1 دیدگاه

رمان تدریس عاشقانه پارت 44

4
(4)

بعد از پوشیدن لباس مخصوص وارد کردن بخش مراقبت های ویژه شدم.
دیگه مثل روزای اول گریه نمی توان کرد اما داغون شده بود که دیدم چشمان بسته ی آرمان
به سختی دوران بارداری مو کرده است و استراحت مطلق است اما باز هم دلم را نمی خواهم آورد و هر روز می دانم آرمان را ببینم.
کنارش نشستم و خیر به صورتش گفتم
_هر روز باهات قهر میکنم و خودم آشتی میکنم برمی گردم. دیگه نمیخوای چشماتو باز کنی آرمان؟ کلی حرف دارم که باهات بزنم. حرفای تکراری که هر روز به میگم اما تو هیچ جوابی بهم نمیدی! ببین حتی معین هم خسته شد و از خیر انتقام گذشت. برام همه چیو تعریف کرد … گفت که زنشو دیوانه وار دوست داشته و تو رو توی خونه یا خودش دیده! احمق حتی فکرش را کرد که بچش بچه ی توعه … و خواستار زندگی همه رو نابود کنه اما زنش آزمایش دی ای ای داد و ثابت کرد اون روز تو اتفاقی توی خونشون بودی الان هم معلومه بخاطر شک نکردن بیخودش تحت درمان و زنش میخواد از طلاق بگیره اما انگار همه ی ماجرا این نبوده بهم گفت که توی کارتون مبارزه کرد و تو باعث شد اون ضرر بزرگی بکنه. میدونی انقدر دلش سیاهه که نمیخواد باور کنه گناهکاره اما اونم راضی شد طلاقم بده … بعد به دنیا اومدن بچه طلاق میگیرم.
آه کشیدم
_این بار دیگه ولت نمیکنم آرمان تو فقط بیدار شو قول میدم خودم دودستی بهت بچسبم. دفعه ی قبل که ولم کردی و رفتی بیش از حد دردناک نبود چون میدونستم خوب … اما الان …
اشکام سرازیر شد
_دیدنت روی این تخت داره نابودم نمی کنه … ببین دخترمونم منتظره تا به هوش بیای و باهاش ​​حرف بزنی.

بعد از کلی حرف زدن باهاش ​​بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم!
از همونی که می ترسم به سرم اومد و عمه رو دیدم
با دیدن اخم کرد. به سمتم اومد و
گفت _بازم که اینجایی تو این حالم پسرمو ول نمیکنی!
برعکس اون من با لبخند گفتم
_سلام عمه جون
عصبی تر شد
_شوهرت خبر داره هر روز میای ملاقات پسر من و زیر گوشش حرف میزنی؟
نفسم و رها کردم
_دارم از شوهرم جدا میشم قبلا که گفتم بهتون
با تحقیر
گفت _باورم نمیشه انقدر پرویی شنیدم این ور اون پر کردی بچه ی شکمتم برای پسر منه. شوهرت دیگه چه قدر بی غیرته که هیچی بهت نمیشه …
این حرف خیلی آزارم میداد مخصوصاً گفته بود که رابطه منو آرمان دو طرف بوده و نگفتم آرمان با تجاوز بهم حاملم کرد.اما وجود ندارد. همه ی این حرفا رو تحمل میکردم فقط آرمان خوب بشه
با آرامش گفتم
_عمه من همه ی حقیقتو گفتم به همه … حتی به همه گفتم که معین به خاطر انتقاد از آرمان باهام ازدواج کرده و خودش زن و بچه داره … گفتم حاضرم با تست دی دی ای ثابت کنم این بچه برای آرمانه اما …
حرفم با دیدن چند پرستار که با عجله به این سمت میومدن قطع شد.
قلبم هری پایین ریخت و وحشت زده گفتم
_چی شد؟
عمه جلوی یکی از پرستارها رو گرفت و نگران
گفت _برای پسرم اتفاقی افتاده؟
پرستار با عجله گفت _خانوم اجازه
بدید هر چی بشه دکتر براتون توضیح میدن.
اینو گفت و وارد اتاق شد!
از ترس پاهام شروع کرد به لرزیدن و روی صندلی نشستم. بچمم بی قراری شروع کرد. اگه چیزی میشد؟
اشکام شروع به باریدن کرد حتی عمه هم من فراموش کردم و فقط با گریه می پرسید چی شده!

