6 دیدگاه

رمان آس کور پارت 105

3.4
(20)

 

_ سرده دخترم، بریم داخل هر چیزی میخوای بگی رو بگو.

آب دهانش را با صدا بلعید و لپش را از داخل به دندان کشید. نمیدانست چرا اما احتیاج شدیدی به صحبت در مورد گذشته اش داشت.

چیزی از میان وجودش، حاج آقا را برای صحبت مناسب میدانست.
حس میکرد اگر مقابل او نقاب از صورت بردارد، بدون قضاوت کمکش خواهد کرد.

بابت مدارکی که برداشته بود و شاید هنوز هیچکس متوجه نبودشان نشده بود عذاب وجدان داشت.

حس خوبی به این ماجرا نداشت.
تصمیمش را گرفته بود قبل از رو شدن دستش، همه چیز را از زبان خودش بشنوند.

اما هر چه با خود کلنجار رفت راضی به خراب کردن چهره اش مقابل حامی و حاج خانم نشد.
نمیخواست بتی که از او ساخته بودند را خراب کند.

اما حساب حاج آقا از آنها جدا بود. منطقی تر برخورد میکرد، کمکش میکرد… شاید…

_ اگه حوله رو واسه من آوردی که باید بگم صورتم کم کم داره خشک میشه!

هین آرامی گفت و خودش هم از دستپاچگی اش به خنده افتاد. خنده ای تلخ و پر درد…

حوله را سمتش گرفت و سینه اش را از نفس های حبس شده اش خالی کرد.

_ ببخشید…

صورتش را خشک کرد و تشویش سراب، او را نسبت به سرما بی توجه کرد.

_ جانم؟ چی میخواستی بگی؟

سر به زیر انداخت و با پوست کنار ناخنش درگیر شد. استرسش را سر پوست بی نوایش خالی میکرد.

_ راستش… باید یه چیزایی رو بدونین…
فقط، میشه قبلش یه قولی بهم بدین؟

حاج آقا قدمی نزدیک تر شد و بی حرف به لبهای سراب چشم دوخت. نگاه خیره اش قلب سراب را به وحشت انداخت.
وحشت از طرد شدن بیخ گلویش چسبید…

_ قول میدین که…

آس‌ِکـــور, [13/03/1402 09:41 ب.ظ] #پارت_۳۶۹

ضربه ی محکمی که به پنجره ی کنار دستش خورد، رشته ی کلام را از دستش خارج کرد.
یکه خورده به هوا پرید و زدن قلبش را در دهانش احساس کرد.

با دهانی باز و چشمان از حدقه بیرون زده سمت پنجره برگشت و قبل از او حاج آقا بود که لحن سرزنشگرش را نثار حامی خندان کرد.

_ خدا یه جو عقل ننداخته تو اون سرت؟!
این کارا یعنی چی، مگه بچه ای تو؟

حامی بال بال زنان ادای غذا خوردن درآورد و لب زد:

_ مامان نمیذاره غذا بخورم، منتظر شماست… بیاین دیگه معدم پاره شد از گشنگی.

سراب پوف کلافه ای کرده و دستی به صورت رنگ پریده اش کشید.

_ خدا بگم چیکارت کنه حامی…

هر دو را ساکن و بی حرکت دید و ضربه ی دیگری به شیشه کوبید.
دست به کمر و معترض نگاهشان کرد که حاج آقا متاسف سری تکان داد.

_ بریم تا این بچه کچلمون نکرده!

سراب از مقابل راهش کنار کشید و از پشت سر به قامت رشید و کمی خمیده اش زل زد.

گویی قسمت نبود راز دلش را فاش کند، شاید تمام این گره افتادن ها نشانه ای برای کوبیدن مهر سکوت بر لبهایش بود.

قدم اول را برنداشته، حاج آقا سمتش برگشت و کاملا جدی در چشمانش زل زد.

_ حرفمونو سر فرصت ادامه میدیم.

لبخند نیم بندی زد و ناچارا سر به تایید تکان داد. وارد خانه شدند و میان هیاهو و ننه من غریبم بازی های حامی غذایشان را خوردند.

