رمان ترمیم پارت 63

 

– مگه تنهامیخوای بری؟ منو بچه هام میآیم… سمیر که رفته؛ خودم میبرمت.
دلم قرص میشود به این لحن محکم، به این بودن او. دستانش را نوازش
میکنم.
– سمیر… آقا سمیر البته همون دم در محو شد، لعنتی…
آرام میخندد.
– ترسیدم بری، گفتم نمونه… زن، تو چرا اینقدر بوی خوبی میده پوستت؟
آدم و به هوس میندازی.
این بار من میخندم. بچه ها تکان میخورند و من ساکت میشوم.
– دیوونه واسه همین هی بو میکشی؟
– هوم… خوبه دیگه، فصل جفتگیریام که گذشته…
با آرنج به شکمش میکوبم.
– عمه نداشتت جفتگیری میکرد، پررو… بر و بیرون بیدار میشن بچه ها.
گوشی قبلیم خرد شده و من هیچ شمارهای را ذخیره ندارم.
– بها، شماره ها رو ندارم. اون دوتا فکوفامیلمم پیام ندادن دیگه. هیچی به
هیچی… چکار کنم؟
سر از لپتاپش برمیدارد. مشغول کار با آن است. از راه دور و آ نلاین
شعبات را چک میکند.
اشاره میکند که نزدیکش بروم. این حجم از آرامش بینمان بیسابقه است.
– بیا ببینمت… چی شده؟ شماره ی اون بنگاهیه که گفتی رو نداری؟
– نه.
کنارش میروم که دستش دورم میپیچد. نور خورشید از میان شیشه های
رنگی اتاق روی او افتاده و هوایی نه چندان خنک از پنجره های باز در جریان
است.
–غمت نباشه، کاری نداره. آدرسشو که بلدی؛ بده بدم اصلان یا عباس برن
بپرسن.
و این یک ساعت هم نمیشود که شماره ی تماس فامیلهایم را ارسال
میکنند، اما حالا من میمانم و اضطراب اینکه تماس بگیرم یا نه…
– میآی بریم آستارا بگردیم؟ غذاهای خوشمزه ای هست. کباباش حرف نداره،
گلی… شبم میریم هتل…
بیبی مشغول مرغهایش است. ململ گربه ی چاق او هم گوشه ی بالکن
خوابیده و دستهایش را ازبین نرده ها به بیرون آویزان کرده است. ادم حسرتش
را میخورد. بهار از داخل کریر به آسمان نیمه ابری چشم دوخته، گاهی هم
اطراف را نگاه میکند.
بهادر میگوید انگار دید دارد.
– به نظرت کی زنگ بزنم؟ اصلاً بگم چی؟ مسخره نیست بعد اونهمه بد
رفتار کردن؟
شاپرک دنبال یک ملخ میدود.
– تو بیا بریم آستارا با بچه ها، حالت سر جاش میآد… به نتیجه میرسیم.
هیچ تصوری از جایی که میگوید ندارم. من در تمام عمر فقط یک بار با تحقیر
و اشک و آه به همراه مسعود و دوستانش به یک شهر شمالی رفتم و یک بار
هم با بهادر که آن هم عاقبتی افتضاح داشت. این مسافرت هم برایم بیشتر
استرس بود تا سفر.
– هیچ خاطره ی خوبی از تغییر جا و سفر ندارم… اینجا بیشتر احساس امنیت
میکنم.
نمیدانم چگونه بیان میکنم که به من خیره میشود.
– من امنیت تو هستم، گلی. بسپارش به من… بلدم چهجوری به خانواده م
خوش بگذره… بلند شو وسایلو جمع کن.
لحنش تحکم دارد. او ناراحت است.
– چرا ناراحت شدی؟
ازجا بلند میشود. ململ هم ازجا میپرد و دنبال او میخواهد برود. از بهادر
خوشش میآید.
– چون اعتماد نداری هنوز به من… اینکه بریم بگردیم انتظار زیادی نیست…
– خیله خب، حالا قاطی نکن؛ فکرم درگیره. بحث اعتماد نیست. تو هنوز
نمیدونی من عین درختم، حرکت کردن برام سخته؟
با تعجب نگاه میکند، احتمالاً به
این جنبه ی تنبلی من فکر نکرده است.
– اونجوری نگاه نکن. من آدم تنبلیم تو بیرون رفتن و این چیزا… ترجیح
میدم یه جا ولو بشم تا برم بگردم.
شانه بالا می اندازم که همین است.
همه چیز تغییر نمیکند.
با چشم و ابرو اشاره میکند بروم. حتی زورگویی اش هم جالب است. شاپرک
به سختی از دوستانش خداحافظی میکند. برای من در طی دو روز بیبی عزیز
شده با آن نصیحتهای گاه به گاهش که مستقیم نیست، اما هرکدام حرفی دارد.
خاله ی بهادر نبود. دوست داشتم او را ببینم، اما انگار برای کاری به شهر
رفته بود. حالا کدام شهر، کسی نگفت. هرچند بهادر گفت فقط چرخی بزنیم، اما
بیشتر شبیه رفتن است .
– گوشیت رو بده.
گوشیم را به او میدهم. شاپرک درون صندلی مخصوص درحال نشان دادن
عروسکش به بهار است که او هم در صندلی مخصوص نوزاد قرار دارد.
دستمال میبرم و آب دهانش را پاک میکنم. احساس خلأ میکنم، آنهم
برای دوری از آدمهایی که فقط دو روز بود میشناختم.
– بازم میآیم؟ یعنی خب، بیبی زن خوبیه.
گوشی را تحویلم میدهد.
– هر وقت بخوای. با هواپیما راحت تره اومدن.
– گفتی فقط یه دور میزنیم.
– خب، یه دوره دیگه… حالا یه دور طولانی.
دستم را میگیرد و روی رانش میگذارد.
– گلی، برگشتیم خونه چیکار میکنی؟ خونه خریدی… از من جدا شدی…
لحنش غمگین است. خودم نیز نمیدانم. واقعاً نمیدانم چه میخواهم.
– از اون خونه خوشم نمیآد بها… نمیدونمم چی میخوام… بدون تو نمیشه.
دستم را نوازش میکند.
– پس چرا رفتی ؟ واقعاً میخواستی جدا بشیم؟ همینقدر راحت، گلی؟
چشم به بیرون میدوزم. همه جا سبز است. گاهی سرسبزی زیاد هم
کسل کننده است.