باید آرمان چه طوره!
دردم لحظه به لحظه بیشتر دعوت شد … بالاخره بعد از یک ربع یه پرستار بیرون اومد .. حتی توان بلند شدن ندارم. عمه پرسید:
_حال پسرم چه طوره!
_خداروشکر به هوش اومدن اما دکتر باید … خانوم شما حالتون خوبه؟
به هوش اومده … آرمان به هوش اومده … دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و چشمام سیاه شد!
* * * * *
با احساس درد زیاد ناله وار لای پلکامو باز کردم چند نفر بالای سرم بودن.
پرستار با دیدنم گفت
_نگران نباش عزیزم فقط زودتر از موعد قراره بچه تو ببینی
با ترس نالیدم
_هنوز یک و ماه نیم مونده!
برقی که اونجا بود گفت
_متاساً نمیتونیم صبر کنیم … باید سزارین بشی!
_بچم … تو رو خدا خدا بچم چیزی نش نش!
پرستار دستم و گرفت و
گفت _نگران نباش الان متخصص بیهوشی میاد بچه ت چیزیش نمیشه!
همون لحظه یه مرد اومد و باهام شروع به حرف زدن کرد. هیچی نمی شنیدم فقط نگران بچم شدم که چیزی نشه آخر هم نمیدونم اون مرد چیکار کرد که چشمام سیاه شد.
* * * *
این بار که به هوش اومدم فقط مامان کنارم بود. سعی داشتم حرف بزنم اما گلوم خیلی درد میکرد ناله کرد که مامان متوجه شد و با خوشحالی
گفتگو _به هوش اومدی دخترم؟
حس میکردم شکمم خالی شده.ناله وار گفتم
_بچم …
_به دنیا اومد دخترم اما خیلی کوچیکه گذاشتن دستگاه دستگاه … گفتن حداقل باید بیست روز بمونه نگران نباش حالش خوب میشه!
خش دار گفتم
_میخوام ببینمش!
_صبر کن یه کم خوب بشی هم بچه رو میبینی هم آرمان و …
چشمام از اشک شد
_آرمان … خوبه؟
سر تکون داد
_خوبه دخترم دکترا گفتن هیچ مشکل خاصی نداره آوردنش توی بخش
تو اتاق باز شد و پرستار اومد تو … با دیدن لبخند زد و
گفت _حالت چه طور؟ درد که نداری
خیلی درد داشتم اما به دروغ گفتم
_درد ندارم. میخوام دخترمو آرمان و ببینم
خواستم بلند بشم که شونه هامو گرفت و
گفت _الان نمیشه … استراحت کن صبح با هم میریم میبینیمشون باشه؟ منم الان بهت مسکن میزنم که بخوابی …
چاره ای جز قبول نکردن … دلم برای دیدن دخترم و آرمان پر پر میزد اما مجبور بودم تا صبح صبر کنم

