رمان آوای توکا پارت 30

4.4
(197)

 

 

 

نادیده اش می گیرم و زیر گلوی آوا را می بوسم.

انگار نه انگار که اویی هم هست.

 

– فکر کردی منتتو می کشم ؟

 

 

نیشخند میزنم و رک می گویم :

 

 

– تو چی فکر کردی با منت کشی خر میشم ؟ به خاطر دخترم نبود یک لحظه هم تحملت نمی کردم .

 

 

 

پوزخند میزند .

 

 

– بخاطر دخترت یا یاسین ؟

 

 

 

حالت تهوع می گیرم از فکر مسمومی که در سرش هست . با حالتی مشمئز نگاهش می کنم .

 

 

 

و او کروسانی که شکلات از لابه لایش درز کرده بود و ماگ کاغذی حامل قهوه را بر روی داشبورد می گذارد و در را بهم می کوبد .

 

 

 

 

انتظار دارم مرا به خانه‌ای ببرد که در ان به حریمم تجاوز شد و تنم دریده شد ولی بر خلاف چیزی که انتظار دارم پیش می‌رود .

 

 

 

 

ویلا ناآشنا است ولی به خودم زحمت نمیدهم که بپرسم چرا اینجا .

 

 

– پیاده نمی شی ؟ منتظری جلو پات قربونی کنم بعد پیاده شی یا چی ؟

 

 

زبانش تلخ است ، تلخیش گریبان کامم را می گیرد .

 

 

– من از مردی که سرم هوو آورد انتظاری ندارم .

 

پیاده می شوم و در اتومبیلش را بهم می کوبم .

 

 

مبهوت پشت سرم جامانده است .‌

 

 

حق هم دارد که مبهوت باشد این ورژن از توکا برای او جدید بود .

 

 

 

آوا ذوق زده دور و اطرافش را می نگرد محیط برایش تازگی داشت من اما رغبتی برای رصد دور و اطرافم ندارم.

 

 

خانه ساده با صلح و صفای زنی که کم از مادر برایم نداشت را به ویلای اعیانی شوهرم ترجیح می دادم .

 

#پارت376

 

 

آوا ذوق زده دور و اطرافش را می نگرد محیط برایش تازگی داشت من اما رغبتی برای رصد دور و اطرافم ندارم.

 

 

 

 

خانه ساده با صلح و صفای زنی که کم از مادر برایم نداشت را به ویلای اعیانی شوهرم ترجیح می دادم .

 

 

کمی که بی هدف قدم رو می روم او هم به پایم می رسد .

 

 

– نیش می زنی ؟

 

 

– نیش عقرب نه از ره کینه است اقتضای طبیعتش این است .

 

 

کلافه میان موهای مجعدش چنگ می کشد و از گوشه چشم می بینم .

 

 

 

در همان لحظه گوشی موبایلش زنگ می خورد .

 

 

در حال حرکت جواب می دهد و من صدایی از کسی که پشت خط است نمی شنوم ولی صدای مهبد را چرا .

 

 

 

– منتظرت بودم !

 

 

 

نمی دانم چه کسی را منتظر بود ولی گوش تیز می کنم برخلاف چشمی که نمی چرخانم .

 

 

 

نمی دانم کسی که پشت خط است چه در گوشش می گوید که قهقهه ‌اش هوا می رود .

 

 

– فکر کردی با یابو طرفی ؟ خواب دیدی خیر باشه من مهبد سپه‌سالارم عین اون پخمه‌ای نیستم که سرشو شب به شب کنار سرت میذاشت و هیچوقت نفهمید چه جونوری هستی !

 

 

__

 

– من عادت ندارم بشینم جایی که اب زیرم بره !

 

 

__

 

_ بچرخ تا بچرخیم !

 

 

__

 

_ دست بالا گرفتی عجوزه مال این حرفا نیستی ! فوقش بتونی سرشو بخوری که من سرشم دست تو پتیاره نمیدم ! حیف از کی**ر خر واسه تو !

 

 

 

 

سرخ می شوم از خجالت و او با ناسزای ابدار دیگری تماس را قطع می کند .

 

#پارت377

 

 

پیرزنی به استقبال می اید که فربه است .