– بها، یادت رفته حرفا تو؟ من یادم نرفته. سعی میکنم یادم بره که تو
بیمارستان باهام چیکار کردی… الانم میدونم این خوبیا موقته. باز عصبانی
بشی، همونقدر دلسنگ میشی، یادت میره همه چی رو.
– دیگه نه، مهگل… من حماقتام و تکرار نمیکنم. فکر نکن خودم آروم گرفتم.
رفتم چون واقعاً فکر کردم اونقدر ازم متنفری که نمیبخشی… فکر میکردم
هیچوقت دوستم نداشتی؛ باورت میشه؟ من تا وقتی پشت گوشی نگفتی
دوستم داری باورم نمیشد… از وقتی گفتی به خاطر داشتن شاپری قبولم
میکنی.
این را خوب به یاد دارم، اما آن روزها خیلی چیزها فرق میکرد.
– میدونی کی دیگه عزادار گذشت هم نبودم، بها؟ شبی که رفتیم دیدن شکاری.
اونجا بود فهمیدم تاولای کف پاهام همه برای مسیر اشتباه بوده. مسعود هم
مقصر نبود. هیچکدوم نبودیم. شایدم بودیم… من برای اون یه جاذبه ی زودگذر
بودم. آخه اون سنو چه به زندگی… منم مقصر بودم که فکر میکردم این یکی
رو باید برای خودم هرجور شده نگه دارم… محنا مقصر بود، محمد مقصر بود،
مصطفی هم… من حتی نمیفهمم محمد و محنا چه طوری وارد زندگی مسعود
شدن… من خیلی چیزا رو نفهمیدم هنوز… ولی… هرچی شد از کمبودا شد
همه چیز اشتباه بود… راه اشتباه، آدم اشتباه، کارای اشتباه…
– نگو مسعود مقصر نبود، گلی. وقتی دلش با تو نبود، گه خورد تو رو وارد گند
خودش کرد… تجاوز به زن رو کدوم بی ناموسی قبول داره؟ فکر نکن من
خود مو درست میدونما… چند بار دستم به سیلی به صورتت خورده که اونم از
نامردیمه… به جان بچه ها دیگه همچین غلطایی نمیکنم… ولی نگو بی تقصیر.
سر تکان میدهم. چه بگویم وقتی میداند چه کرده؟
– دیگه هیچوقت به من بد نگو، بها. دست رو من بلند نکن… من ظرفیتم
تکمیله. میخوام زندگی رو خوب شروع کنم.
واقعاً همین را میخواهم. آدمهابه اندازه ی ممکن زندگیام را تار کرد ه اند.
نمیخواهم دست به دست آنها دهم و بیشتر خرابش کنم.
گوشی اش را به سمتم میگیرد.
– اینستاگرام منو نگاه کن…
با تعجب به گوشی نگاه میکنم. چرا دقت نکرده ام که یک گوشی پیشرفته
است.
– تو این و داشتی، به من گفتی گوشیت ساد هست؟ بها، دروغ؟
شانه بالا می اندازد و میخندد.
– نمیتونستم که لایو بدم، خنگ من. ماجرا هیجانی بود.
حق دارد. صفحه اش را نگاه میکنم، لعنتی. چند پست بیشتر نگذاشته، آن هم
عکس روز عقدمان که یادم نیست کی انداخته است. یک عکس اتفاقی بازهم