اما نه سراب آن ذوق قبل را داشت و نه حاج آقا آن آسودگی خاطر و راحتی خیال را.
حالت غیر عادی سراب ذهنش را مشغول کرده بود.

هر دو در فکر فرو رفته بودند و حاج آقا تمام مدت تا رفتتشان، ریز به ریز حرکات سراب را زیر نظر داشت!

آس‌ِکـــور, [14/03/1402 10:09 ب.ظ] #پارت_۳۷۰

چند روزی از سکونتشان در خانه ی کوچک رویاهایشان میگذشت.
تمام ثانیه های آن چند روز را از کنار هم جم نخوردند.

هر چه بیشتر کنار هم بودند عطش و بیتابی شان بیشتر میشد.
آن جوانه ی کوچک عشق، حالا درختی تنومند و ریشه دار شده بود که هیچ تبری قادر به برانداختنش نبود.

سر روی سینه ی حامی گذاشته بود و بی توجه به مسخره شدنش توسط او، همچون ابر بهاری اشک میریخت.

_ طرف فیلمشو بازی کرده و پولشو گرفته، تو اینور غصه ی مردنشو میخوری؟!

ریزش اشک های درشتش از کنترلش خارج شده بود. به یاد نداشت از چه موقع روحیه اش این چنین حساس شده بود.

زمانی نه چندان دور، به جان دادن و شکنجه شدن انسانها مقابل چشمانش عادت داشت و حالا مرگ بازیگری در فیلم غصه ی عالم را به قلبش سرازیر میکرد!

_ خیلی بی احساسی حامی… بمیرم براشون… تازه احساسشونو بهم اعتراف کرده بودن…

انگشتان حامی از پشت سرش رد شده و گونه ی خیسش را لمس کرد.

_ غلط کردی واسه این مزخرفات بمیری، از فردا میزنم تو کار ژانر وحشت که جای خیس شدن چشمات، شورتت خیس شه!

بدخلق و بهانه گیر صورتش را تکانی داد تا دست حامی را پس بزند.

_ ساکت شو فیلممو ببینم…

_ مرد دیگه، چیشو میخوای ببینی؟!

آرنجش را به شکم حامی کوبید و حرصی غرشی کرد.

_ خیلی بیشعوری، ازت بدم میاد اصلا…

بوسه ی حامی روی موهایش نشست و همزمان با فشردن دکمه ی خاموش کردن تلویزیون، کنار گوشش گفت:

_ بچه ها هماهنگ کردن بریم پیش سعید، حاضر شو سر راه بذارمت خونه ی حاجی اینا لیمو خوشگله.

آس‌ِکـــور, [15/03/1402 05:55 ب.ظ] #پارت_۳۷۱

حامی که قصد بلند شدن کرد، بی حوصله سر به پشتی کاناپه چسباند و نوچی کرد.

_ حوصله ندارم، خوابمم میاد، میمونم خونه.

حامی چشم غره ای نثارش کرده و کش و قوسی به تنش داد. موهای بلند شده اش را عقب زد و با سر اشاره ای به کوچه زد.

_ تو یه محله ی غریب که هیچکسو نمیشناسیم تنها موندنت درست نیست عشقم، باید یه مدت بگذره تا خیالم بابت امنیت اینجا راحت شه.

سراب پاهایش را داخل شکمش جمع کرده و فین فین کنان چشم در حدقه چرخاند.

_ وای حامی، وقتی از تنها موندنم حرف میزنی خندم میگیره.
به پیر به پیغمبر تنها چیزی که ترسی ازش ندارم تنهاییه.

صدایش را تا حد ممکن پایین برده و پچ پچ وار برای خود زمزمه کرد:

_ اتفاقا آدما ترسناک ترن…

چشمان نیمه بازش را به حامی که دست به کمر نگاهش میکرد دوخت و لب برچید.

_ هوم؟

_ هوم و… الله اکبر!
من که از پس توی نیم وجبی برنمیام، همیشه حرف حرف شماست.

لبخند بیحالی زد. هنوز هم در حال و هوای داستان غم انگیز فیلم بود.
لحظه ای خودش را جای دخترک درون فیلم گذاشته و اگر او بود، ابدا نبود حامی را تحمل نمیکرد…

تصور مرگ حامی، یا اصلا نبودنش به هر دلیلی اوی مجنون را مجنون تر کرده و همچون دیوانگان زار زار اشک میریخت.

