رمان آس کور پارت 140

4.3
(92)

 

 

 

 

چنان سفت و محکم سراب را به آغوش کشیده بود که انگار میخواست به همه بفهماند دیگر از او جدا نخواهد شد.

 

بردیا و رها سعی کردند سراب را از میان دستانش بیرون بکشند تا از چند و چون حالش مطلع شوند اما حامی رهایش نمیکرد، دیگر نه…

 

بردیا کنارش روی زمین نشست و دندان قروچه ای رو به حامی کرد.

 

_ پسره ی کله شق، بذار معاینش کنم.

 

حامی انگار کر شده بود و فقط داشت با آرامش زیر گوش سراب از دلتنگی هایش میگفت.

 

به تشنه ای در بیابان مانده میماند که ناگهان چشمه ی آبی دیده و بی توجه به همه چیز و همه کس میخواست تا سر حد مرگ از آن بنوشد.

 

بردیا که شیدایی حامی را دید پوفی کرده و در همان حالت، دستش را به گردن سراب رساند.

نبضش کند میزد، خیلی کند…

 

با عجله رو کرد به چهره ی نگران بقیه و با لحنی که نگرانی و تشویششان را شدت بخشید، گفت:

 

_ باید برسونیمش بیمارستان، همین الان.

 

باز هم همه هول شدند و پریشان شروع به چرخیدن دور خودشان کردند.

هیچکس نمیدانست چه کند و فقط داشتند اوضاع را خراب تر میکردند که حاج آقا دست داخل جیبش برد و سوییچش را بیرون کشید.

 

سمت بردیا پرتش کرد و با اشاره به قوم دیوانه و سرگردان دورش گفت:

 

_ شما ببرینش مام میایم، معلوم نیست اینا چشونه!

 

بردیا سوییچ را دست رها سپرد و خودش هم زیر بغل حامی را چسبید.

 

_ ماشینو روشن کن عشقم.

 

به هر ضرب و زوری بود حامی را بلند کرد و هر دویشان را داخل ماشین نشاند.

 

سمت بیمارستان رفتند و حامی فارغ از اتفاقات دورش، دست روی شکم سراب گذاشته و اشک و لبخندش با هم مخلوط شده بودند.

 

_ چرا بهم نگفتی مامان شدی لیمو خانم…

 

#پارت_۵۲۱

 

روی صندلی مقابل اتاق نشسته و سرش را میان دستانش میفشرد. نمیخواست از سراب جدا شود اما هنوز گوشش از سیلی بردیا سوت میکشید!

 

گفته بودند چسبیدنش به سراب جانش را میگیرد و او به خاطر حفظ جانش رهایش کرده بود.

 

چند دقیقه بیشتر از بودن سراب در اتاق نمیگذشت اما دقایق برای او حکم سال داشتند بسکه کش می آمدند.

 

بیتاب و کلافه با نوک پا روی زمین ضرب گرفته بود و نگاهش لحظه ای از در اتاق جدا نمیشد.

 

طاقت نیاورد و با شتاب از جایش بلند شد. پشت در رفت و کمی این پا و آن پا کرد اما دل عاشقش دیگر صبوری نمیفهمید.

 

در را که باز کرد بردیا نگاه غضبناکش را به او دوخت و سرش را به چپ و راست تکان داد.

 

_ نه حامی، بیرون باش.

 

چیزی که از او انتظار داشتند محال بود. قلبش در سینه اش آرام نمیگرفت تا سرابش را نمیدید.

 

دستان عرق کرده اش را به لباسش مالید و بی توجه به تهدیدهای بردیا کمی داخل رفت.

 

سراب را روی تخت دید و چند دکتر و پرستاری که هر کدام به جان یک سمتش افتاده بودند.

 

از دیدن دستگاه های عجیب و ترسناکی که تن کوچک دلبرش را احاطه کرده بودند وحشت کرد.

 

تمام جانش لرزید، باید دخترکش را از میان مردم میبرد… میرفتند یک جایی که هیچکس نباشد جز خودشان و تا آخر عمر فقط در آغوش هم میماندند.

 

غیرارادی پاهایش سمت تخت سراب کشیده شد، پاهایی که شده بودند پای دلش…

 

_ چیکار دارین میکنین؟ راحتش بذارین اون هیچیش نیست… سراب…

 

بردیا و رها که گوشه ای نظاره گر تلاش همکارانشان بودند، سمتش رفته و رها با زبان خوش و بردیا با زور بازو، سعی کردند از اتاق بیرونش کنند.

 

_ بگین ولش کنن، تو رو خدا اذیتش نکنین… اون دیگه طاقت نداره، بذارین ببرمش… عمو توروخدا…

 

#پارت_۵۲۲

 

بردیا با حرکتی خشن و محکم او را از اتاق بیرون کرد و خواست درشت بارش کند که رها میانشان ایستاد و نگاه خیسش را به او دوخت.

