رمان خان زاده جلد سوم پارت 29

 

منی که یه زمانی قرار بود همچین زندگی داشته باشم و الان به این روز افتاده بودم

دست شاهان روی تنم بالا و پایین میشد و نوازش دستای داغش باعث میشد و حواسم حسابی از فیلم پرت بشه

اما نه میتونستم شکایتی بکنم نه مخالفتی
دستشروی موهام نشست و شروع به بازی کردن با موهام شد
حواسمو به فیلم داده بودم و فکر می‌کردم که یک چیزی جز اون فیلمی که دارم تماشا می کنم حس نکنم

اما شاهان کنار گوشم زمزمه می کرد _اگر پدرت مادرت اون گذشته ی وحشتناک و برای من نمی ساختن من هیچ وقت با تو این کارو نمیکردم و مطمئن باش تو برای من این آدمی که الان هستی نبودی
میدونی چیه مونس من اگه تو رو یه جایی دیگه یه طور دیگه میدیدم مطمئنم انتخابت می کردم
برای اینکه تمام عمر کنارم باشی
اما به خاطر خانواده ات تو قربانی شدی
قربانی اشتباهات اونا
قربانی انتقام من…

نمیدونم شاید هیچ وقت منو نبخشی اما من برای اینکه به آرامش برسم برای اینکه زندگیم آروم و قرار پیدا کنه باید این انتقام تموم کنم

خرفاش مثل چاقوی زهرآگین بود که توی قلبم فرو می‌رفت و زهری که توی رگ به رگ بدنم پخش می‌شد دردناک بود و سوزشش تا مغز استخوانم می‌رسید
الان که اینطور داشت باهام حرف میزد میتونستم سوالی که توی دلم هست و ازش بپرسم
این بچه ای که توی شکم منه میخوای با اون چیکار کنی؟
وقتی که آبروی منو خانوادمو بردی بعدش میخوای با این بچه چیکار کنی؟

نفس عمیقی کشید و گفت

_ اون بچه مال منه همیشه مال من میمونه
دست تویی که مادرشی نمیدمش چون تو از من متنفری پس مطمئنم از بچه منم متنفر میشی
وقتی کارم تموم بشه بچه رو برمیدارم از اینجا میرم
اما تا اون موقع خیلی کار دارم خیلی زیاد ….
وقتی حالم بد میشد ناخودآگاه بدنمون منقبض میشد و حرکت خون توی رگ هام کند و شاهان انگار بعد از این مدت تمام حرکات موزون خوب شناخته بود دستی روی بازوم کشید آروم مالش داد و گفت

_آروم باش خودت رو رها کن دختر چیزی نیست
بالاخره تموم میشه

با همون دردی که توی قلبم احساس می‌کردم گفتم
اره درست میگی تموم میشه برای تو تموم میشه
اما برای من این جهنمی که ساختی تا ابد زنده میمونه
من هیچ وقت این کارای تو رو فراموش نمیکنم

تلویزیون خاموش کردو گفت

_ فکر کنم فیلم رمانتیک دیدی باز هوا برت داشته
قرار نیست تو منو فراموش کنی قراره که من زندگی آرومی داشته باشم این همه سال من توی جهنم زندگی کردم

دیگه قراره خانوادت و با اون جهنم آشنا کنم
من میرم دنبال زندگیم با پسرم و شما میمونید و جهنمی که باید توش سال‌های سال بسوزید و رنگ آرامش و نبینید….

از کدوم جهنم حرف می‌زد جهنمی که من الان داشتم توش دست و پا میزدمجهنم بدتر از این مگه میشد؟
بدتر از این مگه میشد وحشتناک ترین عذاب آور تر از این نمی شد به خدا که نمی شد

سعی کردم خودم و ازش دور کنم کمی فاصله بگیرم اما چنان منو محکم گرفته بود که نمیتونستم تکون بخورم کنار گوشم زمزمه وار گفت

_هیچ راه فراری نیست است تو محکومی به این که همینجا پیش من بمونی..

وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد خدا رو شکر کردم که از این وضعیت اسف بار خلاص می شدم به اجبار دست از دور تنم رها کرد و من خودمو به گوشیم رسوندم وقتی صدای مادرم توی گوشم نشست انگار بغض همه دنیا به وجودم سرازیر شد

من چقدر دلتنگ مادرم بودم
اشتباهات خودم باعث این عذاب و فکر و خیال و آزار شده بود

کنار تخت نشستم و صداش مثل همیشه آرامش مطلق بود _حالت‌چطوره دخترم
تو نمیگی یه زنگ بزنم مادرم و از نگرانی در بیارم؟
نمیگی مادرم که اینقدر به من وابسته است الان بدون من چیکار میکنه ؟
احساس می کنم دیگه اون دختر سابق نیستی احساس می کنم سرد شدی و دیگه ما رو خانواده تو دوست نداری …

گریه ام گرفته بود اشک بود که بهم هجوم آورده بود
ولی سعی میکردم صدایی به گوش مادرم نرسه
اشکایی که به چشمام سرازیر شده بود و پاک کردن سرفه مصلحتی کردم و برای صاف کردن صدام

نفس عمیقی کشیدم و گفتم

این حرفا چیه که میزنید مادر من مگه میشه شما رو دوست نداشته باشم
شما زندگی منین

درست گفته بودم این واقعیت بود من به خاطر آبروی خانواده ام به خاطر اینکه اونا مثل من عذاب نکشن این عذاب و به تنهایی می کشیدم.

