رمان آس کور پارت 20

3.8
(10)

 

حامی غضبناک نگاهش کرد و باز هم سعی کرد دستش را عقب بکشد و فریاد زد:

 

_ دیوونه بازی در نیار احمق.

 

سراب پر از تمسخر خندید. اشک و لبخندش قاطی شده و چهره اش بدبختی و عذاب را فریاد میزد.

 

_ مگه همینو نمیخواستی؟ دارم کمکت میکنم…

 

حامی چاقو را رها کرد و روی زمین انداخت. هیچ بعید نبود که سراب بلایی سر خودش بیاورد. سراب پوزخندی زد و دستان خالی اش را رها کرد و به دیوار پشت سرش تکیه زد.

 

_ چرا نزدی؟ از کشتن یه آدم ترسیدی آره؟

 

حامی دستش را به سر دردناکش رساند و چشم بست. زیاده روی که میکرد مست نمیشد، فقط سردردی بی امان نصیبش میشد.

 

_ من به مردن عادت دارم، روزی ده بار با حرفای امثال تو میمیرم و دوباره بلند میشم… اما دیگه خسته شدم… پای بلند شدن ندارم…

 

صدای گرفته ی سراب دردش را بیشتر میکرد اما توان ساکت کردنش را هم نداشت. برعکس دلش میخواست سراب ساعت ها بگوید و او گوش شنوایش شود.

 

_ کشتن روح ساده است، نه؟ خون و خونریزی نداره، دردی رو تو چهره ی طرفت نمیبینی، شکستنشو نمیبینی، خیلی راحته…

اما نتونستی اون چاقو رو فرو کنی تو بدنم، چرا؟

 

روی دیوار سر خورد و جسم لرزانش را روی زمین نشاند و زار زد. مشت کوچکش را به سینه اش کوبید و هق زد.

 

_ دیدن دو قطره خون ترسناک تر از دیدن یه دل شکسته است؟

ترسناک تر از خاموش کردن نور امید و زندگی تو یه آدمه؟

 

چشمش روی چاقوی زیر پای حامی ثابت ماند و پر از درد پچ زد:

 

_ کاش یکی پیدا میشد که میزد، واقعا میزد و از این زندگی راحتم میکرد.

من دیگه ظرفیتم پره، دیگه تحمل ندارم…

 

 

دست روی لبش گذاشت و با زاری فریاد زد:

 

_ به اینجام رسیده، من پرم از حرفای مزخرفتون، پرم از زخم زبون و کنایه… پرم به خدا…

 

حامی چشم باز کرد و پشیمان از کار احمقانه اش، خواست جلو رفته و دلجویی کند.

 

اگر رفتن سراب را نمیخواست روش های بهتری هم برای بیان خواسته اش بود و او طبق معمول، سراغ بدترینشان رفته بود.

 

اما سراب همان لحظه دستانش را جلو برده و سرش به طور جنون واری شروع به لرزش کرد.

 

_ یه روزایی انگشتام زیر سوزنِ چرخ زخم میشد، تیکه و پاره میشد… اما، اما همه رو تحمل کردم، رو زخمام نمک پاشیدم تا زودتر خوب بشن و بتونم خیاطی کنم…

صبح تا شب چشم میدوزم به تکون خوردن سوزن رو پارچه، گاهی چشمام میسوزه… اما تحمل میکنم…

 

سرش را بلند کرد و چشمان خیسش را به نگاه سرخ حامی دوخت.

 

_ تحمل میکنم تا شرفم رو حفظ کنم… من میخوام آروم زندگی کنم، آبرومند زندگی کنم اما نمیذارین… چرا؟ چرا نمیذارین؟

 

دوباره چشمش به برق چاقوی روی زمین خورد و در یک لحظه، بدون فکر سمتش خیز برداشت.

 

حالا چاقو در دستان سراب بود و نوکش را روی شکمش گذاشته بود. دستانش میلرزید و چشمانش بیشتر.