_ شام بذارم یا با دوستات میخوری؟

_ فکر کن بدون چلوندن لیموم چیزی از گلوم پایین بره!

لبخندش پر رنگ تر شد و تمام مدت به آماده شدن حامی زل زد و با صدای بلند قربان صدقه ی قد و بالایش رفت.

_ هیچ خوشم نمیاد انقدر خوشتیپ و قشنگی، دوست ندارم کسی جز من نگات کنه!
سرتو میندازی پایین، صاف میری خونه ی سعید و صافم برمیگردی همینجا!

خط و نشان هایش را که کشید او را راهی کرد.

آس‌ِکـــور, [16/03/1402 09:46 ب.ظ] #پارت_۳۷۲

برای جنگیدن با هوسِ دیدن دوباره ی فیلم، خودش را مشغول کارهای خانه کرد.
تحمل آن حجم از غم و تلخی را برای بار دیگر نداشت.

بسته ی مرغی بیرون گذاشت و تا باز شدن یخش، دستی به سر و روی خانه کشید.

با غیظ به خوراکی هایی که حامی حین تماشای فیلم خورده و همه شان را پخش و پلا کرده بود زل زد.

غر زنان مشغول جمع کردنشان شد و کمی بعد از تلاش های بی وقفه به نفس نفس افتاد.

دست روی سینه اش که از زور نفس کشیدن های زورکی و کشدار میسوخت گذاشت و روی کاناپه نشست.

_ آخ… خسته شدم…

سینه اش را مالید و پوفی کرد. عرق سردی که روی گردنش نشسته بود را با کف دست زدود و دم عمیقی از هوا گرفت.

_ همش تقصیر توئه حامی، از بس راه به راه خفتم میکنی جون نمونده تو تنم.
یذره که کار میکنم نفسم میره…

با نگاهی به ساعت، به زحمت خودش را تکان داده تا مقدمات شام را فراهم کند.

مرغ های مزه دار شده را درون ماهیتابه گذاشت و برای فرار از جلز و ولز روغن، صورتش را سمت دیگری چرخاند و همان وقت از میان چشمان نیمه بازش، حرکت سایه ای را حس کرد!

دستش در هوا خشک شد و چشمانش را این بار از سر دقت نیمه باز کرد و از پنجره ی کوچک آشپزخانه حیاط را پایید.

درست دیده بود!
حرکت واضح سایه ی آدمی را دید و قلبش بی مهابا شروع به تپیدن کرد.

نفس نفس زدنش اینبار از هیجان و دلهره بود.
حامی گفته بود محله نا آشنا و غیر قابل اعتماد است، کاش همراهش میرفت.

به آرامی زیر گاز را خاموش کرده و از گوشه ی چشم سرویس چاقوها را دید.

دست سمتش دراز کرد و همین که چاقو را لمس کرد، صدای جیر باز شدن در خانه نفسش را برد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا 20

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
1 ماه قبل

ای وااای خدا کنه خود حامی باشه برگشته

P:z
P:z
1 ماه قبل

واااییی
سراب که حامله ستت
راغب بلایی سرش نیاره خدا کنه
مرسی که گذاشتین

رهگذر
رهگذر
پاسخ به  P:z
1 ماه قبل

سراب حامله هست ؟ 😮
تو رمان که نگفته نکنه بخاطر اینکه احساستی شده میگی

P:z
P:z
پاسخ به  رهگذر
1 ماه قبل

هم احساساتی هم اینکه خیلی عذر میخوام ولی عادت نشده هم اینکه یه بار راغبو که دید تو اون پاساژ که رفته بودن پالتو بخرن حالت تهوع داشت
همه ی اینا باعث شده که احتمال بدم ۹۹ درصد حامله ست

یه بدبخت دنبال پارت
یه بدبخت دنبال پارت
1 ماه قبل

به خاطر رمان زیباتون ممنون 💓

Bahareh
Bahareh
1 ماه قبل

وااای حتما راغب عوضی خدا بهش رحم کنه.

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x