از من در زمان حاملگی. بغض گلویم را میگیرد حتی نمیدانم چه زمانی است
و من درحال کار با ماشین حساب و کار حسابداری او هستم. من نمیدانستم او
آن زمان این ها را گذاشته و متن های زیر آن هم زیباست.
– تو کی اینا ر و گذاشتی؟
– تاریخ دارن… بعضی داشته هات روباید نشون بدی… گفتم صفحه ای رو که
دادم ببین.
جاده خلوت است. هرچند بیشتر شبیه خیابان های داخل شهر است؛ همه ی
شهرها نزدیک هم.
صفحه را باز میکند و دستم میدهد. از دیدن تصویر صفحه شوکه به او نگاه
میکنم.
– کی ازدوا ج کردن؟ اوه… آنا چرا این جور شده؟
مهراد و آنا ازدواج کرده اند، اما آ نچه برایم شوکه کننده است، صورت آناست.
یک طرف صورتش حالت خاصی دارد. روی عکس زوم میکنم. واقعاً تفاوت
دارد.
– گفتم که خودکشی کرده بود. انگار سکته ی مغزی کرده، نصف صورت و
بدنش تقریبا فلج شده… مهراد زنگ زد برای عروسی… عید هم که آنا زنگ زد،
برای جشن نامزدی بود، یادته؟ میدونستم فهمیدی تماس گرفته… ولی
نگفتی… کارت برام ارزش داشت، گلی.
دست دور گردنم می اندازد و چشم به جاده دارد. نوازشم میکند. یادم میاید
آن شب که پیامه ایش را روی صفحه دیدم.
– چرا نرفتی، بها…خانوادت بودن وقتی کسی نبود…
اخم میکند.
– خانوادی آدم سعی نم یکنن زندگی تو خراب کنن، اگه واقعاً دوستت داشته
باشن، مهگل… نمیتونم کسی که زن من و در حد خودش نمیدونه، دوست یا
خانواده بدونم… من کسی که برای خانوادم خطر داشته باشه رو راه نمیدم توزندگیم… من و مهراد شریک تجاری هستیم، ولی اونی که قبلاً بودیم، نه.
بقیه ی عکسه ا را نگاه میکنم ایران نیستند.
– امیدوارم خوش باشن… واقعاً هرکی سرنوشتی داره… اون روز که زنگ زدم
بهت برای کارا یادته؟ بعد اون دختره چی بود…میخندد.
– ول کن تو رو خدا، گلی، من گه کاری زیاد داشتم، توام هی یادم بنداز… مهم
اینه که با اون مقنعه ی کج وکوله و مانتوی مشکی، جفتپا افتادی تو زندگیم…
شاپرک بادقت به بیرون نگاه میکند. بهار خوابیده.
– خاطره ها باحالن خب فک کن وقتی با سوتین و شورت اومدم دم در…قهقهه میزند.
– لعنتی، اون صابخونه ت رو بگو؛ زنه کپ کرد.
صدای پیام گوش یام میآید و پی آن گوشی ام زنگ میخورد که بهادر از روی
داشبورد برمیدارد.
– سلام… بله من همسرشون هستم… ممنون که فرستادین… نمیدونم دقیق
کی میرسیم ولی تو راه هستیم. داریم با تفریح میآیم… خدانگهدار.
تماس را قطع م یکند.
– همون فک وفامیلت بودن… راه افتادیم پیام دادم… گفتم داریم میآیم.
با تعجب به تابلوهای جاده نگاه میکنم.
– تو که گفتی میریم آستارا برای خرید و تفریح.
– گفتم، ولی این واجب تر بود. من میخوام برگردیم سر زندگیمون. با این
ش لکن سفت کن تو و تردیدت که نمیشه بریم، شاید ارزش داشت شایدم
نداشت… خدا رو چه دیدی.
اگر به عهده ی من میگذاشت، واقعاً معلوم نبود کی تصمیم میگرفتم.
هنوز فکرم درگیر آنا و مهراد است و آدم هایی که حتی نمیدانم چه کسانی
هستند. ساره چه نقشی داشت؟ مادرم مهتاب چه سرگذشتی داشت؟
سر روی ران او میگذارم، شاید زیر نوازش های او کمی آرام بگیرم. بیشتر
شبیه یک مسافر زمان شده ام؛ خسته از طی مسافت قرن ها و سال های
تجربه نکرده و ندیده.
– من پشیمون شدم، بهادر. بیا برگردیم.
وسایل را روی زمین میگذارد. بزر گترین اتاق هتل را گرفته، اما بازهم
کوچک به نظر میرسد.
_ بشین سرجات، گلی. خسته م. سه روزه رانندگی کردم و هلاکم.
شاپرک مشغول دویدن و پریدن روی تخت های اتاق است.
_ شاپرک، بابا، نیفتی…
آقا غول مهربان “دیگرعمواست”
نمیگوید؛ شاپرک هم او هنوز هم گاهی
روی تخت ولو میشود و شاپرک را میان بازوهایش میگیرد و قلقلک میدهد.
صدای خنده های او اتاق را پر میکند
این خستگی اوست.
– مثلاً خسته ای… اصلاً بریم چیکار؟
روی چمدان بزرگ شاپری مینشینم. آسمان تقریبا تاریک شده و هوا خنک
است. اینجا یک شهر زیبا و کوهستانی با رودخانه است. به قول بهادر، ته
.» بازرگان « ایران. اینجا گو ش های گربه ی خفته است؛ شهر
– اولاً، خستگی من برای خورشید خانم نیست…او را میبوسد و به اغوش میفشارد، شاپرک عاشق بغل شدن است.
_ ثانیاً، میخوام فامیل زنمو ببینم. اصلاً تو نیا… خودم با این خورشیدخانوم
میرم.او را میبوسد. حسود یام میشود به این همه علاقه کمتر دیده ام بهادر بهار را
بغل کند. میگوید کوچک است و شاپرک در اولویت.
– زیاد بشه عشق پدر و دختریتون… لهش کردی .
میخندد و به سمت من خیز برمیدارد که ازجا میپرم.
– حسود خانم، به دخترتم حسودی میکنی؟ بیا ببینمت.
فرار نمیکنم. آغوشش را میخواهم؛ عصبی و ترسیده ام. شاید میفهمد که
محکمتر از همیشه من را به سینه اش فشار میدهد. جیغ های ذوق زده ی