 

 

– رسیدن بخیر اقا.

 

 

گوشی موبایلش را سر میدهد در شلوار جینش و رو به زن که از جلو در کنار می رود می گوید :

 

 

 

– خانم رو راهنمایی کن به اتاقشون خاتون .

 

 

زن که لپش گلی است پشت سرهم چشم می گوید و رو به من می گوید :

 

 

– بفرمایید خانوم بفرمایید .

 

 

با اویی که فقط ازش یک نام میدانم همراه میشوم و مهبد بر روی کاناپه مقابل تلویزیون ولو می شود .

 

 

 

اتاقی که برای من و دخترمان در نظر گرفته دلباز و نور گیر است .

 

 

به سلیقه من است . من پیش از این . منی که هنوز هوو سرش نیامده بود تنش زیر دست دو نامرد غول تشن اجیر هوو دریده نشده بود .

 

 

اتاقی که برای من و دخترمان در نظر گرفته دلباز و نور گیر است .

 

 

به سلیقه من است . من پیش از این . منی که هنوز هوو سرش نیامده بود تنش زیر دست دو نامرد غول تشن اجیر هوو دریده نشده بود .

 

 

 

این من و آن من چقدر از هم دور بودند .

 

 

بی حس تعلق خاطر میان اتاق ایستاده ام که زن نهیب مهربانی میزند .

 

 

– خانوم جان ؟

 

 

– بله ؟

 

– با من امری نیست ؟

 

 

قبل از انکه مرخصش کنم سراغ حمام را می گیرم و او می گوید اتاق مستر است و راه سرویس و حمام را دستم می‌دهد .

 

 

 

زن که می رود آوا را در تختی که دیگر عاریه ای نیست و متعلق به خودش هست می خوابانم به امید اینکه خوابش ببرد و بتوانم دوش سرپایی مختصری بگیرم .

 

 

 

 

 

 

#پارت378

 

خیلی طول نمی کشد که خوابش می برد و من تازه یادم می افتد به لباسی که ندارم .

 

 

سرکی در کمد دیواری می کشم و می‌بینم فکر همه جا را کرده است.

 

 

کمد دیواری مملو از لباس است . سمت حمام می روم و می بینم در حمام هم چیزی کم نیست هر ملزومات بهداشتی که نیاز است فراهم است .

 

 

 

پس از چند روز جهنمی در بیمارستان تنی به آب می‌زنم و سرحال میایم .

 

 

حوله به تن می‌زنم و به سراغ دخترم می روم هنوز خواب است با دهان باز و دستی سایبان پیشانی .

 

 

 

بزور بر وسوسه بوسیدنش چشم می‌بندم و سراغ میز آرایش می روم .

 

 

جستجویم برای سشوار طولانی نمی شود میابمش .

 

 

به خشک کردن موهایم مشغول می شوم و لباس به تن کردن را پشت گوشم می اندازم که در باز می شود .بی در زدن !

 

 

 

 

 

#پارت379

 

به خشک کردن موهایم مشغول می شوم و لباس به تن کردن را پشت گوشم می اندازم که در باز می شود .

 

 

بی در زدن !

 

 

اخم می کنم و زبان سرخی می کنم .

 

 

– بلد نیستی در بزنی ؟

 

 

بی پروا تو می آید .

 

– یادت رفته شوهرتم ؟

 

 

به جای او به خودم در آینه خیره می شوم و باز هم زبان سرخی می کنم.

 

 

– نه شاید باورت نشه حتی یادم نرفته که سرم هوو آوردی !

 

 

گوشه لبش بالا رود.

 

 

– نشنیدی می گن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ؟

 

 

میخواهم از خیر سشوار کردن موهای نمدارم بگذرم و خاموشش کنم که بی هوا سشوار را از دستم می قاپد :

 

 

– هنوزم تنبلی می کنی؟

 

 

 

 

#پارت380

 

میخواهم از زیر دستش برخیزم که مانع می شود و نگهم می دارد .

 

 

– خسته نشدی توکا ؟

 

 

 

از توی اینه نگاهش می کنم و نگاهش را متوجه چاک بیرون افتاده سینه ام از زیر حوله تن پوش می بینم .

