3 دیدگاه

رمان آس کور پارت 110

4.5
(102)

 

تنش یخ بست و نگاه بالا آمده اش روی گوشیِ چسبیده به گوش راغب خشک شد.

دستور قتل چه کسی را صادر کرد؟
نکند…
حا… می… اش…

برق نگاه راغب همچون خنجری در قلب مسکوتش فرو رفت و تمام دهانش طعم خون گرفت.

_ ک… ک… ک… کیو… بکشه؟

جان کند تا همان دو کلمه را بگوید. جان کند و گفت و جانش بالا آمد تا راغب جوابش را بدهد.

_ خبر بد زود پخش میشه، عجله نکن!

صبوری میخواست از او؟ از اویی که ته ذهنش میدانست قرار است جان چه کسی را بگیرند؟

نیرویی اعجاب انگیز در تمام جانش دمیده شد، نیرویی که منشاش عشق بود.

غیر ممکن بود کسی که از درد به خود می‌ پیچید، به یکباره آنطور تیز و فرز شروع به دویدن کند و عشق، این احساس لعنتی، استادِ ممکن کردن غیر ممکن هاست.

مقابل راغب ایستاد و دستانش روی لباس او مشت شد. با زوری که حتی راغب را هم متحیر کرده بود، تکانش داد.

_ کیو بکشه؟ کیو؟

راغب بدون خم به ابرو آوردن، با پشت دست توی صورتش کوبید و آن سرابِ مجنون را مگر این ضرب دستها کارساز بود؟!

محکم تر از لباسش آویزان شد و هیستریک شروع به فریاد زدن و ناسزا گفتن کرد.

میان فریادهای گوش خراشش صدای زنگ گوشی راغب بلند شد و همچون صاعقه به ذهن خسته اش برخورد کرد.

خشکش زد، با آن قیافه ی پریشان شبیه مترسک سر جالیز شده بود.

_ دینگ دینگ، خبرا رسید!

آس‌ِکـــور, [12/04/1402 06:13 ب.ظ] #پارت_۳۹۴

زیر پاهایش خالی شد و تمام عالم دور سرش چرخید.
نگاه خیس و عاری از زندگی اش را به زمین دوخت و همچون دیوانگان شروع به خنده کرد.

_ حامی… حامی… حامی…

میان خنده هایش حامی را صدا میزد و چیزی ته قلبش میگفت دیگر کسی را ندارد که از آن «جانم» های غلیظ و پر مهر نثارش کند.

خندید و خندید و خندید…
صدای ویبره ی ریز گوشی، برای او حکم زلزله ای مهیب را داشت.

فرو ریختن آوار را روی سرش حس کرد و خودش هم به یکباره فرو ریخت و سیاهی با قدرت مردمک چشمانش را در آغوش کشید.

راغب از گوشه ی چشم جسم مچاله شده اش را دید زد و سری به تاسف تکان داد.

_ کوچولوی احمق!

تماس را وصل کرده و تصویر حامی که بالا آمد، نیشخندی زد.

_ چه به موقع!

دست داخل جیبش برد و جعبه ی گران قیمت سیگارش را بیرون کشید.
با آرامش سیگاری از داخلش برداشته و کنج لبش گذاشت.

حین زمزمه کردن زیر لبیِ ملودی آهنگی، آتش زیر سیگار گرفت و اولین پک را عمیق و محکم زد.

صدای قدم های موزونش سکوت سرسرا را میشکست. چند باری دور سراب چرخید و دست آخر کنار صورتش نشست.

با نگاه تیز و برنده اش کبودی های گردن سراب را یک به یک نگریست و روی کم رنگ ترینشان قفل شد.

با تفریح پک عمیق دیگری به سیگار زد و سرخی انتهایش را که دید، راضی و خشنود خندید.

بی رحمانه و بی هوا، سیگار را روی آن کبودی کمرنگ گذاشت و چشمان تا انتها باز شده ی سراب و جیغ از ته دلش، خنده اش را بلندتر کرد.

_ رد خیانتت کمرنگ شده بود عشقم، واست پررنگش کردم!

صفحه ی گوشی را نزدیک چشمان سراب برده و با لودگی قری به گردنش داد.

_ ببین کی اینجاست!

آس‌ِکـــور, [13/04/1402 05:53 ب.ظ] #پارت_۳۹۵

شقیقه اش از دردی که به یکباره زیر پوستش تزریق شده بود نبض میزد. همه چیز پیش چشمش تار شده و صفحه ی گوشی را درست نمیدید.

برایش فرقی هم نداشت، حامی اش دیگر در این دنیا نبود و او هم دلش مردن میخواست.

بوی گوشت سوخته زیر بینی اش پیچید و محتویات معده اش سیل شده و سمت دهانش جاری شد.

عقی زد و بی آنکه اختیاری روی اعضای بدنش داشته باشد، دل و روده اش را بالا آورد.

_ حیوون کثیف، گوه زدی به همه جا!

کاش میشد جانش را هم به همین راحتی بالا بیاورد.
از این پهلو به آن پهلو شد و پاهای لرزانش را در شکمش جمع کرد.

_ منم بکش…

آرام گفته بود اما ملتمس و بیچاره وار. تنها خواسته اش از این دنیای نامرد و کثافت مرگ بود.

_ اونم به وقتش، قبل مردنت باید خیلی چیزا ببینی!
میخوام لحظه به لحظه ی زجر کشیدنتو با پوست و استخون حس کنم.
نباید راهتو از من جدا میکردی سراب کوچولو…

دیگر هیچ چیز برایش پشیزی ارزش نداشت. لرزشش از بی پشت و پناه شدن بود.