 

حامی ترسیده دستانش را بالا برد و خیره به چاقو پچ زد:

 

_ چیکار میکنی؟

 

نگاهش را تا چشمان سراب بالا کشید و آب دهانش را با صدا بلعید. چشمانش دو دو میزد اما اتفاقی که در شرف وقوع بود را به وضوح میدید.

 

_ سراب آروم باش، اونو بده من حرف بزنیم خب؟

 

سراب لبهای خیس از اشکش را از هم فاصله داد و سری به طرفین تکان داد.

 

_ زندگی کردن میون شماها خیلی سخته آقا حامی خیلی…

 

 

حامی قصد نزدیک شدن داشت اما جیغ سراب پاهایش را به زمین چسباند. با عجز از سراب درخواست کرد:

 

_ هر چی تو بگی خب؟ هر کاری تو بگی میکنیم باشه؟ فقط اونو بده به من، بدش من سراب.

 

سراب در دنیای رنج و عذاب های گذشته اش چرخ میخورد و صدای حامی را نمی شنید.

تمام روزهایی که گذرانده بود از مقابل چشمانش رد شد و مصمم تر از قبل چاقو را به خود فشرد.

 

اشک هایش بند آمده بود و تنها صدای خشدارش بود که سکوت خانه را در هم میشکست.

 

_ مگه چه گناهی کرده بودم؟ مگه دست من بود که کس و کاری نداشتم ها؟

من تلاشمو کردم، خدایا خودت دیدی که من تلاشمو کردم درست زندگی کنم اما مگه من چقدر قدرت دارم؟

مگه میتونستم در برابر مردای عوضی ای که چپ و راست سر راهم ظاهر میشدن مقاومت کنم؟

 

سر چاقو را سمت حامی گرفت و دیوانه وار دستش را تکان داد. حامی قدمی عقب رفت و «وای» گویان سرش را میان دستانش گرفت.

 

_ سراب نکن نکن لعنتی، بذار حرف بزنیم.

 

_ اون موقع که افتاده بودی روم و به قول خودت حال میکردی رو یادته؟ اون نیشخند مسخره ات رو یادته وقتی دیدی دختر نیستم؟

تو دختر نبودنم رو بهونه ای کردی واسه ساکت کردن وجدانت عوضی، اما تو چی میدونی از زندگی من، چی میدونی که به من میگی هرزه؟

واسه تو یه ساعت بود که با تفریح و خوشگذرونی گذشت، اما من از این یه ساعتا زیاد داشتم آقا حامی…

یه ساعتایی که بعدش کل زندگیمو بهشون فکر میکردم و عذاب میکشیدم.

 

لبخند پر دردی زد و سری به تاسف تکان داد.

 

_ هر جا رفتم، تا دیدن یه دختر تنهام اذیتم کردن.

مرداشون یه جور، زناشون یه جور دیگه.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
سکوت scaled

رمان سدسکوت 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان سد سکوت   خلاصه : تنها بودم ، دور از خانواده ؛ در یک حادثه غریبه ای جلوی چشمانم برای نجاتم به جان کندن افتاد اما رهایم نکرد، از او میترسیدم. از آن هیکل تنومندی که قدرت نجاتمان از دست چند نفر را داشت ولی به اجبار…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۳۴۹۶۸۰

دانلود رمان رگ خواب از سارا ماه بانو 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سامر پسریه که یه مشکل بزرگ داره ..!!! مشکلی که زندگیش رو مختل کرده !! اون مبتلا به خوابگردی هست ..!!! نساء دختری با روحیه ی شاد ، که عاشق پسر داییش سامر شده ..!! ایا سامر میتونه خوابگردیش رو درمان کنه؟…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۵۵۷۸۲۰

دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   صدای بگو و بخند بچه‌ها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب‌و‌جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعه‌ای از چای داغم را نوشیدم و…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۸۴۱۴۵۸