 

 

گونه‌ام رنگ می گیرد .

 

 

 

خجالتزده میشوم انگار نه انگار که فرزندی از این مرد دارم که حاصل درهم امیختن تنم با این مرد است .

 

 

– از چی ؟

 

گرمی باد سشوار گردنم را می سوزاند .

 

-از فرار از تعقیب و گریز !

 

 

– چرا خسته ام خیلی هم خسته‌ام چرا دست از سرم برنمی داری که برم پی زندگیم ؟

 

 

– پس تکلیف زندگیمون بچمون چی می‌شه ؟

 

 

#پارت350

 

بوسه‌ای که پشت گردنم می‌گذارد ضربانم را بالا می برد .

 

 

مسخ از توی اینه نگاهش می کنم و او با تن صدایی خسته می گوید :

 

 

– چرا طوری رفتار می کنی که انگار حسی دیگه بینمون نیست ؟

 

 

دروغ می گویم که قلبش را بسوزانم ولی نمی دانم چرا قلب خودم اتش می گیرد از دروغ شاخدارم ؟

 

نمی دانم چرا خودم می سوزم بیشتر !

 

 

– مگه هست ؟

 

تردید میان کلامش هست وقتی که می گوید:

 

– باور کنم که نیست ؟

 

 

از زیر دستش بلند می شوم .

 

 

– از اولش هم نبود من بیخود اسمشو عشق گذاشتم !

 

 

 

 

#پارت381

 

می خواهم بگذرم از او و در چشمانش نگاه ندوزم که نگهم می دارد .

 

از چانه‌ام می‌گیرد . نگاه بلند نمی کنم.

 

 

– اگه اینارو عین طوطی بلغور می کنی که قیدتو بزنم خر خودتی !

 

 

 

لرزش صدام دست من نیست . می لرزد و بغض خودنمایی می کند .

 

قید من را آن وقتی زد که پای بشرا را به زندگی مشترکمان باز کرد و حریمم را بی حرمت کرد .

 

 

– خر نبودم که می فهمیدم از عشق و عاشقی فقط ادعاشو داری .

 

نمی فهمم کی قطره اشکی از چشمم فرو می غلتد .

 

 

پنجه می کشد زیر چشمم و خودش نمی فهمد در من چه شور و غوغایی برپا می

کند با همین لمس .

 

 

– گریه ‌ات واسه چیه حالا ؟

 

 

خودم هم. نمی دانم .

 

 

آوا با گریه ابراز وجود می کند می روم سمتش و از حواس پرت مردی که یک روز دیوانه وار دوستش می داشتم سواستفاده می‌کنم .

 

 

 

 

 

#پارت382

 

بغل می گیرم این ورجکی که با غریبی دور و اطرافش را نگاه می کند و محیط برایش نا اشنا است .

 

 

 

بغلم می‌شود آب روی آتش و گریه‌اش بند می اید .

 

 

توی بغل تابش میدهم و او چشمش را می دوزد به سینه ام .

 

 

– دخترم گشنشه؟

 

مظلومانه سر تکان میدهد که دلم ضعف می رود و لپش را می کشم .

 

 

– قربونت برم که وقتی شکمت خالی میشه مظلوم می‌شی !

 

 

– جواب منو ندادی توکا؟

 

جوابی ندارم .

 

 

شانه میدهم بالا و با سرانگشت موهای طلایی دخترکم که هنوز خواب آلود است را نوازش می کنم و می گویم :

 

 

– می‌خوام بچه شیر بدم ….

 

پرو جواب می شنوم :

 

– بده معطل چی هستی ؟

 

 

کفری در چشمانش چشم می دوزم ، تخسی لاینفک نگاهش است .

 

دست به سینه می شود و ابرو می‌دهد برایم بالا .

 

دندان بهم می فشرم و از لای دندان می گویم:

 

– برو بیرون !

 

نیشش وا می شود .

 

– این بچه از تو لپ لپ نیومده بیرون توکا ! منه بی همه چیزم تو فرایند تولیدش نقش داشتم …

 

 

سرخ می شوم و او بی پروا گام پیش می اید .

 

آنقدر پیش می اید که فاصله ای نمی ماند . عطرش را استشمام می کنم .