سقوط قطره ای اشک را از گوشه ی چشمش حس کرد و پلک هایش را محکم بهم فشرد.
گریه و زاری دیگر سودی نداشت…

_ عاشقش شده بودم… تو چجور پدری هستی؟
منم بکش، من بدون اون نمیتونم…

هق هق هایش را در نطفه خفه کرد و ساعد دستش را میان دندان هایش فشرد.

قرار گرفتن راغب را مقابلش حس کرد.

_ باید اینو ببینی سراب، باز کن چشاتو!

چه از جانش میخواست دیگر؟
حتما باید جنازه ی عشقش را با چشمان خود میدید؟

_ پشیمون میشی اگه نبینیش، برم؟!

خودش هم نفهمید چه شد که چشم گشود و بعد از چند بار پلک زدن، تصویر مقابلش واضح شد.

چند لحظه مات آن تصویر ماند و مغزش کم کم از مرگ برگشت. چشمان از حدقه بیرون زده اش را به راغب دوخت و ناباور نالید:

_ حامی…

آس‌ِکـــور, [14/04/1402 09:42 ب.ظ] #پارت_۳۹۶

راغب که به هدفش رسیده و توجه سراب را جلب کرده بود، ابرویی بالا انداخت.

_ فکر کردی به همین راحتی میکشمش؟!
من عاشق بازی با شکارمم، تو که اینو خوب میدونی!

نگاه خیره و امیدوار سراب را میخ صفحه ی گوشی دید و با بدجنسی دکمه ی کنارش را فشرد.

تاریک شدن نور چشمان سراب، چشمان او را به برق نشاند.

_ مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره!
پاشو خودتو از این گند و کثافت تمیز کن، میخوام به صورت زنده شاهد مرگش باشی.
قراره زجرکش بشه…

بلند شد و قدمی عقب رفت. گوشی را میان دو انگشت شست و اشاره اش گرفت و در هوا تاب داد.

آن سوت مزخرف و کشدار مخصوص به خودش را زد و نگاه ملتمس سراب را معطوف خودش کرد.

_ هو هو، قراره یه آتیش بازی بزرگ داشته باشیم… حسابی خوش میگذره عروسک سکسی من!
ده مین وقت داری خودتو جمع کنی و بیای پیشم، وگرنه خودم تنها تنها لذتشو میبرم، اوکی؟!

سراب هنوز در همان چند ثانیه باقی مانده بود. حامی را زنده میدید و دیگر چه از دنیا میخواست؟

مردش، مرد مهربانش هنوز نفس میکشید، هنوز…

صدای راغب و خط و نشان کشیدن هایش در سرش تکرار شد و روی خوشی اش خطی بزرگ و قرمز کشید.

دور شدن راغب همچون زنگ خطر بود برایش.
نفس کشیدن حامی جان دوباره شده بود در رج به رج تنش.

خودش را روی زمین جلو کشید و با فریاد راغب را صدا زد.

_ راغب… راغب صبر کن‌… راغب…

راغب از حرکت ایستاد و او تسلیم وار پلک هایش را روی هم فشرد.
نیازی به دیدن صورت راغب نداشت تا آن لبخند پیروزمندانه اش را ببیند.

_ برات میارمشون!

آس‌ِکـــور, [15/04/1402 05:53 ب.ظ] #پارت_۳۹۷

سرفه ی آرامی کرد و آب دهانش را بلعید. تمام دهانش تلخ شده و مزه ی زهرمار میداد.

دستش را روی زنگ فشرد و آنها که منتظرش بودند بلافاصله در را باز کردند.

پلک های خسته اش را روی هم فشرد و کف دست یخ زده اش را به پیشانی اش فشرد.

_ کاش تموم شه… خسته شدم.

رو به آسمان کرد و قطره اشکی که روی گونه اش چکید را با لبه ی چادرش گرفت.

_ خدایا توروخدا…

بغض چمباتمه زده در جانش را پس زد و پاهای لرزان و دردناکش را تکان داد.

_ چرا دیر اومدی مادر؟

حاج خانم با مهربانی به استقبالش آمده بود که با دیدن سر و شکل بهم ریخته و آشفته اش، پاهایش میخ زمین شد.

چند ثانیه ای مات و مبهوت به نگاه خیسش زل زد و از واقعی بودن تصویر مقابلش که مطمئن شد، کف دستش را روی گونه اش کوبید.

_ یا فاطمه ی زهرا… سراب، تو چرا این شکلی شدی؟

_ چیز مهمی نیست، نگران نباشین.

پابرهنه پله ها را پایین دوید و مقابل دخترک رنجور ایستاد. دست و تنش را وارسی کرد و سراب هر چه اصرار بر خوب بودن داشت، در کت حاج خانم نمیرفت.

_ چه بلایی سرت اومده؟ یعنی چی مهم نیست؟
خاک بر سرم ببین چیکار کردن طفل معصومو… بگو چیشد دختر دارم سکته میکنم…

لبهای لرزان از بغضش را داخل دهانش کشید و باز هم قرار بود دروغ ها را پشت هم ردیف کند.
از این سراب بیزار بود…

_ گیر یه مشت دزد افتادم، به خدا خوبم مامان آروم باش شما.

_ خدا ذلیلشون کنه، خدا به زمین گرم بزنتشون…
هی اون امنیت کوفتیشونو میکوبن تو سرمون، کو امنیت؟
تو روز روشن حمله میکنن به مردم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 102

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
1 ماه قبل

😑😑😑😑😑😑😑😑

همتا
همتا
1 ماه قبل

سراب تو حرفاش همش به راغب میگه تو چه پدری هستی
آخه کجاش اون پدره

رهگذر
رهگذر
1 ماه قبل

منم کنار سراب جون دادم از ترس این که حامی رو کشتن

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x