شاهان با قدمای اهسته تخت دور زد و درست روبروی من ایستاد سیگاری که بین لباش بود و کام گرفت و دست روی شونم گذاشت و مجبورم کرد دراز بکشم

دراز کشیدم و به حرف‌های مادرم گوش می دادم درست پشت سرم نشست و سرم رو روی پاهاش گذاشت
دست توی موهام برد و شروع کرد به بازی کردن با موهام
کاری می‌کرد که حواسم به صحبت‌های مادرم نباشه زن بیچاره هر چیزی رو چند بار می گفت تا من بفهمم چی به چیه…
بالاخره برای اینکه سوتی ندم برای اینکه مادرم بیشتر از این نگران نشه گفتم

مامان دوستم صدا می کنه یه کم دیگه بهتون زنگ میزنم و با همتون حرف میزنم باشه؟
با خوشحالی قبول کرد و تماس قطع کرد…
گوشی رو کنار گذاشتم و با عصبانیت گفتم
معلوم هست داری چیکار می کنی نمی تونم یه دقیقه با خانوادم حرف بزنم این کارا چیه که می کنی؟

خودم از بین دستاش رها کردم روبروش نشستم و گفتم

ببین حق با تو میخوای انتقام بگیری میخوای آبروی من و خانوادم ببری میخوای دل پدرمو بشکنی میخوای چشمای مادرم قرمز و اشک آلود کنی
می خوای خون به جیگر خانوادم کنی و کاملا مطمئنم از پسش ب میای
باشه قبول …
همه اینکارارو بکن
من حامله ام بچه ات توی شکممه چند ماه دیگه شکمم بالا میاد همه میفهمن که من یه هرزه ام که رفتم هرزگی کردم و یه جنده ام
همه میفهمن زیر تو خوابیدم و الان ازت یه بچه نامشروع دارم
خب پدر و مادرم آبروشون میره اما دیگه نیازی نیست که به من دست بزنی…
نیازی نیست منو لمس کنی..
خواهش می کنم از من دور باش تو که هر کاری خواستی کردی تو که فقط هدفت این بود من حامله بشم که شدم دیگه چرا اینقدر به من نزدیکی؟

توی این خونه خراب شده ات یه اتاق به من بده منو بنداز توش بهم غذا بده آب بده که بچه بزرگ بشه که رشد کنه…
فقط بهم نزدیک نشو….

تمام این حرفها رو با تهدید اما با درد گفته بودم با بغض گفته بود با بغضی که توی صدام بود گفته بودم دستپاچه و ناراحت گفته بودم
تا غرق بشه توی حرفامو سکوت کنه و عکس العمل پنو نگاه کنه به من و لرزش بدنم نگاه کنه ….

کمی گذشت و خودش جلوتر کشید دستمو تو دستش گرفت و گفت

به من نگاه کن مونس می خوام واقعی ترین اعتراف و اتفاق زندگیمو بهت بگم …

پارت های قبلی همین رمان

15 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • نوبسنده دیگ شورشو درآوردی واقعا ک بابا ریدی ب احوالمون خوب تمومش کن این لامصبو هر هزار سال یک بار پارت میزاری اینجوری دیگ اصن تمومم نمیشه گفتی رمانو میخایم کامل کنیم پی دی افی بدیم بیرون یکم پارت گذاری طول میکشه گفتیم اوکی ولی الان دیگ بیشتر از یکم طول کشیده منظم باشش
    بعد هزار سال میاد پارت میده اونم ی چس مثقال از زمستون پارسال تا الان این رمان کوفتی تموم نشده بابا هری پاترم انقد دیگ کش نمیدادن

    پاسخ
    • واقعا منم داره حالم بد میشه فصل یک و دو رو سه بار خوندم هنوز پارت جدید نزاشته

      پاسخ
  • درکتون واقعا برای من یکی خیلی سخته :/
    اگر جای دیگه رمان رو میزارید خب مثل آدم بنالید که ماهم بیایم اونجا اگه نمیزاری مرگتون چیه که نمیزاری م مگر رمان نمی‌نویسد که مردم بخونن پس دلیل این همههههههههه فاصله چیه بین پارت گذاری
    اگر واقعا ایسگا کردید بگید ما اسکل شما که نیستیم:|

    پاسخ
  • ادمین و نویسنده گرام ایستگاه کردید
    ذهن مردم و درگیر کردید بعد ایامی شاید میلتون کشید یه پارت بزارید خسته شدیم ب مولا

    پاسخ
  • ۱۸ روزه یک پارت نصفه هم نداشتید
    سادیسم دارید احیانا؟
    خب ادمین تکلیفت و با نویسنده روشن کن بگو حداقل یه هفته یه بار مینویسه شما هم منضبط میشید یا قید رمان و بزنم من فصل اول دوم و تو این ۱۸ روز برای بار سوم مرور کردم هنوز یه پارت نیومده اه

    پاسخ
  • یه رمان معرفی کنین مثع این باشع ولی کامل

    پاسخ
  • انقد دیر به دیر پارت میزارید اولاش یادم نمیاد اصن😐🍷

    پاسخ
  • چرا انقدر اذیت میکنید چی میشه اگه زودتر پارت بزارید:(

    پاسخ
  • یکم زودتر پارت بزارین اع :/ مرسی
    اسمشم شاهو بود نه شاهان 😐

    پاسخ
    • دقیقا، منم این نکته رو فهمیدم
      ولی خوب ، خوبه که حداقل جوری پیش نمیره که دختره هنوزم عاشق شاهو باشه وگرنه خیلی چندش میشد خوبه که ازش بدش میا

      پاسخ
  • جای حساسش تموم کردی عه
    خوب بیشتر بذار

    پاسخ
  • چه فایده ای داری انقدر دیر میزارین آدم نمیدونه کجای داستان بود واقعا که 😑😑

    پاسخ
  • تروخدا زودتر پارت بزارید:(

    پاسخ
  • تروخدا زودتر پارت بزارید:(

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست