3 دیدگاه

رمان آس کور پارت 96

1
(1)

 

در آن پالتو و روسری همرنگش زیادی خوردنی شده بود و لاکردار خنده هایش دل و دین میبرد.

سر روی شانه خم کرد، تشویش و اضطرابش را پشت خنده هایش پنهان میکرد وگرنه دلش خون تر از آنی بود که لبش به خنده باز شود.

_ ببخشید که شوهر اولمی و تجربم کمه، ایشالا کم و کسریا رو تو شوهرای بعدی جبران میکنم!

نگاه چپکی حامی قهقهه اش را بلند کرد. دست میان موهایش برد و آرام کشیدشان.

_ خب حالا ترش نکن.
عوضش جنابعالی خوب زن داری بلدیا!

حامی بادی به غبغب انداخت و دست سراب را پس زد.

_ نکن بچه حواسم پرت میشه.
اونم از شانس خوبته دیگه، یکی مثل منو تو خوابتم نمیدیدی!

دست مشت شده اش را زیر گوشش زد و با دقت به حامی خیره شد.
بله، او را حتی در خواب هم نمیدید.

اولین باری که در این محل با هم رو به رو شدند، فکرش را هم نمیکرد روزی این چنین دل در گروی عشقش ببازد.

قرار بود فقط به واسطه ی او به خانه شان راه پیدا کند و بعد از دستیابی به مدارک، همه چیز را پشت سر بگذارد.

اما قلب هایشان هر چه قول و قرار بود را شکسته بودند و افسوس که تا چند وقت دیگر خودشان هم میشکستند…

_ به چی فکر میکنی؟

صدایی همچون «هوم» از ته حلقش بیرون آمد و گوشه ی لبهایش سمت بالا کشیده شد.

_ یه بار، دو بار، سه بار!

حامی هم آن خاطره را به یاد داشت. ذهنش به همان روز سفر کرده و آرام سر تکان داد.

_ یادته؟ بزن بهادری بودم برا خودم!

سراب تکخند تو گلویی زده و اوهومی گفت.

_ بیشتر شبیه دیوونه ها بودی!
دیوونه ای که اولش مثل یه طوفان به زندگیم زد و بعد شکسته هامو جمع کرد، دونه دونشونو کنار هم چسبوند و قلبم تو بند بند انگشتاش گیر افتاد…

 

حامی هم دقیقا حسی شبیه به سراب داشت. شاید سراب خبر نداشت که او هم ناخواسته شکسته های قلب حامی را کنار هم چسبانده و او را گرفتار خود کرده بود.

هیچگاه نفهمید کی و چطور این دخترک به قلب سنگی اش راه پیدا کرد و اصلا مگر مهم بود؟

_ هنوزم باورم نمیشه اینجا، کنارم، به عنوان همسر قانونیم نشسته باشی…
چقدر زندگی غیر قابل پیش بینیه حامی، مگه نه؟

حامی خیلی قبل ترها این حقیقت را فهمیده بود. همان روزها که زندگی دستش را رو کرده و او بازی هایی که خورده بود را دید!

با یادآوری موضوعی، نگاه از سراب که با شیفتگی خیره اش بود گرفت و سرعتش را پایین آورد.

_ خسته ای؟

سراب گیج از حرفی که بی ربط به موضوع صحبتشان بود، سری بالا انداخت.

_ یه کوچولو، چطور؟

_ خوبه، اگه یه کوچولوئه اوکیه!

گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و بعد از شماره گیری، روی اسپیکر گذاشت.

سراب متعجب و گنگ به حرکاتش نگاه میکرد. به یکباره چه بر سرش آمده بود؟

_ حامی جان؟

صدای حاج خانم در صدای آرام موزیک به رقص درآمد و حامی بی فوت وقت جوابش را داد.

_ مامان ما یه سر تا جایی میریم و برمیگردیم، دیر اومدیم نگران نشین…

از گوشه ی چشم به اخم ریز سراب که حاصل نفهمیدن اوضاع بود نگاه کرده و نیشخندی زد که دندان نیشش در تاریکی درخشید.

_ حالا که بیشتر فکر میکنم، شایدم کلا نیومدیم… خلاصه که در جریان باشین!

حاج خانم با همان نگرانیِ همیشگی و مادرانه اش، نوچی کرد.

_ کجا میرین این وقت شب مادر؟ روزو که ازتون نگرفتن، فردا برین.

شیطنتش گل کرده و تکه تکه خندید.

_ شرمندتم، باقیش رازه حاج خانم!

 

آه از نهاد حاج خانم برخاست. بی فکری و بی ملاحظگی، با حامی عجین شده بود انگار!
زندگی آرام به او نیامده بود.

_ آخه از صبح بیرون بودین خسته این، واجبه نصف شبی؟

حامی کامل سمت سراب برگشت و بلند و طوری که به گوش حاج خانم برسد پرسید:

_ خسته ای عروس خانم؟!

لبهای سراب آویزان شد و نه آرامی پچ زد. حامی دوباره سمت گوشی برگشت و با خنده گفت:

_ شنیدی مادر من، خسته نیست!
خودت همیشه میگفتی کار امروز به فردا مینداز!
اگه کاری نداری من برم که مَیَندازم!

حاج خانم که اصرار بیشتر را دخالت بیجا میدانست، پوفی کرده و بالاجبار پچ زد:

_ مواظب خودتون باشین، خدا به همراتون.

سراب اجازه نداد تماس قطع شود و بعد از اتمام حرف حاج خانم، روی سر حامی آوار شد.

