رمان «آوای تـوکــا» پارت 10

4.4
(182)

 

 

 

زیر لب خروس بی محلی که بی تردید کسی نیست به جزء بیوه برادرش را لعنت می کند و من پوزخند می زنم به اعصابش که کلافی سردر گم است .

 

 

 

چانه پس می کشم . پنجه اما عقب نمی کشد .

 

چانه ام هنوز در انحصار پنجه مهبد است .

 

– نا مهربون نبودی توکا .

 

– اخه خیانت ندیده بودم .

 

– خیانتو تو چی می بینی ؟ به موت قسم به مولا من بده بستونی با اون زن ندارم. به کی قسم بخورم که باور کنی ؟

 

 

سرانگشتانم گز گز می کند از حیث سرما .

 

بزور جلو بهم خوردن دندان هایم را می گیرم.

 

– چرا هیچی نمی گی ؟

 

– بگم کار خوبی کردی سرم هوو آوردی ؟ دوست داری ؟

 

 

پنجه یخ زده ام را در دست می گیرد . کبود شده از سرما .

 

دستانش آن قدر بزرگ هست که دستانم را در خود جا بدهد .

 

– یخی . بریم تو ماشین ؟

 

با آنکه جای دستانم اگرچه نرم نیست ولی گرم هست اما دست پس می کشم و می گویم :

 

– امروز نه فردا ولی بالاخره یه روزهم از عمرم باقی مونده باشه از زندگیت میرم مهبد . فکر نکن در همیشه روی پاشنه می چرخه .

 

#پارت_۷۵

 

 

ناباور میشود چشمانش همان چشمانی که دین و دنیایم بود دو دو می زند .

 

فکش منقبض میشود و دستش مشت .

 

ابرو‌های پر و مردانه ‌اش درهم می پیچید .

 

این روی توکا را ندیده است یعنی نشانش نداده ام که ببیندد‌ .

 

نفس‌هایش تند می شود ولی من پیشمان نیستم نادم نیستم .

نمی خوام ابراز پشیمانی کنم .

 

پره بینی ‌اش باز و بسته می شود

انتظار داد و فریاد دارم . انتظار خط و نشان کشی ولی عین همیشه ناک اوتم می کند .

 

نه صدا بلند می کند .‌نه داد می زند نه فریاد .

 

دندان برهم چفت می کند و با چفت کردن دندان برهم خودش را کنترل می کند.

 

در جلو را باز می کند تا بشینم .

 

می‌خواهم عقب بنشینم ولی با ملایمتی که از او بعید است آن هم در این شرایط می گوید :

 

– اون پشت سرده .‌

 

حق با اوست . سرما باعث می شود لجاجت نکنم .

 

جلو می‌نشینم و او صندلی را می خواباند که راحت باشم .

 

نمی دانم من بی دلیل حساس شده ام یا واقعا عطر آن زن در ماشینش پیچیده است .

 

این بوی آزاردهنده محرک است. باعث تنش می شد .

 

از همان ابتدایی که بزور و علارغم میلم در این ماشین نشستم این بوی لعنتی را در بینی با خود دارم .

 

#پارت_۷۶

 

پشت فرمان می نشیند و من نمی توانم حس سرکشی که من را بر آن می دارد که از گوشه چشم نگاهش کنم را نادیده بگیرم.

 

 

از گوشه چشم نگاهش می کنم ، اخم دارد .

 

رو به جلو خیره است جاده برفی مرکز نگاهش است .

 

نگاهش جاذبه خاصی دارد و از عجایب روزگار اینجاست که من هنوز با وجود همه ناملایمات دوستش دارم.

 

گوشی را می گذارد روی داشبورد.

 

– خاموشش کردم.

 

– خاموشش کنی همه چی حل میشه ؟ من یادم می‌ره زن برادرتو عقد کردی ؟

 

نفس عمیق می کشد و من حتی نمی توانم عمیق نفس بکشم .

 

 

جواب نمی دهد . سر روی شانه کج می کنم .‌پنجره می شود جهت نگاهم .