نگران نگاهم کرد و گفت
_چی شده؟ چرا سرم بهت وصله؟
بین گریه خندیدم و گفتم
_زایمان کردم.
گیج گفت
_یعنی چی؟
کنارش روی تخت نشستم و گفتم
_خیلی حرفا باهات دارم آرمان … من …
دستشو گرفتم … بعد این همه انتظار داشتم باهاش ​​حرف حرف زد.
_اون بچه ای که به دنیا اومد … همون که فکر میکردی برای منو معینه …
توی چشمای منتظرش نگاه کردم
_من .. من وقتی با معین ازدواج کردم از تو حامله بودم آرمان … اصلا ازدواج با معین ساختگی بود اون برای انتقاد از تو تحریکم کرد منم بازیچه یا دستش شدم. اما به خدا توی کل عمرم دست هیچکی به غیر از تو بهم نخورده من حتی یه شب با معین نبودم.
فقط نگاهم
از عکس العملش می ترسیدم. چشماش برق اشک زد و گفت
_بچه ی من بوده ام؟
سر تکون دادم که
گفت _و تو ازم مخفیش کردی؟
_نمی‌خواستم آرمان تو …
وسط حرفم پرید:
_به دنیا اومده؟
سر تکون دادم که
گفت _دختره یا پسر؟
آروم گفتم
_دختره … زود به دنیا اومد … توییته
دستگاه بلند بلند شه و
گفت _باید ببینمش
دست روی شونش گذاشتم و گفتم
_صبر کن ازش عکس دارم …
منتظر نگاهم کرد. از توییتر عکسی که از دخترمون گرفته شد و نشونش دادم.محو و مات نگاهش کرد و پلک هم نمیزد
_براش اسمی انتخاب نکرد … میخوام اسمشو تو بذاری
_چرا بهم گفتم و اجازه دادی معین با این موضوع زجرم بده؟
سرم و پایین انداختم و گفتم
_معذرت میخوام … اما ببین جفت مون الان قدر همو بهتر میدونیم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم آرمان … بیا دخترمون و برداریم و …
حرفم با باز شدن در اتاق قطع شد. عمه اومد تو و با دیدن من اخماش در هم رفت و
گفت _تو این حالم پسرمو ول نمیکنی؟ چرا اومدی اینجا؟

هیچی نگفتم … جاش آرمان با به اخم گفت
_مامان تنهامون بذار.
_که چی؟ دروغ تحویلت بده … همه جا گفته شده از تو حاملست آبرو برات نذاشته خودش شوهر کرده اما نمیخواد ببینه تو ازدواج …
این بار آرمان با عصبانیت
گفت _مامان …
بلند شدم و گفتم
_مشکلی نیست من میرم.
مچ دستم و گرفت و
گفت _مامان تنهامون بذار
عمه با نفرت نگاه کرد. شایدم حق داشت من زندگی کنم پسرشو خراب کرده بود.
چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت
با رفتن
گفت _ازش طلاق گرفتی؟
نچی کردم
_تا وقتی حاملم نمیتونم …
با غیظ چشماشو بست و غرید
_لاشخور عوضی …
نگاهم کرد و گفت
_خیلی بچه ای سوگل … این بازی احمقانت داشت زندگی همه مونو به باد میداد
با بغض گفتم
_میدونم اما …
حرفمو قطع کرد
_من نمیتونم تحویل می کنم یه روز دیگه هم اسم اون حرومزاده تو شناسنامه باشه.
درمونده گفتم
_نمیشه قانون فکر میکنه این بچه مال …
با دادی که زد تکونی خوردم و حرفم قطع شد
_مال اون عوضیه؟ نه … مال منه! برام اهمیتی نداره میریم و میگم این بچه برای منه و …
این بار من حرفشو قطع کردم
_که جفتمونو بندازن زندان و شلاق بزنن
_تو رو چرا؟ میگیم تجاوز بوده.
با غیظ نگاهش کردم و گفتم
_اینطور که تو رو اعدام میکنی.
کلافه چشماش و بست … طاقت نیاورد و سوزن سرم رو از دست کشید و بلند شد
ترسیده گفتم
_چیکار میکنی؟
بلند شدم که جایزه بخیه هام سوخت و آخم بلند شد.
نگران نگاهم کرد و
گفت _چت شد؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Aynour
Aynour
1 سال قبل

باو این چ وضشع چر انقد اشتباه تایپی داش نویسندع
واقا تو این پارت ریدی ب رمان 😐🤝🧿

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x