رمان آس کور پارت 14

4.4
(7)

 

 

حامی که جدیت سراب را دید، دندان روی هم سایید و لعنتی زیر لب گفت. لگدی به پارچه های روی هم چیده شده ی مقابلش زد و همه شان را که پخش و پلا دید، از آن اتاق کوچک بیرون زد.

 

با صدای کوبیده شدن در آهنی، سراب نفس حبس شده اش را بیرون داد و همانجا روی زمین دراز کشید. خیره به سقف زرد شده از نم، وا دادنش را به یاد آورد و پچ زد:

 

_ چه مرگم شده بود؟

 

کلافه و خسته پارچه را بیشتر به خود فشرد و چشم بست. دیگر ماندنش در این خانه درست نبود.

 

_ باید برم… باید برم.

 

حامی با قدمهایی بلند سمت خانه میرفت. نا آرام بود، تمام جانش نا آرام بود و قلبش درد میکرد.

دردی که به جان سراب داده بود روی قلبش سنگینی میکرد.

 

واقعا چرا؟ چرا او؟

بار اول دیدن اندام بی نقصش او را از خود بیخود کرد و طعمش را چشید. اینبار چه؟

اصلا تاکنون پیش نیامده بود که برای بار دوم سراغ دختری برود، چرا سراغ سراب رفته بود؟

 

نزدیک در خانه شان که شد، دست داخل جیب شلوارش برد و سوییچش را بیرون کشید. سمت ماشینش پا تند کرد و دزدگیر را فشرد.

 

همزمان با باز شدن در ماشینش، در خانه شان هم باز شد و اول پدرش و بعد هم نگار از خانه خارج شدند.

 

نگاهش روی لبخند موذی نگار خشک شد، مگر دستش را رو نکرده بود، پس چرا میخندید؟!

 

پدرش متوجه حضورش شد و سگرمه هایش به سرعت در هم رفت. اشاره ای به نگار کرد و گفت:

 

_ شما بفرما من الان میام.

 

نگار نیشخندی به حامی زد و با لوندی سمت ماشینش رفت. پشت فرمان نشست و آرنجش را به پنجره تکیه داد. با دقت به حامی و پدرش زل زد اما چیزی از صحبت هایشان نشنید.

 

 

 

 

_ آخر هفته میریم خواستگاری، آماده باش!

 

حامی از شدت ناباوری به خنده افتاد. خواستگاری دیگر چه صیغه ای بود؟!

 

_ باورم نمیشه جدی باشین بابا!

 

حاج آقا اخمی کرد و نگاه تند و تیزش را به حامی دوخت.

 

_ جدی ام و توام باید پای غلطی که کردی وایستی تا یاد بگیری همیشه نمیشه از عواقب کارات فرار کنی!

 

حامی در ماشینش را محکم بست و سمت پدرش رفت. مقابلش ایستاد و انگشت اشاره اش را به سینه ی خود کوبید.

 

_ حرف منو باور نکردین؟ منم بابا، پسرتون… حرف یه غریبه به من ارجحیت داره؟

 

حاج آقا دستی روی شانه اش گذاشت و خاک فرضی اش را تکاند.

 

_ نمیخواستم هیچوقت این حرفو بهت بزنم، اما خودت باعث این بی اعتمادی شدی. با کارایی که کردی، با دروغات.

 

ضربه ی آرامی به شانه اش کوبید و ادامه داد:

 

_ این دختره خیلی مطمئنه، میگه هر جور آزمایشی بخواین میدم تا بهتون ثابت شه بچه مال حامیه. نمیتونم همینجوری رو هوا حرفش رو قبول نکنم، اگه یه درصد…

 

نفس خسته ای کشید و ادامه داد:

 

_ اگه یه درصد حرفش درست باشه هممون در برابر اون بچه مسئولیم، علی الخصوص تو!

 

حامی کف دستش را به پیشانی اش کوبید و عصبی از پدرش غرید:

 

_ میگم اون بچه مال من نیست، من اصلا بهش دست نزدم بابا، متوجهین؟ من به هیچ دختری که شبیه اون باشه دست نمیزنم.

 

حاج آقا لبخند درمانده ای زد.

 

_ متاسفانه دلیلت قانع کننده نیست، نمیتونم روش حساب کنم. انتظار داری باور کنم وقتی از اون زهرماریا میخوری بتونی رنگ چشم طرفتو تشخیص بدی؟

تمومش کن حامی، میریم خواستگاری و توام طبق حرف خودت باید بیای.

 

 

ده دقیقه بود یا بیشتر نمیدانست، زمان از دستش در رفته بود. پدرش که سوار ماشین شد و به دنبال نگار رفت، خیره به جای خالی شان ماتش برد.