_ کجا میریم یهویی؟ چرا قبلا نگفته بودی؟

حامی انگشت اشاره اش را روی بینی و لبش گذاشت و چشمکی زد.

_ هیس، مثل یه دختر خوب آروم بشین سرجات. وقتی رسیدیم خودت میفهمی!

مرموز شده بود و سراب به خاطر موقعیت افتضاحی که درونش دست و پا میزد، از هر چیزی که سر در نمیاورد دچار استرس میشد.

_ یعنی چی حامی؟ بگو دیگه اه.

حامی حین دور زدن، ابروهایش را بالا انداخت و بدجنس تر از قبل، کنجکاوی سراب را بیشتر تحریک کرد.

_ آ آ اصل لذتش به نگفتنشه!
دندون رو جیگر بذار سراب کوچولو!

چشمانش از حدقه بیرون زد. در یک لحظه تمام تنش به عرق نشست و انگشتان لرزانش را روی پایش مشت کرد.

تپش قلب گرفته بود و صدایی آشنا در سرش زنگ میخورد.

_ سراب کوچولو… سراب کوچولو…

فقط راغب بود که او را اینطور صدا میزد!

ذهنش قفل کرده بود. در دلش رخت میشستند و وحشت داشت تمام سلول هایش را در بر میگرفت.

وحشت از اینکه نقاب از چهره اش افتاده باشد. چرا حامی بدون اطلاع قبلی او را به مکانی نامشخص میبرد؟

نکند پرده ها کنار رفته باشند…
در حبابی از اما و اگر ها شناور بود و هیچ چیز از اطرافش نمیفهمید.

تا زمانی که دستی او را تکان داده و آن حباب لعنتی را ترکاند.
میخواست عادی باشد… اما خودش را باخته بود از تصور وقوع وحشتناک ترین اتفاق زندگی اش…

_ بیا دیگه، چرا یهو خشکت میزنه؟!

کی ایستاده بودند؟ کی حامی از ماشین پیاده شده و در سمت او را باز کرده بود که حالا رویش سایه بی اندازد؟

نگاه لرزانش را ابتدا به حامی دوخت و بعد از کمی مکث، اطراف را کاوید. کوچه ای تاریک که تنها روشنایی اش یک تیربرق در انتهایش بود.

مگر میشد نترسید؟ آن هم شخصی در موقعیت سراب!

زبانی روی لبهایش کشید و آبِ نداشته ی گلویش را پایین فرستاد.

_ اینجا کجاست؟ از اینکارا بدم میاد حامی، اینکه ندونم چه خبره عصبیم میکنه.

حامی دستش را کشید و غر و لند هایش را با لبخندی کوتاه پاسخ داد.

_ انقدر غر نزن لیمو خانم، یکم دیگه همه چیزو میفهمی!

کاش میشد نفهمد… هیچ بوی خوبی به مشامش نمیرسید.

تمام ترس و اضطرابش، به شکل خشم بیرون زده و با غیظ دستش را از دست حامی بیرون کشید.

_ ازت بدم میاد که منو تو این موقعیت گذاشتی…

با حرص پیاده شد و پشت به حامی ایستاد.
دست به سینه به جان پوست لبش افتاد که نفس های گرم حامی را زیر گوشش حس کرد.

_ شما خیلی بیجا میکنی توله!

گفت و دستانش روی پهلوی سراب لغزیدند. سرش جلوتر آمد و نوک بینی سردش را روی خط فک سراب کشید.

لرزی در تنش نشست و دل و روده اش بهم پیچید. بی حوصله پلک روی هم فشرد و سرش را کنار کشید.

_ نکن حامی.

همانطور که دستش را نوازش وار و آرام بالاتر میبرد، تکخند تو گلویی زد.

_ شب عروسیته ها، انقدر عنق نباش… الان باید بخندی، از ته دل.

_ تو با این کارات مگه میذاری خنده ای ام بمونه؟

دستهای حامی بالاتر رفته و بی هوا تکه پارچه ای را که در دست پنهان کرده بود، روی چشمان سراب گذاشت!

دنیا پیش چشمانش تیره و تار گشت. هوایی که نفس کشیده بود همانجا، درون ریه هایش حبس شد و گویی صاعقه به جسمش خورده بود که در جا خشکش زد.

_ حا… می… ا… این… چیه؟!

جان کنده بود تا همان چند کلمه را به گوش حامی برساند.

_ به وقتش میفهمی!

دستانش را برای لمس پارچه و برداشتنش بالا برد که حامی بلافاصله جلویش را گرفت.

_ نوچ نوچ، تقلب نداریم!

دستانش را میان دستان خود گیر انداخت و پایین کشید. از پشت به تنش چسبید و حرکت کرد.

_ راه بیفت!

با هر قدمی که برمیداشت سراب هم به جلو حرکت میکرد و امان از لرزش بی امان زانوانش.

خدایا، چه اتفاقی در شرف وقوع بود؟
ممکن بود از این بدبخت تر شود؟

چیزی زیر پایش گیر کرد و سکندری خورد اما حامی تنش را محکم چسبیده بود و مانع از افتادنش شد.

_ حامی… بس کن… تو رو خدا… من، من دارم میترسم… حامی…

پیشانی اش به آهنی سرد و یخ زده برخورد کرد و صدای حامی اینبار همچون ناقوص مرگ بود برایش.

_ خب خب، رسیدیم… آماده ای؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
2 ماه قبل

احتمالا میخواد از اون خونه و محل دور باشن

Yasna
Yasna
2 ماه قبل

فکر کنم خونه جداگونه خریده😹

رهگذر
رهگذر
2 ماه قبل

یا امام رضا یعنی فهمیده ؟

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x