 

#پارت_۷۷

 

گرمای بخاری و خستگی باعث می شود زود چشمانم گرم شود .

 

خوابم می برد و متوجه گذشت زمان نمی شوم‌‌.

 

با صدا زدن های ملایم او چشم باز می کنم . گیجم گنگم .

 

پلک می زنم و خمیازه ام را پشت دستی که جلو دهانم می گیرم پنهان می کنم‌.

 

– نخسته خوب خوابیدی ؟

 

جوابش را نمی دهم ، درد در کمرم می پیچد ، اخی می گویم و او نگران لب میزند :

 

– چی شد حالت خوب نیست ؟

 

کلافه ‌ام . دست به کمر می گیرم و روی شکمی که از خودم جلو زده خم می شوم .

 

– کمرت درد می کنه ؟

 

بینی بالا می کشم . همانطور که کمرم را می مالم به جلو نگاه می دوزم .

 

 

ازدحام و توقف ماشین ها و برفی که سنگین می بارد باعث می شود هراس به دلم چنگ بیاندازد .

 

– چرا حرکت نمی کنیم ؟

 

– اون جلو کوه ریزش کرده ! راه بند اومده !

 

دل من هم عین کوه ریزش می کند . رنگم می پرد . و پشت هم آب دهان قورت می دهم .

 

#پارت_۷۸

 

درد کمر و لگنم فراموشم می شود . خواب از سرم می پرد .

 

 

وحشت فکم را می لرزاند و صدام با نوسان به گوش مهبد می رسد .

 

– حالا چی میشه ؟

 

 

لبخند می زند .

 

 

نگرانی اضطراب و استرس را در چهراش نمی بینم برعکس من که از همین حالا قافیه را باخته ام او به خود مسلط است .

 

 

 

– هیچی چی می خواستی بشه ؟ یکم معطلی داریم تهش راه باز میشه و نخود نخود هرکی رود خانه خود .

 

 

 

ترسیده ام . من تجربه ماندن در جاده برفی را دارم .‌تجربه ریزش بهمن در بچگی .

 

 

دست و پایم یخ کرده است . خودش را جلو می کشد .

 

 

 

دستش گرم است ، صورتم را قاب دستان گرمش می گیرد و من حس خوشی زیر پوستم می دود از این تناقض آشکار .

 

 

– رنگت پریده چرا؟

 

 

حرارت دستش یخم را آب می کند .پنجه به گونه یخ زده ام می کشد .

 

 

– بببنم می ترسی ؟

 

 

بینی بالا می کشم .

– نه .

 

 

لب جمع می کند که نخندد .

 

این نه شل و ولی که می گویم خود گواه ترسیدنم است .

 

 

_یکم راه میری ؟

 

_ کجا راه برم ؟

 

 

به گیجی ام لبخند می زند .

 

– همین گوشه کنارها بچم کز کرد اون تو .

 

#پارت_۷۹

 

درد لگن و کمرم که طاقت فرسا می شود لج و لجبازی را می گذارم در گنجه و درش را می بندم .

 

 

 

با کمک مهبد پیاده می شوم. پاهام خشک شده و کمرم سخت راست می شود .

 

 

 

قوز کرده گام بر می دارم مهبد زیر بغلم را گرفته است .

 

 

 

در حاشیه جاده گام برمی داریم .

 

 

 

بوق بوق ماشین ها آزاردهنده است . انگار با بوق بوق زدن و آلودگی صوتی راه باز می‌شود .

 

 

 

کمی که در حاشیه جاده قدم می زنیم . مهبد می گوید :

 

– یخ کردی بهتره برگردیم .

 

 

مثانه ام خبر از پُری می‌دهد لب می گزم و از مثانه ای که تیر می کشد نمی گویم.

 

 

 

میسر رفته را باز می گردیم .