 

باورش نمیشد به همین سادگی زندگی اش بهم ریخته باشد. با یک حرف و تهمتی بی پایه و اساس قرار بود آینده اش بر باد رود.

 

خودش گفته بود، بله‌. خودش گفته بود که هر کاری بگویند بی چون و چرا انجام میدهد و حالا غرورش اجازه ی زیر حرفش زدن را به او نمی داد.

 

تنها چیزی که برایش باقی مانده بود غرورش بود و به هیچ وجه از دستش نمیداد. تا ته این ماجرا میرفت و به همه ثابت میکرد که اشتباه میکردند.

 

بهای این کار هر چه میخواست باشد، حتی نابودی خودش… اما تا تهش میرفت.

 

در ماشین را به آرامی بست و بی حس دست روی زنگ گذاشت. تمام دنیا پیش نگاهش رنگ باخته بود، عزیزترین هایش باورش نداشتند.

 

مادرش بدون حرف در را گشود و حامی با شانه هایی افتاده وارد خانه شد. مکثی کرد و نگاهی به در اصلی خانه انداخت.

 

مادرش را بالای پله ها دید و لبخند تلخی زد. نگاه دزدید و تنش را سمت اتاق خود چرخاند.

 

_ حامی مادر…

 

کف دستش را سمت مادرش گرفت و چشم بست.

 

_ هیچی نگو مامان…

 

سمت اتاقش رفت و صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک های کف حیاط را شنید. حالا دنبالش می آمد؟

دیر نبود؟! آن زمان که باید پشتش را میگرفت، سکوت کرده بود.

 

_ وایستا حامی، ببین چی میگم.

 

بی توجه به صدای ملتمس و گرفته ی مادرش وارد اتاقش شد. ساک باشگاهش را از کنار کمد برداشت و همزمان با ورود مادرش، در کمد را باز کرد.

 

_ چیکار داری میکنی؟ چرا لباس جمع میکنی؟ حامی با توام!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۸ ۱۷۴۷۲۵۸۴۲

دانلود رمان نقطه سر خط pdf از gandom_m 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیم را یک هدیه می دانم و هیچ قصدی برای تلف کردنش ندارم هیچگاه نمی دانی آنچه بعدا بر سرت خواهد آمد چیست… ولی کم کم یاد خواهی گرفت که با زندگی همانطور که پیش می آید روبرو شوی. یاد می گیری هر…
IMG 20230127 013632 7692 scaled

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل…
IMG 20230130 113231 220

دانلود رمان کلنجار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری… اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۶ ۱۷۰۶۰۹

دانلود رمان شهر بی شهرزاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         یه دختر هفده‌ساله‌ بودم که یتیم شدم، به مردی پناه آوردم که پدرم همیشه از مردونگیش حرف میزد. عاشقش‌شدم ، اما اون فکر کرد بهش خیانت کردم و رفتارهاش کلا تغییر کرد و شروع به آزار دادنم کرد حالا من باردار بودم…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۵۱۰۲۰۶

دانلود رمان نبض خاموش از سرو روحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   گندم بیات رزیدنت جراح یکی از بیمارستان های مطرح پایتخت، پزشکی مهربان و خوش قلب است. دکتر آیین ارجمند نیز متخصص اطفال پس از سالها دوری از کشور و شایعات برای خدمت وارد بیمارستان میشود. این دو پزشک جوان در شروع دلداگی و زندگی…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۱ ۱۳۰۷۵۶۸۷۷

دانلود رمان سیاه سرفه جلد اول pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         مهری فرخزاد سال ها پیش به خاطر علاقه ای که به همکلاسیش دوران داشته و به دلیل مهاجرت خانوادش، تصمیم اشتباهی میگیره و… دوران هیچوقت به اون فرصت جبران نمیده و تمام تلاش های مهری به در بسته میخوره… دختری که همیشه توی…
InShot ۲۰۲۳۰۵۳۱ ۱۱۰۹۳۹۲۵۷

دانلود رمان گناهکار pdf از فرشته تات شهدوست 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیمو پر از سیاهی کردم. پر از نفرت و تاریکی..فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زد. انقدر که برای خودم این واژه ی گناهکار رو تکرار کردم تا تونستم کاری کنم بشه ملکه ی ذهن و روح و قلبم.اون…
IMG 20231031 193649 282

دانلود رمان شاه دل pdf از miss_قرجه لو 1 (1)

9 دیدگاه
    نام رمان:شاه دل نویسنده: miss_قرجه لو   مقدمه: همه چیز از همان جایی شروع شد که خنده هایش مرا کشت..از همان جایی که سردرد هایم تنها در آغوشش تسکین می یافت‌‌..از همان جایی که صدا کردنش بهانه ای بود برای جانم شنیدن..حس زیبا و شیرینی بود..عشق را میگویم،همان…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

پارت جدید نمیزارید؟

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x