شاپرک و دست زدنش موسیقی لحظه یمان است. پیشانی ام را میبوسد. دلم به
بودنش گرم است.
– ترسیدی، حق داری اگه میخوای فقط میچرخیم و برمیگردیم، اماپشیمون میشی، گلی.
– اگه بدتر بشم، چی؟
– دونستن گذشته ی پدر و مادرت چیزی کم و زیاد نمیکنه بهت، چون
درباره ی تو نیست. شاید بفهمی چرا مهتاب اونجور بود.
ساعتی بعد میان تاریکی در شهر کوچک کمی میچرخیم. حتی به آدرسی که
دارد میرویم. یک خانه ی بزرگ و قدیمی که بیشتر شبیه یک باغچه ی بزرگ
است.
– بهشون نگفتم رسیدیم… هروقت آمادگی داشتی.
او شبیه من است. او انگار خود من است، اما قدبلندتر، کمی پرتر.
دست بهادر روی شانه ام سفت میشود.
– سلام، من آرام هستم.
لبخند مهربانی دارد. نمیدانم همسن من است یا نه، اما انگار خود من است.
– خیلی خوش اومدین…
چه قدر شبیه منید شما.
نگاهم از او به مرد کنار دستش میرسد. حداقل سی سال به بالا دارد.
جاافتاده تر است. او چشمان و بینی اش شبیه من است؛ شاید ته چهره هم.
– من آراد هستم.
بی اختیار کمی عقب میروم. بهادر با یک دست من و با دست دیگر شاپرک را
گرفته است. دختر با دیدن بهار لبخند میزند. امروز بهادر پیام داد که رسیده ایم
و آنها چند دقیقه ی بعد به هتل آمدند.
– من مهگلم… ایشون شوهرم بهادر، دخترامون شاپرک و بهار.
به سختی میگویم، اما این بهترین راه برای آغاز است.
– میشه قبل رفتن به خونه ی آقاجان حرف بزنیم؟
مرد جوان ظاهری جدی دارد و لهجه های شیرین. از بهادر کوتاه تر و ریزنقش تر
است. این بهادر است که لابی کوچک هتل را پیشنهاد میکند.

 

4.3/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

میشه وقتی پارت گذاری این رمان تموم شد از اخر pdf شو بزارید کانالتون؟
اخه اینجوری هیچی نمیفهمم یادم میره😕😕

NASIM
NASIM
پاسخ به 
1 سال قبل

فک کنم رمان کامل شده نمیدونم چرا اینجا همه پارتا هنوز گذاشته نشدن

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x