 

_ چیکار میکنی بردیا؟ زورت به این بچه رسیده؟

نمیفهمی تحت چه فشاریه؟ همین که دیوونه نشده خیلیه، انتظار داری مثل یه آدم عادی برخورد کنه؟

تو برو من پیششم، برو حواست به سراب باشه.

 

بردیا نفسش را با صدا بیرون داده و با نوک انگشت چشمانش را مالید.

 

_ رد دادم دیگه، اون پفیوز هنوز اون بیرونه و مدارکم دستشه… دست خودم نیست، بهش که فکر میکنم ذهنمو به هم میریزه.

 

رها با وجود استرسی که داشت، لبخند آرامش بخشی به همسرش هدیه داد و دستانش را فشرد.

 

_ نگران نباش، ما بدتر از ایناشم گذروندیم یادته که؟

همه ی بچه ها هستن، با هم از پسش برمیایم.

فعلا باید تمرکزمون رو حال سراب باشه، به چیز دیگه ای فکر نکن قربونت برم.

 

بردیا پلک روی هم گذاشت و گوشه ی لبش را چیزی شبیه لبخند بالا برد.

رها به سادگی میتوانست روی ذهنش تاثیر بگذارد، لاکردار خوب بلدش بود.

 

نیم نگاهی به حامی که همچون بچه ای سرگردان و گمشده مردمک لرزان چشمهایش را به در اتاق دوخته بود، انداخت و شرمنده لبهایش را روی هم فشرد.

 

_ توام بشین سرجات دیگه بچه، چرا هی انگولکم میکنی خراب شم سرت؟!

همه اون تو دارن به زن و بچت کمک میکنن، کسی اذیتش نمیکنه دندون رو جیگر بذار کارشون تموم شه بعدش میتونی بیای پیشش.

 

حامی ملتمس نگاهش کرد و خواست چیزی بگوید که بردیا نگاه چپکی اش را تحویلش داد.

 

_ با این ادا اصولاتم خر نمیشم، بتمرگ همین بیرون تا خبرت کنم زبون نفهم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 92

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
1

رمان عصیانگر 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
IMG 20230128 233546 1042

دانلود رمان گوش ماهی pdf از مدیا خجسته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان یک عکاس کنجکاو و ماجراجو به نام دنیز می باشد که سعی در هویت یک ماهیگیر دارد ، شخصی که کشف هویتش برای هر کسی سخت است،ماهیگیری که مرموز و به گفته ی دیگران خطرناک ، البته بسیاز جذاب، میان این…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۵۳۷۱۸۵

دانلود رمان نفس آخر pdf از اکرم حسین زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختر و پسری که از بچگی با هم بزرگ میشن و به هم دل میدن خانواده پسر مذهبی و خانواده دختر رفتار ازادانه‌تری دارن مسیر عشق دختر و پسر با توطئه و خودخواهی دیگران دچار دست انداز میشه و این دو دلداده از…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۴ ۲۳۲۳۳۵۳۱۳

دانلود رمان دژبان pdf از گیسو خزان 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   آریا سعادتی مرد سی و شیش ساله ای که مدیر مسئول یکی از سازمان های دولتیه.. بعد از دو سال.. آرایه، عشق سابقش و که حالا با کس دیگه ای ازدواج کرده می بینه. ولی وقتی می فهمه که شوهر آرایه کار غیر قانونی انجام…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۴۲۹۹۴۷

دانلود رمان وسوسه های آتش و یخ از فروغ ثقفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ارسلان انتظام بعد از خودکشی مادرش، به خاطر تجاوز عمویش، بعد از پانزده سال برمی‌گردد وبا یادآوری خاطرات کودکیش تلاش می‌کند از عمویش انتقام بگیرد و گمان می کند با وجود دختر عمویش ضربه مهلکی میتواند به عمویش وارد کند…  
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۳ ۰۱۲۶۵۰۱۱۲

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری 5 (1)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان:       امیر کــورد آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از…
photo 2019 01 08 14 22 00

رمان میان عشق و آینه 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان میان عشق و آینه خلاصه : کامیار پسر خشن که با نقشه دختر عمه اش… برای حفظ آبرو مجبور میشه عقدش کنه… ولی به خاطر این کار ازش متنفر میشه و تصمیم میگیره بعد از ازدواج انقدر اذیت و شکنجه اش کنه تا نیاز مجبور به طلاق…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
😭:)
😭:)
27 روز قبل

ی هفته گذشتا:)

😭:)
😭:)
29 روز قبل

پارت بعدی😭😭😭

همتا
همتا
29 روز قبل

سلام چرا دیگه پارت نمیاد

کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
1 ماه قبل

همین؟! بازم پارت بزارین تروخداااا🥺🥺🥺🥺🥺

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x