 

 

– فکر نکن برگشتم یعنی کوتاه اومدم ، نه تو هنوز همون خائنی که بودی هستی … هنو …

 

 

با حرکت دور از انتظاری که از او سر میزند رشته کلام را گم می کنم ….

 

 

 

 

#پارت383

 

مغزم قفل کرده ، عکس العمل نشان ندادنم هم از همین رو است .

 

 

وقتی خون به مغزم می رسد و عکس العمل نشان میدهم که دستش یقه حوله را هم رد می کند و به قفسه سینه ام می رسد.

 

 

داد می کشم و عقب می کشم خودم را . حیف که دستم بند دخترکمان است وگرنه یک سیلی طلب داشت از من .

 

 

گرمای دستش مانده پوست تن یخ زده ام را هم آب کند .

 

ضربانم عجیب بالاست و احساس گر گرفتی در پایین تنه ام من را از خودم بیزار می کند .

 

 

– دستو بکش ! چیکار می کنی ؟

 

 

با فریاد من آوا در آغوشم به گریه می افتد.

 

او اما خونسرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است سینه ام را از حوله بیرون می کشد و بی انکه نگاه از بالا تنه بی حائلم بگیرد می گوید :

 

 

 

– حالا شیرش بده !

 

با حالتی مشمئز نگاهش می کنم .

 

 

– میخوای چیو ثابت کنی با این کارها؟

 

شانه می‌دهد بالا .

 

 

 

– تو میخوای چیو ثابت کنی با این ساز مخالف زدنا ؟یادت رفته من بابای این بچم لک لکا نیاوردنش؟

 

 

 

 

 

#پارت384

 

جوابش را نمی دهم..

 

 

بیشتر از خودم و حسی که با یک لمس به ظاهر ساده در من به وجود امد عصبانی‌ام تا او که اثری از پشیمانی در صورتش نیست .

 

 

– اقا ؟

 

صدای مردی که نمی شناسم از پشت در قلبم را هری زمین می ریزد .

 

 

نفس عمیقی می کشم و در دل خداروشکر می کنم که در بسته است و مرد ما را نمی بیند .

 

 

– چی شد یاسر ؟

 

– تلفن با شما کار داره !

 

– برمی گردم .

 

در که بسته می شود روی تخت تن وا میدهم .

 

همانطور که دخترکمان را شیر میدهم اشکی که پشت پلک جمع شده را بیرون می ریزم .

 

 

 

 

 

#پارت385

………………….

شب نیمه است که به سمت اتاقی که برای توکا و دخترشان در نظر گرفته می رود .

 

 

آرام دستگیره را به بازی می گیرد با ایجاد کمترین سر و صدا .

 

 

 

ابدا خیال ندارد خواب شبشان را بهم بزند .

 

 

کورمال کورمال سمت تخت می رود در تاریکی و‌ او را در حالی می بیند که نور مهتاب در صورتش افتاده .

 

 

 

لحظاتی بی پلک زدن سیردل تماشایش می کند کاری که در بیداری ممکن نبود !

 

 

یعنی اجازه‌اش را نمی داد ماده ببری بود که پنجول می کشید .

 

 

 

سرپنجه جلو می برد تا گونه‌اش را لمس کند ولی میان راه پشیمان می‌شود .

 

 

دل برهم زدن خواب معصومانه‌اش را ندارد .

 

 

 

چشم از او که جنین وار در خود جمع شده برنمی دارد .‌

 

 

مژه.های بلندش سایه انداخته اند بر چشمانی که اقیانوس با آن عظمت را در خود جا داده .

 

 

نفس عمیقی می کشد ، تخت به اندازه او هم جا داشت ….

 

 

 

 

#پارت386

 

چشم از او که جنین وار در خود جمع شده برنمی دارد .‌

 

 

مژه.های بلندش سایه انداخته اند بر چشمانی که اقیانوس با آن عظمت را در خود جا داده .

 

 

نفس عمیقی می کشد ، تخت به اندازه او هم جا داشت .

 

 

یعنی بر حسب عمد و قصد و نیت قبلی تخت دونفره خریداری کرده بود، به خودش وعده آغوش داده بود و تختی بزرگ سفارش داده بود .

