با ارزشه… اما نمیتونم…

حامی اخم ریزی کرده و جعبه را سمت سراب هل داد. روی صورتش خم شد و پیشانی اش را عمیق و طولانی بوسید.

_ گرون تویی، با ارزش تویی، تو مهم ترین چیزی هستی که من دارم و این چیزا در برابر بودنت هیچه…
من هر کاری که لازم باشه میکنم تا اون اشک ذوق رو تو چشمات ببینم.
آخه تو که نمیدونی برقِ چشمات چه بلایی سر این دل صاب مرده ی من میاره توله سگ…

دلش زار زدن با صدای بلند میخواست. حامی، این زندگی، این خوشی ها، از سرش زیاد بودند…
به خدا که زیاد بودند…

لب به دندان کشید و سد شدن در برابر سیل اشک هایش دیگر از توان او خارج بود.
خودش را در آغوش حامی انداخت و دست دور کمرش حلقه کرد.

_ ولی آخه…

_ هیس، ولی و آخه نداره.

_ شکر برای بودنت حامی، شکر…

تقه ای به در خورد و بلافاصله حاج خانم وارد اتاق شد. از دیدن رابطه ی فوق العاده ی بین پسر و عروسش لذت میبرد.

چند وقت پیش حاج آقا در خلوتشان گفته بود، تغییرات فاحش حامی و سر به راه شدنش به تمام دردسرهایی که کشیدند می ارزید و او هر بار آن دو را کنار هم میدید به درست بودن حرف همسرش پی میبرد.

_ ای داد بیداد، شماها که هنوز آماده نشدین.
ول کن اون دخترو فرار نمیکنه که، چپ و راست میچسبی بهش…

سراب با خنده از آغوش حامی بیرون آمد و دستی زیر چشمانش کشید. دیگر شوخی و جدی حاج خانم را متوجه میشد.

_ بلکه با حرف شما ولم کنه مامان، گوششو بپیچونین منم راحت شم!

چشم حاج خانم به جعبه ی گوشی افتاد و ذوق مادرانه اش به جان هر دویشان نشست.

_ وای مبارکت باشه مادر، چه خوب کردی براش گوشی خریدی پسرم.
از اون روز که گوشیشو گم کرد یه بند غصه میخوردم.

لبخند از روی لبهای سراب محو شد و با چهره ای گرفته سراغ لباسها رفت.

_ مرسی مامان جون، من اینا رو جمع کنم تموم شه.

گوشی اش آخرین چیزی بود که او را به زندگی سابقش وصل میکرد.

نمیتوانست باقی زندگی اش را با ترس و دلهره زندگی کند که مبادا روزی راغب پیامی داده و حامی هم ببیندش.

خودش گوشی را سر به نیست کرده و با بهانه ی اینکه هم گوشی و هم سیم کارت ارزش چندانی ندارند، حامی را از پیگیری برای پیدا کردنش منصرف کرده بود.

با کمک حاج خانم بالاخره چمدانشان را بسته و با عجله خانه را به مقصد فرودگاه ترک کردند.

این روز در ذهنش ثبت میشد، روزی که به بهترین شکل ممکن پا در مسیری جدید گذاشته بود.

اما نمیدانست که آن مسیر روشن و پر امید، در چشم بر هم زدنی تیره و تار خواهد شد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
P:z
P:z
2 ماه قبل

وایییی
آرامش قبل از طوفانهههه😭😭
اینو من ۱۰ پارت پیش بود که گفته بودم
من نمیخوامم😭
حیف این همه قشنگی نیستت؟؟

همتا
همتا
2 ماه قبل

ای واااای چی میشد اصلا اون خط آخرو نمیگفتید

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

چرا خط آخرشو ترسناک مینویسین؟

:///
:///
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

بهتر بود جاش می‌نوشت به زودی در روانتان تر خواهیم زد😂💔

Mahi
Mahi
2 ماه قبل

رابطشون خیلی خوشگله
امیدورام خراب نشه…

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

تورو خدا از این رمان هر نیم ساعت پارت بدین من توان ندارم منتظر باشم تا پارتاش بیاد

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x