دانلود رمان آسو pdf از نسرین سیفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       صدای هلهله و فریاد می آمد.گویی یک نفر عمدا میخواست صدایش را به گوش شخص یا اشخاصی برساند. صدای سرنا و دهل شیشه ها را به لرزه درآورده بود و مردان پای¬کوبان فریاد .شادی سر داده بودند من ترسیده و آشفته میان اتاق…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
IMG 20230128 233633 5352

دانلود رمان کابوک 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کابوک داستان پر فراز و نشیبی از افرا یزدانی است که توی مترو کار می‌کنه و تنها دغدغه‌ش بدست آوردن عشق همسر سابقشه… ولی در اوج زرنگی، بازی می‌خوره، عکس‌هایی که اونو رسوا میکنه و خانواده ای که از او می‌گذرن ولی از…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۷ ۱۱۳۳۳۹۵۳۱

دانلود رمان جایی نرو pdf از معصومه شهریاری (آبی) 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان: جایی نرو، زندگی یک زن، یک مرد، دو شخصیت متضاد، دو زندگی متضاد وقتی کنار هم قرار بگیرند، چی پیش میاد، گاهی اوقات زندگی بازی هایی با آدم ها می کند که غیرقابلِ پیش بینی است، کیانمهر و ترانه، برنده این بازی می شوند یا بازنده، میتونند…
IMG 20230128 233546 1042

دانلود رمان گوش ماهی pdf از مدیا خجسته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان یک عکاس کنجکاو و ماجراجو به نام دنیز می باشد که سعی در هویت یک ماهیگیر دارد ، شخصی که کشف هویتش برای هر کسی سخت است،ماهیگیری که مرموز و به گفته ی دیگران خطرناک ، البته بسیاز جذاب، میان این…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۳۹۲۱۳۶۸

دانلود رمان لهیب از سحر ورزمن 0 (0)

2 دیدگاه
    خلاصه رمان :     آیکان ، بیزینس من موفق و معروفی که برای پیدا کردن قاتل پدرش ، بعد از ۱۸ سال به ایران باز می گردد.در این راه رازهایی بر ملا میشود و در آتش انتقام آیکان ، فرین ، دختر حاج حافظ بزرگمهر مظلومانه قربانی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

پارت جدید ؟

Fateme
Fateme
1 سال قبل

شخصیت سرابو دوست دارم عوضی بودن حامی رو زد تو صورتش مردک…

Fateme
Fateme
1 سال قبل

الهییی سراب 🥺

🙃...یاس
🙃...یاس
1 سال قبل

حمایت از رمانهای خاله فاطی😎
#هشتک_حمایت_❤

Fateme
Fateme
پاسخ به  🙃...یاس
1 سال قبل

😂 😂 😂
منم میخام حمایت کنم وای دیگه منم کفری شدم بوخودا😂

🙃...یاس
🙃...یاس
پاسخ به  Fateme
1 سال قبل

حمایت کون خواهر😎
چرا کفری شدی آجی؟😂😂😂

✞ΛƬΣПΛ✞
پاسخ به  🙃...یاس
1 سال قبل

کون چیه بی ادب؟

عسل
عسل
پاسخ به  ✞ΛƬΣПΛ✞
1 سال قبل

وااایی چقد خندیدم
😂 😂 😂 😂 🤣

🙃...یاس
🙃...یاس
پاسخ به  ✞ΛƬΣПΛ✞
1 سال قبل

آتییییی خیلی بیشوریییی🤣🤣 منحرفففففف

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
1 سال قبل

واااای یه پارت دیگه تورو خدا فاطی جون 🙏🙏🙏🙏🙏 🙏

عسل
عسل
پاسخ به  Ebrahim Talbi
1 سال قبل

جای حـسـاس هم تموم شد 😑🤦🏻‍♀️

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  عسل
1 سال قبل

میبینی تورو خدا دست مارو میزارن تو پوست گردو که هیچ کاریم ازمون بر نمیاد 😭

عسل
عسل
پاسخ به  Ebrahim Talbi
1 سال قبل

هعی خدا 🤦🏻‍♀️😭

دسته‌ها

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x