 

#پارت_۸۰

 

به محض انکه می نشینم درجه بخاری را بالا می برد و می گوید :

 

 

 

– گشنت نیست ؟

 

 

 

چرا هم دلم از زور گشنگی مالش می رود و هم از روز اضطراب و استرس تهوع دارم و چیزی از گلویم پایین نمی رود‌ ، بد وضعیتی است.

 

 

 

کلافه چانه به معنی نه بالا می اندازم .‌

 

 

نوچی می کند و دستی به چانه ‌اش می کشد.

 

 

 

– فنچ بابا چی اونم گشنش نیست ؟

 

 

 

دست زیر شکمم گذاشتم . تکان های فنچ بابا را حس می کنم .

 

 

 

همان پیاده‌روی کوتاه دخترم را به جنب و جوش وا داشته است .

 

 

 

دست جلو صورتم تکان می دهد .

کوتاه و اما دلخور لب می زنم : نه.

 

 

 

– آتش بس ؟ موقتی تا برسیم ؟

 

– نه !

 

 

– گاییدی بیفتی رو دنده لج افتادیا دختر .

 

#پارت_۸۱

 

با انکه این وضعیت هیچ خنده ندارد ولی نمی دانم چرا خنده ام می گیرد .

 

 

 

لحنش در عین اینکه لوده است ولی حرص هم در خود دارد.

 

 

لب جمع و خنده حبس می کنم .

می گوید :

– بخند بگایی من خنده هم داره .

 

 

حرف نمی زنم . مثانه ام عصبی تیر می کشد . از این می ترسم که بی اختیار شوم ‌و خودم را خیس کنم .

 

 

 

فکرش هم برشته ام می کند . لب به زیر دندان می کشم و گاز گازش می کنم تا خون بیافتد .

 

 

 

به تشر می گوید:

– نعمت خدا رو حیف و میل نکن.

 

 

 

 

سکوت می کنم . هنوز ان بیرون ایستاده است ، سمت پنجره من . ‌برف با شدت هرچه تمام تر می بارد .‌

 

 

 

نمی دانم چرا زبانم از دلم پیروی می کند و بی هوا از دهانم می پرد :

– سرما نخوری !

 

 

 

کورسوی امید را در نگاه پر شررش می بینم . لبانش کش می آید .

 

– مهمه ؟

 

 

با لحنی خاص می پرسد .‌

 

 

مهم بود و هست ولی زیر بار مهم بودنش نمی روم و شانه خالی می کنم ‌.

 

 

 

بدجنس می شوم با بدجنسی می گویم :

– معلومه که نه !

 

#پارت_۸۲

 

انتظار دارم که بادش خالی شود ولی نمی شود .

 

 

 

چشمکی می زند و لب به خنده باز می کند و با صدایی بم و گیرا می گوید :

 

 

 

– اونجای آدم دروغگو .

 

 

 

فندک می‌زند و سیگاری روشن می کند . اخم می کنم .

 

 

 

از روزی که باردار شده بودم از او قول گرفته بودم که لب به سیگار نزند و نسخی را به جان خریده و لب به آن نزده بود و از آن موقع تا حالا این اولین بار بود که سیگارش دستش می دیدم.

 

 

 

– چه خوش قول .

 

 

زبانم به کام نمی ماند .چشمانش بالا می آید .

 

 

سیگار کنج لبش را به میان پنچه کشیده اش منتقل می کند.

 

 

نیشخند می زند :

 

– نسخیمو با چی جبران کنم وقتی خودتو بچمو ازم دریغ می کنی لاکردار ؟

 

 

زبانم نیش عقرب می شود نیش میزنم :

 

– با بُشرا !

 

 

 

فک درهم می پیچید . با پشت دست محکم به پیشانی ‌اش می کوبد . دانسته عاصی اش می کنم.

 

 

 

– لق لقه دهنته ؟ نقل و نباته ؟ چی بُشرا ؟ کی بُشرا !

 

 

– هیچکدوم هوومه !

 

– لامصب من با تو چیکار کنم ؟

 

– طلاقم بده .

 

#پارت_۸۳

 

سیگارش را کام نگرفته زیر پا له می کند.