 

 

بی‌فکر می خزد کنارش و به عطر تنش طمع می کند و عمیق نفسش می کشد .

 

 

سر بر همان بالشتی می گذارد که پذیرای سر اوست .

 

 

دست زیر سر می‌گذارد و به پهلو می شود برای تماشای هرچه بهترش که لای پلک‌هایش تکان ریزی می خورد .

 

 

طولی نمی کشد که از صدای نفس‌های عمیقی که کنار گوشش می شنود کامل چشم باز می کند .

 

 

فرصتی برای عقب نشینی دیگر وجود ندارد .

 

 

اگر فرصتی هم بود مهبد بعید می دانست که چنین قصدی داشته باشد .

 

 

بی حرکت و خیره به او که الهه زیبایی است می ماند .

 

 

ابتدا نگاه ناباورش عایدش می شود و بعد مشت و لگد و جیغ گوش خراشش .

 

 

 

بی وقفه جیغ می کشد و کمک طلب می کند و با لگد و خنچ کشیدن سعی دارد که از خود محافظت کند .

 

 

دستش را می گیرد ولی بلندتر فغان می کند .

 

 

– چته توکا ؟ منم من !

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 197

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
درنا
درنا
1 ماه قبل

چرا پارت جدید نیومده هنوز

mina
mina
1 ماه قبل

پارت جدید نداریم

زری
زری
1 ماه قبل

چرا پارت جدید نمیاد؟ همیشه تا این موقع اومده بود

فاطی
فاطی
1 ماه قبل

توکا خیلی بچگانه فکر میکنه درسته مهبد اشتباه کرد که اون شب زنشو تنها گذاشت و برگشتش طولانی شد ولی خب توکا باید بفهمه وقتی بشرا آدم اجیر کرده مطمئنن مهبدم مجبور به موندن میکنه تا نقشش عملی بشه
توکا باید همه چیو به مهبد بگه هم زندگیو به خودشون زهرمار تر این نمیکنه هم اینکه مهبد میره سراغ اون سه نفر و حقایقو میشنوه و ب همه ثابت میکنه بی همه چیز بودن بشرارو

گندم
گندم
1 ماه قبل

وای نه به مهبد که انقد مرد خوبیه نه به اون ارسلان بیشرف که انقد دلارای رو اذیت می کنه

Roz
Roz
1 ماه قبل

بچه ها من کامل نخوندم رمانو از اخراش شروع کردم به توکا تجاوز شده ؟

بانو
بانو
پاسخ به  Roz
1 ماه قبل

آره عزیزم تجاوز شده🥲

علوی
علوی
1 ماه قبل

انگاری قراره خیلی خیلی تلخ بفهمه چه به روز زنش اومده.
کاش مرحمت و یاسین راستش رو می‌‌گفتند. کاش آدرس بیمارستان یا مشاوری رو که توکا می‌رفت بهش می‌دادند.
بیچاره توکا، بیچاره مهبد با این اوضاع و احوال توکا
و تازه بشری مونده و اون فیلمی که دستش دارند.
و البته نفر سوم که هنوز برای من سواله، بین سه نفری که تو فیلم هستند و دو نفری که توکا مدام ازشون حرف می‌زنه یک نفر تفاوته. کسی که پشت فرمون ماشین بوده، خودش رو از دوربین‌های مداربسته پوشونده و دقیقاً توکا رو دم در خونه عمه یاسین، بهترین دوست مهبد بیرون انداخته. که از قضا حکم عقل منفصل مهبد رو داره و تو عصبانیت مطلق، اگه اون نباشه، مهبد خیلی خیلی راحت‌تر می‌تونه اشتباه کنه.

رهگذر
رهگذر
پاسخ به  علوی
1 ماه قبل

چرا توجه نکرده بودم به اینا‌

شیما
شیما
1 ماه قبل

بیچاره ها دلم برای هر دو می سوزه

نازنین
نازنین
1 ماه قبل

وای کاش مهبد زودتر بفهمه چه بلایی سرتوکا اومده

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

توکا حق داره عصبانی باشه از دست مهبد ولی مهبدم گناه داره اونم از همه طرف اذیت شده

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x