 

 

 

پره های بینی‌اش باز و بسته می شود . گره میافتد میان دو ابروی پهنش .

 

 

 

و سرخی پیشانی و چشمانش هم حکایت از این دارد که دست روی نقطه ضعفش گذاشته ام .

 

 

 

– بگو برو بمیر میمیرم ولی طلاقت نمیدم .

 

 

 

مثانه ام گنجایش ندارد، سوزش و درد بی طاقتم می کند که میزنم زیر گریه و می گویم :

 

 

 

– مگه دست خودته؟

 

 

 

– پس دست کدوم نره خریه ؟ بابا لامصب دوست دارم به کی قسم بخورم ؟

 

 

 

– به جون اون یکی زنت ،به جون بُشرا !

 

#پارت_۸۴

 

با احساسی خیسی و داغی نابهنگام الو می‌گیرم برای بیرون امدن از آغوشش که اب نطلییده است دست و پا میزنم که حلقه دستش دورم تنگ تر می شود.

 

 

 

 

– کجا توله ؟

 

 

 

خجالت می‌کشم از بی اختیاریم .

 

 

به چشمانم اشک می آید ولی نمی ریزمشان .

 

 

 

سرم در گریبانم می ماند ، دست زیر چانه لرزانم می برد .

 

 

 

مجبورم می کند در چشمان پر شررش نگاه بدوزم .

 

 

– ببینمت!

 

 

 

دلم های های گریه می خواهد .

 

 

 

در میان برف و کولاک بنزین تمام کرده بودیم و امیدی به سر رسیدن نیروی های امداد هم نبود حداقل تا سپیده صبح نبود .

 

 

 

صدا می کند : توکا !

 

 

 

 

بر اساس قانونی نانوشته پرچم صلح را موقتی بالا برده بودم .

 

 

 

 

روشن شدن چراغ بنزین و ترس از مرگی فجیع در این تصمیم کم دخیل نبود‌.

 

 

 

صندلی عقب نشسته ایم ، پتوی مسافرتی را از صندوق عقب بیرون کشیده دورم می پیچد.

 

 

 

کاپشنش هم حتی به تن من است و خود پلیوری بیش به تن ندارد‌‌.

 

#پارت_۸۵

 

پیشانی به پیشانی ام می چسباند . ترس معده ام را درهم می پیچید .

 

 

 

عبار غم به چشمانم می نشاند .

 

 

 

تا چشم کار می کند برف است و برف .‌

 

 

 

از پشت شیشه قادر به دیدن چیزی نیستم و همین موجب ترس بیشتر است .

 

 

 

سفیدی حالم را بهم می زند.

 

 

 

– ترسیدی ؟

 

 

 

چانه بالا می اندازم .

 

 

 

 

می خندد و من نمی دانم چطور در این شرایط بغرنج که میان مرز باریک مرگ و زندگی گیر کرده ایم می تواند بخندد .

 

 

 

– می خندی ؟

 

 

 

– نخندم ؟ چه خودشو باخته !

 

 

 

– یخ میزنیم تا صبح !

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 182

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان 2
خواننده رمان 2
25 روز قبل

رمان هایی که میزاری خیلی قشنگه ندا جان

Mana goli
Mana goli
26 روز قبل

آدم احساس می‌کنه توی رمان حضور داره

خواننده رمان
خواننده رمان
26 روز قبل

نکنه اتفاقی برای بچش بیوفته
فاطمه جان سال بد رو نمیزار ی

neda
عضو
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
25 روز قبل

😏🥱

neda
عضو
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
25 روز قبل

کجا؟بغلت؟🤤

neda
عضو
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
25 روز قبل

اومدم نبودی ک …

فقط تونسم از ناحیه پا بدم 😂

رهگذر
رهگذر
26 روز قبل

وای نمیدونم چرا انقدر از مبهد خوشم میاد

دلارام
دلارام
26 روز قبل

سردم شد بجای اون بدبخت 🥶

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x